EN
به روز شده در
کد خبر: ۸۴۳۱۵
واکاوی رفتارهای ترامپ با «نظریه مرد دیوانه» و ماجرای پرونده ایران

بازی ترامپ با لبه جنون/ آیا تهدید، آشوب و ابهام می‌تواند جای دیپلماسی را بگیرد؟

تحریریه آوش/ نظریه مرد دیوانه یک شرط پنهان اما حیاتی دارد و آن نیز همین است که رهبر باید بتواند همزمان دو پیام متضاد را منتقل کند. از یک سو «اگر کوتاه نیایی، ممکن است فاجعه رخ دهد» و از سوی دیگر «اگر کوتاه بیایی، به ثبات می‌رسی». او با حمایت از فشار نظامی، محاصره دریایی و تهدیدهای شدید، سطح ریسک را بالا می‌برد. از طرف دیگر، هم‌زمان از امکان «توافق بزرگ» و حتی «بازگشت ایران به جایگاه یک کشور قدرتمند» حرف می‌زند اما مشکل اینجاست که این دو پیام برای طرف مقابل مکمل نیستند؛ بلکه می‌توانند متناقض به نظر برسند

بازی ترامپ با لبه جنون/ آیا تهدید، آشوب و ابهام می‌تواند جای دیپلماسی را بگیرد؟

هنوز سایه جنگ از آسمان منطقه کنار نرفته و هم‌زمان خبر آتش‌بس، و محاصره دریایی و جدال بر سر تنگه هرمز روی خروجی خبرگزاری‌های جهان است. از سوی دیگر نیز توامان حرف از باز شدن تنگه هرمز و مسدود شدن دو جانبه است و زمزمه بازگشت به مذاکره نیز حالا شنیده می‌شود؛ در چنین شرایطی اکنون یک سؤال قدیمی دوباره به مرکز تحلیل سیاست خارجی آمریکا بازگشته که دونالد ترامپ دقیقاً با چه منطقی مذاکره می‌کند؟ آیا آن چه از او دیده می‌شود فقط آشوب شخصی و بی‌ثباتی خلق‌وخو است، یا پشت این رفتار، الگویی آشنا در روابط بین‌الملل خوابیده؛ الگویی که سال‌هاست با نام «نظریه مرد دیوانه» شناخته می‌شود! 
در شرایطی که ترامپ از یک‌سو درباره ایران با زبان تهدید حرف می‌زند، از سوی دیگر از نزدیک بودن پایان جنگ و امکان ازسرگیری گفت‌وگو سخن می‌گوید و هم‌زمان در پرونده‌هایی چون گرینلند، ناتو و تنگه هرمز نیز همان زبان فشار و ابهام را به کار می‌گیرد؛ اما فهم این الگو دیگر یک کنجکاوی نظری نیست؛ بلکه شاید بخشی از درک منطق روز سیاست آمریکاست. 

وقتی ترس، ابزار مذاکره می‌شود

نظریه مرد دیوانه، در ساده‌ترین تعریف، بر این فرض بنا شده که یک رهبر می‌تواند با ساختن تصویری از خود به‌عنوان فردی نامتعارف، بی‌ثبات یا حتی خطرناک، طرف مقابل را وادار کند تهدیدهایش را جدی‌تر بگیرد. 
این نظریه می‌گوید گاهی در سیاست خارجی، آن‌که صرفاً قدرتمند است کافی نیست؛ آن‌که «ممکن است هر کاری بکند» دست بالاتری پیدا می‌کند.
در منطق بازدارندگی، مخصوصاً از عصر هسته‌ای به بعد، مشکل اصلی این بوده که بسیاری از تهدیدها از سوی یک رهبر کاملاً عقلانی، برای طرف مقابل چندان باورپذیر نیست؛ چون رهبر عقلانی می‌داند رفتن تا انتهای مسیر، برای خودش هم هزینه‌ای ویرانگر دارد. اینجاست که نمایش کنترل‌نشده بودن، یا دست‌کم القای آن، وارد میدان می‌شود. پژوهش‌های جدید هم نشان می‌دهند که «دیوانه به نظر رسیدن» می‌تواند در برخی موقعیت‌ها تهدید را باورپذیرتر کند، اما همان پژوهش‌ها همزمان هشدار می‌دهند که این راهبرد فقط در شرایط محدود جواب می‌دهد و در اغلب موارد یا بی‌اثر است یا حتی نتیجه معکوس می‌دهد. 
ریشه‌های این منطق البته قدیمی‌تر از قرن بیستم است. در سنت فکری ماکیاولی هم ایده‌ای نزدیک به این دیده می‌شود؛ این که گاهی «تظاهر به جنون» می‌تواند رفتاری خردمندانه باشد. 

اما شکل مدرن آن در عصر جنگ سرد و با مساله بازدارندگی هسته‌ای صورت‌بندی شد. توماس شلینگ و دانیل الزبرگ، هر یک به شکلی متفاوت، درباره نقش ابهام، بی‌ثباتی و حتی خطرِ خارج شدن اوضاع از کنترل در معتبر کردن تهدیدها نوشتند. با این حال آن چه بعدتر به نام «نظریه مرد دیوانه» در حافظه سیاسی آمریکا ماند، بیش از همه با ریچارد نیکسون گره خورد؛ همان رئیس‌جمهوری که بنا بر روایت مشهور اچ. آر. هالدمَن می‌خواست ویتنام شمالی و شوروی را متقاعد کند که ممکن است آن‌قدر عصبانی و مهارنشدنی باشد که حتی تا آستانه فشردن دکمه هسته‌ای نیز پیش برود. چنان که وزارت خارجه آمریکا نیز در اسناد تاریخی خود تصریح کرده که این تعبیر، از خاطرات هالدمَن وارد ادبیات سیاسی شد. 

از نیکسون تا شکست الگوی کلاسیک

اما همان‌جا هم یک مشکل بنیادی وجود داشت و آن نیز این بود که اگر طرف مقابل باور نکند که این «دیوانگی» واقعی است، تهدید بی‌اثر می‌شود؛ و اگر باور کند واقعی است، دیگر چرا باید مطمئن باشد که بعد از امتیاز دادن، ثبات برقرار می‌شود؟ 
تاریخ درباره روش‌های نیکسون دقیقاً روی همین تناقض ایستاده است. در مورد نیکسن با وجود عملیات‌های هشدارآمیز و تلاش برای فرستادن پیام «مرد دیوانه»، نه هانوی مرعوب شد و نه مسکو عقب نشست.
بعدها نیز در ارزیابی‌های پژوهشی، این جمع‌بندی بارها تکرار شد که راهبرد نیکسون نه تنها دستاورد قاطعی نداشت، بلکه به دلیل خطر سوءمحاسبه و دشواری انتقال پیام، راهی بسیار پرریسک بود و به بیان دیگر، نظریه مرد دیوانه از همان ابتدا بیشتر از آن که یک فرمول جادویی باشد، یک قمار استراتژیک بود که اگر جواب می‌داد، سریع و تکان‌دهنده جواب می‌داد و اگر نه، فقط بی‌اعتمادی و آشفتگی برجا می‌گذاشت. 

دونالد ترامپ

ترامپ؛ بازیگر این نقش یا خودِ نقش؟ 

فاصله ترامپ با نیکسون دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. در مورد نیکسون، «دیوانه به نظر رسیدن» بیشتر یک نقش حساب‌شده بود؛ در مورد ترامپ، بسیاری از تحلیلگران می‌گویند مساله پیچیده‌تر است، چون او فقط این نقش را بازی نمی‌کند، بلکه برای بسیاری از بازیگران بین‌المللی خودِ این نقش است. 
«رزآن مک‌مانوس» در مقاله‌ای در فارین افرز در ۲۴ ژانویه ۲۰۲۵ نوشت مشکل اصلی اینجاست که استراتژی مرد دیوانه فقط وقتی شانس موفقیت دارد که بی‌ثباتی، محدود، موضوع‌محور و تا حدی قابل‌کنترل باشد؛ اما اگر این تصور شکل بگیرد که رهبر به طور کلی غیرقابل‌پیش‌بینی است، آن‌گاه تهدید او شاید ترسناک‌تر شود، اما توافق با او هم بی‌اعتبارتر خواهد شد. 
یک تحلیل‌گر سیاسی دیگر یعنی «دانیل درزنر» نیز در تحلیل‌های خود بر همین نکته تأکید کرده که سبک ترامپ نه فقط حریفان، بلکه متحدان را هم دچار این تردید می‌کند که آیا می‌توان پس از رسیدن به توافق، روی دوام آن حساب کرد یا نه. 

به همین دلیل، ترامپ در سیاست خارجی همواره میان دو چهره رفت‌وآمد می‌کند و او از یک سو، چهره‌ای است که تهدید را تا نهایت می‌برد؛ از سوی دیگر، چهره‌ای که ناگهان از امکان معامله، رابطه شخصی، یا حتی تحسین طرف مقابل حرف می‌زند. در قبال کره شمالی، ترامپ یک بار از «آتش و خشمی که جهان هرگز ندیده» گفت و بعد به نخستین رئیس‌جمهور آمریکا بدل شد که با رهبر کره شمالی دیدار کرد.  در رقابت انتخاباتی ۲۰۲۴ نیز در پاسخ به این سؤال که در برابر محاصره تایوان از سوی چین چه می‌کند، دونالد ترامپ گفت اصلاً کار به آنجا نمی‌رسد، چون شی جین‌پینگ «می‌داند من دیوانه‌ام». 
همین الگوی رفتاری است که به تعبیر بعضی از تحلیلگران، «مهندسی غیرمنطقی» ترامپ را می‌سازد: تهدید حداکثری، ایجاد شوک، دعوت به مذاکره از موضع بالا، و بعد آمیزه‌ای از فشار و تعریف و تمجید. 

هنر معامله یا هنر آشوب؟ 

باید توجه کرد که ترامپ البته از دل دستگاه بوروکراتیک و سنت دیپلماتیک آمریکا بیرون نیامده است. او محصول جهان معاملات ملکی، نمایش رسانه‌ای و فرهنگ رقابت خشن تجاری است.  در این میان اما سوال شاید این باشد که چرا مدل ترامپ در پرونده ایران، بیش از آن که بازدارنده باشد، بی‌ثبات‌کننده است؟  شاید ماجرا از همان نقطه‌ای آغاز می‌شود که این الگوی نظریه مرددیوانه به مرزهای خطر می‌رسد؛ جایی که «ترس» دیگر به «اطمینان» منتهی نمی‌شود و برعکس، به «بی‌اعتمادی مزمن» تبدیل می‌شود. 
در میانه جنگی که هنوز به‌طور کامل پایان نیافته، در شرایطی که از یک سو زمزمه مذاکرات دوباره در اسلام‌آباد شنیده می‌شود و از سوی دیگر تهدیدها درباره آینده برنامه هسته‌ای ایران و حتی ساختار منطقه‌ای امنیتی ادامه دارد، پرسش اصلی دیگر این نیست که ترامپ چگونه فشار می‌آورد؛ بلکه این است که آیا این فشار اصلاً می‌تواند به توافقی پایدار ختم شود یا نه. 

پارادوکس ترامپ؛ قدرت در تهدید، ضعف در توافق

باید توجه داشت که نظریه مرد دیوانه یک شرط پنهان اما حیاتی دارد و آن نیز همین است که رهبر باید بتواند همزمان دو پیام متضاد را منتقل کند.  از یک سو «اگر کوتاه نیایی، ممکن است فاجعه رخ دهد» و از سوی دیگر «اگر کوتاه بیایی، به ثبات می‌رسی».  ترامپ در انتقال پیام اول تقریباً موفق است اما در انتقال پیام دوم، دچار مشکل ساختاری است.  در پرونده ایران، این مساله به‌وضوح دیده می‌شود. از یک طرف، او با حمایت از فشار نظامی، محاصره دریایی و تهدیدهای شدید، سطح ریسک را بالا می‌برد. از طرف دیگر، هم‌زمان از امکان «توافق بزرگ» و حتی «بازگشت ایران به جایگاه یک کشور قدرتمند» حرف می‌زند. اما مشکل اینجاست که این دو پیام برای طرف مقابل الزاماً مکمل نیستند؛ بلکه می‌توانند متناقض به نظر برسند. 
برای تهران، مساله فقط این نیست که آیا باید از تهدید بترسد یا نه؛ مساله این است که آیا پس از توافق، این تهدید واقعاً متوقف می‌شود؟ و این دقیقاً همان جایی است که نظریه مرد دیوانه، در نسخه ترامپی، به مشکل می‌خورد. 

ایران؛ بازیگری که از ترس عبور می‌کند

یکی از پیش‌فرض‌های این نظریه این است که طرف مقابل، به دلیل ترس از هزینه‌های بیشتر، به سمت مصالحه حرکت کند. اما این پیش‌فرض در مورد همه بازیگران صادق نیست. 

در مورد ایران، چند عامل این الگو را پیچیده‌تر می‌کند؛ 
نخست، تجربه تاریخی است. درک تهران از مذاکرات پیشین این است که توافق لزوماً به ثبات بلندمدت منجر نمی‌شود. بنابراین، حتی اگر فشار افزایش یابد، انگیزه برای مقاومت نیز می‌تواند افزایش پیدا کند.
دوم، ماهیت تقابل در این وضعیت است. در پرونده‌هایی مثل گرینلند یا حتی ناتو، طرف مقابل عمدتاً متحد یا شریک اقتصادی است. اما در مورد ایران، مساله به سطحی از تقابل امنیتی و ایدئولوژیک رسیده که صرف فشار اقتصادی یا تهدید نظامی، لزوماً به تغییر رفتار منجر نمی‌شود. 
سوم، امکان پاسخ متقارن یا نامتقارن برای ایران است. از تنگه هرمز گرفته تا شبکه‌های منطقه‌ای، ایران ابزارهایی در اختیار دارد که می‌تواند هزینه بحران را برای همه طرف‌ها افزایش دهد و این یعنی بازی «ترساندن»، اینجا دیگر یک‌طرفه نیست.
در چنین شرایطی، هرچه ترامپ بیشتر به سمت افزایش ابهام و تهدید حرکت کند، احتمال اینک ه طرف مقابل نیز به سمت افزایش ریسک برود، بیشتر می‌شود. 

تنگه هرمز؛ جایی که نظریه مرد دیوانه جهانی می‌شود

از سوی دیگر در میان همه پرونده‌ها، تنگه هرمز شاید مهم‌ترین صحنه اجرای این مدل باشد. وقتی ترامپ از «باز کردن تنگه» صحبت می‌کند، این فقط یک پیام نظامی به ایران نیست؛ یک سیگنال به کل اقتصاد جهانی است. او در واقع تلاش می‌کند با بالا بردن سطح اضطراب در بازار انرژی، فشار چندجانبه ایجاد کند. 

اما اینجا یک نکته ظریف وجود دارد و آن نیز همین که نظریه مرد دیوانه در سطح دوجانبه قابل مدیریت‌تر است اما وقتی به سطح چندجانبه و جهانی می‌رسد، کنترل آن بسیار دشوارتر می‌شود. زیرا در این حالت، بازیگران بیشتری وارد محاسبه می‌شوندِ بازیگرانی از اروپا، چین، کشورهای عربی، بازارهای مالی حالا وارد بازی شده‌اند و هر کدام ممکن است واکنش متفاوتی داشته باشند. در نتیجه، به جای این که یک طرف کوتاه بیاید، ممکن است کل سیستم وارد فاز بی‌ثباتی شود. 

از گرینلند تا اوکراین؛ یک الگو با نتایج متفاوت

رفتار ترامپ در موضوعاتی مثل گرینلند، ناتو یا حتی اوکراین نشان می‌دهد که این مدل همیشه یک نتیجه واحد تولید نمی‌کند. در مورد ناتو، فشار او به افزایش بودجه دفاعی برخی کشورها منجر شد. در مورد گرینلند، بیشتر به تنش سیاسی و بی‌اعتمادی انجامید. در مورد چین، به یک جنگ تجاری فرسایشی رسید و در مورد ایران، هنوز در نقطه‌ای میان این سناریوها قرار داریم که نه توافقی شکل گرفته، نه بحران به‌طور کامل کنترل شده است. 
این یعنی مدل ترامپ، بیش از آن که یک «استراتژی» باشد، یک «شرط‌بندی» است. 

دونالد ترامپ

آنتی‌نظریه؛ چگونه می‌توان با «مرد دیوانه» مذاکره کرد؟ 

اگر بپذیریم که ترامپ از منطق نظریه مرد دیوانه استفاده می‌کند، سؤال مهم‌تر این است که در برابر این منطق، چه می‌توان کرد؟ پاسخ شاید در چیزی است که می‌توان آن را «آنتی‌نظریه مرد دیوانه» نامید. این آنتی‌نظریه بر چند اصل استوار است: 

اول، خنثی‌سازی ابهام؛ یعنی تلاش برای تبدیل رفتار غیرقابل پیش‌بینی به الگوهای قابل فهم.
دوم، افزایش هزینه بی‌ثباتی که اگر طرف مقابل نشان دهد که هر حرکت غیرقابل پیش‌بینی، هزینه بیشتری ایجاد می‌کند، انگیزه برای ادامه این رفتار کاهش می‌یابد.
سوم، جدا کردن تهدید از مذاکره است و این یعنی ایجاد کانال‌هایی که حتی در اوج تنش، بتوان در آن‌ها به‌صورت باثبات گفت‌وگو کرد
چهارم، تمرکز بر تضمین‌ها استوار است. باید توجه کرد که مهم‌ترین نقطه ضعف «نظریه مرد دیوانه»، ناتوانی در ایجاد اعتماد است. بنابراین، هر راه‌حل پایدار باید این خلأ را پر کند و به نظر می‌رسد ترامپ در این مورد چندان متوجه برگ‌های بازی در دست ایران نبوده است. 

جهان در برابر یک سبک و نه فقط یک سیاستمدار

آن چه امروز در رفتار ترامپ دیده می‌شود، فقط یک تاکتیک نیست؛ یک سبک است. سبکی که در آن، مرز میان جنگ و مذاکره، تهدید و معامله، آشوب و نظم، عمداً مبهم نگه داشته می‌شود. این سبک، در کوتاه‌مدت می‌تواند شوک ایجاد کند، امتیاز بگیرد و معادلات را به هم بزند. 
اما در بلندمدت، با یک خطر جدی روبه‌رو می‌شود و آن فرسایش اعتماد است. در جهانی که بحران‌ها پیچیده‌تر، بازیگران بیشتر و هزینه‌ها سنگین‌تر شده‌اند، صرف «ترسناک بودن» کافی نیست. برای رسیدن به توافق، باید «قابل پیش‌بینی» هم بود و شاید مهم‌ترین پرسش امروز همین باشد که آیا ترامپ می‌تواند این دو را همزمان نگه دارد؟ یا در نهایت، همان چیزی که به او قدرت می‌دهد، به نقطه ضعف اصلی‌اش تبدیل خواهد شد؟

ارسال نظر

آخرین اخبار