نفت و جنگ سرد/ واکاوی پوشش خبری رسانههای غربی از ملی شدن نفت ایران در دوران محمد مصدق
تحریریه آوش/ آن چه در ایران در سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ اتفاق افتاد یک جنبش مردمسالارانه، مسالمتآمیز، قانونی و بسیار محبوب بود که توسط یک عملیات اطلاعاتی خارجی له شد، چرا که منافع یک شرکت نفتی بریتانیایی را تهدید میکرد. رسانههای غربی این را بازتاب ندادند و از طریق انتخاب واژههایشان، چارچوببندیهایشان، سکوتهایشان و سادهباوریشان، له کردن را آسانتر کردند و دیدنش را سختتر
احسان محمدی/ میگویند گه نوعی از نادرستی وجود دارد که نیازی به دروغ گفتن ندارد و تنها کافی است که واژهها را با دقت انتخاب کنی.
هنگامی که محمد مصدق در بهار ۱۳۳۰ در برابر مجلس شورای ملی ایستاد و خواست که نفت کشورش به مردمش تعلق گیرد، رسانههای غربی دروغ آشکاری نگفتند. آنها تنها زبان خود را با دقت بسیار انتخاب کردند و همین زبان، کاری کرد که ارتشها و دیپلماتها از انجامش ناتوان بودند.
این داستان چگونگی پوشش خبری رسانههای غربی از یکی از مهمترین مبارزات حاکمیتی قرن بیستم است؛ و اینکه چگونه واژههای برگزیده آنها در شکلگیری جهانی نقش داشت که در آن یک رهبر منتخب مردمسالار به دست یک عملیات اطلاعاتی خارجی سرنگون شد و مردم خواننده حتی پلک نزدند.
پیش از رأیگیری؛ پدرسالاری تحقیر
فضای رسانههای غربی در ماههای پیش از رأیگیری برای ملی شدن نفت در اسفند ۱۳۲۹، فضایی از تحقیر مطمئن بود. ایران بهعنوان یک بازیگر جدی ژئوپلیتیک دیده نمیشد، بلکه بهمثابه مشکلی بود که باید مدیریت میشد — کشوری شکننده و فئودالی که روی لبه نفوذ شوروی میلرزید.
سفیران آمریکایی و روزنامهنگارانی که بازتابدهنده گزارشهای آنها بودند، تصویری از کشوری رسم میکردند که چنان فقیر و بیثبات بود که گویی التماس میکرد نجاتش دهند. گرسنگی، فقر و بینظمی نه بهعنوان پیامد دههها استثمار بریتانیایی، بلکه بهعنوان شرایط ذاتی جامعه ایرانی توصیف میشدند — تمدنی که هنوز آمادگی اداره امور خویش را ندارد.
این چارچوببندی تصادفی نبود. نقش بلاغی مهمی ایفا میکرد: از پیش، مشروعیت هر اقدام ایران را زیر سؤال میبرد. داستان یک ملت مدرن و باثبات که حاکمیت خود را بر منابع طبیعیاش اعمال میکند، داستانی ساده است. اما کشوری فئودالی و عقبافتاده که گمراهشده توسط آشوبگران، به سوی هرجومرج میلغزد — آن یک بحران است که به مداخله غربی نیاز دارد.
آن گاه، در هفتم اسفند ۱۳۲۹، نخستوزیر رزمآرا توسط یک افراطی مذهبی ترور شد. رسانههای غربی که از پیش آماده هشدار بودند، این رویداد را تأیید همه نگرانیهایشان تلقی کردند. ایران آشفته بود. ایران خطرناک بود. و مردی که اکنون در حال ظهور بود — محمد مصدق — در واژگانی که رسانهها دیگر برای دستیابی به آن دراز میکشیدند، «افراطی» بود.

زبان تعصب یا چگونه واژهها کار سیاست را کردند؟
اینجاست که داستان پوشش خبری رسانههای غربی چیزی فراتر از روزنامهنگاری و تبدیل به یک مطالعه موردی میشود در اینکه چگونه زبان میتواند به سلاح تبدیل شود تا ناعادلانه را معقول، و معقول را دیوانهوار جلوه دهد.
واژه «افراطی» در پوشش آمریکایی و بریتانیایی از مصدق با بسامدی بهکار رفت که تصادفی نبود. در کنارش «ملیگرای افراطی»، «تندرو» و آشکارترین همه «متعصب» میآمد. این موارد توصیفهای خنثی نبودند و حکمهای سردبیری بودند که در لباس گزارش پوشانده شده بودند و هدف مشخصی داشتند: انتقال بحران ایران از قلمرو قانون و عدالت به قلمرو احساسات و بیثباتی.
در نظر بگیرید مصدق واقعاً چه استدلالی داشت. شرکت نفت ایران و انگلیس، یک شرکت بریتانیایی، دههها نفت ایران را استخراج کرده بود. ایران تنها کسری اندک از سود را دریافت میکرد. در همین حال، دولت بریتانیا از همان شرکت بیشتر از آنچه ایران از نفت خود بهعنوان حقالامتیاز دریافت میکرد، مالیات میگرفت. خود بریتانیا در همان زمان صنایع زغالسنگ و فولادش را ملی میکرد — واقعیتی که رسانهها تنها بهاختصار به آن اشاره کردند و هرگز به نتیجه منطقیاش نرسیدند. از هر منظر حقوق بینالملل یا انصاف اقتصادی، پرونده ایران روشن بود.
اما روشن دانستن آن، مستلزم این بود که رسانهها نتیجه بگیرند ایران حق دارد. در عوض، زبان تعصب به روزنامهنگاران و سردبیران اجازه داد از محتوا کاملاً طفره بروند. اگر بتوانی نویسنده استدلال را غیرعقلانی معرفی کنی، دیگر نیازی به پرداختن به خود استدلال نیست. «افراطی»، «تندرو» و «ملیگرای افراطی» ابزارهای بلاغی بودند که این فرار را ممکن ساختند. مصدق یک دموکرات مدافع ادعای قانونی نبود. یک متعصب بود که یک وسواس را دنبال میکرد.
مجله تایم روشنترین نمونه از این گرایش را ارائه میدهد. در سراسر سال ۱۹۵۱، تقریباً هر هفته داستانهای مرتبط با ایران منتشر کرد. تیترهایی که انتخاب کرد ظریف نبودند: «به سوی جهنم سرازیر میشویم؟»، «دیپلماسی با غش»، «درویش با کت و شلوار راهراه». هر عنوان همان کار را میکرد — تمسخر. مصدق نمایشی، ناپایدار و مضحک بود. عادت مشهورش به دادن مصاحبه از بستر بیماری، که توضیحات بیگناهانهای در فرهنگ سیاسی ایرانی داشت، بهعنوان شاهدی از بیثباتی تلقی شد. اینکه مردی که رهبری یکی از مهمترین جنبشهای ضداستعماری قرن را به عهده داشت در صفحات پرخوانندهترین نشریه آمریکا به یک «درویش» تقلیل داده شود، همه چیز را درباره موضع سردبیری آن دوران میگوید.
حتی هنگامی که پوشش خبری لحظهای حقانیت موضع ایران را پذیرفت — همانطور که تایم هنگام اشاره به تقسیم سود نامتوازن شرکت نفت انگلیس و ایران کرد — این اعتراف بهسرعت دفن شد. بار احساسی پوشش خبری، تصاویر هرجومرج و تعصب، همواره دوباره خود را تحمیل میکرد. خواننده نه با درک از شکایت ایران، بلکه با تصویری از خطرناک بودنش باقی میماند.
دست پنهان بریتانیا؛ وقتی روزنامهنگاری به تبلیغات تبدیل شد
آن چه این تاریخ را آشفتهکنندهتر میکند این است که بسیاری از این پوشش خبری، طبیعی و ارگانیک نبود. دولت بریتانیا یکی از پیچیدهترین عملیاتهای تبلیغاتی دوران پس از جنگ را اجرا میکرد که بهطور خاص برای شکلگیری افکار عمومی آمریکا درباره بحران ایران طراحی شده بود.
تا سال ۱۹۵۰، دولت بریتانیا سالانه معادل بیش از یک و نیم میلیون دلار صرف عملیات اطلاعاتی در ایالات متحده میکرد. نزدیک به دویست کارمند در نیویورک، شیکاگو، واشنگتن و سانفرانسیسکو داشت که وظیفهشان توزیع مطالب ( داستانها، تحلیلها، نکات سرمقاله) به روزنامهها و رسانههای آمریکایی بود. به روزنامهنگاران پول داده میشد. سردبیران جذب میشدند. مرز بین گزارشدهی و پیامرسانی مدیریتشده، در بسیاری از موارد، برای خواننده نامرئی بود.
این مهم است زیرا چارچوببندی که بر پوشش خبری آمریکایی مسلط بود چنین بود که ایران بهعنوان ناپایدار، مصدق بهعنوان متعصب، ملیشدن بهعنوان دزدی مطرح می شد و از تحقیق روزنامهنگاری مستقل برنخاسته بود.
این چارچوب، به میزان قابل توجهای، محصولی بود که توسط دولتی ساخته و توزیع شده بود که منافع مالی عظیمی در نتیجه داشت. وقتی یک خواننده آمریکایی در ۱۹۵۱ یک روزنامه برمیداشت و میخواند که اقدامات ایران بیپروا و غیرقانونی است، اغلب بدون این که بداند، پیامی میخواند که لندن در تدوین آن دست داشته بود.

جنگ سرد بهمثابه ابزار خاموشسازی
چارچوب مهم دیگری که پوشش خبری غربی را شکل میداد، جنگ سرد بود. ایران بر روی مرز جنوبی اتحاد شوروی قرار داشت. حزب توده، جنبش کمونیستی ایران، فعال و پرصدا بود. برای سردبیران و سیاستمداران آمریکایی، این واقعیتها بر همه چیز سایه انداخت.
نتیجه نوعی تکبینی ژئوپلیتیک بود. بحران ایران بهعنوان داستانی درباره ملتی که حاکمیت خود را بر منابعش اعمال میکند گزارش نشد. بلکه بهعنوان فصلی در مبارزه جهانی بین جهان آزاد و کمونیسم گزارش شد. کاریکاتورهای سیاسی در نشریات اصلی آمریکایی رهبر شوروی، ژوزف استالین، را نشان میداد که دست به سوی نفت ایران دراز کرده در حالی که ایالات متحده جای دیگری مشغول است. ایران تخته بازی بود، نه بازیگر. مردمش اوراق بهادار در بازی دیگران بودند.
این چارچوببندی تأثیر مخربی بر کیفیت پوشش خبری داشت و گزارش درباره مصدق آنگونه که واقعاً بود را برای روزنامهنگاران غربی تقریباً غیرممکن کرد؛ مفهوم آن یکی همین بود که یک دموکرات لیبرال، آموزشدیده در حقوق در فرانسه و سوئیس، که عمیقاً به هر دو بریتانیاییها و شورویها مشکوک بود و ائتلافی ملی وسیع بر اساس این اصل کاملاً منطقی ساخته بود که نفت ایران باید به ایرانیان نفع برساند.
در عوض، بهعنوان نیرویی بیثباتکننده به تصویر کشیده شد و آن نیز یکی همین بود که مصدق، مردی بود که مقاومتش در برابر بریتانیا تنها میتوانست به تسلط شوروی ختم شود.
نیویورک تایمز او را رهبر یک گروه «ملیگرای افراطی» توصیف کرد و در پوشش خود از وضعیت بدتر شونده سیاسی، اشاره کرد که حذف او شاید تنها از طریق خشونت یا دیکتاتوری نیمهتمام ممکن باشد. این یک مشاهده خنثی نبود و چه عمدی چه نه، پیشاپیش برای نتیجهای که دو سال بعد میرسید مجوز صادر میکرد.
آن چه رسانهها پوشش ندادند؛ بهای انسانی تحریم
شاید محکومکنندهترین حکم درباره پوشش خبری رسانههای غربی در این دوره، نه آنچه گفتند بلکه آن چه از قلم انداختند، باشد.
پس از ملی شدن، بریتانیا یک محاصره اقتصادی بر ایران اعمال کرد. متخصصانش را از پالایشگاه آبادان (بزرگ ترین پالایشگاه جهان) بیرون کشید و بر کشورهای دیگر فشار آورد که نفت ایران نخرند. تا سال ۱۹۵۳، محاصره صادرات نفت ایران را به عملاً صفر رسانده بود و اقتصاد ایران فروپاشید. ایرانیان عادی با بیکاری، کمبود و بحران هزینه زندگی روبرو شدند که هیچ ربطی به سیاستهای مصدق نداشت و همه چیز به محاصره اقتصادی تحمیلشده از خارج مربوط میشد.
رسانههای غربی تقریباً هیچکدام از این را پوشش ندادند. هیچ داستان صفحه اول درباره خانوادههای ایرانی که توانایی خرید نان نداشتند چون بریتانیا اقتصاد کشورشان را خفه کرده بود، وجود نداشت. هیچ تحقیقی درباره قانونی بودن محاصره یا پیامدهایش برای زندگی غیرنظامیان انجام نشد. رنج وجود داشت؛ تنها ارزش خبری نداشت. آنچه ارزش خبری داشت درام سیاسی در تهران بود که همواره بهعنوان بحرانی از بیخردی ایرانی چارچوببندی میشد نه پیامد جنگ اقتصادی غربی.
این سکوت خودش نوعی مدیریت خبر بود. با گزارش بحران بهعنوان داستانی از بیثباتی ایران بهجای اجبار بریتانیایی، رسانهها راهحل را مداخلهای انساندوستانه جلوه دادند و نه عملی در خدمت منافع امپریالیستی.

مرداد ۱۳۳۲؛ کودتا و وجدان آرام رسانهها
وقتی عملیات آژاکس (عملیات مشترک سازمان سیا و اطلاعات بریتانیا برای سرنگونی مصدق) در مرداد ۱۳۳۲ موفق شد، رسانههای غربی تقریباً چارچوب رسمی را بدون چونوچرا پذیرفتند که شاه بازگشته و ثبات احیا شده و یک متعصب خطرناک از قدرت برکنار شد.
اما حساب و کتابهای انسانی بررسی نشد. مصدق زندانی شد و بقیه عمرش را در حبس خانگی گذراند و نهادهای مردمسالارانهای که ساخته بود درهم شکسته شد. حکومت روزافزون اقتدارگرایانه شاه، که با پول و سلاح آمریکایی پشتیبانی میشد، دقیقاً همان بیثباتی را ایجاد کرد که رسانهها دو سال در موردش هشدار داده بودند و سرانجام انقلاب ۱۳۵۷ را پدید آورد که همچنان منطقه را شکل میدهد. در دوران پس از کودتا، نشریات غربی، محور خود را به جشنگیری چرخاندند. یک کنسرسیوم چندملیتی نفتی به رهبری بریتیش پترولیوم برای از سرگیری توسعه نفت ایران وارد شد.
رسانهها این را بهعنوان یک راهحل معقول تلقی کردند برای بازگشت به نظم. تقریباً هیچکس نپرسید واقعاً چه چیزی از مردم ایران گرفته شد، یا در دهههای آینده چه بهایی خواهند داد.
سال ۲۰۰۰ بود که نیویورک تایمز تاریخچه داخلی سازمان سیا از کودتا را که در ۱۹۵۴ نوشته شده بود؛ منتشر کرد و جزئیات عملیاتی را که چگونه سرنگونی مهندسی شده بود آشکار کرد. نیم قرن پس از واقعه، یکی از قدرتمندترین سازمانهای خبری جهان سرانجام داشت، بهطور کامل، داستانی را گزارش میداد که در ممکن ساختنش نقش داشت.

درسی که میماند
پوشش خبری محمد مصدق و ملی شدن نفت ایران تنها یک کنجکاوی تاریخی نیست. یک الگو است — الگویی که با تغییراتی، در سراسر نیمه دوم قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم بازتولید شد. زبان تعصب. پوشش جنگ سرد. دست پنهان تبلیغات دولتی. سکوت درباره رنج غیرنظامیان.
آن چه در ایران در سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ اتفاق افتاد یک جنبش مردمسالارانه، مسالمتآمیز، قانونی و بسیار محبوب بود که توسط یک عملیات اطلاعاتی خارجی له شد، چرا که منافع یک شرکت نفتی بریتانیایی را تهدید میکرد. رسانههای غربی این را بازتاب ندادند و از طریق انتخاب واژههایشان، چارچوببندیهایشان، سکوتهایشان و سادهباوریشان، له کردن را آسانتر کردند و دیدنش را سختتر.
این گونه بود که مشخص شد آن درویش (دکتر محمد مصدق) با کت و شلوار راهراه از اول حق داشت.
منابع مورد استناد شامل گزارشهای معاصر از مجله تایم، نیویورک تایمز و آرشیوهای مطبوعات بریتانیایی، و همچنین تحلیلهای تاریخی از عملیاتهای تبلیغاتی ایالات متحده و بریتانیا در دوره ۱۹۵۰–۱۹۵۳ است.