EN
به روز شده در
کد خبر: ۹۰۱۴۰

۴۴ روز تعلیق

دیپلماسی همیشه نخستین راه برای جلوگیری از بحران و آخرین مسیر برای پایان‌دادن به جنگ‌ها بوده است. حتی پس از آغاز درگیری‌های نظامی نیز این مذاکره و گفت‌وگو است که می‌تواند مسیر بازگشت به ثبات را هموار کند

 ۴۴ روز تعلیق
شرق

شرق گفتگوئی را با ساسان کریمی منتشر کرده است:

دیپلماسی همیشه نخستین راه برای جلوگیری از بحران و آخرین مسیر برای پایان‌دادن به جنگ‌ها بوده است. حتی پس از آغاز درگیری‌های نظامی نیز این مذاکره و گفت‌وگو است که می‌تواند مسیر بازگشت به ثبات را هموار کند. اکنون اما پس از ۴۰ روز جنگ و در حالی که آتش‌بس وارد چهل‌وچهارمین روز خود شده است، فضای منطقه بیش از گذشته پیچیده و مبهم به نظر می‌رسد. امیدهای اولیه به فعال‌شدن مسیر دیپلماسی و کاهش تنش‌ها، به ‌تدریج جای خود را به بی‌اعتمادی، تهدیدهای متقابل و ابهام درباره آینده مذاکرات داده است. منطقه اکنون در وضعیتی معلق قرار دارد؛ نه جنگ کاملا پایان یافته و نه دیپلماسی به نتیجه‌ای پایدار رسیده است. با این حال، همچنان هیچ جایگزین کم‌هزینه‌تر و مؤثرتری جز دیپلماسی برای عبور از بحران وجود ندارد. از این‌رو، بررسی و ارزیابی عملکرد سیاست خارجی کشور در دوران آتش‌بس، به یکی از مهم‌ترین موضوعات فضای سیاسی و دیپلماتیک تبدیل شده است؛ دورانی که هم‌زمان با تداوم تهدیدها و پیچیده‌ترشدن معادلات منطقه‌ای، دستگاه دیپلماسی نیز با آزمونی دشوار مواجه بوده است. در همین چارچوب و طی گفت‌وگویی با ساسان کریمی، عضو هیئت علمی دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران، ابعاد مختلف عملکرد سیاست خارجی ایران در این مقطع حساس را بررسی کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

بسیاری معتقدند وضعیت کنونی ایران میان انتخاب یک صلح یا توافق تحمیلی یا یک جنگ تحمیلی قرار گرفته است. آیا شما این تشبیه را درست می‌دانید؟

خیر، لزوما چنین نیست. این مسئله تا حد زیادی به نحوه عملکرد خود ما بستگی دارد. طبیعتا از طرف مقابل‌ که دشمن تلقی می‌شود، نمی‌توان انتظار خیرخواهی برای ایران داشت. آن کسی که باید رفتار و عملکردش را در راستای حداکثرسازی و بهینه‌سازی منافع ملی تنظیم کند، خود ما هستیم؛ از حاکمیت تا نخبگان، مردم و همه کنشگران جامعه. بنابراین بخش مهمی از این موضوع به ابتکارهای ما بازمی‌گردد؛ چه در عرصه دیپلماسی، چه در حوزه دیپلماسی عمومی و چه در زمینه مقاومت و میدان؛ خلاصه در همه عرصه‌ها باید به نحوی عمل کرد که ما در دوگانه تحمیلی صلح یا جنگ تحمیلی دشمن قرار نگیریم.

 ‌چنین پتانسیلی را داریم؟

حتما.

 ولی بسیاری از‌جمله خود شما پیش‌تر در گفت‌وگوهایی که در همین روزنامه «شرق» داشته‌ایم بر این موضوع تأکید کردید که دیپلماسی، راه اول و آخر است و حتی اگر جنگی هم رخ دهد، باز هم دیپلماسی می‌تواند نجات‌بخش باشد. اما اکنون در شرایطی قرار گرفته‌ایم که روند دیپلماسی فرسایشی‌تر شده و امیدها نسبت به آن کم‌رنگ شده است. آیا همچنان باید به دیپلماسی امیدوار بود؟

ببینید، دیپلماسی هم در نهایت یک ابزار است. هر ابزاری که برای کاری مورد استفاده قرار می‌گیرد، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های نسبی خود را دارد. همان‌طور که از ابزار نظامی نیز انتظار مطلق وجود ندارد و مثلا گفته می‌شود برد این موشک تا این اندازه است و آن یکی تا اندازه‌ای دیگر، دیپلماسی هم همین‌گونه است. دیپلماسی نیز از حیث توان، ابتکار و امکانات، در سطوح مختلف و توسط نهادهای گوناگون عمل می‌کند و طبیعتا احتمال موفقیت آن نیز  صد درصد نیست. با این حال، باید بیشترین تلاش ممکن را برای استفاده از این ابزار به کار گرفت. چه برای جلوگیری از وقوع جنگ و چه پس از وقوع آن، دیپلماسی همواره کارکرد خود را دارد و در این مسئله تردیدی نیست. آنچه من همواره بر آن تأکید می‌کنم این است که نباید دیپلماسی را به یک تابو تبدیل کرد. اگر دیپلماسی به تابو تبدیل شود، دیگر مشخص نیست کشور با چه سرنوشتی مواجه خواهد شد.

 الان دیپلماسی تابو  شده است؟

متأسفانه برخوردهایی که با نفس و اصل مذاکره می‌شود، مؤید این موضوع است. در حالی که دیپلماسی تابو نیست؛ زیرا قرار نیست امور دیپلماتیک کشور را افراد بیگانه انجام دهند. همان‌گونه که نظامیان مورد اعتماد کشور هستند، دیپلمات‌ها نیز مورد اعتمادند و می‌توانند مذاکره کنند؛ چه از طریق دیپلمات‌های وزارت امور خارجه و چه از سوی سایر مقامات سیاسی.

 موفقیت هم شرط است؟

باید مشخص کنیم اساسا «توفیق» را چگونه تعریف می‌کنیم. موفقیت در دیپلماسی امری نسبی است و باید براساس احتمالات و شرایط سنجیده شود. اکنون نیز ما در میانه مسیر مذاکرات قرار داریم و هنوز نمی‌توان با قطعیت گفت این روند موفق بوده یا ناموفق. اما به هر میزان که فعالیت دیپلماتیک در سه جبهه تقویت شود، امکان موفقیت دیپلماسی نیز افزایش می‌یابد. نخستین جبهه، دیپلماسی عمومی است؛ حوزه‌ای که استادان دانشگاه، تحلیلگران، نخبگان و گروه‌های مرجع اجتماعی در آن نقش دارند. البته دیپلماسی عمومی در وزارت امور خارجه نهادینه شده است، اما به‌طور کلی همه نخبگان جامعه باید در تصویرسازی از ایران، مقاومت، همبستگی ملی و مسائل مختلف کشور در عرصه جهانی نقش ایفا کنند. سطح دوم، دیپلماسی رسمی و مذاکرات تخصصی است؛ یعنی جایی که گروهی از دیپلمات‌ها درباره موضوعاتی همچون جنگ، پرونده هسته‌ای یا سایر مسائل مذاکره می‌کنند. این مذاکرات ممکن است به ریاست معاون وزیر امور خارجه، شخص وزیر یا حتی رئیس مجلس انجام شود. این سطح بیش از هر چیز نیازمند ابتکار عمل است. به نظر من، در دیپلماسی عالی کشور دو مسئله نیازمند تقویت جدی است؛ نخست، طراحی قوی‌تر و دوم، بازی‌خوانی دقیق‌تر در اتاق مذاکره. علاوه بر این، دیپلماسی نیازمند حمایت گسترده‌تری است؛ هم در ترکیب تیم‌های مذاکره‌کننده که به اعتقاد من باید متشکل از متخصصان و نمایندگان طیف‌های مختلف سیاست داخلی باشد و هم در سطح افکار عمومی، رسانه‌ها، نخبگان و کل نظام سیاسی. تیم مذاکره‌کننده باید با اختیار و اقتدار کامل وارد مذاکره شود. سومین لایه دیپلماسی نیز نمایندگی‌های ایران در خارج از کشور هستند؛ سفارتخانه‌ها و سایر نمایندگی‌ها که می‌توانند بسیار فعال‌تر از وضعیت کنونی عمل کنند. البته برخی از آنها فعال هستند؛ برای مثال نمایندگی ایران در اسپانیا عملکرد قابل توجهی دارد، اما بسیاری دیگر به‌ویژه در منطقه می‌توانند بسیار پویاتر باشند. در شرایط فعلی، نمایندگی‌های ما باید شبانه‌روز فعال باشند. گاهی می‌بینم برخی استادان دانشگاه، مانند حسن احمدیان، به اندازه چندین سفیر فعالیت و اثرگذاری دارند. در حالی که بسیاری از سفارتخانه‌های ما نه مصاحبه‌ای انجام می‌دهند، نه نشست و برنامه‌ای برگزار می‌کنند و نه حضور رسانه‌ای قابل توجهی دارند. البته ممکن است در پشت صحنه رایزنی‌ها و مذاکراتی انجام دهند، اما دست‌کم نمود و اثری از آن در فضای عمومی دیده نمی‌شود؛ چه از نزدیک و چه در رسانه‌ها. از این‌رو شبکه نمایندگی‌های ایران باید بسیار فعال‌تر از وضعیت فعلی عمل کند. البته این کار دشوار است، اما ذات مسئولیت دیپلماتیک نیز همین دشواری‌هاست. هیچ سفیری مأمور نشده که کار آسانی انجام دهد، بلکه وظیفه آنها انجام کارهای دشوار و پیچیده است.

 حتی با این سه سطح از دیپلماسی که عنوان کردید، باز تعیین مسیر دیپلماسی جای دیگری لنگ می‌زند. برخی در داخل معتقدند تا پیروزی قطعی باید پیش رفت؛ هر‌چند زیاده‌خواهی‌های ترامپ و مسائل دیگر هم سیاست خارجی را به وضعیت بن‌بست یا شبه‌بن‌بست کنونی رسانده است.

ببینید، ابتدا باید روشن کنیم که منظورمان از «پیروزی» چیست؟ اگر پیروزی را در معنای کلاسیک آن در نظر بگیریم، واقعیت این است که طرف مقابل ما به هیچ‌یک از اهداف اعلام‌شده و تعیین‌شده خود نرسیده است؛ اهدافی همچون تغییر نظام سیاسی، تغییر مرزها، تجزیه سرزمینی، فرار مسئولان، شورش عمومی یا فروپاشی کشور. هیچ‌یک از این اتفاقات رخ نداد. بنابراین، در عرصه بقا و حفظ موجودیت کشور، ما قطعا پیروز بوده‌ایم. البته این به آن معنا نیست که ما، به تعبیر اغراق‌آمیز، «استخوان‌های طرف مقابل را در واشینگتن خرد کرده‌ایم». اساسا نه چنین پروژه‌ای داشته‌ایم، نه چنین هدفی تعریف شده بود و نه ضرورتی برای چنین ادبیاتی وجود دارد. زیست‌کردن در این فضاهای اغراق‌آلود‌ می‌تواند دستاوردهای واقعی و عینی ما را به ضد خود تبدیل کند.

ما باید‌ از یک سو مقتدر و مطمئن به خود باشیم و از سوی دیگر، واقع‌بین باقی بمانیم. اتفاقا واقع‌بینی در اینجا نقطه ضعف نیست، بلکه واقعیتِ موجود، خود به اندازه کافی ارزشمند و امیدبخش است. اینکه کشوری اجازه ندهد انسجام و تمامیتش از هم بپاشد، خود یک موفقیت بزرگ و افتخارآفرین است و نیازی به اغراق ندارد. همین واقعیت، به اندازه کافی مایه غرور، شور و امید است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که سطح مطالبات، به‌ویژه در فضای عمومی و خیابانی، بیش از اندازه بالا برده شود؛ چراکه این مسئله کار را برای دیپلمات‌ها و مسئولان دشوارتر می‌کند. به همین دلیل، من توصیه نمی‌کنم که تصور کنیم حتما باید دستاوردی بسیار فراتر از این حاصل می‌شد. ما قرار بود از کشور دفاع کنیم و به‌ نظر من این دفاع به بهترین شکل ممکن انجام شد؛ هرچند هزینه‌ها و خسارت‌هایی نیز پرداخت شد، اما ایستادگی با رشادت صورت گرفت. اکنون زمان آن است که این دستاورد عینی در عرصه دیپلماتیک تثبیت شود و با نوعی هوشمندی و ذکاوت سیاسی-‌دیپلماتیک، شرایطی طراحی شود که هم تهدیدها دفع شوند و هم طرف مقابل احساس کند از مسیر مذاکره چیزی به دست آورده است؛ در عین حال که ما نیز به منافع مورد نظر خود برسیم. اگر تصور کنیم در هر مذاکره‌ای باید «همه چیز» را بگیریم و «هیچ چیز» ندهیم، چنین چیزی اساسا در عالم سیاست و در میان انسان‌ها ممکن نیست. حتی ابرقدرت‌ها نیز در مذاکره با کشورهای ضعیف‌تر نمی‌توانند چنین رویکردی داشته باشند، چه رسد به مذاکره میان قدرت‌های بزرگ. بنابراین، اساسا قرار هم نیست چنین اتفاقی رخ دهد. به نظر من، اگر مفهوم پیروزی را به‌درستی تعریف نکنیم، ممکن است خودمان، ناخواسته، پیروزی واقعی خود را شکست بنامیم. یعنی با یک معیار اشتباه، دستاورد مهمی را که حاصل شده، وارونه تفسیر کنیم. در عین حال، باید این واقعیت را نیز درک کرد که بازیگران متعددی وجود دارند که خیرخواه ما نیستند. در آمریکا نیز برخی افراد، دونالد ترامپ را تحقیر یا تحریک کرده و به او القا می‌کنند که «نتوانسته» به اهداف خود برسد. این رفتارها نه از سر خیرخواهی نسبت به ماست و نه حتی از سر انصاف؛‌ هدفشان تحریک او به استفاده از سطوح بالاتری از تنش و ابزارهای سخت‌تر است. بنابراین، ما نباید در چنین دام‌هایی گرفتار شویم؛ نه در تعریفی که از وضعیت برای خودمان ارائه می‌دهیم و نه در ادبیات رجزخوانانه‌ای که ممکن است برای دیگران به کار ببریم. انسان مقتدر و پیروز، نیازی به اغراق و رجزخوانی ندارد.

 در حالی که یک ساختار سیاسی کلاسیک باید اهداف مشخص‌تری برای پیروزی تعریف کند. آیا قرائتتان از وضع موجود، نگاهی چریکی است یا یک تحلیل مبتنی بر واقعیت؟

ما که آغازگر جنگ یا تهاجم نبوده‌ایم و قدرتی نبودیم که بخواهیم حمله کنیم. وظیفه ما دفاع از کشور بوده است. اگر ما آغازکننده یک عملیات تهاجمی بودیم، آن‌گاه می‌شد درباره تحقق یا عدم تحقق اهداف خودمان بحث کرد. اما در اینجا مسئله متفاوت است. طرف مقابل، اهداف مشخص و اعلام‌شده‌ای داشت. این اهداف را خود آنها بیان کردند؛ از تغییر نظام سیاسی گرفته تا تغییر مرزهای ایران، ایجاد شورش داخلی، فرار مسئولان، فروپاشی کشور و حتی بازگرداندن ایران به وضعیت بحرانی و ازهم‌گسیخته. اما هیچ‌یک از این اتفاقات رخ نداد. بنابراین، سخن من این نیست که این وضعیت «حداکثر مطلوب ما» بوده است، بلکه می‌گویم طرف مقابل به اهداف تعیین‌شده خود نرسیده و از این منظر شکست خورده است. ما که قرار نبوده و نیست واشینگتن را تصرف کنیم یا اقدامی فراتر از دفاع از کشور انجام دهیم. مأموریت ما این بود که در برابر یک تهاجم خارجی، با رشادت از کشور دفاع کنیم. طبیعی است که در چنین شرایطی کشته می‌دهیم، خسارت مادی متحمل می‌شویم و هزینه پرداخت می‌کنیم؛ اما اصل مسئله این است که باید دفاع می‌کردیم و کار دیگری جز این امکان‌پذیر نبود. ماهیت دفاع نیز روشن است؛ دفاع یعنی حفظ موجودیت، دفع متجاوز و صیانت از کشور. بنابراین، اگر کسی قصد کشتن شما را داشته باشد و شما بتوانید جان خود را حفظ کنید، این قطعا یک دستاورد محسوب می‌شود. در شرایط عادی، زنده‌ماندن دستاورد ویژه‌ای تلقی نمی‌شود، اما وقتی موجودیت شما هدف قرار گرفته، طبیعی است که حفظ آن به یک موفقیت تبدیل شود. این مسئله صرفا به ادبیات چریکی محدود نیست. هر کشوری که در معرض تهاجم قرار بگیرد، اگر بتواند از فروپاشی و نابودی جلوگیری کند، دستاورد مهمی داشته است؛ به‌ویژه در شرایطی که کشوری با حجم گسترده‌ای از فشار و حمله مواجه شود؛ آن‌هم از سوی بازیگرانی مانند آمریکا و اسرائیل، همراه با ترور رهبران و فشارهای چندلایه. در چنین وضعیتی، اینکه کشوری بتواند انسجام خود را حفظ کند و دچار فروپاشی نشود، موضوع کوچکی نیست.

 اتفاقا مسئله همین‌جاست که اگر دوباره جنگی رخ دهد و همان سناریویی که اشاره کردید ادامه پیدا کند، مثلا حمله به زیرساخت‌های انرژی، سدها، صنایع خودروسازی و سایر اهدافی که اسرائیلی‌ها از آن سخن گفته‌اند، آیا شرایط برای ما سخت نخواهد شد؟

نکته شما درست است، ولی ببینید، تصمیم‌گیری درباره اینکه طرف مقابل حمله بکند یا نکند، در اختیار ما نیست. آنچه در اختیار ماست، انجام حداکثر تلاش برای ایجاد بازدارندگی سیاسی و دیپلماتیک است؛ بازدارندگی‌ای که به نظر من می‌تواند بسیار مؤثر باشد و حتی از منظر دیپلماتیک می‌توان توضیح داد چرا چنین ظرفیتی وجود دارد. اگر با وجود این تلاش‌ها حمله‌ای صورت بگیرد، طبیعتا ما نیز به دفاع از کشور ادامه خواهیم داد. واقعیت تلخ جنگ همین است که هر کشوری در معرض خسارت قرار می‌گیرد. امیدواریم کار به جایی نرسد که زیرساخت‌های حیاتی هدف قرار گیرند، اما در هر حال ممکن است ما نیز ابزارهایی برای پاسخ و جبران داشته باشیم. با این حال، مسئله اصلی اکنون این نیست؛ مسئله اصلی، تلاش حداکثری برای جلوگیری از وقوع چنین وضعیتی است. اینجاست که ابتکار دیپلماتیک اهمیت پیدا می‌کند. منظور من از ابتکار دیپلماتیک این است که بدون تسلیم‌شدن و واگذاری امتیازات اساسی، بتوان راهکاری طراحی کرد که اساسا آغاز جنگ را برای طرف مقابل بی‌فایده یا پرهزینه کند. بازدارندگی دقیقا همین معنا را دارد؛ یعنی یا هزینه حمله را بالا ببرید یا فایده آن را برای طرف مقابل کاهش دهید، به‌گونه‌ای که حمله دیگر برای او ارزش نداشته باشد. این بازدارندگی می‌تواند در حوزه سیاسی و دیپلماتیک بسیار قدرتمند عمل کند. ما در دوره نخست ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ چنین تجربه‌ای را داشتیم. در آن مقطع، از طریق دیپلماسی توانستیم اروپا، بخش بزرگی از جامعه جهانی، سازمان ملل متحد و حتی ۱۳ عضو شورای امنیت را در مقابل سیاست‌های آمریکا همراه کنیم. همچنین بیش از صد کشور در مجمع عمومی سازمان ملل در مواضعی علیه آمریکا با ایران همراه شدند. اینها دستاوردهای مهم دیپلماتیک بود که در نهایت به جلوگیری از جنگ انجامید. در همان دوره، با وجود فشارهای شدید اقتصادی، سیاست «فشار حداکثری»، کاهش شدید درآمدهای نفتی و هم‌زمانی با بحران کرونا، کشور هم اداره شد و هم از وقوع جنگ جلوگیری شد. بنابراین امروز نیز چنین امکانی وجود دارد، اما تحقق آن نیازمند ابتکار دیپلماتیک، طراحی هوشمندانه، جسارت سیاسی و اجرای دقیق است.

 پرسش من درباره «بازدارندگی دیپلماتیکی» است که شما به آن اشاره داشتید. برخی تحلیل‌ها می‌گویند بسته‌های پیشنهادی ایران که مدام در حال تغییر اولویت‌ها و بازی با واژگان هستند، با این هدف طراحی می‌شوند که ذیل طولانی‌ترشدن دوران آتش‌بس جاری در نهایت شرایطی را شکل دهد که بازگشت به جنگ را برای دونالد ترامپ پیچیده‌تر و فرسایشی‌تر کنند. آیا اساسا این تحلیل را قبول دارید؟ و اگر پاسختان بله است، آیا این رویکرد در قالب همان بازدارندگی دیپلماتیکی که اشاره کردید، تعریف می‌شود؟

من واقعا در جریان دقیق جزئیات این بسته‌ها نیستم و اطلاعات کاملی از محتوای آنها ندارم، اما طبیعتا بخشی از این وضعیت به زیاده‌خواهی‌ها و بهانه‌گیری‌های طرف مقابل بازمی‌گردد؛ همچنین به تأثیرگذاری‌ها و القائاتی که از سوی بنیامین نتانیاهو بر ترامپ صورت می‌گیرد. با این حال، به نظر من می‌توان از ویژگی‌های روان‌شناختی شخص ترامپ نیز بهره گرفت و ابتکاری طراحی کرد که ورود به جنگ را برای او دشوارتر کند. به‌ عبارت دیگر، می‌توان شرایطی ایجاد کرد که او بتواند بدون آنکه ما هزینه سنگینی پرداخت کرده باشیم، نوعی «دستاورد» برای خود تعریف کند و آن را در داخل آمریکا و در سطح جهانی به‌گونه‌ای عرضه کند که گویی موفقیتی به دست آورده است. در هر حال، دیپلماسی بدون امتیازدادن و امتیازگرفتن اساسا معنایی ندارد. تکرار صرف همه خواسته‌های هر دو طرف، بدون حرکت به سمت طراحی راه‌حل، بی‌معناست. به نظر من، هنوز فاصله زیادی میان ایران و آمریکا وجود دارد؛ هم در پیام‌هایی که میان دو طرف ردوبدل می‌شود و هم در سطح انتظارات. البته در طرف آمریکایی، حداکثرخواهی کاملا مشهود است. در طرف ایرانی، دست‌کم تا اینجا، چنین حداکثرخواهی‌ای به آن شکل دیده نمی‌شود؛ اما در عین حال، هنوز طراحی‌ای که بتواند با در نظر گرفتن ویژگی‌های شخصیتی ترامپ، هزینه حرکت او به سمت جنگ را بالا ببرد و فایده آن را کاهش دهد، به‌طور کامل شکل نگرفته است.

 پیش از جنگ ۴۰روزه، گفت‌وگویی با شما داشتم و آن زمان نسبت به مذاکرات ژنو و مسقط بسیار امیدوار بودید. همان موقع هم من احتمال وقوع جنگ را مطرح کردم. اکنون همچنان امیدوار هستید جنگی رخ نمی‌دهد یا معتقدید وقوع جنگ دوباره، تقریبا قطعی است؟

من در آن مصاحبه قبلی که با شما در «شرق» انجام دادم، به قدرت و توان «دیپلماسی» امیدوار بودم، نه لزوما به روندی که اکنون در حال انجام است. آن زمان به مذاکره و دیپلماسی امید داشتم، نه روند مسقط و ژنو. الان هم امیدوارم به مسیر اسلام‌آباد. چرا؟ چون دیپلماسی ذاتا می‌تواند مسیرها را باز کند، اما کیفیت عملکرد دو طرف در این مسئله بسیار تعیین‌کننده است؛ هم کیفیت اقدام از سوی ما و هم از سوی طرف مقابل. این نکته کلیدی را هم صادقانه بگویم که من اساسا مذاکره با افرادی مانند آقای ویتکاف و کوشنر را چندان مفید یا مناسب نمی‌دانم.

چرا؟

چون به‌ نظر من نه جایگاه کافی دارند، نه وجاهت لازم و نه تخصص و اهلیت متناسب با چنین پرونده‌هایی. با این حال، ابتکار دیپلماتیک می‌تواند هم در نحوه طراحی محتوا و هم در ترکیب افراد حاضر در مذاکرات معنا پیدا کند؛ یعنی هم در بسته‌های پیشنهادی و پیام‌هایی که منتقل می‌شود و هم در اینکه چه افرادی، با چه سطحی از تخصص و ارتباط با موضوع، در مذاکرات حضور داشته باشند.

 شما به‌عنوان معاون یک اندیشکده علوم سیاسی و سیاست خارجی، واقعا جایگاه و میزان اثرگذاری‌تان در حوزه پیشنهاددهی و مشاوره چقدر است؟ چون بسیاری معتقدند دیپلماسی اگر نگوییم در شرایط به بن‌بست رسیدن است، اما احتمال وقوع جنگ هم کم نیست، به‌ویژه با توجه به مواضع و ضرب‌الاجل‌هایی که آقای ترامپ مرتب مطرح می‌کند.

ما در حوزه تخصصی خودمان‌ گاهی بنا بر درخواست نهادها مشاوره می‌دهیم و گاهی نیز خودمان پیشنهادهایی ارائه می‌کنیم. اینکه این پیشنهادها تا چه اندازه در سیاست‌گذاری‌ها اثرگذار باشد، دیگر مستقیما در اختیار ما نیست و نمی‌توان دقیق سنجید که چه میزان تأثیر داشته‌اند.

 ارزیابی خودتان چیست، چون به هر حال می‌دانید آنچه پیشنهاد می‌دهید دیده می‌شود یا خیر؟

اگر بخواهم بر‌اساس شواهد صحبت کنم، شاید بتوان گفت تا اینجا تأثیرگذاری چندان بالایی نداشته‌اند؛ هرچند گاهی نیز می‌بینیم که برخی اتفاقات یا تصمیمات، کمابیش بر مبنای همان متون و پیشنهادهایی شکل می‌گیرد که ارائه شده‌اند. به هر حال، کاری که ما انجام می‌دهیم همان نقشی است که در سراسر دنیا اندیشکده‌ها ایفا می‌کنند؛ یعنی ارائه تحلیل، پیشنهاد و طراحی برای نهادهای تصمیم‌گیر. گاهی از ما درخواست می‌شود و گاهی نیز خودمان داوطلبانه پیشنهاد می‌دهیم. اما در نهایت، گلوگاه اصلی مسئله در سطح تصمیم‌گیری و اجرای کلان قرار دارد و باید دید در آن سطوح چه تصمیمی اتخاذ خواهد شد.

 و برای سؤال آخر روی پرسش قبل برویم که به آن پاسخ ندادید؛ همچنان امیدوار هستید که جنگی رخ نمی‌دهد یا معتقدید وقوع جنگ دوباره، محتمل است؟

درباره احتمال جنگ مجدد معتقدم که دونالد ترامپ هم‌زمان به دنبال ایجاد فضای تهدید و ترساندن است و هم این احتمال وجود دارد که واقعا به سمت نوعی درگیری حرکت کند. البته که احتمال وقوع یک جنگ محدود اما شدید را نمی‌توان نادیده گرفت؛ هرچند اینکه این سناریو تا چه اندازه عملیاتی شود، هنوز کاملا مشخص نیست.

 

ارسال نظر