زنان در حرکت، قانون پشت چراغ قرمز/ این زنان راه افتادهاند حتی بدون گواهینامه!
روایت زنانی از ۱۶ تا ۶۰ سال که در زیرزمین یک مال موتورسواری یاد میگیرند
تحریریه آوش/ از مادر ۵۷ ساله تا دختر تعمیرکاری که روزی پیک موتوری بود؛ روایت زنانی که در زیرزمین یک مال موتورسواری یاد میگیرند، اما مسیر آموزش آن ها هنوز به گواهینامه نمیرسد
سه طبقه پایینتر از ویترینهای روشن یک مرکز خرید، جایی که هیاهوی مال دیگر شنیده نمیشود، صدای موتور به سقف کوتاه پارکینگ میخورد و برمیگردد. لولههای قرمز و کانالهای فلزی بالای سرند، مهتابیها فضای خاکستری زیرزمین را روشن کردهاند، لاستیکهای سیاه و سبزرنگ دور ستونهای بتنی چیده شدهاند و فلشی بزرگ روی کف سیمانی مسیر حرکت را نشان میدهد.
دختری آرام گاز میدهد، چند متر جلو میرود و پایش را روی زمین میگذارد. چند متر آنطرفتر زنی با کلاه و تجهیزات ایمنی تلاش میکند تعادل موتور را حفظ کند. یکی منتظر نوبت است و حرکت دیگری را نگاه میکند. موتوری خاموش میشود و چند ثانیه بعد دوباره صدای استارت در فضای بسته منفی سه میپیچد.
اینجا نه پیست مسابقه است و نه یک پارکینگ معمولی؛ بخشی از طبقه منفی سه یک مال است که به محل آموزش موتورسواری زنان (با مجوز ورزشی و مربوط به فدراسیون اتومبیل رانی و موتورسواری) تبدیل شده است.
آموزشها در قالب فعالیتهای فدراسیون اتومبیلرانی و موتورسواری انجام میشود و زنها و دخترهایی با سن و سال و زندگیهای کاملاً متفاوت به اینجا میآیند تا مهارتی را یاد بگیرند که بیرون از این زیرزمین هنوز با یکی از قدیمیترین گرههای قانونی پیش روی زنان مواجه است.
از دختر ۱۶ ساله تا زن نزدیک به ۶۰ ساله؛ پرستار، معلم، مادر دو فرزند، زنی شاغل در بازار آهن شادآباد و دختری که روزی پیک موتوری بوده و حالا رؤیای داشتن گاراژ تعمیر موتورسیکلت خودش را دارد.
زنانی که هرکدام با قصهای متفاوت آمدهاند، اما همه در انتهای این پیست به یک دیوار مشترک میرسند که اینجا میتوانند موتورسواری یاد بگیرند، اما مسیر یادگیریشان مانند مردان به آموزشگاه رسمی رانندگی، آزمون و دریافت گواهینامه موتورسیکلت ختم نمیشود.همین تناقض، قصه منفی سه را از یک کلاس ساده موتورسواری فراتر میبرد. زنها کلاه ایمنی میگذارند، آموزش میبینند، تمرین میکنند، زمین میخورند و دوباره بلند میشوند؛ اما چند طبقه بالاتر، وقتی درهای مال به خیابان باز میشود، داستان دیگری آغاز میشود.
آذر، ۵۷ ساله؛ «گواهینامه ندهند هم سوار میشوم»
میان زنهایی که برای تمرین آمدهاند، آذر قصه متفاوتی دارد. ۵۷ ساله است و این بار قرار نیست دختر، مادرش را سورپرایز کند؛ ماجرا برعکس شده است. مادر دخترش را با خودش به منفی سه آورده تا او را با تصمیم تازهاش غافلگیر کند: میخواهد موتورسواری یاد بگیرد. تصمیمی که شاید اگر آذر چهار دهه زودتر و در ۱۷ سالگی گرفته بود، حتی بیان کردنش هم به سادگی امروز نبود. برای بسیاری از زنان نسل او، موتورسیکلت سالها نه فقط وسیلهای مردانه، بلکه اساساً تجربهای دور از دسترس تصور میشد. حالا اما آذر در ۵۷ سالگی آمده تا خودش فرمان را در دست بگیرد.
وقتی صحبت به گواهینامه میرسد، جوابش بدون مکث است که «ندادن گواهینامه مانع موتورسواریام نمیشود.»
همین یک جمله شاید بخش بزرگی از ماجرا را توضیح دهد. فراهم نبودن امکان دریافت گواهینامه، الزاماً تقاضای موتورسواری را از بین نبرده و زنانی هستند که تصمیمشان را گرفتهاند؛ بعضی موتور خریدهاند، برخی قصد خرید دارند، عدهای برای یادگیری اصولی به همین مراکز آمدهاند و برخی نیز همین حالا در خیابانها موتورسواری میکنند.
دختر آذر هم ظاهراً قصد منصرف کردن مادرش را ندارد. برعکس، میگوید: «به مادرم افتخار میکنم که تابوی موتورسواری زنان را شکسته است.» آذر نیز میگوید اگر دخترش بخواهد موتورسواری کند، حتماً حمایتش خواهد کرد.
در همین چند جمله کوتاه، جای نسلها عوض میشود؛ مادری که در ۵۷ سالگی تجربهای تازه را آغاز میکند و دختری که بهجای نگرانی از شکستن یک قاعده قدیمی، به مادرش افتخار میکند.قصه آذر از همینجا دیگر فقط قصه یک زن و یک موتور نیست.

چهل سال فاصله، چند متر روی پیست
اگر چند دقیقه کنار پیست بایستید، تفاوت نسلها را میشود با چشم دید. دختری که هنوز به ۱۸ سالگی نرسیده، چند متر آنطرفتر از زنی تمرین میکند که دهه ششم زندگیاش را میگذراند. یکی تقریباً در ابتدای جوانی است و دیگری زمانی تصمیم گرفته موتورسواری را آغاز کند که فرزند بزرگسال دارد اما روی پیست سن اهمیت چندانی ندارد.
همه باید از یک نقطه شروع کنند؛ حفظ تعادل، کنترل گاز، ترمز گرفتن، پیچیدن و تسلط بر وسیلهای که یک اشتباه در هدایتش میتواند پرهزینه باشد. یکی هنوز از افتادن میترسد، دیگری چند دور تمرین کرده و اعتمادبهنفس بیشتری دارد. مربی حرکتها را نگاه میکند و ایرادها را میگوید و دوباره نوبت حرکت میرسد. اتفاقاً همین تصویر یکی از تناقضهای اصلی ماجرای گواهینامه زنان را آشکار میکند.
این زنان برای یادگیری آمدهاند. تجهیزات محافظتی میپوشند، زیر نظر مربی تمرین میکنند و میخواهند پیش از ورود به خیابان مهارت لازم را به دست بیاورند؛ یعنی دقیقاً بخشی از همان مسیری را انتخاب کردهاند که منطق ایمنی ترافیک بر آن تأکید دارد: آموزش پیش از رانندگی.
اما برای آن ها این مسیر در نقطهای قطع میشود. برای مردان، آموزش و آزمون و احراز مهارت میتواند به دریافت گواهینامه برسد. حتی از سال ۱۴۰۴ امکان دریافت نوعی گواهینامه موتورسیکلت سبک از ۱۶ سالگی برای پسران فراهم شد و مقامهای پلیس از آموزش نظری و عملی، آزمون و برخورداری این گروه از مزایای بیمهای سخن گفتند اما دختران و زنان حاضر در این زیرزمین، حتی پس از یادگیری، هنوز به همان مقصد حقوقی نمیرسند.

اینجا موتور فقط برای تفریح نیست
از زنهایی که کنار پیست منتظر نوبتشان هستند بپرسید «چرا موتور؟» و خیلی زود یک تصور کلیشهای فرو میریزد. همه برای هیجان، سرعت یا تجربه یک تفریح تازه به اینجا نیامدهاند. یکی پرستار است. دیگری معلم؛ زنی مادر دو فرزند است و زن دیگری در بازار آهن شادآباد کار میکند.
زندگیهایشان با یکدیگر فرق دارد، اما در حرفهای چند نفرشان یک دلیل مرتب تکرار میشود که برای کار و رفتوآمد در خیابان های این شهر شلوغ به طور جدی به موتور نیاز دارند.
اینجا زنانی هستند که فارغ از هیجان و حقی که برای خود می خواهند؛ برای آن ها موتور یک امکان حملونقل است که باید از آن استفاده کنند چون به آن احتیاج دارند. در شهری که رفتوآمد روزانه میتواند ساعتهایی از زندگی را ببلعد، موتورسیکلت وسیلهای کوچکتر و در بسیاری موارد کمهزینهتر است که میتواند زمان رسیدن از خانه به محل کار و برگشتن از محل کار به خانه را کاهش دهد.
پرستاری که باید خودش را به محل کار برساند، معلمی که هر روز مسیر مشخصی را طی میکند، مادری که زندگیاش میان کارهای خودش و دو فرزندش تقسیم شده، ممکن است دقیقاً به همان دلایلی به موتورسیکلت احتیاج داشته باشند که میلیونها مرد ایرانی سالهاست از آن استفاده میکنند.
همین زنها تصویر کلیشهای «زن موتورسوار» را هم به هم میریزند. اینجا فقط چند دختر جوان عاشق سرعت جمع نشدهاند. موتور برای بعضی از آنها وسیله کار و زندگی روزمره است. خواستهشان هم پیچیده نیست: میخواهند وسیلهای داشته باشند که رفتوآمدشان را آسانتر کند. پرسش از همینجا شکل دیگری پیدا میکند که اگر موتورسیکلت برای یک مرد شاغل وسیله رفتوآمد محسوب میشود، چرا وقتی یک زن شاغل همان وسیله را میخواهد، انتخابش باید لزوماً با مفهوم تفریح، هیجان یا «تابوشکنی» توضیح داده شود؟

دستهای روغنی، رؤیای یک گاراژ
اما در این میان چند متر آنطرفتر از زنهایی که تازه یاد گرفتهاند چطور گاز بدهند و ترمز بگیرند، قصه دیگری جریان دارد.
میز کار شلوغ است. آچار، پیچ، قطعات بازشده موتور و ابزارهای تعمیر روی آن ریخته و پشت میز دختر جوانی ایستاده که رابطهاش با موتور مدتهاست از نشستن روی زین گذشته است.
او که فارغ التحصیل رشته انسان شناسی از یک دانشگاه معتبر پایتخت است می گوید که اولین موتورش را برادرش برایش خرید. بعد خودش سوار شد. موتور کمکم آنقدر وارد زندگیاش شد که مدتی با همان وسیله کار کرد و پیک موتوری شد. حالا فقط موتور نمیراند؛ قطعاتش را میشناسد، بازش میکند، تعمیرش میکند و دست به آچار است.
اما موتور آخر مسیر او نیست. رؤیایش این است که روزی گاراژ خودش را داشته باشد و تعمیرکار خودرو شود. وقتی میان آچارها و قطعات بازشده موتور ایستاده، شاید حتی بیشتر از زنهایی که چند متر آنطرفتر روی پیست تمرین میکنند، مرزهای قدیمی را جابهجا کند. سالهاست تصویر تعمیرگاه در ذهن عمومی با مردانی با لباس کار و دستهای روغنی گره خورده است؛ همانطور که تصویر پیک موتوری یا موتورسوار خیابان نیز عمدتاً مردانه بوده است.
اما او در چند سال، از چند مرز گذشته؛ موتور داشته، پیک موتوری بوده، تعمیر موتور را یاد گرفته و حالا رؤیای تعمیر خودرو و داشتن گاراژ خودش را دارد.
قصه او نشان میدهد تغییر فقط در این پرسش خلاصه نمیشود که «چه کسی میتواند موتور براند؟» مرز مهارتها و مشاغلی که زمانی تقریباً مردانه تعریف میشدند هم آرامآرام جابهجا شدهاند.
شاید جالبترین بخش داستانش همین باشد که ظاهراً منتظر نمانده ابتدا نگاه جامعه تغییر کند و بعد وارد این فضا شود. ابتدا وارد شده، کار کرده، دست به آچار شده و حالا واقعیت حضورش خودش پرسشهای قدیمی را به چالش میکشد.

پیستی که به گواهینامه نمیرسد
اما درست همینجا باید از گرمای روایت آدمها بیرون آمد و به سردترین بخش ماجرا رسید و آن بندهای قانون است. شاید یک مساله برای زنان حاضر در این آموزشگاه این نیست که هیچ جایی برای یادگیری ندارند. آن ها همین حالا در مجموعهای وابسته به فدراسیون اتومبیلرانی و موتورسواری تمرین میکنند. مساله این است که این آموزش، همان فرآیند رسمی آموزش رانندگی نیست که تحت نظارت پلیس راهور انجام شود و در نهایت به آزمون و دریافت گواهینامه منتهی شود.
به بیان سادهتر، آموزش هست؛ اما انتهای مسیر گواهینامه نیست. در مواضع اعلامشده پلیس نیز تأکید شده که پلیس خود تصمیمگیر درباره صدور گواهینامه موتورسیکلت برای زنان نیست و در صورت فراهم شدن مبنای قانونی، مجری آن خواهد بود. از سوی دیگر، زنانی که بدون گواهینامه در خیابان موتورسواری میکنند، از منظر مقررات در وضعیت رانندگی بدون گواهینامه قرار میگیرند و همینجا یک دور باطل شکل میگیرد.
زنان برای ایمنتر راندن آموزش میبینند، اما امکان طی کردن مسیر رسمی دریافت گواهینامه را ندارند؛ در عین حال اگر وارد خیابان شوند، فاقد همان گواهینامهای هستند که امکان دریافتش برایشان فراهم نشده است.
چند متر آنطرفتر اما موتورها همچنان دور پیست میچرخند. فاصله این زنان تا خیابان شاید فقط رمپ خروجی پارکینگ باشد، اما فاصله آموزش تا مجوز قانونی بسیار بیشتر از آن است. در واقعیت خیابان نیز موتورسواری زنان دیگر پدیدهای نامرئی نیست. زنانی با اسکوترهای کوچک یا موتورهای دیگر برای رفتوآمد، کار یا استفاده شخصی در شهر دیده میشوند.
صورت مساله دیگر صرفاً این نیست که «آیا زنان موتورسواری خواهند کرد؟» بخشی از آن ها همین حالا این کار را میکنند. مسئله این است که این واقعیت موجود، آیا در نهایت به مسیر آموزش رسمی، آزمون، احراز مهارت و مسئولیتپذیری قانونی هدایت خواهد شد یا همچنان در وضعیت خاکستری باقی میماند.
تصادف؛ جایی که خلأ قانونی هزینه پیدا میکند
گواهینامه فقط مجوز عبور از خیابان نیست. اهمیت واقعی آن شاید زمانی بیشتر آشکار شود که تصادفی رخ دهد. موتورسیکلت وسیلهای پرخطر است و همین مسئله، آموزش، احراز مهارت و بیمه را مهمتر میکند. در نمونهای از آمارهای پلیس راهور تهران، از ۵۲۸ تصادف جرحی ثبتشده در هفته نخست مهر ۱۴۰۴، ۲۹۹ مورد مربوط به موتورسیکلت بوده است. اینجاست که وضعیت بیمهای زن موتورسوار فاقد گواهینامه هم اهمیت پیدا میکند. برخلاف یک تصور رایج، فاقد گواهینامه بودن راننده مسبب به این معنا نیست که شخص ثالث زیاندیده الزاماً خسارتی دریافت نخواهد کرد. براساس ماده ۱۵ قانون بیمه اجباری شخص ثالث، در صورت فاقد گواهینامه بودن راننده مسبب، بیمهگر خسارت زیاندیده را میپردازد، اما امکان مراجعه به مسبب حادثه برای بازیافت وجوه پرداختشده وجود دارد. از سوی دیگر، رأی وحدترویه شماره ۸۰۶ هیأت عمومی دیوان عالی کشور میان حقوق شخص ثالث زیاندیده و خود راننده مسبب فاقد گواهینامه تمایز قائل شده و حمایت مربوط به شخص ثالث را نمیتوان به خسارت بدنی واردشده به خود راننده مسبب فاقد گواهینامه تسری داد. در نتیجه، بیمه حاشیه این بحث نیست؛ بخشی از قلب ماجراست.
زن میتواند مالک موتورسیکلت باشد و وسیله نیز بیمه شخص ثالث داشته باشد، اما اگر بدون گواهینامه رانندگی کند و مسبب حادثه شناخته شود، فقدان گواهینامه میتواند برای او تبعات حقوقی و مالی جدی ایجاد کند. اینجاست که بحث صدور گواهینامه از یک مناقشه نمادین درباره حضور زنان روی موتور عبور میکند و به مسئلهای کاملاً عملی درباره آموزش، ایمنی، مسئولیت، خسارت و بیمه تبدیل میشود.
خیابان منتظر قانون نمانده است
اینجا اما در طبقه منفی سه اما ماده و تبصره و بحثهای حقوقی بسیار دورتر از صدای موتور به نظر میرسند. اینجا کسی چند متر جلو میرود و مربی حرکتش را اصلاح میکند. یکی هنوز از افتادن میترسد و دیگری اعتمادبهنفس بیشتری پیدا کرده است. کلاههای ایمنی روی زین گذاشته میشوند، تجهیزات محافظتی بسته میشوند و دوباره صدای استارت بلند میشود. شاید جذابترین بخش این فضا همین عادی بودن آن باشد. اگر حضور یک زن روی موتور زمانی تصویری نامعمول تلقی میشد، اینجا دیگر کسی از دیدن زن دیگری پشت فرمان موتور تعجب نمیکند. زن ۵۷ ساله کنار دختر نوجوان تمرین میکند؛ تعمیرکار جوان قطعات موتور را بررسی میکند؛ پرستار و معلم درباره نیازشان به موتور برای رفتوآمد حرف میزنند و مادری که دو فرزند دارد، دنبال وسیلهای است که زندگی روزمرهاش را آسانتر کند.

هیچکدام شبیه دیگری نیستند و شاید همین مهمترین نکته باشد.
«زن موتورسوار» دیگر یک تیپ اجتماعی واحد نیست؛ میتواند نوجوان باشد یا مادر، پرستار باشد یا معلم، تعمیرکار باشد یا زنی شاغل در یک اداره کاملا دولتی؛ این زنان می توانند برای تفریح موتور بخواهند، برای کار به آن نیاز داشته باشتد یا صرفاً نخواهد ساعتهای زندگیاش را در رفتوآمد از دست بدهد. آنچه این زنان را در منفی سه کنار هم قرار داده، نه سن مشترک است، نه شغل مشترک و نه حتی سبک زندگی مشترک.
خواسته مشترکشان بسیار سادهتر است و آن روشن است یاد گرفتن مهارتی که مردان سالهاست میتوانند پس از یادگیری آن آزمون بدهند و برایش گواهینامه بگیرند.
ایستاده میان دو نسل
در منفی سه، فاصله ۴۰ ساله میان دو نسل گاهی فقط چند متر است. یک سوی پیست، دختری ۱۶ ساله تازه یاد میگیرد چگونه تعادل موتور را حفظ کند و چند متر آنطرفتر، زنی نزدیک به ۶۰ سال برای تجربهای تلاش میکند که شاید در ۱۶ سالگی خودش حتی امکان تصور کردنش را نداشت. میان این دو، آذر ۵۷ ساله ایستاده؛ مادری که میگوید ندادن گواهینامه مانع موتورسواریاش نمیشود و دختری که به شکستن این تابو توسط مادرش افتخار میکند.
شاید همین تصویر بیشتر از تمام بحثهای حقوقی نشان دهد چه چیزی تغییر کرده است: نسلی از زنان بسیاری از تجربهها را دیر آغاز کرده و نسل دیگری دیگر نمیفهمد چرا باید برای همان تجربهها منتظر بماند.یکی در ۵۷ سالگی کلاه ایمنی بر سر میگذارد و دیگری در ۱۶ سالگی نخستین دورهایش را میزند. کنار هر دو، دختر جوانی با دستهای روغنی ایستاده که روزی پیک موتوری بوده و رؤیا دارد یک روز در گاراژ خودش خودرو تعمیر کند.
میان این دو نسل، موتوری روشن است که صدایش از طبقه منفی سه شنیده میشود؛ صدای زنانی که ظاهراً تصمیم گرفتهاند منتظر نمانند تا قانون ابتدا حضورشان را ببیند و بعد اجازه حرکت بدهد. آنها حرکت را آغاز کردهاند؛ حالا این قانون است که باید خودش را به واقعیتی برساند که مدتهاست در خیابانهای شهر شکل گرفته است.
چند طبقه بالاتر، درهای مال به خیابان باز میشوند؛ همان خیابانی که این زنان برای راندن قانونی در آن هنوز به گواهینامهای نیاز دارند که مسیر دریافتش برایشان فراهم نشده است. شاید عجیبترین تصویر، همین فاصله میان زیرزمین و خیابان باشد؛ فاصلهای به اندازه سه طبقه، اما در عمل به اندازه سالها بحث و بلاتکلیفی. پایین، زنها کلاه ایمنی میگذارند، آموزش میبینند، زمین میخورند، دوباره بلند میشوند و راه میافتند.
بالا، خیابان ادامه دارد. در منفی سه، نسلها عوض شدهاند، تابوها ترک برداشتهاند، زنان حرکت کردهاند و موتورهایشان روشن شده؛ اما آنچه هنوز پشت چراغ قرمز مانده، قانون است.
