EN
به روز شده در
کد خبر: ۸۷۷۴۲

بازی ناتمام دختران لامرد

عصر نهم اسفند، وقتی هنوز مردم ایران در شوک شروع جنگ امریکا و اسراییل علیه ایران و اصابت موشک به مدرسه‌‌ای در میناب بودند، خبر آمد که موشک‌های دیگری در شهرستان لامرد، یک ورزشگاه را مورد اصابت قرار داده‌اند.

بازی ناتمام دختران لامرد
اعتماد

روزنامه اعتماد در گزارشی نوشت:

عصر نهم اسفند، وقتی هنوز مردم ایران در شوک شروع جنگ امریکا و اسراییل علیه ایران و اصابت موشک به مدرسه‌‌ای در میناب بودند، خبر آمد که موشک‌های دیگری در شهرستان لامرد، یک ورزشگاه را مورد اصابت قرار داده‌اند. در لحظات نخست برخی منابع خبری از جان‌باختن ۱۸ تا ۲۰ والیبالیست دختر بر اثر حمله خبر دادند و درنهایت مشخص شد دو دختر نوجوان والیبالیست، دو دانش‌آموز پسر ورزشکار و یک مربی ورزشی در این ورزشگاه به شهادت رسیده‌اند و باقی شهدای این حمله چند کارگر، چند دانشجو، چند زن خانه‌دار، پزشک و کارمند بوده‌اند. هلما سادات احمدی‌زاده و الهام زائری دو والیبالیستی بودند که آن روز به همراه ۱۹ نفر دیگر در لامرد شهید شدند و دیگر نمی‌توانند هیجان والیبال را تجربه کنند. بیشتر از دو ماه از آن روزها گذشته و حالا «اعتماد» سراغ خانواده این دو دختر رفته است. 

شرح دلدادگی «هلما» به والیبال

صدای مادر هلما سادات به محض شنیدن نام دخترش قطع و لحظه‌ای بعد آن نفس‌های سنگین به صدای همسرش وصل می‌شود. پدر اندوهگین اما با اطمینان حرف می‌زند و دست از قربان صدقه برای هلما برنمی‌دارد. هلما سادات احمدی‌زاده در یک خانواده ورزشی به دنیا آمده بود، تک فرزند و تک دختری که کلاس چهارم بود و قرار بود شمع تولد ۱۴۰۴ را در نوزدهمین روز سال روشن کند، اما در آن تاریخ پدر و مادر لباس عزا به تن داشتند و هلما هم نبود که شمع‌ها را خاموش کند. در همان روزهایی که نام هلما در لیست شهدای جنگ جا گرفت، زهرا احمدی‌زاده، دخترعموی هلما به عنوان یکی از اعضای تیم ملی زنان در استرالیا بازی داشت و آن همه حاشیه و ماجرای پناهندگی چند تن از هم‌تیمی‌هایش را پشت سر گذاشت. نه تنها این دخترعموی هلما که بقیه دخترعموهایش ورزشکار و البته والیبالیست هستند و پدرش؛ سید علی احمدی‌زاده هم سابقه فوتبال و بازی در دو تیم ورزشی را داشته است.«دوست داشتم مثل دخترعمویش فوتبالیست شود، اما خودش والیبال را دوست داشت و آن را انتخاب کرد. از طرفی رشته ورزشی که در لامرد بیشتر مناسب دختران دانسته می‌شد، والیبال بود، بنابراین به این سمت رفت. سایر رشته‌ها از جمله ورزش‌های رزمی هم بود که به خاطر آسیب‌های احتمالی ترجیح دادیم که همین رشته را انتخاب کند ضمنا والیبال به نوعی ورزش گروهی است و هلما کار گروهی را خیلی دوست داشت.» همیشه در زنگ‌های ورزش مدرسه، والیبال را به فوتبال و تنیس ترجیح می‌داد و از مدرسه که به خانه می‌رسید درباره والیبال صحبت می‌کرد و درنهایت از نیمه هشت سالگی او را در رشته والیبال همان باشگاه ورزشی ثبت‌نام کردند. خوش اخلاق، خوش برخورد و پرانرژی بود و پدرش می‌گوید که همیشه بچه‌ها را دور خودش جمع می‌کرد و منفعل و درون‌گرا نبود. توپ والیبال داشت و همیشه دوستانش را برای بازی به حیاط خانه دعوت می‌کرد و گاهی از پدرش می‌خواست تا در حیاط بازی کنند یا مثلا آنچه در باشگاه یاد گرفته را با او در میان بگذارد.«اتاقش همیشه مرتب و تمیز بود و در کارهای خانه به مادرش کمک می‌کرد. هر وقت در حیاط می‌خواستم ماشین را تمیز کنم برای کمک می‌آمد. حساس بود که همه‌ چیز سر جای خودش قرار بگیرد. حتی یک‌بار هم بابت اتاقش به او تذکر ندادیم و حتی یک‌بار هم آن را جمع و جور نکردیم. در جایگاه پدر نمی‌گویم ولی همه ‌چیزش خاص بود.» 

ماجرای روز سفر 

هلما سادات اغلب وقتی از مدرسه می‌آمد، اول غذا می‌خورد و بعد ساعتی می‌خوابید، اما این‌بار فرق داشت.«بعضی از روزها می‌گفت که مثلا سه و نیم صدایش بزنم که به کلاس برسد و حتی پیش آمده بود که وقتی صدایش ‌زدم گفته بود خسته است. می‌گفتم اگر خسته‌ای کلاس نرو، اما آن روز برعکس بقیه روزها اول خوابید. برای من کاری پیش آمده بود و باید مسافت دو ساعته‌ای را می‌رفتم و برمی‌گشتم، هلما که بیدار شد اصرار کرد که نروم. گفت جنگ شده بابا، حق نداری بری. هلما تک دختر و تک فرزندم بود نه اینکه دخترم، بلکه زندگی، عمر و نفسم بود. هیچ‌ وقت به او نه نگفته‌ام. آن روز هم نه نگفتم و تا قبل از اینکه به سمت سالن حرکت کنیم با هم بودیم و فیلم تماشا کردیم.» 

سید علی احمدی‌زاده به یاد می‌آورد که روز‌‌ آخر و پیش از رفتن به سالن، هلما چند دست لباس عوض کرد و حتی جورابی را پوشید که آن را خیلی دوست داشت و تا پیش از آن ساعت، دلش نیامده بود از آن استفاده کند.«گفتم بپوش بابا اگر خراب یا پاره شود، دوباره برایت می‌خرم. لباس‌های آن روزش را با وسواس انتخاب کرد و حدود ۲۰ دقیقه پیش از حرکت آماده بود.» از خانه آنها تا باشگاه، مسافت ۷ تا ۸ کیلومتری و نهایت 10 دقیقه راه بود. حدود سه و نیم، یک ربع به چهار به سمت سالن حرکت کردند و 10 دقیقه به چهار رسیدند. همیشه حتی وقتی زود به سالن می‌رسیدند، خداحافظی می‌کرد و تا قبل از باز شدن در سالن می‌رفت پیش دوستانش، اما این‌بار آن چند دقیقه را هم کنار پدر نشست: «گفت بابا فعلا پیشم باش، نرو. انگار می‌خواست 10 دقیقه بیشتر همدیگر را ببینیم. 10 دقیقه هم تمام شد در سالن باز شد و از من خداحافظی کرد و رفت. حدود 10 دقیقه بعد با من تماس گرفت و گفت بابا میای دنبالم؟ من هم تصورم این بود که منظورش در ساعت پایان کلاس است و از این نظر می‌پرسد که وقتی مادرش دنبالش می‌رفت در خرید خوراکی‌هایی مثل چیپس و پفک یا آب هویج بستنی کمی سخت‌گیری می‌کرد و من این سخت‌گیری را نداشتم. گفتم آره بابا جان، چرا نیام؟ دورت بگردم میام فدات بشم و خداحافظی کردیم. بعد متوجه شدم که آن لحظه استرس داشته و حتی به مربی گفته که توان تمرین ندارد. شاید می‌دانسته قرار است اتفاقی بیفتد و به قول قدیمی‌ها؛ مرغ دلش پر زده بود باوجود این چون تازه او را رسانده بودم و روزه هم بودم به نوعی دخترم حیا کرده بود مستقیم بگوید؛ همان موقع دنبالش بروم که نکند اذیت شوم. رسیدم خانه و حدود تا ۵ و 10- 20 دقیقه که رفتم حیاط تا با مادرش راه بیفتیم که یک‌دفعه صدای سه انفجار را شنیدم. سومی خیلی وحشتناک بود، طوری که تصور می‌کردم انفجار نزدیک خانه ماست. همسرم دستش را به سرش گرفت و گفت: «هلما از دستمان رفت.» گفتم چرا فال بد می‌گیری، به امید خدا اتفاقی نیفتاده.» 

حرکت کردند و هر چه به سالن نزدیک‌تر ‌شدند ترافیک و ازدحام بیشتر شد. دود و آتش را از حوالی ورزشگاه می‌دیدند، اما به خود امید می‌دادند، اما رسیدند و دیدند که سالن ورزشی شهید نعیمی مورد اصابت موشک قرار گرفته. آنها هم مانند بسیاری از مردم که به دنبال کودکانشان آمده بودند، آرزو می‌کردند که کودکشان سالم باشد. «مربی هلما گفت هلما رو دیدم که چیزیش نبود. شاید با زخمی‌ها به بیمارستان برده باشند.» 

اصابت ترکش‌ها به قلب هلما

دو دقیقه بعد پدر و مادر هلما به بیمارستان رسیدند و در آنجا با صحنه تلخی مواجه شدند که هیچ پدر و مادری نباید با آن روبه‌رو شود: «دوست ندارم آن را تعریف کنم، آدم حتی برای دشمنش هم نمی‌خواهد که چنین صحنه‌ای را ببیند. دخترم هزار امید و آرزو داشت و هم ما برای او آرزو داشتیم. اولاد برای پدر و مادر عزیز است، اما هلما تمام دلخوشی ما بود. نور و چراغ خانه بود، اما خدا برای او شهادت مقدر کرده بود. در بیمارستان هیچ اثری از زخم و خونریزی ناشی از تیر و ترکش در دست و صورت و لباس هلما نبوده و علایم ظاهری نداشته است. زخمی‌های زیادی را به بیمارستان آورده بودند که علایم ظاهری داشتند، بنابراین اول به آنها رسیدگی می‌کردند. خانمی که هلما را دیده بود هم تعریف می‌کرد هلما را در حال گریه در اتاق سی‌پی‌آر دیده است که پدر و مادرش را صدا می‌زده. می‌گفت: «به او گفتم خاله تو که چیزیت نیست چرا گریه می‌کنی؟ فکر کردم ترسیده، بنابراین رفتم به بقیه زخمی‌ها برسم. وقتی دوباره به این مسیر برگشتم دیدم همانجا در اتاق سی‌پی‌آر افتاده است.» ما هم رسیدیم او را در همان وضعیت دیدیم. یکی از دوستانم که در قسمت رادیولوژی بیمارستان کار می‌کند همان لحظات به من گفت سید دیگر تقلا نکن، بی‌خیال شو و قبول کن. گفتم مگه چی شده؟ گفت ترکش به آئورت قلبش خورده. با همان یک ترکش به شهادت رسیده بود درحالی که بچه‌هایی بودند که 10 تا ۱۵ تا ترکش خورده بودند، اما خدا رو شکر سالم هستند. به جای بدی خورده بود، خونریزی داخلی ایجاد کرده بود و چون زیر لباس بود و خونریزی نداشت، کسی متوجه نبود. لباس را که بالا زدم مقداری خونابه بود ولی طوری نبود که بیرون بزند و جریان داشته باشد. علایم ظاهری نداشت به همین دلیل در بیمارستان کسی رسیدگی نکرده بود. بحث من گله و شکایت و شاکی بودن نیست ما می‌گوییم الهی راضی هستیم به رضای تو. هر اتفاقی که می‌افتد خوب یا بد، کار خداست و بدون رای خدا یک برگ هم از درخت نمی‌افتد. روزگار به سختی می‌گذرد، اما امیدواریم که خداوند به حق خون‌های به نا‌حق ریخته شده انتقام این اطفال بی‌دفاع معصوم را از دشمنان ما بگیرد، سایه جنگ از سر کشور و همه مسلمانان دنیا کم شود و بچه‌ها از این به بعد در صلح و آرامش زندگی کنند.» بیش از ۶۰ روز گذشته، اما تمام این وقایع و همان‌طور که پدر این لحظات نفسگیر را مرور می‌کند، مادر آرام گریه می‌کند.

مدال افتخار هلما روی سینه پدر و مادر 

پدر و مادر هلما این روزها همچنان بی‌تابند، انگار این وقایع همین دیروز اتفاق افتاده، پدر که آن را مرور می‌کند، مادر گریه می‌کند با وجود این در این مدت چیزی که آنها را کمی آرام کرده، خوابی بوده که یکی از کادری‌های بیمارستان از هلما برایشان تعریف کرده: «مادر هلما به خاطر عواطف مادرانه خیلی بی‌قراری زیادی داشت، هلما در خواب گفته بود: «برو به مادرم بگو با دوستام حج بودم، جامون خیلی خوبه و مشکلی هم نداریم، من دیگه برنمی‌گردم و فقط هر وقت خواستی که بی‌قراری بکنی آیه ۱۶۸ سوره آل‌عمران رو بخون.» آیه به این موضوع تاکید دارد که انسان‌ها نمی‌توانند مرگ را از خودشان دفع کنند و مرگ دست خداست. آیه بعدی هم آیه معروف شهادت است که می‌گوید: «هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند، مرده‌اند، بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.» بسیاری از خانواده‌ها وارد مدرسه شدند و بچه‌هایشان را سالم پیدا کردند. می‌شد ما هم یکی از آنها باشیم ولی خدا می‌خواست او را شهید ببیند.یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های ما هم این است که هنوز باور نداریم او از دنیا رفته است البته باور غلطی هم نیست، چون شهدا زنده‌اند. ما هم در مکتب صبر بزرگ شدیم مخصوصا که مرحوم مادرم همیشه ما را به آن توصیه می‌کرد.»

 با تمام این حرف‌ها شاید سالیان سال زمان ببرد که پدر و مادر هلما با این اتفاق کنار بیایند شاید هم هیچ‌ وقت نتوانند کنار بیایند.«اگر هلما غذا می‌خورد اشتها داشتیم. راه می‌رفت کیف می‌کردیم. می‌خوابید دلمان آرام بود. وقتی از ما چیزی می‌خواست خوشحال بودیم که می‌توانیم کاری برایش انجام دهیم، حالا اما بیشتر از ۶۰ روز است که کسی ما را مامان و بابا صدا نکرده که چیزی از ما بخواهد با وجود این آموزه‌های دینی، یادآوری صحنه‌های کربلا، اینکه جز آنها هم آدم‌های بی‌گناه زیادی در کشور از جمله لامرد و میناب از دست رفتند و یاد خانواده‌هایی که چندین عضو خانواده‌هایشان شهید شدند، تسلی پیدا می‌کنیم. خدا به جای این غم، مدال افتخاری به هلما داده و این مدال به واسطه شهادت هلما بر گردن ما افتاده است. خداوند می‌گوید در مقابل مصیبت‌هایتان صبر کنید و منتظر پاداش بیکران باشید. تا الان که خدا رو شکر توانستیم خودمان را کنترل کنیم و امیدواریم در ادامه هم روح هلما کمک کند. طاقت ناراحتی ما را نداشت و مثلا اگر مادرش سردرد می‌گرفت، نگران بود.»

سید علی احمدی‌زاده ۴۴ ساله و کارمند شرکت نفت است و همسرش حدود ۴۰ ساله و خانه‌دار. تنها دختر این زوج جوان جز ورزش به سرود، نقاشی و درختکاری هم علاقه داشت. دوست نداشت یک‌جا بنشیند و خیلی پرانرژی بود. همیشه می‌گفت دوست دارم معروف شوم و خیلی روی این جمله تاکید داشت.«فکر می‌کردم که از آرزوها و آینده‌اش حرف می‌زند حالا فهمیدم این حرف بزرگ‌تر از آرزو و یک عزم بوده است. فکر می‌کردم دختر 10 ساله‌ام همیشه نیاز دارد که کنارش باشم تا نترسد ولی انگار اشتباه می‌کردم و شاید دل شیر داشت. اگر خدا 10 بچه دیگر به من بدهد، هیچ‌ وقت او را فراموش نمی‌کنم. اسم و عکس هلما در قلب من حک شده است و به عشق او زندگی می‌کردم.»

دلداده والیبال و عاشق تعزیه و شاهنامه‌خوانی

الهام زائری دختر نوجوان و والیبالیست دیگری بود که از بین آن ۲۶ نفر از دست رفت. پدر الهام هم مانند پدر هلما سادات از علایق دخترش به تعزیه و شعر و شاهنامه می‌گوید یا از استعدادی که در والیبال داشت؛ هیجان زیادی در صدایش شنیده می‌شود که در فاصله کوتاهی رنگ می‌بازد و به حالت «فقدان» وصل می‌شود. فقدان کودکی که خاطره‌اش در همه جای خانه و شهر و حتی کنار سفره ۵ نفره‌شان است و راه گلویشان را بسته. دو پسر این خانواده بزرگ‌تر از الهام هستند و علاقه‌شان به ورزش را در کشتی و فوتبال یافته‌اند و پدر دوست داشت الهام هم به سمت کشتی برود، اما او به والیبال علاقه شدیدی داشت. از سه سال قبل به ورزشگاه می‌رفت و به گفته پدرش در کلاس‌های آموزشی پیشرفت خوبی داشت. 

حدود 4-3 سال پیش که برای تفریح به یکی از شهرهای شمالی رفته بودند برای نخستین‌بار علاقه به والیبال را ابراز کرد. «گفت بابا یه توپ والیبال برام بخر. برایش توپ خریدم و از آن به بعد هر جا که می‌رفتیم آن را با خودش می‌برد. با والیبال عشق می‌کرد. خانمم الهام را در دو، سه سالگی به سمت ژیمناستیک برد تا بدنش کشیده شود، اما به والیبال علاقه‌مند شد. داخل اتاقش دو سه تا توپ دارد و من شب‌ها می‌دیدم همان‌طور که عروسک‌هایش را کنار خودش می‌گذارد، توپ والیبالشم را هم گذاشته.»

تقریبا ۲۰ روز قبل از این جریان سفری خانوادگی به جزیره کیش داشتند و با وجود اینکه هتل را برای پنج روز رزرو کرده بودند، الهام روز چهارم گفت که فردا کلاس والیبال دارد. به قدری برایش مهم بود که همه را راضی کرد که صبح زود و یک روز قبل از اینکه سفرشان تمام شود، حرکت کنند.«حدود یک هفته قبل از این جریان مسابقات داشت وقتی به خانه برگشت، ناراحت بود. گفت امروز یه تیم دیگه قهرمان شد، بابا هر چی زدیم نتونستیم ببریم. روی بازی خیلی تعصب داشت و اگر می‌ماند خیلی حرف برای گفتن در والیبال داشت. یک دست‌نوشته دارد که آن را به دیوار اتاقش چسبانده و روی آن نوشته: «دوست دارم آن‌قدر در والیبال پیشرفت کنم که پدر و مادرم به‌هم افتخار کنن.» کلاس پنجم بود و یک ماه بعد از این جریان وارد ۱۲ سالگی می‌شد ولی قد و قواره‌اش بلند بود و مخصوص والیبال.» 

ترکش‌ها به پشت کمر الهام اصابت کرده بود

خانواده زائری صبح روز نهم اسفند با شروع جنگ، تصمیم گرفتند به شیراز بروند. پدر الهام پس از چندین ساعت معطلی سرانجام توانست باک بنزین را پر کند، همه آماده بودند تا بروند، اما الهام اصرار داشت که آن روز سر کلاس والیبال حاضر شود و پس از پایان کلاس یعنی ساعت ۵ و نیم حرکت کنند.«تا ساعت و ۴ و 10دقیقه اصرار کردم که کلاس نرود تا همان ساعت حرکت کنیم که تا هشت، هشت و نیم به شیراز برسیم، اما قبول نکرد بنابراین او را بردم کلاس و برگشتم. ساعت حدود ۵ و ۱۰ دقیقه از خانه صدای انفجار شنیدم. دود را از سمت سالن می‌دیدم. خانه ما تا سالن حدود ۳ دقیقه راه دارد، بنابراین از اولین نفراتی بودم که به آنجا رسیدم. اولین انفجارها البته در شهرک مسکونی و همان اطراف بود، اما چند ثانیه بعد موشک بالای سر سالن منفجر می‌شود. طوری نبود که تخریب زیادی داشته باشد و درواقع برای کشتار جمعی بود. از صبح نگرانی‌هایی بود، اما هیچ کس فکر نمی‌کرد لامرد را مورد هدف قرار دهند. آن روز هم با وجودی که بچه‌ها تا ۵ و نیم کلاس داشتند ظاهرا مربی یک ربع قبل بچه‌ها را دور هم جمع کرده بود که صدای انفجار اول را می‌شنوند و بیرون می‌روند. یکی از افرادی که نزدیک الهام نشسته بود، تعریف می‌کرد که فرار کردیم، اما در سالن کوچک بود یا کامل باز نشده بود و الهام گیر کرده بود. وقتی به آنجا رسیدیم الهام داخل سالن افتاده بود. پسرم الهام را بلند کرد. ساچمه‌هایی به پشت کمرش اصابت کرده بود و وقتی او را آورد جان زیادی نداشت. او را بردیم بیمارستان، اما در مسیر تمام کرده بود.» 

تصویر خون‌های بر زمین ریخته شده

تصویر پدر الهام از زمان رسیدن به سر صحنه، این‌طور است که انگار کف آسفالت با قلم و چکش سوراخ سوراخ شده باشد. ساچمه‌هایی به اندازه یک حبه قند این کار را با زمین کرده بود، فرض کنید با بدن بچه‌ها چه کرده. صحنه عجیبی را دیده بود؛ کودکانی که در حال فرار کردن در حیاط بیرونی بودند، پسر بچه‌هایی که روی زمین چمن شهید قادری کنار سالن افتاده و زخمی یا شهید شده بودند.«خودم تعزیه‌خوان امام حسین(ع) هستم و وقتی این صحنه را دیدم یاد حضرت زینب و گودال قتلگاه افتادم؛ گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را/به هر گل می‌رسم می‌بویم او را. هر کسی به دنبال عزیر خود می‌گشت و همه داشتند کمک می‌کردند. خیلی شلوغ بود و واقعیت حقوق بشر امریکایی را در آن روز دیدم. بچه‌های ما به چه جرمی کشته شدند. حتی یک نفر از این بچه‌ها پدرشان نظامی یا سیاسی نبود. شغلمان آزاد است و با هزار بدبختی و گرفتاری بچه‌ها را بزرگ کردیم. می‌گفتند برای کمک می‌آیند، ما دیدیم چطور کمک شد. خانواده ما که شرایط بدی دارد. دو ماه است که میلی به غذا نداریم. دخترم در تمام خاطرات هست، می‌خواهی غذا بخوری انگار کنار سفره نشسته و در شهر، هر جا راه می‌رویم هست. سخت است و تنها چیز آرامش‌دهنده، نام شهید و شهادت است و ان‌شاءالله جایگاهش خوب باشد. واقعا می‌سوزیم. دو روز یک بار می‌توانیم به خانمم دو لقمه نان بدهیم. در یک برنامه‌ای در شیراز شرکت کردیم حتی به در خانه‌مان هم نتوانستیم برویم. به آنجا که می‌رفتیم توپ و اسکیتش را برمی‌داشت و می‌رفت به سالن آنجا.» 

احمد زائری می‌گوید: «مردم این روزها و در مراسم خاکسپاری، سنگ تمام گذاشتند و برخی مدیران از آموزش و پرورش، ورزش و جوانان و اداره کار و همچنین سپاه، مسوولان و فرمانده‌ها به قدری محبت کردند که ما شرمنده‌ایم. انتقام خون بچه‌ها می‌تواند ما را تسکین بدهد و اینکه در جنگ پیروز شویم. اگر جنگ است پیروز شوند و اگر دیپلماسی است حق این مردم را بگیرند و عقب‌نشینی نکنند. قدر مردم ایران را بیشتر بدانند، مردمی که ۶۰ روز پشت ایران ایستادند. ما که عزیز دادیم و پاره جگرمان رفت زیر خاک.»

پدر الهام ۵۲ ساله است و شغل آزاد دارد. ۲۸ سال تعزیه‌خوان بوده و در این آیین مذهبی و سنتی، نقش حضرت زین‌العابدین را داشته است: «الهام از دو سالگی با چادر حضرت رقیه‌ای که مادرش به تنش می‌کرد، همراه من می‌آمد و کنارم می‌نشست. اعتماد به نفس داشت و علاقه‌مند به شعر بود و اشعار تعزیه را حفظ می‌کرد. به شاهنامه‌خوانی علاقه‌مند بود و در مناسبت‌های مختلف در مدرسه و سر صف نقش فعالی داشت. در مدرسه گاهی نماینده کلاس می‌شد و دوره‌ای هم عضو شورای مدرسه بود. به ادبیات علاقه داشت و چندین جلد شاهنامه هم در اتاقش دارد. خیلی وقت‌ها سوال می‌کرد من که والیبال دوست دارم چه جوری می‌تونم شاعر بشم؟ می‌گفتم والیبال یه چیزه بابا، شعر و شاعری هم یه چیز. شما می‌تونید کنار شاعری، والیبال رو هم ادامه بدید.» 

احمد زائری البته آن‌طور که می‌گوید قبلا به خواب و تعبیر آن اعتقاد نداشته است، مثلا وقتی به او می‌گفتند فردی که فوت کرده را در خواب با لباس سبز دیده‌اند با خود می‌گفته لابد برای تسکین دل داغدیده است ولی در بیست و یکمین شب رفتن الهام، خواب او را دید: «در لباس سبز آمد و گفت بابا این‌قدر برای من گریه نکنید. قبلا معتقد نبودم ولی خودم این خواب را دیدم و از آن روز کمی برایم آرامش‌دهنده بود.»الهام متولد دهم فروردین سال ۹۴ بود، اما چون دوستانش در نوروز به سفر می‌رفتند، این دو، سه سال آخر از پدر می‌خواست تا تولد دوستانه‌اش را در اسفند ماه برگزار کند: «می‌گفت بابا قبل از اسفند برای من یه تولد فرمالیته بگیر، چون بچه‌ها عید نیستن. عین کلمه خودشه «فرمالیته» ما در این سه سال دوبار برایش تولد می‌گرفتیم، یکی قبل از نوروز با دعوت از دوستانش و در عید هم هر جا بودیم مسافرت یا خانه یک جشن کوچک خانوادگی برایش می‌گرفتیم.»

در روز نخست جنگ لامرد در جنوبی‌ترین نقطه استان فارس هدف حمله‌ جنگ امریکا و اسراییل قرار گرفت؛ موشک اول به شهرک ایثار در نزدیکی سالن ورزشی برخورد کرد، موشک دوم در آسمان بالای سر ۲۶ دختر منفجر شد و سومین موشک حدود ۲۰۰ متر جلوتر از سالن ورزشی، به زمین کمربندی شهر لامرد برخورد کرد. بر اثر این حملات ۲۱ جان ایرانی از بین ما رفتند و حدود ۱۰۰ نفر هم زخمی شدند. علیزاده، فرماندار لامرد همان زمان در توضیح جزییات حمله به ۴ هدف در این شهرستان گفت که این نقاط شامل یک سالن ورزشی، ۲ نقطه مسکونی و یک سالن در کنار یک مدرسه بوده است. طبق تصاویر موجود از لحظه حمله و براساس تحلیل‌های انجام ‌شده روی این تصاویر، سلاحی که امریکا در این حمله به ‌کار برده، یک موشک بالستیک کوتاه‌برد پیشرفته از جدیدترین محصولات صنعت تسلیحاتی امریکا که توسط شرکت لاکهید مارتین توسعه یافته، بوده است. این موشک که برای اولین‌بار در لامرد استفاده شده است به گونه‌ای طراحی شده که در ارتفاع و بالاتر از هدف منفجر شود و حجم زیادی از ترکش‌های فلزی را در سطح گسترده‌ای پراکنده کند.

 

برچسب ها

ارسال نظر

آخرین اخبار