EN
به روز شده در
کد خبر: ۷۰۲۱۱
گفت‌و‌گو «آوش» با «امیرحسین جلالی ندوشن» روان‌پزشک اجتماعی و روان‌درمانگر

خشونت شهروندان را بدون سانسور به عنوان هشدار اجتماعی بپذیریم

وقتی که امیدوار هستیم، وقتی که آینده را در ذهن خود تصور می‌کنیم، پس‌انداز می‌کنیم زیرا برنامه‌ای داریم که چیزی بسازیم ولی در مواقعی که فقط به فکر بقا هستیم پس‌انداز نمی‌کنیم که چیزی را بسازیم، احتکار می‌کنیم که دچار قحطی و مشکل نشویم. خشونت می‌ورزیم چون مدام خود را در شرایط حفظ بقا می‌بینیم نه امکان تغییر و بهبود!

خشونت شهروندان را بدون سانسور به عنوان هشدار اجتماعی بپذیریم
تحریریه آوش

ناآرامی‌های دی ماه در ترکیب با وضعیت اقتصادی و قطعی اینترنت و کاهش‌های ارتباط‌های اجتماعی به ناگاه جامعه را دچار نوعی بحران ارتباطی کرد و همین موضوع نیز خطر افزایش مشکلات سلامت روان به‌ویژه مشکلات اضطرابی، استرس، احساس غم و تنهایی را تا حدودی افزایش داد. این مساله نیز در هر جامعه‌ای که بحرانی را تجربه می‌کند یا از سر گذرانده است، وجود دارد. از سوی دیگر اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ از بخش‌های بسیاری شاید یک استثنا خواهد بود و یکی از این استثناها را باید موضوع خشونتی که زیر پوست شهر در جریان بود نیز دانست. «امیرحسین جلالی ندوشن»ُ روانپزشک و روان درمانگر اجتماعی به آوش گفت که «اکنون در درون بحران به سر می‌بریم و تحلیل ما با این آگاهی است که هنوز در درون وضعیت بحرانی هستیم و قاعدتا چند روز بعد و در یک شرایط پسابحران و در زمانی که سیر حوادث تغییر کرده، می‌تواند متفاوت باشد»؛ مشروح گفت و گو را در ادامه بخوانید. 

**اتفاقات اخیر در سال ۱۴۰۴ از جنگ تا اعتراضات و انباشت خشم موجود در جامعه و کشور، اکنون چه تاثیری بر سلامت روان مردم داشته و باعث ایجاد چه احساساتی درون ما شده است؟ 

ارزیابی دقیق تاثیر یک وضعیت اجتماعی بحرانی بر سلامت روان جامعه، نیازمند دسترسی به داده‌های دقیق و انجام ارزیابی‌ها و پیمایش‌های علمی با نمونه‌گیری مناسب و رویکرد بی‌طرف، غیر سیاسی و مستقل است. در حد آگاهی که من از روند دارم، چنین اقدام و پیمایشی انجام نشده، یا اگر رخ داده در دسترس عموم قرار نگرفته و یا حتی به جامعه‌ی آکادمیک نیز عرضه نشده است. اما در یک دیدگاه تحلیلی غیر کمی و از منظر کلی می‌شود گفت که حوادث رخ داده از جنس بحران و تروما است و به علت تکرار، تراکم و ازمان باید آن را ترومای پیچیده دانست. در نتیجه می‌شود انتظار نشانگانی که در چنین موقعیت‌هایی رخ می‌نماید را در بستر اجتماعی داشت، مواردی چون اضطراب مزمن، افزایش گوش‌به زنگی و در پی آن رشد بدگمانی و نابردباری، هم چنین کاهش امکان گفت‌گو و مفاهمه میان گروه‌های اجتماعی و سیاسی به وجود می‌آید که همه این موارد جایگزین نفرت و یاس به جای میل و دلگرمی به عنوان عناصر قوام‌بخش جامعه شده است. در این روند ناامیدی و از میان رفتن افقی گشوده نزد جامعه از احتمالاتی است که در ادامه رخ می‌دهد. 

جلالی ندوشن

**این احساسات در ادامه به چه شکلی بروز می‌کنند و چه تاثیری بر روان جمعی جامعه خواهند داشت؟ 

در شکل فردی، اضطراب، حس دل‌گسستگی، بدخوابی، کاهش میل به ساخت آینده و زندگی، گوش به‌زنگی و واکنش نامتناسب به محرک‌های خطر و در نتیجه از دست دادن یکپارچگی در حس واقعیت‌سنجی و اختلال در احساس اعتماد از پیامدهای مواجهه با بحران‌های اجتماعی و وضعیت جنگی است وهمین بازتاب فردی در جامعه نیز خود را نشان خواهد داد. 

**آیا این فشارهای روانی می‌توانند به علائم فیزیکی نیز تبدیل شوند؟ 

بله. به‌ویژه زمانی که امکان پردازش هیجانی وضعیت‌های تلخ و گزنده وجود نداشته باشد و امکان گفت‌گو در مورد تروما -چه در سطح فردی و یا اجتماعی- میسر نباشد. در چنین شرایطی است که تروما به زبان بدن ترجمه می‌شود و با نشانه‌هایی چون اختلال خواب، ناخوشی گوارشی، سردرد، دردهای عضلانی پراکنده، خستگی مزمن، پرخوری عصبی و اختلال در سوخت و ساز بدن رخ می‌نماید. 

روان جمعی

**در یک روند طولانی مدت این احساسات چه تاثیری بر فرد خواهد داشت؟ 

ما در حال حاضر در حال تجربه طولانی مدت نتایج و پیامدهای رویدادها و اتفاق‌ها هستیم، به عبارتی هر نوعی از ناآرامی‌ها یا وضعیت‌های ویژه‌ای که در کشور ایجاد می‌شود با وجود تفاوت‌ها و شباهت‌هایی که دارند اما در مجموع وضعیت ویژه را در جامعه مکرر و مزمن می‌کنند. 
به عبارتی در کوتاه مدت واکنش‌ها چه در سطح اجتماعی چه در سطح فردی بیشتر به صورت نشان‌های برانگیختی است اما در طولانی مدت فرد دچار کاهش برانگیختی، بی‌تفاوتی و وضعیتی می‌شود که اصطلاحا به آن بی‌حسی هیجانی گفته می‌شود.
در مقیاس اجتماعی بی‌حسی هیجانی خود را به حالت بلاتکلیفی و یک نوع زندگی الابختکی تبدیل می‌کند که بدون داشتن چشم انداز، و بدون داشتن امید به آینده، جامعه دچار اضمحلال می‌شود. مثلا در صورت قرار گرفتن در چنین وضعیت روانی شما می‌توانید انتظار داشته باشید که جامعه چه در سطح سازمان‌ها و نهادها و چه در سطح نهادهای شکل دهنده خودش یعنی خانواده و نهادهای کوچک در سطح محلی هم هیچ‌گونه دورنما و چشم‌اندازی را نمی‌تواند برای خودش تصور کند. 
پس جامعه حتی اگر ابتکار عملی داشته باشد نیز آن ابتکار عمل را برای دفع خطر و یا به عبارتی برای بقا استفاده می‌کند و نه برای سازندگی و خلاقیت. این بدان معناست که حتی در وضعیت امیدواری، نیز جامعه رفتارهای متناسب با آن را نشان نمی‌دهد.
وقتی که امیدوار هستیم، وقتی که آینده را در ذهن خود تصور می‌کنیم، پس‌انداز می‌کنیم زیرا برنامه‌ای داریم که چیزی بسازیم ولی در مواقعی که فقط به فکر بقا هستیم پس‌انداز نمی‌کنیم که چیزی را بسازیم، احتکار می‌کنیم که دچار قحطی و مشکل نشویم. خشونت می‌ورزیم چون مدام خود را در شرایط حفظ بقا می‌بینیم نه امکان تغییر و بهبود! 

**این اتفاقات و روند رخ داده، چه تاثیری بر کودکانی که شاهد آن هستند، خواهد داشت؟ 

کودکان پیش از ورود به نوجوانی و شکل گرفتن وضعیت شناختی باید بتوانند موضوعات را بیشتر به صورت انتزاعی و پیچیده تصور کند. اما این پیامدها نه در سطح شناختی بلکه هیجانی که می‌تواند زیان‌آوری بیشتری داشته باشد در برابر آنان قرار می‌گیرد. گاهی ممکن است خانواده‌ها و سیاست‌گذاران اجتماعی تصور کنند کودک که درکی از خشونت و مسائل سیاسی ندارد و اگر با چنین شرایطی روبه رو شود، تاثیری نمی‌پذیرد، در صورتی که کودک از نظر شناختی با این موضوعات ارتباط برقرار نمی‌کند ولی از نظر هیجانی قطعا تاثیر می‌پذیرد. 

بعضی والدین تلاش می‌کنند که این موضوعات را در اخبار و رسانه‌ها نزد فرزندانشان دنبال نکنند ولی قطعا حال و هوای کل جامعه، نگرانی‌هایشان، بی‌انگیزگی‌شان، بی‌تفاوتی‌شان و برانگیختگی‌شان چه در سطح فردی و میان‌فردی در ساختار و بافت خانواده تاثیر دارد، و بی‌تردید آن گرما یا رابطه یا حتی سرزندگی معمول زندگی تحت تاثیر قرار می‌گیرد. 

**همواره گفته می‌شود سالمندان یک برنامه مشخص را دنبال می‌کنند. وقتی این مدل تروماهای جمعی شکل می‌گیرد برای آنان چه وضعیت روانی رخ می‌دهد؟ 

این اتفاقات قطعا بر سالمندان نیز اثر گذار است، سالمندی دوره‌ای است که انتظار می‌رود فرد کارهای مهم زندگی‌اش را انجام داده باشد و در این وضعیت فرد باید بتواند به این فکر کند که استراحت کند و زندگی‌اش را بازنگری کند و به اموری که قبلا نمی‌توانسته با آن رسیدگی کند بپردازد. 
جدای از این که در وضعیت ناپایداری‌های اجتماعی و اقتصادی امروز عملا دغدغه معیشت همچنان دغدغه سالمندان است و در نتیجه سالمندان مجبور هستند، کار کنند و مجبورند با دغدغه‌های معیشتی کودکان و نوجوانان اطرافشان و در واقع نوه‌های خود و فرزندهای ازدواج کرده خودشان روبه رو شوند، تنش‌هایی که متناسب با آن دوره زندگی نیست به آن‌ها تحمیل می‌شود و در عین حال فقیر شدن خانواده و از بین رفتن منابعی که افراد باید نگه دارند تا در سالمندی استفاده کنند اما مجبور هستند آن‌ها را برای بهبود زندگی خرج کنند نیز مشکل دیگر است.
فقر سالمندی در کنار تشویش و تنش و در حقیقت نوعی تداوم وضعیت میانسالی در سالمندی است که باعث می‌شود سالمندی معنای متعارف خود را از دست بدهد. 
بسیاری از ما در مورد کودکی نکردن حرف می‌زنیم اما در جامعه‌ای که بی‌ثباتی‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مزمن می‌شود، در معنای وسیع‌تر نه کودک، کودکی می‌کند و نه سالمند می‌تواند درست زندگی کند.
سالمندی یعنی فرد بتواند در آسایش و در نقش‌های تازه مثل پدربزرگ و مادربزرگ، بزرگ‌تر و محور و مبنای خانواده ظاهر شود و یا که بتواند در گوشه‌ای بنشیند و به زندگی گذشته خود نگاه کند و در واقع در درون روابط خود کار متعارف را انجام دهد اما عملا تشویش‌ها و نگرانی‌ها و یا ایفای نقش‌هایی که خارج از آن مفهوم سالمندی است تبدیل به یک چالش روانی خواهد شد و همین هم خشمی بیرون از رده سنی را به یک شهروند می‌تواند تزریق کند. 

روان جمعی

از نقش جوان امروز در مفهوم خود جوان که در واقع نسل زد است در اعتراضات بسیار شنیده شده اما سوال بزرگ‌تر این است که این ترومای پیش از حادثه و پس از حادثه در مورد این نسل خود را چطور نشان می‌دهد؟ 

نسل زد گروه سنی هستند که با افق دیگری جهان را تجربه می‌کنند و برای آن‌ها زیست در وضعیت ویژه، زیست در وضعیت قطع ارتباط اینترنتی، زیست در وضعیت حکمرانی مبتنی بر شیوه‌های گذشته‌نگر باعث می‌شود حداقل تعلق‌های آن‌ها به مفهوم سرزمین از بین برود. این همان موضوعی است که در این مرحله زندگی، به طور معمول در شرایط ثبات سیاسی و اجتماعی هویت نوجوان را شکل می‌دهد. هویت لنگرگاهی است که وقتی نباشد و یا درست شکل نگیرد، انسان را مشوش می‌کند. وقتی شکل می‌گیرد و انسجام پیدا می‌کند نیز در واقع باعث قوام شخصیت می‌شود. 

نوجوانی نوعی تکاپوی تشویش‌آمیز به‌هنجار برای ساخت هویت است. دغدغه‌هایی که نوجوانان امروز دارند و باید در این دغدغه ها، آرزوهای اجتماعی سیاسی داشته باشند، کنش سیاسی داشته باشند؛ اما هیچکدام نباید مبنایی بر زیست نوجوانی باشد و عملا نوجوانی کردن را به نوعی بی‌معنی کند. 
در حقیقت قرار گرفتن مداوم در چنین نقش‌هایی باعث خواهد شد که نوجوان در ساخت هویتی که لنگرگاه تعلقات اوست، دچار تردید شود و به سرزمینی هم که نمی‌تواند در آن زیستی متناظر با ارزش‌های جهانی که در ذهن دارد را تجربه کند و خود را بخشی از آن پیدا کند، دل نمی‌بندد و این مساله می‌تواند برای آتیه جامعه ایرانی یک مشکل باشد. 

در روزهای اخیر درباره خشونت در اعتراضات بسیار گفته شده است و شما دلیل این مدل از خشونت در رفتار معترضان را چطور ارزیابی می‌کنید؟ 

بسیاری می‌گویند که مردم یا معترضان خشونت نمی‌ورزند یا این خشونت برنامه ریزی شده توسط نیروهای خارجی است، یا کنش عام خشونت‌آمیز امر استثنایی در رفتار عمومی مردم ایران است؛ اما این توصیه را باید به طور جدی به سیاست گذاران و تحلیل گران داشت، ما تا زمانی که به طور دقیق نتوانیم به میدان حادثه دسترسی پیدا کنیم (یعنی قطع ارتباطات اینترنتی و ایجاد یک فضای رسانه‌ای واحد بدون امکان کنجکاوی و پرس و جو) طبعا امکان تحلیل و ارزیابی دقیق سخت می‌شود. 
اما اگر بخواهم جدا از این فضای اعتراضی و اجتماعی امروز ایران، تحلیل را مبتنی بر پیمایش‌ها و پژوهش‌هایی که انجام شده (از آمار خشونت خانگی و خشونت اجتماعی یا افزایش موادی مثل قتل یا استفاده از سلاح سرد یا گرم در کشور) را رصد کنیم، متوجه می‌شویم که روند رفتارهای اجتماعی به سمتی است که راهبردها و روش‌های مصالحه محور یا مسالمت‌آمیز کارایی خود را از دست می‌دهند و به عبارتی استفاده بی‌پروا و استفاده زودهنگام از ابزارهای خشونت‌آمیز در موقعیت‌های اجتماعی افزایش پیدا کرده است.
بنابراین نباید دچار یک رفتار رمانتیک شد و گفت خشونت مال مردم نیست، یا از آن طرف خشونت را معطوف کنیم به نوعی کنش تروریستی. 
اکنون دیگر نباید اگر گروهی از مردم ایران در شرایط کنونی خشونت می‌ورزند، آن را سانسور یا تحریف کرد؛ بلکه باید به عنوان یک هشدار اجتماعی پذیرفت.
خشونت محصول ناکامی است، پرخاشگری محصول ناکامی است، یعنی ما زمانی پرخاشگری می‌کنیم که مجراهای دیگر برای بیان حرف خود را از دست می‌دهیم و درعین حال همزمان با آن تجربه ناکامی‌های مزمن و مکرر نیز در بیان اعتراض و در ساخت آینده و در تحقق آرزوها هم دامنه کوچک‌تری پیدا کرده است. 
در واقع آرزوهای بزرگ به آرزوهای کوچک و تامین معیشت تغییر پیدا کرده و این زمینه‌ساز خشم و خشونت است. در عین حال نقش هیجان‌های میانجی نیز تاثیرگذارند؛ و شرم و تحقیر مهم‌ترین میانجی‌ها هستند، شخصی که نتواند بدون احساس شرم نیازهای اولیه خود را تامین کند، نتواند خواسته‌های خود را به درستی بیان کند، و جواب آن را بشنود و احساس تحقیر کند در کنار ناکامی‌هایی که تجربه می‌کند عمیقا می‌تواند پتانسیل ابراز خشونت را داشته باشد. 

چه راهکاری برای بهبود سلامت روان در این موقعیت پیشنهاد می‌کنید؟ اشخاصی که دسترسی و یا تمکن مالی جلسات درمانی و تراپی ندارند، چه مسیری پیش رو خواهند داشت؟ 

آقای پزشکیان اخیرا اشاره کرده‌اند که حوادث رخ داده در خیابان‌ها از نبود سلامت روان در جامعه است و اشاره کردند که جامعه سلامت روان می‌تواند تاثیر زیادی داشته باشند. 
مساله سلامت روان حتی در همین حوادث اگر دست بالا را داشت می‌توانست به پیشگیری ابراز این همه خشونت در جامعه کمک کند.
از یک سو این رویکرد مثبت است، این که سلامت روان اجتماعی به عنوان یک متغیر و عنصر موثر در تنظیم روابط اجتماعی مورد توجه قرار بگیرد اما در این تحلیل یک خطای جدی وجود دارد و به نوعی همین تحلیل می‌تواند زمینه مسئولیت گریزی برای عوامل زمینه‌های اجتماعی نامتعارف در جامعه ایجاد کند؛ رئیس جمهور در سخنرانی خود به عوامل اجتماعی تعیین کننده سلامت و سلامت روان به درستی اشاره کرده و بعد هم به رابطه این عوامل با ایجاد تنش در جامعه که می‌تواند به خشونت منجر شود؛ اما نباید فراموش کنیم که سر منشاء این تنش که در پی آن خشونت به همراه دارد، عوامل اجتماعی موثر شامل موضوعاتی چون فقر، تبعیض، حس ناکامی عمومی به علت‌عدم وجود موازینی مثل قانون، عدالت، شایسته سالاری و… است. 

آن چه که کلید این اعتراض و بسیاری از اعتراضات گذشته در کشور را زده ریشه در مسائلی چون فساد، تبعیض سیستماتیک و سازمانی، فقر و نابرابری، شرم و تحقیر به دنبال وضعیت اقتصادی بوده است. پس بدون بازنگری در سیاست‌های کلان کشور و اصلاحات ساختاری در وضعیت‌های عمومی که منجر به بهبود معیشت، شفافیت در امور، کاهش تبعیض، مبارزه با فساد و حس برابری در شهروندان شود، اصولا زمینه‌های اجتماعی این تنش‌ها از بین نمی‌رود. 
به عبارتی پیشنهاد به «جامعه سلامت روان» برای این که نقشی ایفا کند مثل این است که آتش را کسی دیگری در خرمن ایرانیان می‌زند و ما صرفا انتظار داشته باشیم جامعه سلامت روان خاکستر را جمع کند. ضمن این که در این شرایط باید به مردم کمک کرد که حتی بدون داشتن امکان دسترسی به دارو و درمان و جلسات روان درمانی از خود مراقبت کنند. اما من از نظر نشانه‌شناسی، آن چه رخ داده را نوعی عارضه، و این مدل پیشنهادات بدون توجه به زیربناها را نوعی رفع تکلیف و مسولیت از سامانه حکمرانی و دولت‌های مستقر می‌دانم.

ارسال نظر

آخرین اخبار