عصر تلخی که به جز خاطره ای قرمز نیست / روایتی از بهشت زهرا یک هفته پس از آن روزها که از آسمان بر سر ایران خون بارید
تحریریه آوش/ جمعیت اما بیش از همه در بهت است؛ بهت آن که چه شده است؟ چرا اعتراضات معیشتی و اقتصادی چنین به خون کشیده شده و آنان که از تاریکی آمدند و شلیک کردند و زدند، چه کسانی بودند؟ چرا اعتراض آرام مردم را به چنین آشوبی کشیدند؟
گفته بود آنقدر عزا بر سرمان ریخته که دیگر فرصت زاری نداریم!
حالا اینجا در میان قطعات ۳۲۶ تا ۳۲۹ بهشت زهرا انگار همه این جمله معنا میشود. این همه عزا که میبینیم دیگر حتی فرصت زاری را از ما میگیرد.
اما اینجا به جز عزا، بهت و سکوتی وهمگین نیز همه را فرا گرفته. از آن پایان هفته هولناک که سیاهپوشهایی از سایه بیرون آمدند و شلیک کردند و زدند و سرزمینی را عزادار کردند حالا یک هفته گذشته است.
این چنین است که جمعه ۲۶ دی ماه، زمانی که راهی بهشت زهرا میشوم؛ میدانم که دیگر سالن عروجیان مکان اصلی تجمع نیست، یک هفته پس از آن آخر هفته سیاه و روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه و البته اول هفتهای که کبود مانده روحمان و روزهای ۲۰ و ۲۱ دی ماه، حالا دیگر پیکرها راهی قطعات شدهاند و این نخستین جمعه است.
به سنت ایرانیان، نخستین جمعه نباید مرده تنها بماند پس راهی بهشت زهرا میشویم تا ببینم آنچه در آن روزهای سیاه بر فرزندان این خاک گذشته است.
سالن عروجیان آرامتر و قطعات جدید پر از بهت
شاید هیچکدام از معترضانی که روزهای ۶ و ۷ دی ماه راهی خیابان شدند تا به موضوع قیمت دلار و وضعیت معیشتی اعتراض کنند چنین تصوری از آن چه در پیش است، نداشتند. این که نقابداران سیاهپوش چگونه ناگهان از سایه بیرون خواهند آمد و هر چه باران عزاست بر سر این خاک میپاشند.
میدانم سالن عروجیان حتما پس از یک هفته آرامتر است اما اول صبح میروم و تقریبا از همه میشنوم باید رفت به قطعههای تازه!
قطعههای تازه یعنی همان قطعاتی که همسایه شدهاند با جاده قدیم تهران به قم؛ انگار کن که شهری شده در میان تهران و قم به نام بهشت زهرا!
فضا اما حیرتانگیز غمبار است، صدای آمبولانس نمیآید اما ناله بسیار شنیده میشود.
از بلواری که دقیقا تابلو قطعه ۳۲۶ بر ورودی آن است، وارد میشوم. هنوز قدمی در این قطعه برنداشتهام که همراهم اشاره میکند زیر پایت را نگاه کن و نگاه میکنم و میبینم پلاکی را که خود سازمان بهشت زهرا بر روی قبرهای تازه زده است.
سنگی سیاه، کوچک که روی آن نام همراه با روز و سال تولد و کنارش… کنارش روز و ماه و سال فوت را میبینی و این یکی دقیقا زیر پای من است و تاریخ فوت ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ است.
صدایی مویه میکند که هی جوانم، هی جوانم!

از همین نشانهها میتوان گورهای تازه را یافت؛ همه آن گورهایی که در هفته گذشته پر شده و سر که بلند میکنم در برابرم میان بادی که به تندی میوزد، جمعیتی را میبینم که در قطعات ۳۲۷، ۳۲۸ و دورتر ۳۲۹ پراکنده و عزادار هستند.
یک بار پیش از این در دوران کرونا راهم به همین قطعات جدید خورده بود، با لباس و پوشش محافظ آن زمان و باورم نبود بار دیگر این قطعات را این گونه پرهیاهو ببینم که حالا باز در دی ماه ۱۴۰۴ میبینم.
پیش میروم، باد به شدت میوزد، سرمای خشک استخوان سوز در این بامداد صبح ۲۶ دی ماه بیداد میکند و من به دنبال سنگهای نشانی هستم که سازمان بهشت زهرا فعلا خود روی قبرهای تازه گذاشته است. روزهای فوت را مینگرم؛ هراسانگیز است، همه تاریخ ۱۸ و ۱۹ دی ماه که روی گورها ثبت شدهاند.
همینطور که سرم پائین است ناگهان صدای ناله به زبان آذری را میشنوم؛ زنی که زنان و مردانی دیگر دورهاش کردهاند به ترکی مویه میکند و میخواند «لای لای بالام، گول بالام…».
آنچه به آذری میخواند را نمیفهمم اما مویهاش دل آسمان را هم سوراخ میکند و سر که بلند میکنم میبینم به مرز باریک میان قطعه ۳۲۶ و ۳۲۷ رسیدهام و صحرای محشر تازه اینجاست!
دختر جوانی از خانوادهای که زن به زبان آذری ناله میکند به سوی کیوسک گلفروشی که کنارش ایستادهام نزدیک میشود، تسلیت که میگویم، نگاهم میکند، بیهیچ پیش حرفی میگوید جوان بود، خیلی جوان و «به مادرش گفته بود میرود دوستش را ببیند اما دیگر بازنگشته و زمانی که دوستش زنگ زده که او هرگز به سر قرار نرسیده خانواده هراسان شده و در نهایت پیکرش را در بهشت زهرا یافتهاند.»
مویه زن هنوز میآید که همچنان به ترکی میخواند «لای لای بالام لایلای…».

به قطعه ۳۲۷ رسیدهام و چه محشری است. در آخرین ردیف همین قطعه است که دیگر میتوانی به گورهای جمع بزرگی از شهروندانی برسی که تقریبا همه سنگ نشانهای تازه سازمان بهشت زهرا را دارند، تا کی خانوادهها توان داشته باشند خود را از زیر بار فشار اندوه رها کنند و سنگها به سلیقه آنان نصب شود.
بر سر بسیاری از این گورها، خانوادههایی نشستهاند در بهت و سکوت و اندوه بیپایان. سکوتی بزرگ همراه با صدای نالههایی که متناوب به گوش میرسد.
مردی بسیار جوان با زنی حتی جوانتر بر سر یکی از همین سنگ نشانها نشسته اند. اشکهای دختر در آن سرما انگار روی گونهاش یخ زده باشد اما مرد، چنان میگرید که رد اشکهایش را روی خاک سرد میبینم.
آنکه در خاک خوابیده، سجاد، برادرش است، متولد ۱۳۷۰ و کشته شده در ۱۹ دی ماه!
میگوید «برادرم، سه سال بود عقد بسته و رفته بود برای خرید و دیگر بازنگشت.»
حتی برای لحظهای اشکهای مرد بند نمیآید و حیران میمانم چه بگویم به مرد جوانی که اشکهایش خاک را خیس کرده است. آبمیوهای را که خانواده دیگر به خیرات به من داده به زن بسیار جوان همراهش میدهم و میگویم باز کن برای این برادر داغدیده که حتی نفسش بند آمده و فکر میکنم این همه سکوت و بهت را تاکنون با این وسعت ندیده بودم.
بر میخیزم و همان ردیف را در قطعه ۳۲۷ دنبال میکنم، سنگها خودنمایی میکنند و هنوز همگی همانها هستند که بعد از دفن نصب شده و این بدان معناست که این ردیف مربوط به دفن شدگان روزهای ۲۱، ۲۲ و ۲۳ دی ماه است، ردیف به ردیف پشت سر هم و دیگر حتی هیچ جستجویی لازم نیست. سنگهای سیاه خودنمایی میکنند و یکی در میان دور و برشان عزادارانی نشستهاند و مویه میکنند.
پیشتر که میروم خانوادهای گرد یکی از این سنگها دور هم هستند. زنی جوان به دخترش میگوید بیا برویم به کبوترها دانه بدهیم! کنارش میایستم. میگوید اصلا نمیدانیم چه شده، فقط میدانیم از محل کار پاره وقتش به خانه میآمد که دیگر به خانه نرسیده است.
میگوید اصلا نمیدانیم چه شده و چطور این مرگ اتفاق افتاده است. روز ۲۱ دی ماه بعد از سه روز جستجو بالاخره او را در بهشت زهرا شناسایی کردهاند و همه چیز چنان به سرعت رخ داده که اصلا از شوک خلاص نشدهایم.
میگوید خانوم میدانی جوان با چارستون بدن سالم را ببینی صبح از خانه رفته و شب دیگر بازنگشته است یعنی چه؟
«بهشت زهرا هیچ هزینهای دریافت نکرد حتی یک ریال!» میگوید به ما گفتند دفن در این قطعات جدید بدون پرداخت هزینه است و «بعد شناسایی پیکر بود که شستشو و نماز و هر چه مربوط به کفن و دفن بود را انجام دادند و در قطعه ۳۲۷ دفن شد.»
اطلاعات بیشتری ندارد و باز میگوید من هم آن شایعه پرداخت پول را شنیدهام اما از ما پولی دریافت نشد و سکوت و بهت دیگر حرفی برای گفتن نمیگذارد.

پیش میروم و از خیابان کشی باریک میگذرم و وارد قطعه ۳۲۸ میشوم و اینجا، این قطعه هراسانگیز که پیش از دی ماه خالی بوده را حالا نظاره میکنم.
اینجا فقط ردیف به ردیف دفن شدهاند و حتی دیگر بدون همان پلاکهای سنگی بهشت زهرا؛ و به نظر میرسد دفن شدگان ۲۴ و ۲۵ دی ماه در این قطعه و قطعه ۳۲۹ هنوز پلاکهایشان توسط سازمان بهشت زهرا آماده نشده، پس تنها نشانهایی به صورت عمودی روی هر قبر است و حالا وسط این نشانها ایستادهام.
دیگر اینجا فقط یک نام است و آدرس ردیف، سیدمحمد یکی از همین نشانها را دارد و زنی بالای سر نشان ایستاده؛ زن میگوید من همسایه جوان بودم در محل کارش در خیابان جمهوری!
میگوید برای مراسم پیرمردی از اقوام آمده و گشته تا قبر سیدمحمد را که میشناسد، بیابد.
در این میان که حرف میزنیم دو جوان بر سر همین گور میآیند. میگویند از دوستانش هستند و از کیانشهر آمدهاند. اصلا امروز انگار کن روز جاماندگان از مراسم تشییع و تدفین است. آنان که شوکه شدهاند یا بیخبر مانده بودند از همه آن چه رخ داده است.
محل کار سیدمحمد در جمهوری بوده اما خانهاش در کیانشهر و در همین شهر هم تیر خورده است. دوستش میگوید اصلا روز تشییع و خاکسپاری نرسیدهاند و محمد که اصالتا نیز اراکی است به خانه بازمی گشته از سرکار؛ چه شده آنها نیز نمیدانند.
میگویند کاش زودتر کارش را تعطیل نمیکرد که به خانه بیاید. «آن روز به برادرش که با هم کار میکردند، گفته زودتر به خانه باز میگردد اما هیچگاه به خانه نمیرسد.»
میگوید خانوم گلوله ران پایش را سوراخ کرده بود.
برایم عجیب است که وقتی همه خانواده در کیانشهر هستند چرا او در بهشت زهرا به خاک سپرده شده است و البته پاسخم را کمی بعدتر میگیرم وقتی یکی از مسئولان سالنهای عروجیان بهشت زهرا با تاکید و قاطعیت میگوید در میان همه گورستانهای ایران ما فقط بدون دریافت هزینه، بدون توجه به چپ و راست بودن آدمها (این را با تاکید میگوید) کار کفن و دفن را انجام دادهایم.
قطعه ۳۲۸ را میچرخم، باد شدت گرفته و خاک است که برمیخیزد.
گورکنی در سکوت در حال کندن گوری تازه است، کنارش که میایستم در محاصره قبرهایی هستم که تازه پر شدهاند و تابلوهای عمودی این قطعه من را احاطه کرده و حالا انگار این مردگان هستند که مرا نظاره میکنند. انگار کن شهیدانی که شاهدی را انتظار میکشند!
جمعیت اما بیش از همه در بهت است؛ بهت آن که چه شده است؟ چرا اعتراضاتی معیشتی و اقتصادی چنین به خون کشیده شده و آنان که از تاریکی آمدند و شلیک کردند و زدند، چه کسانی بودند؟ چرا اعتراض آرام مردم را به چنین آشوبی کشیدند؟
حالا بعد از طی کردن ۴ قطعه بیشترین حس و حالی که از حاضران میبینم همین بهت است و سکوت سنگین اندوه که روح را میبلعد، انگار همگی مسخ هستند.
سالن عروجیان ۲۴ساعته کار کرده است
ساعت از دو ظهر گذشته، سالنهای عروجیان برخلاف روایتهای روزهای گذشته، خلوت است اما خالی نه!
هنوز کسانی جستجو میکنند، شاید با این امید که هیچ نیابند و عزیزشان زنده اما در بازداشت باشد.
سعی میکنم با یکی از مسئولان صحبت کنم، کارمندی از این بخش به من میگوید خود آقای جواد تاجیک (مدیرعامل بهشت زهرا) اینجاست و جلسه است.
جلسه؟ روز جمعه عصر؟ پاسخی که میشنوم این است که با توجه به اتفاقات روزهای اخیر جلسه ویژه بوده است.
اصرار میکنم با خود آقای تاجیک حرف بزنم و معرفی نامه را نشان میدهم؛ میگویند جلسه که معلوم نیست کی تمام شود اما این معرفی نامه کافی نیست، باید با حراست هماهنگ کنید و یک معرفی نامه جدا میخواهد.
کارمند سعی میکند خوشرو باشد. یک مسئول دیگر میگوید خدا شاهده ما سه شبانه روز است نخوابیدهایم. قسم جلاله میخورد که برایمان هیچ فرقی نمیکند پیکر چه کسی بوده ما هیچ پولی نگرفتیم و همه را برابر دانستیم و از هیچکس سوالی نپرسیدیم.
میگوید «خانم کار شماست که پیدا کنید اگر کسی پولی گرفته!»
معلوم است او نیز حرف و سخنها را شنیده و همین جاست که میگوید «اصلا برای ما چپ و راست فرقی ندارد، ما همه را با هم یکی دیدیم.»
چپ و راست! چه ترکیب عجیبی میسازد وقتی این روزها حتی صداوسیما هم در خبرهایش از پر شدن تمام سولههای پزشکی قانونی میگوید و در بخش خبری ویژهاش دوربین را به بهشت زهرا و پزشکی قانونی برده و تاکید کرده کشتهها را مجرم و معترض و اغتشاشگر نمیداند!
همانجا که هستم نیز دوربینهای صداوسیما را هم میبینم که گزارشی درباره آخرین وضعیت بهشت زهرا تهیه میکنند.
مساله تشخیص هویت از پزشکی قانونی تا بهشت زهرا
مرد باز میگوید سه شبانهروز است همین جا هستم و خانم خداشاهده برای ما هیچ فرقی نمیکرد و فقط به وظیفه عمل میکردیم. او نیز چون کارمند دیگری تاکید دارد ما پولی از کسی نگرفتیم و شما باید اگر کسی گرفته را پیدا کنید.
هزینههای کفن و دفن بدون احتساب هزینه قبر بهطور معمول رقمی بین دو میلیون و ۵۰۰ تا دو میلیون و ۸۵۰ هزار تومان است اما میگویند هیچ هزینهای حتی این هزینه نرمال هم دریافت نشده است. مصاحبه جواد تاجیک در روز ۲۴ دی ماه نیز بر این موضوع بهطور جدی تاکید دارد که گفته بود «کلیه خدمات انجام شده چه اعزام با آمبولانس چه تغسیل و تکفین و چه قبری که اختصاص پیدا کرده، بدون هزینه بوده و حتی خدمات داوطلبانه بر اساس تمایل خانوادهها مبنی بر برگزاری مراسم تشریفات خاص نیز بدون هزینه بوده و من تعجب کردم چون همه مردم اینجا شاهد بودند…».
در این میان یکی از اشارههایی یکی از کارمندان بخش عروجیهای بهشت زهرا اما سوال برانگیز است. میگوید همینطور پیکرها به بهشت زهرا منتقل شده بودند و مساله شناسایی به یک مشکل جدی اینجا تبدیل شد و می گوید ما مگر امکان و تخصص شناسایی داشتیم؟
این ادعا میتواند سوالاتی جدی ایجاد کند، که اگر سازمان پزشکی قانونی از اجساد تصویر تهیه کرده و بدون احراز هویت آنان را به بهشت زهرا فرستاده، پس گواهی فوت چطور و بر اساس چه هویت و کد ملی صادر شده است؟
پرسشی جدی که به نظر میرسد دستکم پزشکی قانونی است که باید به آن پاسخ بدهد و درباره گواهی فوتهایی که صادر شده یا نشده، توضیح بدهد (آوش آمادگی دارد توضیحات پزشکی قانونی در این باره را منتشر کند.)
در همین فاصله جواب آخر را می دهند که دیدار با جواد تاجیک امروز ناممکن است، جلسه طولانی شده و میگویند منتظر نمان، یک نامه دیگر لازم است.
اما حالا میدانم که اگر خانوادهای از کشته شدگان اگر قصد داشت تا پیکر از دست دادهاش را در قطعات دیگری به جز قطعات تازه تاسیس، دفن کند محدودیتی نداشته، اما احتمالا یا باید پیش از این قبری خریداری کرده باشد یا باید برای دفن در قطعات قدیمیتر هزینه قبر را پرداخت میکرده است و همچنان روند آمادهسازی برای دفن در بهشت زهرا بدون هزینه بوده است. کما این که در بخش عروجیان بهشت زهرا هم تاکید میکنند ما تنها گورستان ایران بودیم که هیچ هزینه نگرفتیم.
شنیدههایم از بخش مدیریت بهشت زهرا نیز حکایت از آن دارد که از هیچکدام دفن شدگان در بخشهای جدید، وجه و هزینهای دریافت نشده اما آن جا قبرهای دو و سه طبقه بوده و باقی طبقات بعدتر و در طول زمان فروخته میشود و یا خانواده درگذشتگان، سایر طبقات را باید خریداری کنند.
در بخش عروجیان باز چرخی میزنم، عقربههای ساعت به عصر نزدیک میشود اما رفت و آمد همچنان در جریان است همراه با بهت و سکوتی که در فضا جریان دارد. سکوتی که انگار مهری بر لبها دوخته است. سرمای خشک و استخوان سوز با بادی که میوزد حتی تشدید میشود و حالا دیگر انگار هیچ کس با هیچ کس سخنی نمیگوید که اینجا خاموشی به هزار زبان در سخن است.
** آوش آماده است تا با حفظ پنهان ماندن هویت هر جانباختهای که برای مراسم تشییع و تدفین هزینهای پرداخته، موضوع پرداخت وجه را پیگیری کند و به شما اطمینان میدهیم هویت جانباخته و خانواده او به طور کامل نزد آوش محفوظ خواهد ماند.