از «اثر رژلب» تا «اقتصاد دوپامین»؛ چرا مردم در اوج بحرانهای اقتصادی همچنان خرج میکنند؟
رمزگشایی از اقتصاد مصرف در ایران تورمی
تحریریه آوش/ روی میزها قهوه دیده میشود، آیفون دیده میشود و لباسهای برند دیده میشود اما آن چه دیده نمیشود، وامهای کوچک، خریدهای قسطی مواد غذایی، پساندازهای ازدسترفته، رؤیاهای نیمهتمام، مهاجرتهای ناموفق، ازدواجهای عقبافتاده و خانههایی است که هر سال دورتر از دسترس قرار میگیرند. اینجا برایتان می گوییم که اثر اقتصادی رژلب، مصرف جبرانی، مصرف هویتی و اقتصاد دوپامین چیست و چه نقشی در این روند دارند؟
پنجشنبه شب است. پیدا کردن یک میز خالی در کافه، آسان نیست. پیشخدمت مدام با عذرخواهی از مشتریان تازهوارد میخواهد چند دقیقه بیشتر منتظر بمانند. روی بیشتر میزها، فنجانهای قهوه، لپتاپ، گوشیهای گرانقیمت و گفتوگوهایی درباره قیمت دلار، اجاره خانه، قسطها و مهاجرت کنار هم نشستهاند.چند خیابان آنطرفتر، صف خرید قهوه از پیادهرو بیرون زده است. همان شب، خانوادههایی در پارک، شام سادهشان را روی زیرانداز پهن کردهاند و چند کیلومتر دورتر، مرکز خریدی هنوز شلوغ است.اگر فقط این تصاویر را ببینید، شاید تصور کنید اقتصاد ایران روزهای پررونقی را میگذراند. اما درست در همین روزها، آمارهای رسمی از تورمهای بیسابقه، سقوط قدرت خرید، قسطی شدن کالاهای اساسی و دورتر شدن رؤیای خانه، خودرو و حتی پسانداز خبر میدهند. اما چگونه ممکن است این دو تصویر، هر دو واقعی باشند؟
در نگاه نخست، میان این دو تصویر تناقضی آشکار وجود دارد که از یک سو، آمارهای رسمی از تورم بیسابقه خوراکیها، کاهش قدرت خرید، قسطی شدن مایحتاج روزانه و فروپاشی پسانداز خانوار خبر میدهند؛ از سوی دیگر، کافهها شلوغاند، مراکز خرید هنوز مشتری دارند، جادهها در تعطیلات پر از خودرو میشوند و آیفون روی بسیاری از میزها به چشم میخورد. همین تضاد بار دیگر آن پرسش قدیمی را زنده کرده است که اگر مردم تا این اندازه زیر فشار اقتصادیاند، هزینه این مصرف از کجا تأمین میشود؟
پاسخ را نمیتوان فقط در درآمد، ثروت یا حتی شکاف طبقاتی جستوجو کرد. بخشی از آن چه امروز در خیابانها دیده میشود، حاصل تغییری عمیق در منطق مصرف است؛ تغییری که اقتصاد بیثبات ایران در تصور مردم از آینده ایجاد کرده است.
ایرانیان لزوماً بیشتر از گذشته مصرف نمیکنند؛ بلکه متفاوت مصرف میکنند. خریدهای بزرگ را کنار گذاشتهاند، نیازهای اساسی را قسطی کردهاند، پساندازهای قدیمی را خرج میکنند و بخشی از پولی را که زمانی قرار بود خانه، خودرو یا امنیت آینده شود، به لذتها و کالاهایی تبدیل میکنند که همین امروز قابل دستیابی است. آن چه روی میز کافه دیده میشود، تمام ماجرا نیست. آیفون دیده میشود، اما حساب خالیشده، بدهی، اجارهنشینی، پسانداز سوخته و خودرویی که هرگز خریداری نشد، از چشمها پنهان میماند.
اقتصادی که آینده را دزدید
تازهترین ارقام تورمی، تصویری هولناک از اقتصاد ایران ترسیم میکنند. بر اساس آمارهای منتشرشده برای اردیبهشت ۱۴۰۵، تورم نقطهبهنقطه خانوارهای کشور به ۸۳.۹ درصد رسیده است؛ یعنی یک خانواده برای خرید همان مجموعه کالاها و خدماتی که سال گذشته تهیه میکرد، بهطور متوسط باید نزدیک به ۸۴ درصد بیشتر هزینه کند.
وضعیت در بخش خوراکیها از این هم دشوارتر است. تورم نقطهای برخی گروههای خوراکی و آشامیدنی به حدود ۱۳۰ درصد رسیده؛ رقمی که نشان میدهد قیمت بسیاری از مواد غذایی طی یک سال بیش از دو برابر شده است. در چنین شرایطی، مسئله دیگر حذف تفریح، پوشاک یا کالای لوکس نیست؛ بخش بزرگی از جامعه برای تأمین ابتداییترین نیازهای خود نیز ناچار به عقبنشینی شده است.
در گذشته، خرید قسطی عمدتاً برای خانه، خودرو یا لوازم خانگی معنا داشت؛ کالاهایی بادوام که هزینه آن ها از توان پرداخت یکجای خانواده فراتر میرفت. امروز اما گوشت، برنج، پنیر، پوشاک روزانه و حتی برخی خریدهای سوپرمارکتی وارد چرخه اقساط شدهاند. بدهی دیگر ابزاری برای ساختن آینده نیست؛ به وسیلهای برای عبور از ماه جاری تبدیل شده است.
این دگرگونی، فقط نشانه گران شدن کالاها نیست. معنای عمیقتر آن این است که درآمد جاری دیگر کفاف زندگی جاری را نمیدهد. خانوادهای که هزینه خوراک خود را با اعتبار ماه آینده پرداخت میکند، عملاً بخشی از درآمد آینده را پیشاپیش مصرف کرده است. بنابراین آینده، حتی پیش از آنکه فرابرسد، بدهکار شده است.
امیررضا، شهروند ۳۸ ساله، این وضعیت را چنین توضیح میدهد که «تا دو سال قبل تلاش میکردیم مقداری از درآمدمان را کنار بگذاریم. حالا نهتنها چیزی برای پسانداز باقی نمیماند، بلکه همان پولهایی را هم که قبلاً جمع کرده بودیم، برای مخارج عادی خرج میکنیم. نه برای سرمایهگذاری یا خرید تازه؛ فقط برای ادامه دادن زندگی.»
وقتی هزینهها برای مدتی طولانی از درآمد پیشی میگیرند، پسانداز یکی از نخستین قربانیان است. خانواده ابتدا از تفریح میزند، بعد خرید لباس و لوازم غیرضروری را عقب میاندازد، کیفیت خوراک را کاهش میدهد و سرانجام به ذخایری دست میبرد که قرار بود پشتوانه روزهای دشوار یا سرمایه رسیدن به یک هدف بزرگ باشد.
اما در اقتصادی با تورم بسیار بالا، نگهداری پول نقد نیز خود به زیان تبدیل میشود. فرد هر روز میبیند که قدرت خرید پساندازش کاهش یافته و کالایی که برای خرید آن برنامهریزی کرده، سریعتر از توان پسانداز او گران میشود. فاصله میان انسان و هدفش نهتنها کم نمیشود، بلکه با گذشت زمان افزایش مییابد. تورم در چنین وضعیتی فقط قیمتها را تغییر نمیدهد؛ نسبت مردم با زمان را نیز برهم میزند. آینده دیگر محل تحقق آرزوها نیست، بلکه به تهدیدی تبدیل میشود که ممکن است باقیمانده دارایی امروز را نیز از بین ببرد.

وقتی پسانداز میمیرد
ستایش ۲۸ سال دارد. هشت سال پول کنار گذاشته بود تا به قول خودش ماشین بخرد. او میگوید: « رشد قیمت ها در بازار خودرو ویرانگر بود و فقط حس می کردم اگر این پول را نگه دارم، شاید سال بعد دیگر با آن هیچچیز نتوانم بخرم و در نهایت گوشی آیفون گرفتم.»
در این حالت برای کسی که فقط محصول نهایی را میبیند، ستایش دختری است که توان خرید یک گوشی گرانقیمت را داشته اما آن گوشی اصلا نشانه ثروت او نیست؛ یادگار شکست پروژهای است که نزدیک یک دهه برایش تلاش کرده و انتخاب او نیز میان «خودرو و آیفون» نبود؛ انتخاب واقعی میان «آیفون امروز» و «پولی که ممکن بود تا فردا بخش دیگری از ارزشش را از دست بدهد» بوده است.
مشابه همین اتفاق درباره رهن خانه، هزینه ازدواج یا سرمایه راهاندازی یک کسبوکار نیز رخ میدهد. شهروندی که مدتها پول جمع میکند، اما سرعت افزایش قیمت هدف از سرعت افزایش پسانداز بیشتر است. در نقطهای، او درمییابد که دیگر نه با چند ماه یا چند سال تأخیر، بلکه شاید هرگز به آن هدف نخواهد رسید و در این لحظه، منطق اقتصادی تغییر میکند.
پسانداز زمانی معنا دارد که فرد میان چشمپوشی از مصرف امروز و دستیابی به منفعتی بزرگتر در آینده رابطهای قابل اعتماد ببیند. اما وقتی این رابطه شکسته شود، خودداری امروز دیگر ضمانتی برای رفاه فردا ایجاد نمیکند و فرد ممکن است سالها از لذتهای کوچک صرفنظر کند و در نهایت باز هم به خانه، خودرو یا امنیت مالی نرسد. از همین نقطه، پرسشی تلخ شکل میگیرد که وقتی پولی که امروز خرج نمیشود، فردا نیز مرا به هدفم نمیرساند، چرا آن را همین امروز مصرف نکنم؟
این پرسش از بیمسئولیتی یا ضعف اراده ناشی نمیشود. در بسیاری از موارد، واکنشی قابلفهم به محیطی است که در آن برنامهریزی بلندمدت بارها مجازات شده است. شهروند میآموزد که تعویق مصرف الزاماً پاداش ندارد و گاهی فقط به معنای از دست دادن همزمان لذت امروز و رؤیای فرداست. اقتصاد ایران در سالهای اخیر نهفقط ارزش پول که ارزش صبر را نیز کاهش داده است.
اثر رژلب؛ نخستین پاسخ اقتصاد
برای توضیح این رفتار، اقتصاددانان و پژوهشگران مصرف سالهاست از مفهومی با عنوان «اثر رژلب» استفاده میکنند. این اصطلاح زمانی رواج یافت که لئونارد لادر، مدیر شرکت استی لودر، متوجه شد در دورهای که فروش بسیاری از کالاهای گران و لوکس کاهش یافته بود، تقاضا برای رژلب همچنان بالا مانده یا افزایش یافته است.
توضیح ساده بود بود که فردی که دیگر توان خرید کیف، جواهر یا لباس گرانقیمت ندارد، ممکن است همچنان کالایی کوچکتر بخرد که احساس زیبایی، تجمل و برخورداری را برایش حفظ کند.
رژلب ارزان نیست، اما در مقایسه با سایر کالاهای لوکس، دستیافتنیتر است. مصرفکننده با پرداخت هزینهای محدودتر، قطعه کوچکی از تجربه رفاه را خریداری میکند.
این نظریه هیچگاه یک قانون قطعی و جهانشمول اقتصادی نبوده و البته که در همه رکودها و همه جوامع دقیقاً به یک شکل تکرار نمیشود.حتی در دوران کرونا، زمانی که ماسک صورت استفاده از رژلب را کمرنگ کرد، توجه بازار به لوازم آرایش چشم معطوف شد و برخی تحلیلگران از «اثر ریمل» سخن گفتند.مساله این است که کالا تغییر میکند، اما منطق ثابت میماند که وقتی دسترسی به لذتها و اهداف بزرگ محدود میشود، مصرفکننده به نمونهای کوچکتر، ارزانتر و فوریتر پناه میبرد.
در ایران امروز، شاید رژلب تنها یا حتی مهمترین مصداق این پدیده نباشد. اینجا میتوان از «اثر قهوه»، «اثر کافه»، «اثر آیفون» و در دورهای حتی «اثر لبوبو» سخن گفت.
چنان که عروسک لبوبو در چند ماهی که وارد بازار ایران شده، بیش از ۱ میلیون نسخه فروخته و اگر نسخه ۷۲۰ هزارتومانی این عروسک چینی را (به عنوان حداقل قیمت بازار برای مسترکوالیتیها) در همین یک میلیون نسخه ضرب کنیم، به عدد ۷۲۰ میلیارد تومان برای فروش این عروسک در ایران میرسیم.اما آیا خرید یک عروسک ۷۰۰ هزار تومانی نشان از حال خوب یا رفاه ایرانیان دارد؟ آن هم در سرزمینی با حدود ۹۰ میلیون جمعیت؟
به نظر میرسد حتی این اصرار به خرید لبوبو و همراهی با یک ترند جهانی را نیز با توجه به وضعیت اسفبار شاخصهای اقتصادی در ایران بتوان در همان روند اثر اقتصادی رژلب ارزیابی کرد؛ تلاش برای ادامه دادن روانی برای بقا حتی در همراهی با یک نوع از لوکس نمایی جعلی!

جوانی که امکان خرید خانه ندارد، میتواند با هزینهای بسیار کمتر چند ساعت در یک کافه زیبا بنشیند. خانوادهای که از سفر خارجی محروم شده، سفری یکروزه یا چندروزه به شهری نزدیک را جایگزین میکند.
فردی که توان خرید جواهر ندارد، سراغ بدلیجات یا نقره میرود. کسی که خودرو از دسترسش خارج شده، ممکن است بخشی از پول آن را صرف یک گوشی پرچمدار کند.این کالاها و تجربهها رؤیاهای بزرگ را محقق نمیکنند، اما برای مدتی کوتاه احساس محرومیت را به حاشیه میرانند.
همینجاست که شلوغی کافه دیگر نمیتواند بهتنهایی نشانه رفاه باشد. ممکن است آن فنجان قهوه نه حاصل مازاد درآمد، بلکه جایگزین یک تفریح بزرگتر، سفر لغوشده یا آخرین لذت باقیمانده در بودجه فرد باشد. حتی ممکن است فرد برای همان هزینه کوچک، از مصرف دیگری صرفنظر کرده باشد.اثر رژلب به ما میگوید آن چه از بیرون «مصرف» دیده میشود، الزاماً از فراوانی سرچشمه نمیگیرد؛ گاهی محصول محرومیت است.
مصرف جبرانی؛ خریدن آرامش
اما اثر رژلب هنوز تمام ماجرا را توضیح نمیدهد. این نظریه روشن میکند که چرا در بحران، برخی لوکسهای کوچک باقی میمانند؛ اما پاسخ نمیدهد چرا فرد حاضر است پسانداز چندساله خود را به کالایی تبدیل کند که از بیرون غیرضروری یا نمایشی به نظر میرسد و برای فهم این مرحله باید وارد قلمرو «مصرف جبرانی» شد.
پژوهشگران رفتار مصرفکننده، مصرف جبرانی را واکنشی به شکاف میان «خود واقعی» و «خود مطلوب» میدانند؛ فاصله میان انسانی که فرد اکنون هست و انسانی که آرزو داشته یا تصور میکرد باید باشد.
مدلهای دانشگاهی این حوزه توضیح میدهند که مردم ممکن است برای مواجهه با چنین شکافی به تکمیل نمادین هویت، فرار موقت، جبران در حوزهای دیگر یا خرید کالاهایی روی بیاورند که احساس نقص را کاهش دهد.
فردی که خود را انسانی مستقل تصور میکرده، اما هنوز در خانه والدین زندگی میکند؛ دیگری قرار بوده صاحب خودرو شود، اما اکنون حتی هزینه تعمیر خودروی قدیمی را ندارد. جوانی خود را عکاس آینده میدیده، اما دوربین حرفهای از دسترسش خارج شده و کارمندی انتظار داشته بعد از چند سال کار، از امنیت مالی برخوردار شود، اما اکنون برای خرید مواد غذایی از اعتبار ماه آینده استفاده میکند.
این شکافها فقط اقتصادی نیستند؛ بلکه به عزتنفس، هویت و تصور فرد از جایگاهش در جامعه آسیب میزنند و پس خرید در چنین شرایطی میتواند به تلاشی برای ترمیم روانی تبدیل شود.
کالایی که این شهروند می خرد، هم ابزار، هم دارایی، هم نشانه منزلت و هم مسکنی برای یک شکست است. این همان چیزی است که قضاوت درباره رفتار مصرفکننده را دشوار میکند. چرا که از بیرون ممکن است خرید آیفون برای فردی بدون خانه و خودرو غیرعقلانی دیده شود؛ اما از درون زندگی او، این خرید میتواند آخرین گزینه قابل دستیابی، راهی برای حفظ هویت حرفهای یا تلاشی برای بازگرداندن احساس کنترل باشد.
وقتی انسان بر اهداف بزرگ زندگی تسلطی ندارد، اهدافش را خرد میکند. اگر خانه در اختیار او نیست، چیدمان میز کارش را تغییر میدهد و اگر سفر بلندمدت ممکن نیست، یک آخر هفته از شهر خارج میشود. اگر ارتقای اجتماعی دور از دسترس است، کالایی میخرد که دستکم نشانهای از آن جایگاه را همراه خود داشته باشد اما مساله فقط لذت نیست؛ مساله اثبات اختیار است.
فرد با خرید میگوید که هنوز میتوانم چیزی را انتخاب کنم، هنوز میتوانم برای خودم تصمیم بگیرم و هنوز همه زندگی از کنترل من خارج نشده اما اینجا پرسش دشوارتری شکل میگیرد که اگر کالاها فقط برای رفع نیاز خریداری نمیشوند و قرار است هویت، موفقیت و جایگاه ازدسترفته افراد را نمایندگی کنند، آیفون، لباس برند، کافه و سفر کوتاه دقیقاً چه پیامی را به جامعه مخابره میکنند؟
پاسخ این پرسش ما را به لایه بعدی ماجرا میرساند: مصرف هویتی؛ خریدن شخصیتی که هنوز فرصت تبدیل شدن به آن را نیافتهایم.

مصرف هویتی؛ خریدن شخصیتی که هنوز به آن نرسیدهایم
اگر از بیرون به میز همان کافه ابتدای گزارش نگاه کنیم، شاید اولین چیزی که جلب توجه کند، قیمت گوشیها، برند لباسها یا فنجانهای قهوه باشد. اما اگر چند دقیقه کنار همان میز بنشینیم، احتمالاً خواهیم شنید که یکی هنوز مستأجر است، دیگری از مهاجرت ناموفقش حرف میزند، سومی برای خرید خانه تقریباً ناامید شده و چهارمی قسطهای سنگینش را مرور میکند و این همان تناقضی است که بسیاری از تحلیلها از دیدن آن بازمیمانند.
سالها تصور میشد کالاها فقط برای رفع نیاز خریداری میشوند؛ اما جامعهشناسان و پژوهشگران رفتار مصرفکننده نشان دادهاند که کالاها، زبان هم هستند. انسانها با آنچه میخرند، فقط نیازهایشان را برطرف نمیکنند؛ درباره خودشان نیز حرف میزنند.
یک ساعت، یک کیف، یک گوشی، یک خودرو یا حتی یک فنجان قهوه، گاهی بیش از آنکه شیء باشند، حامل پیامی درباره هویت صاحب خود هستند.
در اقتصاد باثبات، بخش بزرگی از این هویت از مسیرهایی مانند تحصیل، شغل، خانه، خانواده و امنیت مالی ساخته میشود اما وقتی این مسیرها یکی پس از دیگری دشوار یا حتی ناممکن میشوند، انسان ناچار است جای دیگری به دنبال بازسازی همان هویت بگردد.
در چنین شرایطی، آیفون دیگر فقط یک تلفن همراه نیست. کافه فقط محل نوشیدن قهوه نیست. لباس برند فقط پوشاک نیست و حتی یک سفر کوتاه نیز فقط تفریح نیست. همه آن ها به زبان تبدیل میشوند؛ زبانی که فرد با آن به خود و دیگران میگوید: «هنوز شکست نخوردهام.»
شاید به همین دلیل باشد که گاهی جوانی که هنوز خانهای ندارد، حاضر است بخش بزرگی از درآمد یا پسانداز خود را صرف کالایی کند که بیش از هر چیز «دیده میشود».
این رفتار الزاماً از سر تجملگرایی نیست. او در حال خریدن نسخهای کوچک از همان زندگیای است که تصور میکرد روزی خواهد داشت. وقتی خانه نداری، با گوشی حرف میزنی؛ و وقتی آیندهای قابل پیشبینی نداری، با برند حرف میزنی و وقتی امکان ارتقای اجتماعی محدود شده، بخشی از آن جایگاه را در کالاها جستوجو میکنی و این همان جایی است که مصرف، به بازسازی هویت تبدیل میشود.

اقتصاد دوپامین؛ وقتی لذتهای بزرگ از دسترس خارج میشوند
اما در این میان ماجرا فقط هویت نیست. در سالهای اخیر، پژوهشگران علوم اعصاب و اقتصاد رفتاری بیش از گذشته درباره نقش «دوپامین» در تصمیمهای اقتصادی سخن گفتهاند. دوپامین را معمولاً «هورمون لذت» معرفی میکنند، اما نقش اصلی آن، ایجاد انگیزه و انتظار برای دریافت پاداش است.
در یک اقتصاد سالم، انسان برای رسیدن به پاداشهای بزرگ برنامهریزی میکند. سالها کار میکند تا خانه بخرد؛ برای ارتقای شغلی تلاش میکند.؛ پسانداز میکند تا کسبوکاری راه بیندازد؛ برای ازدواج یا ادامه تحصیل برنامه میریزد و این اهداف بزرگ، موتور حرکت او هستند. اما وقتی هر بار تورم، بیثباتی یا بحران اقتصادی این هدفها را از بین میبرد، مغز نیز بهتدریج یاد میگیرد که انتظار پاداشهای بزرگ را کنار بگذارد.
پس در این مرحله، انسان به سمت پاداشهای فوری حرکت میکند.یک خرید آنلاین، یک آیفون، یک وعده غذا در رستورانی لوکس، یک قهوه در کافه ای خاص، خرید یک لباس خاص و یک سفر کوتاه؛ همه این موارد پاداشهایی هستند که همین امروز قابل دریافتاند.
در واقع اقتصاد بیثبات، مغز را نیز به سمت مصرف کوتاهمدت سوق میدهد و دیگر افق پنج یا ده ساله معنا ندارد. مهم این است که امروز، همین هفته یا همین ماه، لحظهای احساس رضایت ایجاد شود.شاید به همین دلیل است که شبکههای اجتماعی، فروشگاههای آنلاین، سفارشهای لحظهای و کالاهای ترند، در چنین فضایی بیش از گذشته رونق میگیرند.انسانی که آینده را از دست داده، امروز را با شدت بیشتری زندگی میکند.
خرج کردن ناشی از ناامیدی؛ وقتی فردا دیگر وعدهای نمیدهد
در سالهای اخیر، اقتصاددانان و رسانههای بینالمللی برای توضیح رفتار نسلهای جوان در شرایط تورمی و بحرانهای اقتصادی، از مفهومی با عنوان Doom Spending یا «خرج کردن ناشی از ناامیدی» استفاده کردهاند.
منطق این پدیده بسیار ساده است. اگر فرد باور داشته باشد که با صرفهجویی هم به خانه نمیرسد... اگر مطمئن باشد که قیمت خودرو همیشه سریعتر از پساندازش افزایش پیدا میکند... اگر احساس کند امنیت شغلی، بازنشستگی یا آینده قابل پیشبینی وجود ندارد... آن گاه ممکن است به این نتیجه برسد که دستکم امروز را از خود دریغ نکند. این تصمیم، از بیرون ممکن است غیرمنطقی به نظر برسد اما از درون ذهن مصرفکننده، کاملاً قابل فهم است؛ او نمیگوید: «میخواهم ولخرجی کنم» بلکه او میگوید «وقتی آیندهای که برایش صرفهجویی میکنم، هر روز دورتر میشود، چرا امروز را هم از خودم بگیرم؟»
شاید به همین دلیل باشد که همزمان با کوچک شدن سفرهها، کافهها همچنان شلوغاند و همزمان با قسطی شدن نان و گوشت، آیفون نیز خریدار دارد. همزمان با سقوط قدرت خرید، بازار کالاهای نمادین همچنان فعال است. این ها تناقض نیستند و همه آن ها، پاسخهای متفاوت یک جامعه به یک بحران مشترکاند.
اقتصاد تسکین؛ آخرین ایستگاه طبقه متوسط
در همین راستاست که اثر رژلب توضیح میدهد چرا مردم در بحران به لوکسهای کوچک پناه میبرند و مصرف جبرانی نشان میدهد چرا خرید به ابزاری برای ترمیم شکستهای روانی تبدیل میشود و باز مصرف هویتی توضیح میدهد چرا کالاها جایگاه اجتماعی را بازنمایی میکنند و خرج کردن ناشی از ناامیدی نشان میدهد چرا آینده دیگر انگیزه پسانداز نیست.
شاید بتوان نام مرحلهای را که امروز بخش بزرگی از جامعه ایران در آن قرار گرفته، «اقتصاد تسکین» گذاشت. اقتصادی که در آن، مردم دیگر برای بهتر کردن زندگی خرج نمیکنند بلکه برای قابل تحمل کردن زندگی خرج میکنند.
قهوه، مسکن چند ساعت خستگی است و رستوران، چند ساعت فاصله گرفتن از اضطراب روزمره است. سفر کوتاه، چند روز فراموش کردن آیندهای است که هر روز مبهمتر میشود و حتی خرید یک کالای گرانقیمت نیز گاهی نه از سر رفاه، بلکه برای حفظ آخرین حس کنترل بر زندگی است. این اقتصاد، اقتصاد امید نیست بلکه اقتصاد بقاست.
کافههای شلوغ؛ آخرین نشانه رفاه یا زنگ هشدار؟
شاید بزرگترین اشتباه این باشد که از پشت شیشه یک کافه شلوغ، درباره وضعیت اقتصادی یک جامعه قضاوت کنیم. روی میزها قهوه دیده میشود، آیفون دیده میشود و لباسهای برند دیده میشود اما آن چه دیده نمیشود، وامهای کوچک، خریدهای قسطی مواد غذایی، پساندازهای ازدسترفته، رؤیاهای نیمهتمام، مهاجرتهای ناموفق، ازدواجهای عقبافتاده و خانههایی است که هر سال دورتر از دسترس قرار میگیرند. جامعهای که دیگر نمیتواند خانه، خودرو یا امنیت بخرد، بهتدریج یاد میگیرد چیز دیگری بخرد؛ چیزهایی کوچکتر، فوریتر و در دسترستر.
این تغییر، بیش از آن که درباره سلیقه مصرف باشد، درباره تغییر رابطه مردم با آینده است. اثر رژلب، اثر قهوه یا حتی خرید آیفون، اگر جدا از زمینه اقتصادی دیده شوند، شاید نشانهای از رفاه به نظر برسند؛ اما وقتی کنار تورمهای سهرقمی، نابودی پسانداز، قسطی شدن کالاهای اساسی و فرسایش مداوم قدرت خرید قرار میگیرند، معنای دیگری پیدا میکنند.
آنها دیگر نماد رفاه نیستند؛ نشانههای جامعهای هستند که برای حفظ تعادل روانی خود، به لذتهای کوچک پناه برده است.
شاید روزی برسد که اقتصاددانان، سالهای میانی دهه ۱۴۰۰ ایران را نه فقط با تورم، رکود یا کاهش ارزش پول ملی به یاد بیاورند، بلکه از آن بهعنوان دورهای یاد کنند که در آن، اقتصاد فقط بازارها را تغییر نداد؛ رؤیاهای مردم را نیز کوچکتر کرد و شاید به همین دلیل باشد که آن فنجان قهوه روی میز، بیش از آن که یک نوشیدنی باشد، مُسکنی برای آیندهای است که هر روز دورتر میشود؛ آیندهای که طبقه متوسط ایران، با هر جرعه، تلاش میکند برای چند دقیقه فراموشش کند.