میان سوگ و سپیده
در گذر تاریخ، گاه ملتها بر آستانهای میایستند که از یک سو اندوه گذشته در آن موج میزند و از سوی دیگر روزنههای امید به آینده پدیدار میشود.
قادر باستانیتبریزی در یادداشتی در روزنامه اعتماد نوشت:
در گذر تاریخ، گاه ملتها بر آستانهای میایستند که از یک سو اندوه گذشته در آن موج میزند و از سوی دیگر روزنههای امید به آینده پدیدار میشود. آستانهای که در آن هم معنای رهبری و هم سرنوشت یک کشور بازتعریف میشود. اکنون با انتخاب آیتالله مجتبی خامنهای به عنوان رهبر جدید انقلاب، ایران به یکی از حساسترین پیچهای تاریخ معاصر خود رسیده است که در آن میراث سنگین رهبر شهید، زخمهای جنگ، فشارهای فزاینده جهانی و انتظارهای انباشته جامعه ایرانی، همگی بر دوش رهبری تازه قرار میگیرد. اگر این مرحله با تدبیر، شجاعت و فهمی ژرف از روح زمانه همراه شود، میتواند سرآغاز فصلی نو در روایت جمهوری اسلامی و حتی در تاریخ معاصر ایران باشد. در چنین شرایط حساسی، نخستین و فوریترین مساله، حفظ سلامت و امنیت رهبر جدید است. با این حال، آنچه سرنوشت این دوره را رقم خواهد زد، نخستین پیامها و نخستین تصمیمهاست. تجربه سیاست و جامعهشناسی قدرت نشان میدهد که اولین سخنان و نخستین فرمانها در حافظه جمعی جامعه ماندگار میشوند و تصویری پایدار از یک رهبر در ذهن مردم میسازند. اگر این پیامها بر مدار وحدت، همبستگی و دعوت به همدلی ملی شکل گیرد، میتواند بسیاری از شکافهای ذهنی و فضای منفی تبلیغاتی را فرو بنشاند. جامعه ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به بازسازی اعتماد نیاز دارد که با نشانههای روشن عقلانیت، گشودگی و توجه به مصالح عمومی شکل میگیرد. واقعیت آن است که در این مقطع تاریخی سه عامل مهم، فرصتی کمنظیر برای بازسازی سرمایه اجتماعی در ایران فراهم کرده است: حضور مردم در صحنه و دفاع از کشور، ناکامی دشمن در دستیابی به اهداف جنگی خود و انتقال رهبری به فرزند رهبر شهید. این سه عنصر میتواند به لحظهای طلایی بدل شود و در آن امکان کاهش فاصله میان حاکمیت و بخش میانی جامعه فراهم آید. مقصود از این بخش میانی، همان طیفی از جامعه است که نه در صف مخالفان نظام قرار دارد و نه خود را بهطور کامل در ساختار قدرت میبیند؛ مردمی منتقد اما وطندوست که آینده ایران تا حد زیادی به بازگشت اعتماد و همراهی آنان وابسته است.
بدیهی است که بدنه نیروهای وفادار به نظام، همان جریانهایی که در ادبیات سیاسی ایران «حزباللهی» خوانده میشوند، همراهی خود را با رهبر جدید ادامه خواهند داد. آنان از ارکان ثابت و پایدار ساختار سیاسی به شمار میروند، اما چالش اصلی در این مقطع، جلب اعتماد آن بخش از جامعه است که از فضای تند نفرتپراکنی رسانههای برونمرزی و پروژههای ایرانستیزانه خسته شده، اما هنوز برای بازگشت کامل به اعتماد ملی، چشمانتظار نشانههایی تازه است. اگر سیاستهایی سنجیدهتر، عقلانیتر و همراه با گشودگی بیشتر در پیش گرفته شود، همین طیف از جامعه میتواند با اندک توجهی دوباره به مدار مشارکت و همدلی با سرنوشت کشور بازگردد.
در این میان، موقعیت شخصی رهبر ویژگی مهمی دارد. هر فرد دیگری اگر بخواهد سیاستی متفاوت از گذشته در پیش بگیرد، به سرعت با مخالفت تندروها روبهرو میشود و این تغییرات به عنوان فاصله گرفتن از خط رهبری پیشین تعبیر خواهد شد. اما کسی که نزدیکترین فرد به میراث فکری رهبر شهید بوده است، بیش از هر کس دیگری میتواند آن میراث را تفسیر و بازخوانی کند. در چنین شرایطی حتی منتقدان درون ساختار نیز دشوارتر میتوانند در برابر تغییرات معقول و ضروری موضع بگیرند. به بیان دیگر، گاه همین نزدیکی به سنت و گذشته است که امکان اصلاح و نوسازی آن را فراهم میکند.
اگر در عالم خیال فرصتی برای گفتوگویی صادقانه با رهبر فراهم میشد، شاید نخستین توصیه آن بود که از چاپلوسان فاصله بگیرند. تجربه تاریخ قدرت در ایران بارها نشان داده است که خطرناکترین دشمنان رهبران، نه منتقدان صریح، بلکه متملقان و مدیحهگویانند. آیینهایی چون دستبوسی، تبرکجویی و جلوههای اغراقآمیز تقدیس، به تدریج رهبران را از واقعیت جامعه دور میکند و میان آنان و مردم فاصله میاندازد. در حالی که سنت حکمرانی علوی، بیش از هر چیز بر نصیحت، نقد صریح و گفتوگوی بیپرده با یاران و کارگزاران استوار بود.
تاریخ ایران نیز نمونهای الهامبخش در اختیار ما میگذارد.شاه عباس اول صفوی کشوری آشفته تحویل گرفت که ازبک و عثمانی در مرزهایش میتاختند و قدرتهای اروپایی در سواحلش جولان میدادند، اما با اصلاح ساختار نظامی، تقویت دولت مرکزی و تکیه بر نخبگان خردمند، ایران را به یکی از قدرتمندترین دولتهای زمان خود تبدیل کرد. آن تجربه تاریخی نشان میدهد که حتی در سختترین شرایط نیز اگر اراده اصلاح و عقلانیت سیاسی وجود داشته باشد، مسیر تاریخ قابل تغییر است.
رهبر جدید جمهوری اسلامی، در عین جایگاه دینی و سیاسی خود باید رهبر ملی ایران نیز باشد. کشوری با پیشینه چند هزار ساله و فرهنگی پیچیده و متکثر، تنها با زبان ایدئولوژی اداره نمیشود. چنین سرزمینی به زبان آشتی ملی، تدبیر در توسعه اقتصادی و احترام عمیق به کرامت و شأن شهروندان نیز نیازمند است.
شاید راز این لحظه تاریخی نیز همین باشد. ایران اکنون در نقطهای ایستاده است که هر تصمیم میتواند یا شکافها را عمیقتر کند یا پلی تازه میان دولت و ملت بنا نهد. اگر آن پل ساخته شود، چه بسا سالها بعد مورخان بنویسند که در میان غبار جنگ و اندوه فقدان یک رهبر، سپیدهای تازه بر افق تاریخ ایران دمید؛ سپیدهای که نه حاصل پیروزی یک جناح، بلکه ثمره آشتی یک ملت با آینده خویش بود.