چهل روز بعد در جغرافیای سوگ / لاله ها بر سنگ تاریخ نشسته اند
تحریریه آوش/ چهل روز گذشته است. در بهشت زهرا، هنوز بوی سیمان تازه از بعضی مزارها بلند میشود. قطعات ۳۲۶ تا ۳۲۹ از صبح زود شلوغاند. زنها و مردهایی با لباسهای تیره، آرام میان ردیف سنگها حرکت میکنند؛ بعضیها نشانی را از پیش میدانند، بعضی دیگر با نگاهکردن به تاریخهای حکشده مسیرشان را پیدا میکنند: ۱۸ دی، ۱۹ دی، و روزهای پس از آن!
میرا قربانی فر/ نوشته و خوانده بود که «از خون جوانان وطن لاله دمیده…!» اما شاید این گونه به چشم ندیده بود که ۴۰ روز بعد از آن روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه میتوان در بهشت زهرا به چشم دید!
این تصنیف هفتمین و مشهورترین تصنیف از مجموعه عارف قزوینی به شمار میرود، مضمون آن به افسانهای کهن اشاره دارد که از قطرات خون سیاوش، گلهای لاله روییده است. بعدها اما عارف قزوینی در اواخر شهریور یا اوایل مهرماه همان سال (۱۲۹۰ شمسی) در کنسرتی که حزب دموکرات ایران در چارک امینالدوله تهران برگزار کرده بود، این تصنیف را با ساز سه تار اجرا کرد؛ اولین اجرا که هیچ اثری از آن ضبط نشد. ولی به باورم او خواند و شاید این گونه ندیده بود.
چهل روز گذشته است. در بهشت زهرا، هنوز بوی سیمان تازه از بعضی مزارها بلند میشود. قطعات ۳۲۶ تا ۳۲۹ از صبح زود شلوغاند. زنها و مردهایی با لباسهای تیره، آرام میان ردیف سنگها حرکت میکنند؛ بعضیها نشانی را از پیش میدانند، بعضی دیگر با نگاهکردن به تاریخهای حکشده مسیرشان را پیدا میکنند: ۱۸ دی، ۱۹ دی، و روزهای پس از آن.
روی بسیاری از سنگهای تازه، لایهای برزنتی کشیدهاند؛ پارچههایی دستدوم که نوشتههای محوشان زیر نور زمستانی دیده میشود. زیر هر کدام، نامی حک شده که چهلمش رسیده است. جمعیت موجوار میان قطعات پخش میشود. برخی فقط ایستادهاند و نگاه میکنند. برخی نشستهاند و زیر لب حرف میزنند و برخی هنوز انگار باور نکردهاند که این سنگها، نشانیِ بازنگشتن است.
اینجا، چهل روز عددی در تقویم نیست؛ فاصلهای است میان شوک و واقعیت. اینجا زنانی چهل روز است عزای فرزند، عشق، پدر و همسر دارند و پدرانی که هنوز باور به رفتن عزیز از دست رفته نمیکنند.
مادری میگوید من هنوز با خیال این که شاید بیاید، برایش همان غذاهایی را میپزم که دوست داشت. مادر شاید خیال میکند در باز میشود و پسر رعنایی که به او قول داده بود زیاد دور نشود و فقط ببیند چه خبر است و بازگردد؛ باز هم از آن در بازگردد.
قطعات ۳۲۶ تا ۳۲۹ بهشت زهرا به روایت حاضران همه این چهل روز پر از آدمهایی بوده که با رخت عزا آمدهاند و هیچ ساعتی آرام نبوده اما گویا روزهای ۲۸ و ۲۹ بهمن و همزمان با چهلمین روز درگذشتگان دیگر اصلا آرام و قرار ندارد؛ چنان که حالا دیگر قطعات قدیمیتر نیز میزبان خانواده داغداران هستند.
سنگهایی برای مزارهای چهل روزه
بر اساس یک سنت قدیمی، ایرانیان در چهلمین روز پس از فوت عزیزانشان کنار مزار او جمع میشوند. عدد چهل بیشترین بسامد را در فرهنگ رفتاری این سرزمین دارد و به همین دلیل است که میتوان گفت چهل در ذهن ایرانی هم مقدس است و هم نشانه کثرت.
در اسلام نیز با تکیه بر کلامی از پیامبر خطاب به ابوذر غفاری معتقد هستند که پس از وفات هر مومن زمین تا چهل روز برای فقدان وی گریان و عزادار است و البته که قرنها پیش از این کلام، ایرانیان باستان اعتقاد داشتند که چهل روز طول میکشد تا روح جان باخته، مسیر خود را بیابد.
این سالها در ایران اما چند روز قبل از گردهمایی روز چهلم در کنار مزار متوفی رسم است تا سنگ قبری را برای مزار وی تهیه کرده و جایگزین نشانه و سنگ کوچکی میکنند که نام و نشان متوفی را در خود دارد. حال ۴۰ روز پس از ۱۸ و ۱۹ دی ماه ؛ بار دیگر به بهشت زهرا آمدهام و دیگر از آن سنگهای سیاه کوچک که خود مدیریت آرامستان بر سر هر مزاری میگذاشت کمتر ردی است و انگار خانوادههای جانباختگان و بازماندگان برای آیین چهلم خود را آماده کردهاند و سنگهایی که حالا حتی با مشخصاتی خاص از علاقمندیهای جانباخته حکاکی شدهاند نیز نشانی از همین روند دارد. سنگهای که روی آنان از تار و سه تار و ادوات موسیقی و حتی نشان تیم فوتبال مورد علاقه جانباخته نیز حک شده است.
قطعه سنگی که در چهلم هر تازه سفر کرده بر مزار او نصب میکنند از جنس مرمر یا گرانیت است که استادی سنگتراش با هنر حجاری علاوه بر نام و نسب؛ جملات کوتاهی که نزدیکان جان باخته پیشنهاد یا تایید میکنند را بر روی آن حکاکی میکند.
اما شاید وجه دیگر این روزهای بهشت زهرا دیدار کسانی بر مزار جان باختگان است که به دلیل رابطه خانوادگی و عاطفی در اینجا حاضر نشدهاند بلکه همدلی با هم وطنی است که سوگ از دست دادنشان همه ما را عزادار کرده است.
امتداد شوک و سکوت و تردید تا چهلمی که رسیده
از سوی دیگر اما بهت زدگی، شوک همگانی و سکوت سنگینی که به هنگام تدفین پیکر این جانباختگان جوان در سیمای خانوادهها و نزدیکان موج میزد، حال جای خود را گویا به فقدان و خشم خام داده است.
رنج طولانی تنهاییهایی که بازماندگان این جان باختگان با اشکهایشان ابراز میکنند؛ سیلابی بر صورتها و گونههای سرمازده همه کسانی که در کنار مزار به همدردی و همدلی ایستاده اند، جاری میکند و غمها از اعماق رنجها میجوشند.
وقتی بر سر مزار هر کدام از این جان باختگان میرسید و در کنار عزیزانشان میایستید، سکوتها اما همچنان باقی هستند و نگاههای کنجکاوانه و تردیدآمیزی که بهانه حضورت را میجویند.
پدری میگوید پسرش را روز ۲۲ دی ماه یافته و از آن روز تا چهلم فرزند که روز ۲۹ بهمن ماه بود، هر روز به بهشت زهرا آمده است.
پدر روز ۱۹ دی پسر را گم کرده و ۳۷ روز تمام بدون هیچ وقفهای هر روز را به بهشت زهرا آمده و من فکر میکنم آیا میترسیده دوباره پسر را گم کند یا شاید نگران تنهایی فرزند است.
حالا مزار بیشتر جانباختگانی که چندی پیش در قطعات ۳۲۷ و ۳۲۸ دیده بودم مزین به سنگ شده است. همان مزارهایی که یک بار در هفتم جانباختگان، لحظاتی کنارشان ایستاده بودم تا از روی تاریخ تولد خفتگانشان که در کنار تاریخ هجدهم و نوزدهم دی ماه روی سنگ کدر کوچک مربع شکلی حک شده بود، سنشان را محاسبه کنم.
سنگهای سیاه و سفید و در مواردی با رنگهایی چون طوسی و کهربایی، اکنون قرار است بیرق نشان دهنده مزار این جان باختگان شود.
مزارهایی که من تا پیش از این با دیدن گلبرگهای رنگارنگ گلهای پرپر شده روی خاک پیدایشان میکردم؛ چرا که به چشم من در هر زمان و هر مکانی، رنگ سرخ روی خاک حضورش را جار میکشد. وقتی به سراغ نامهایی که از پیش به ذهنم سپردهام میروم تنها یک نشانه راهنما میشود؛ زیرا اگر مزارشان را از جمع سیاه پوشی که کنارش ایستادهاند پیدا نکنم؛ دیگر گلبرگ گل سرخی باقی نمانده است.
سنگهای تازه نصب شده زیر یک لایه پوشش برزنتی دست دوم پنهان هستند و گویا که این روال جاری است که نصاب سنگ مزار پس از کار گذاشتن سنگ و سیمان کاری اطرافش، بر سر مزار؛ روی آن را با یک لایه پوشش برزنتی موقت بپوشاند تا گرد و خاکی نگیرد و به هنگام پرده برداری از سوی خانواده و سفارش دهنده؛ بهتر جلوه کند.
تکههای برزنتی نازک دست چندم که اتفاقا روی دیگرشان عکسی یا متنی تاریخ گذشته و رنگ و رو رفته چاپ شده اند؛ نشان از نصب سنگهای منتظر دارند. سنگهایی که منتظرند تا داغداران مزار یکی یکی دورشان جمع شوند و با اشک و ناله از آنها رونمایی کنند. اما همین روپوشهای رنگ و رو رفته برزنتی برای من به نشانههای جدیدی بدل میشوند که این بار با برانداز کردن سایر قطعات بهشت زهرا میتواند شما را بر سر مزار دیگر جان باختگان اعتراضات دی ماه برساند.
قطعه ۱۰۰، قطعه ۹۰، قطعه ۱۰۶، قطعه ۷۲ و… یکی یکی میروم و آرام روکش برزنتی را کمی بالا میآورم و تاریخهای حک شده روی سنگهای تازه نصب شده را نگاه میکنم. حیرت به حیرانی مبدل میشود وقتی به چشم سر میبینی که در اغلب قطعات این شهر خفتگان؛ منازلی نیز برای جان باختگان جوان دی ماه ۱۴۰۴ ساختهاند و به هر سو که نگاه کنید نشانهای از آنها هویداست. به راستی مگر آنها چند نفر بودند؟! پرسشی سوزان که این روزها هر کسی پاسخی متفاوت به آن میدهد.
هم وطنانی در پی تسلی دل هم وطنان دیگر
در این چرخیدنها بیش از همه رنج است که خود را به رخ میکشد. رنج بازمانده بودن در دل فاجعهای که هنوز نمیدانی چرا این گونه رخ داده است. همان فاجعهای که از آن به نام شرم بازمانده بودن نیز در روانشناسی یاد میشود.
صدای پدری که فریاد میزند بدون تو باز چطور به خانه بازگردم؛ قلب را خراش میدهد و کمی آن سوتر در یکی از همین قطعات قدیمی، خواهری چنان مویه میکند که انگار میخواهد تمام جان را همان جا بر سر مزار باقی بگذارد.
خواهر میگوید فقط ما دو تا بودیم با مادر و حالا فقط ما دو تا هستیم بدون برادر.
سمانه اما زنی است که برای بازماندگان آمده است. خودش میگوید که «پیش از این پدرم را در قطعه ۳۲۹ به خاک سپرده بودیم؛ بهار سال۱۴۰۴ و با فضا و جغرافیایش قبل از این آشنا بودم. سرد، بیروح، ساکت! و گورهای آماده، گورهای آماده! ولی وای به این روزها… شبیه نقاشیهای مینیاتوری از کربلا بود.» او میگوید پنجشنبه هفته گذشته که مراسمی نبود و چهلمی نبود نیز به بهشت زهرا آمده و روایت میکند که به فاصله حدود هر بیست سی متر سر هر قبری از یک تا سهچهار نفر چمباتمه زده و نشسته بودن و بعضیها نیز اسپیکری داشتند و برای دل خودشان یا شاید دل جاویدنامشان موزیک پخش میکردند. او ادامه میدهد که تقریبا قبل از دیدن تاریخ فوت میشد فهمید کدام خانوادهها از کشتهشدهای دیماه هستند و کدامها عزیزانشان را بخاطر بیماری، تصادف و یا پیری از دست دادهاند.
سمانه در توصیف احوال خانوادههای جانباختگان روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه میگوید که خانوادهها در خود فرورفته و خیره به سنگ قبر در سکوت اشک میریزند. فقط وقتی بهشان نزدیک میشدیم و تسلیت میگفتیم، وقتی در آغوش میگرفتمشان، اشکم را که میدیدند، بغضشان میترکید، خدایشان را صدا میزدند .
مادران فرزند از دست داده روزگار پیشین نیز این روزها زیاد به بهشت زهرا میروند. میروند تا شاید به این مادران تازه داغ دیده تسلی و قوت قلبی بدهند. سمانه اما میگوید با بعضی خانوادهها از پنجشنبه آشنا شدیم اما انگار ده سال است که هم را میشناسیم و من فکر میکنم بله میشناسیم، به رسم هم وطنی، با نخ تسبیحی به نام ایران است که ما همه، یکدیگر را میشناسیم.

غروب نزدیک است و حالا دیگر بیشتر مراسمها تمام شدهاند ولی هنوز چند خانواده اطراف مزارها نشستهاند که صدای موزیک جنوبی (سنج، دمام و یک نوع بوق) به سمت صدا برد.
پدر یکی از جانباختگان عکس پسرش را بالای سرش گرفته بود و به دور خود میچرخید و به مردم نشان میداد. زار میزد و نشان میداد و لباس شخصیها فقط از دور نظاره میکردند، بدون حرفی و کلامی و سخنی.
مزدک یکی از شهروندانی است که آمده شاید تسلی باشد برای دل بازماندگان! خودش میگوید «ما برای همراهی و تسلیدادن به خانواده کشتهشدگان رفته بودیم. در سه قطعه جدید بهشت زهرا که اکثر کشتهشدگان اخیر در آنها دفن شدهاند، نیازی به جستجو نبود. عکسها، گلهای پرپر و سنگهایی که تاریخ تولد و مرگ بر آنها ثبت شده بود نشانی آن بچهها بود. میگویم «بچهها» چون اکثر آنها جوان، نوجوان یا طبق تعریفهای بینالمللی «کودک» محسوب میشدند. کنار گور مشترک «امیرحسین و آرین» برادران دانشآموز ۱۸ و ۱۴ساله با نخستین خانواده عزادار مواجه شدیم. پدر جوانی که حالا همهچیزش را از دست داده، و با قامتی خمیده به ریش کوتاه و صورت لاغرش دست میکشد. »
او که نخستین روز چهلمها (۲۸ بهمن) نیز در بهشت زهرا بوده در ادامه نیز میگوید «سنگ بعضی قبرها نصب شده بود، از جمله سنگ مشترک برادران عشقی و سنگ «سپهر شکری» معروف به «سپهر بابا». عده زیادی از مردم دور مزار سپهر جمع شده بودند، بالای سرش عود روشن کرده بودند و موسیقیهای خاصی که این روزها زیاد میشنویم را پخش میکردند. در ساعات پایانی روز که جمعیت کمتر شده بود، ماندن تک آدمهایی سر بعضی قبرها نظرگیر بود. دوستانی که بهتزده و در خود فرورفته، نمیخواستند عزیزشان را تنها بگذارند. »
بنا به شهادت بسیاری از آنان که این روزها به بهشت زهرا رفته بودند اما یک موضوع دیگر نیز در این آرامستان چشمگیر بود و آن دیدن علاقمندیهای جانباختگان است. مواردی چون باکسهایی که سگ و گربه برخی درگذشتگان در آن هستند و حالا کنار مزارها دیده میشود و یا وسیله خاصی که جانباخته، آن را دوست داشته و خانواده در روز چهلم با خود به بهشت زهرا آورده است. مزدک نیز با اشاره به همین موضوع میگوید در این روز صحنههای خاص زیاد دیده میشد. مثل مراسم جوانی که تازه موتورسیکلتی ارزانقیمت خریده بود و خانوادهاش موتور را با گل سفید و روبانهای سیاه تزئین کرده و کنار قبر او گذاشته بودند.

نمونه دیگر مراسم دیرهنگام نیز چهلم «محمدرضا» بود که با صدای شعارها وسنج و دمام عزا همراه شد. خانواده دمامزنها را از سایت دیوار خبر کرده بودند. سه جوان و یک مرد مسنتر که بس بر سازهایشان کوبیده و در شاخ بوق دمیده بودند دیگر رمقی برایشان نمانده بود.
غروب که نزدیک میشود، نور سرخ آفتاب روی سنگهای تازه میافتد؛ برزنتها آرام در باد تکان میخورند و سایهها کشیدهتر میشوند. جمعیت کمکم پراکنده میشود. بعضی خانوادهها اما هنوز نشستهاند؛ دست روی سنگ، چشم به نامی که حالا روی مرمر حک شده و دیگر پاک نمیشود.
در سکوت میان قطعات، صدای قدمها میپیچد. کسی زیر لب چیزی میخواند. کسی عکس را در کیفش میگذارد. کسی آخرین نگاه را میاندازد و آرام برمیخیزد.
شهر دوباره آدمهایش را پس میگیرد. اما در این قطعات پراکنده، تاریخهایی کنار هم نشستهاند که به این زودیها از حافظه پاک نمیشوند. چهل روز گذشته است. سنگها نصب شدهاند. نامها حک شدهاند و پرسشهایی که کنار این مزارها شکل گرفتهاند، هنوز پاسخی روشن ندارند.