بدنام، کلاس درس پایانبندیهای جذاب است
نکته باریکتر از مو درباره سریال بدنام شاید پایانبندیهای مهندسی شدهاش باشد، پایانبندیهایی که حتی مخالفان سریال را هم ترغیب میکند که پای کار بمانند تا هفته بعد و قسمت بعدی انتظار بکشند که چه خواهد شد و داستان به کجا خواهد رفت.
نکته باریکتر از مو درباره سریال بدنام شاید پایانبندیهای مهندسی شدهاش باشد، پایانبندیهایی که حتی مخالفان سریال را هم ترغیب میکند که پای کار بمانند تا هفته بعد و قسمت بعدی انتظار بکشند که چه خواهد شد و داستان به کجا خواهد رفت. اصل ترغیب و اشتیاق برای ادامه تماشای سریال قاعده کار است و در تمام نمونههای موفق سریالسازی رعایت میشود، در ایران اما اینطور نیست، بسیاری از سریالها را از هر قسمتی که حوصلهاش نباشد میشود رها کرد، طبیعی هم هست، چون معمولا فیلمساز برای سرمایهای که هزینه کرده پاسخگو نیست. درباره حامد عنقا و سریالهایش حتی اگر دوستش هم نداشته باشیم اینگونه نیست. او میسازد که مخاطب پیگیر باشد.
عشق تو زندگی را تمدید کرد
در پایان قسمت یک بدنام، یلدا در آستانه خودکشی قرار دارد و به طور اتفاقی با اسماعیل آشنا میشود، فیلمساز مهلکترین اتفاق ممکن را میانجی آشنایی میان زوج اصلی داستان میکند. در حالی که بیننده تازه از تماشای سکانس حاج ابراهیم و لوندیهای بیپایانش برای یلدا فارغ شده و تنش به اوج رسیده، در دقایقی که انتظار خودکشی یلدا را دارد، داستان با چرخشی غافلگیرکننده از هوس به عشق میرسد. از میانه مرگ، زندگی جوانه میزند. حالا کنجکاوی به اوج رسیده؛ ماجرای پشتبام قرار است ادامه داشته باشد؟ یلدا چه تصمیمی میگیرد؟ در حالی که او هنوز بر لبه نیستی ایستاده صدای علی زندوکیلی میآید، کلی پرسش و ابهام در ذهن داریم و پایان قسمت اول؛ نگاه تو ترانه جدایی خواند...
چگونه دلت آمد آن سهنفره را نیمهکاره رها کنی؟
چند قسمت بعدتر در پایان قسمت هفت، سینماییترین لحظه بدنام تا همینجا. عماد که از بیپاسخ ماندن تماسهایش به شدت شاکی است، تصمیم میگیرد به شکلی ناگهانی وارد خانه یلدا شود، غافل از این که یلدا یک مهمان ویژه دارد. در سکانس بحثبرانگیز همنوازی دونفره یلدا و اسماعیل به سر میبریم، عماد در را باز میکند و حالا با یک تقابل دراماتیک روبرو هستیم؛ کار به درگیری فیزیکی میرسد؟ واکنش اسماعیل همیشه محجوب به این رویارویی چه خواهد بود؟ یلدا طغیان میکند و یا به مصلحت عقب مینشیند؟ در لحظه هجوم پرسشها، در هیجانانگیزترین ثانیهها، در اوج سینما، ناگهان پایان! خیلی بیرحمانه قسمت هفت تمام میشود و صدای علی زندوکیلی میآید؛ نگاه تو ترانه جدایی خواند...
تخیل سمج یک مذاکره آتشین تا هفته بعد
دوربین از نمای پشت سر عماد را تعقیب میکند، به نوعی در مقام بیننده همراه و همدل ذهن شلوغ و مشوش عماد هستیم که حالا هر لحظه فکر میکند قمار کرده، نمای پشت سر سمج ادامه دارد تا به خانه میرسد. همسرش به پیشواز میآید، اطلاع میدهد که عماد مهمان ناخواندهای دارد. ناگهان هدیه! حضورش در حریم شخصی عماد کلی معنا و مفهوم میسازد و میتواند روند داستان را به طور کلی عوض کند. مثل یک دیپلمات زبردست آمده که از برگهایش استفاده کند. میخواهد توافق را طوری تنظیم کند که منافع خودش و یلدا بیشتر و بیشتر تامین شود. او واسطه یک توافق است، کار واسطهها مملو از تدبیر، خلاقیت و غافلگیری است، بدنام اما فرصت نمیدهد و باز هم در کنجکاویبرانگیزترین لحظه ممکن تمام میشود. بیننده بختبرگشته در شهوت آن سکانس میماند، چقدر تخیل کند تا هفته و قسمت بعد؟ صدای زندوکیلی میآید؛ نگاه تو ترانه جدایی خواند...
طوفان به پا خواهد شد
بیتا برای این که حال اسماعیل بهتر باشد، بساط دورهمی را به نفع خلوت اسماعیل و یلدا جمع میکند. اسماعیل از حضور ناگهانی یلدا سورپرایز نمیشود. هنوز تا ساعت واقعه فاصله داریم. قرار کاری حاج ابراهیم لغو میشود، ناگهان عزم خانه میکند، اسماعیل و یلدا در خلوت اتاق خواب دچار سرگیجه کلمه و نت هستند. حاج ابراهیم در میزند؛ تا چند ثانیه بعد او یلدا را در خلوت پسرش خواهد دید. فیلمساز اما تصمیم گرفته ما را در خماری همین چند ثانیه تا هفت روز بعد نگه دارد. تصمیم بیرحمانهایست! اما چه کسیست که وسوسه تماشای قسمت بعدی را نداشته باشد؟ نکته باریکتر از موی سریال بدنام همین پایانهای بیرحمانه و جذاب است که هفته به هفته در اوج میماند. حالا فعلا و تا جمعه ما ماندیم و علی زندوکیلی که میخواند؛ نگاه تو ترانه جدایی خواند...