اسلامآباد و میانجیگری در سایه/ چگونه پاکستان به میزبان مذاکره ایران و آمریکا تبدیل شد؟
تحریریه آوش/ جنگ در خلیج فارس، افزایش قیمت انرژی، اختلال در تجارت و ناامنی در مرزها، همگی تهدیدهایی مستقیم برای اسلامآباد هستند. از این منظر، میانجیگری برای پاکستان نه یک انتخاب لوکس، بلکه یک ضرورت است؛ راهی برای جلوگیری از گسترش بحران و حفظ حداقل ثبات در محیط پیرامونی. به همین دلیل است که پاکستان در بحران اخیر، بهجای انتخاب یکی از طرفها، تلاش کرد خود را در جایگاه «مدیر بحران» قرار دهد
در میانه روزهایی که هنوز صدای انفجار از آسمان منطقه دور نشده و تنگه هرمز به مهمترین اهرم ژئوپلیتیکی جهان تبدیل شده بود، ناگهان نامی در حاشیه خبرها برجسته شد؛ نامی که نه مانند عمان سابقه طولانی میانجیگری داشت و نه مانند قطر در مرکز روایتهای رسانهای بود. اما همین بازیگر کمصدا، یعنی «پاکستان»، ناگهان توانست میزبان نخستین دور مذاکرات دوران آتش بس، میان ایران و آمریکا در اسلامآباد شود و با پیشنهاد «آتشبس موقت، بازگشایی تدریجی هرمز و آغاز گفتوگوهای هستهای»، یکی از پیچیدهترین گرههای دیپلماتیک منطقه را موقتاً باز کند.
اما اکنون، پرسش اصلی این است: پاکستان چگونه و چرا به این نقطه رسید؟ و آیا این نقش تازه، آغاز یک تغییر بزرگ در نظم میانجیگری منطقه است یا صرفاً یک مداخله تاکتیکی در لحظه بحران؟
میانجیِ ناگهانی یا بازیگر دیرینه!
ظهور پاکستان به عنوان میزبان مذاکرات میان ایران و آمریکا در اسلامآباد، اگرچه در نگاه نخست ناگهانی به نظر میرسد، اما در واقع ریشه در یک الگوی قدیمی در سیاست خارجی این کشور دارد و آن نیز «حضور در لحظههای حساس، بدون تثبیت نقش دائمی» است.
پاکستان هیچگاه مانند عمان، میانجی حرفهای و مستمر نبود اما هر زمان که بحرانهای منطقهای به نقطهای رسید که نیاز به یک بازیگر «قابل قبول برای همه طرفها» وجود داشته، اسلامآباد بهعنوان گزینهای قابل اتکا ظاهر شده است.
این الگو را میتوان از تلاشهای پراکنده برای کاهش تنش میان ایران و عربستان در سالهای گذشته تا نقش کلیدی در مذاکرات مربوط به افغانستان مشاهده کرد.
در بحران اخیر نیز، همین ویژگی به کار آمد؛ کشوری که نه دشمن مستقیم تهران است، نه متحد کامل واشنگتن و نه کاملاً در بلوک عربی تعریف میشود، توانست در نقطهای بایستد که دیگران یا نمیتوانستند یا نمیخواستند.
اسلامآباد و لحظه هرمز؛ میانجیگری در اوج بحران
نقطه عطف نقش پاکستان، زمانی شکل گرفت که بحران به تنگه هرمز رسید؛ جایی که کنترل آن بهطور مستقیم در اختیار ایران است و حدود یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکند. در چنین شرایطی، هرگونه درگیری میتوانست نهتنها منطقه، بلکه اقتصاد جهانی را وارد شوک کند.
همین زمان بود که پاکستان با ارائه یک بسته سهگانه شامل آتشبس موقت، بازگشایی تدریجی هرمز و بازگشت به مذاکرات هستهای، توانست طرفین را به پذیرش یک چارچوب اولیه ترغیب کند. این پیشنهاد، در واقع تلاشی برای تبدیل «اهرم فشار نظامی» به «ابزار چانهزنی دیپلماتیک» بود.
برای تهران، این چارچوب امکان حفظ اهرم هرمز را فراهم میکرد و برای واشنگتن، راهی برای جلوگیری از تشدید بحران و بازگشت به میز مذاکره ایجاد میکرد و همین توازن نسبی، رمز موفقیت اولیه این میانجیگری بود.
تعادلسازی دشوار میان تهران، ریاض و واشنگتن
اما آن چه نقش پاکستان را پیچیدهتر میکند، نه صرفاً میانجیگری میان ایران و آمریکا، بلکه قرار گرفتن در تقاطع چندین رابطه متضاد است.
از یک سو، پاکستان روابط عمیق اقتصادی و نظامی با عربستان سعودی و عمارات متحده عربی دارد. این روابط شامل کمکهای مالی، سرمایهگذاریهای کلان و حتی توافقهای دفاعی است؛ و از سوی دیگر، ایران همسایه غربی پاکستان است؛ کشوری با مرز مشترک طولانی، پیوندهای فرهنگی و مذهبی و تأثیر مستقیم بر امنیت مناطق مرزی مانند بلوچستان.
در همین حال، پاکستان همچنان روابط پیچیده اما مهمی با ایالات متحده نیز دارد؛ رابطهای که از همکاریهای امنیتی تا بیاعتمادیهای متقابل را در بر میگیرد.
این شبکه درهمتنیده روابط، باعث شده که هر اقدام پاکستان در عرصه میانجیگری، نهتنها یک تصمیم دیپلماتیک، بلکه یک موازنهسازی دقیق میان منافع متضاد باشد و به همین دلیل است که برخی کشورهای عربی، بهویژه عربستان و امارات، این میانجیگری را «جانبدارانه» تلقی کردند؛ چرا که تصور میکنند نزدیکی پاکستان به ایران میتواند به امتیازدهی بیشتر به تهران منجر شود.

چرا پاکستان میانجی شد و نه بازیگر نظامی منطقهای؟
یکی از مهمترین تصمیمهای استراتژیک اسلامآباد در بحران اخیر، خودداری از ورود مستقیم نظامی و انتخاب مسیر دیپلماسی بود. این تصمیم، برخلاف انتظار برخی متحدان عربی پاکستان، بهویژه در چارچوب توافقهای دفاعی اتخاذ شد؛ اما این انتخاب، بیش از آن که نشانه فاصلهگیری از متحدان باشد، بازتاب یک واقعیت ژئوپلیتیکی است که پاکستان بیش از هر چیز نگران سرریز بحران به داخل مرزهای خود است.
هرگونه درگیری گسترده در خلیج فارس میتواند امنیت مرزهای غربی پاکستان را تهدید کند، تجارت منطقهای را مختل سازد و حتی موجب فعال شدن گروههای مسلح در مناطق ناپایدار شود و به همین دلیل، میانجیگری برای پاکستان نه یک انتخاب آرمانی، بلکه یک ضرورت امنیتی بود؛ راهی برای مهار بحران پیش از آن که به داخل خاک این کشور کشیده شود.
نقش چین و سایه قدرتهای بزرگ
اما در تحلیل نقش پاکستان، نمیتوان از جایگاه ویژه آن در معادلات قدرتهای بزرگ، بهویژه چین نیز چشمپوشی کرد.
پاکستان یکی از نزدیکترین شرکای راهبردی چین است و پروژههایی مانند کریدور اقتصادی چین-پاکستان، این رابطه را به یکی از ستونهای اصلی سیاست خارجی اسلامآباد تبدیل کرده است.
در سالهای اخیر، با افزایش نقش چین در دیپلماسی منطقهای، بهویژه در نزدیکی ایران و عربستان، پاکستان نیز بهنوعی در مدار این تحولات قرار گرفته و به بیان دیگر، اسلامآباد در بسیاری از موارد بهعنوان «تسهیلگر مکمل» در کنار پکن عمل میکند؛ نه جایگزین آن.
در همین بحران نیز، اگرچه چین نقش مستقیم در مذاکرات اسلامآباد نداشت، اما فضای کلی دیپلماسی منطقهای بهگونهای بود که حضور پاکستان را ممکن و حتی مطلوب میکرد.
سبک خاص پاکستان؛ میانجیگری در سایه
اما آن چه پاکستان را از سایر میانجیها متمایز میکند، سبک خاص آن در دیپلماسی است و پاکستان بازیگر نقش «میانجیگری در سایه» است. این کشور برخلاف قطر که تلاش میکند نقش خود را برجسته کند، یا عمان که بهعنوان میانجی سنتی شناخته میشود، معمولاً ترجیح میدهد در پسزمینه عمل کند.
این سبک، چند مزیت دارد و امکان حفظ روابط با همه طرفها، کاهش هزینههای سیاسی شکست و انعطافپذیری بیشتر در تغییر مواضع را برایش ایجاد میکند.
اما در عین حال همین بازی در سایهها نیز محدودیتهایی نیز ایجاد میکند و از جمله ناتوانی در تثبیت نقش بهعنوان یک میانجی دائمی و وابستگی به شرایط خاص بحرانها از همین موارد است.

اسلامآباد روی طناب قدرتها و شبکه پیچیده روابط
اگر بخواهیم نقش پاکستان در میانجیگریهای منطقهای را دقیقتر بفهمیم، باید از یک واقعیت کلیدی شروع کنیم که «اسلامآباد نه در یک بلوک، بلکه در چندین مدار قدرت بهطور همزمان حرکت میکند»؛ و همین ویژگی است که به آن امکان میانجیگری میدهد، اما همزمان آن را در معرض فشارهای دائمی قرار میدهد.
در رأس این شبکه، رابطه راهبردی با چین قرار دارد؛ شریکی که نهتنها بزرگترین سرمایهگذار در پروژههای زیربنایی پاکستان است، بلکه در سالهای اخیر به بازیگر فعالتری در دیپلماسی خاورمیانه تبدیل شده است. برای پاکستان، نزدیکی به چین یک پشتوانه حیاتی اقتصادی و سیاسی است، اما همین نزدیکی، این کشور را در نگاه برخی بازیگران غربی بهعنوان بخشی از بلوک شرق تعریف میکند.
در سوی دیگر، رابطه با ایالات متحده آمریکا نیز همچنان، با وجود فراز و نشیبهای بسیار، یکی از ستونهای سیاست خارجی پاکستان است.
همکاریهای امنیتی، تجربه مشترک در افغانستان و نیاز متقابل به کانالهای ارتباطی، باعث شده این رابطه هیچگاه قطع نشود. در بحران اخیر نیز، همین کانالها به پاکستان امکان داد پیامها را میان تهران و واشنگتن منتقل کند.
در همین حال، اسلامآباد روابطی عمیق و چندلایه با جهان عرب دارد و کمکهای مالی، سرمایهگذاریهای گسترده و همکاریهای نظامی، این روابط را به سطحی فراتر از یک تعامل معمولی رسانده است. با این حال، بحران اخیر نشان داد که این نزدیکی، الزاماً به همراستایی کامل سیاسی منجر نمیشود.
در این میان، رابطه با ایران نیز یک مؤلفه تعیینکننده بود؛ رابطهای که نه صرفاً سیاسی، بلکه امنیتی و اجتماعی است. مرز مشترک، پیوندهای مذهبی و تأثیر مستقیم تحولات ایران بر مناطق غربی پاکستان، باعث شده اسلامآباد نتواند تهران را نادیده بگیرد یا در تقابل مستقیم با آن قرار گیرد.
این شبکه پیچیده، پاکستان را به کشوری تبدیل کرده که ناچار است همزمان با چندین طرف کار کند، بدون آنکه بهطور کامل به هیچکدام وابسته شود. همین وضعیت است که به آن امکان میانجیگری میدهد، اما هر حرکتش را نیز به یک محاسبه حساس تبدیل میکند.
سابقهای از میانجیگریهای خاکستری از افغانستان تا خلیج فارس
نقش امروز پاکستان در مذاکرات اسلامآباد، اما بدون توجه به تجربههای گذشته این کشور قابل درک نیست. مهمترین نمونه، نقش آن در پرونده افغانستان است؛ جایی که اسلامآباد بهعنوان حلقه اتصال میان طالبان و آمریکا عمل کرد.
در روند مذاکراتی که به توافق ۲۰۲۰ انجامید، پاکستان نقشی فراتر از یک میزبان داشت. این کشور، به دلیل نفوذ بر طالبان، توانست این گروه را به میز مذاکره بیاورد و در عین حال، کانال ارتباطی با واشنگتن را حفظ کند. این تجربه نشان داد که پاکستان میتواند در موقعیتهایی که دیگران به بنبست میرسند، نقش «بازکننده قفل» را ایفا کند.
در حوزه خلیج فارس نیز، اگرچه تلاشهای پاکستان برای میانجیگری میان ایران و عربستان پیش از توافق ۲۰۲۳ به نتیجه نهایی نرسید، اما همین تلاشها نشان داد که اسلامآباد بهعنوان یک بازیگر قابل قبول برای هر دو طرف شناخته میشود. سفرهای دیپلماتیک و پیامرسانیهای غیررسمی، اگرچه به توافق فوری منجر نشد، اما در کاهش سطح تنش بیتأثیر نبود. این سابقه، در بحران اخیر نیز به کار آمد. پاکستان نه از صفر، بلکه بر پایه تجربهای از میانجیگریهای «ناتمام اما مؤثر» وارد صحنه شد؛ تجربهای که به آن آموخته بود چگونه بدون قرار گرفتن در مرکز توجه، روندها را تحت تأثیر قرار دهد.
میانجیگری به مثابه استراتژی بقا
در نگاه نخست، ممکن است نقش پاکستان در مذاکرات ایران و آمریکا یک موفقیت دیپلماتیک به نظر برسد، اما در سطحی عمیقتر، این نقش بیش از هر چیز یک استراتژی بقاست. پاکستان کشوری است که با چالشهای داخلی متعدد روبهروست؛ از بحرانهای اقتصادی تا مسائل امنیتی در مناطق مرزی؛ و در چنین شرایطی، هرگونه بیثباتی در منطقه میتواند این مشکلات را تشدید کند.
جنگ در خلیج فارس، افزایش قیمت انرژی، اختلال در تجارت و ناامنی در مرزها، همگی تهدیدهایی مستقیم برای اسلامآباد هستند. از این منظر، میانجیگری برای پاکستان نه یک انتخاب لوکس، بلکه یک ضرورت است؛ راهی برای جلوگیری از گسترش بحران و حفظ حداقل ثبات در محیط پیرامونی. به همین دلیل است که پاکستان در بحران اخیر، بهجای انتخاب یکی از طرفها، تلاش کرد خود را در جایگاه «مدیر بحران» قرار دهد.
واکنشها و شکافها؛ آزمون مشروعیت میانجی
با این حال، نقش پاکستان بدون هزینه نبود. واکنش متفاوت بازیگران منطقهای به این میانجیگری، نشان داد که اسلامآباد وارد یک میدان پیچیده شده است.
حمایت عمان و قطر از این روند، به نوعی تأیید غیررسمی آن بود. این دو کشور که خود تجربه میانجیگری دارند، نقش پاکستان را بهعنوان مکملی برای دیپلماسی منطقهای پذیرفتند.
در مقابل، احتیاط و حتی انتقاد عمارات و عربستان سعودی نشان داد که این میانجیگری میتواند به شکافهای جدیدی در جهان عرب منجر شود. نگرانی اصلی این کشورها، احتمال امتیازدهی به ایران و تغییر توازن منطقهای بود. این واکنشها، یک واقعیت مهم را برجسته میکند که میانجیگری در خاورمیانه، نهتنها یک اقدام دیپلماتیک، بلکه یک عمل سیاسی با پیامدهای گسترده است. هر میانجی، ناگزیر در معرض قضاوت و فشار سایر بازیگران قرار میگیرد.

مسیر به کجا میرود؟
اکنون که آتشبس موقت برقرار شده و مذاکرات در اسلامآباد آغاز میشود، پرسش اصلی این است که نقش پاکستان در ادامه چه خواهد بود. آیا این کشور میتواند به یک میزبان پایدار برای گفتوگوهای ایران و آمریکا تبدیل شود؟ یا این که نقش آن به همین مقطع محدود خواهد ماند و در مراحل بعدی، بازیگران سنتیتر مانند عمان یا حتی قدرتهای بزرگتر وارد صحنه خواهند شد؟
پاسخ به این پرسش، به چند عامل بستگی دارد. نخست، توانایی پاکستان در حفظ اعتماد همزمان تهران و واشنگتن است؛ اعتمادی که بهراحتی میتواند با یک خطای محاسباتی از بین برود. دوم، مدیریت فشارهای متحدان عربی که ممکن است از ادامه این روند ناراضی باشند. و سوم، تحولات کلی منطقه، بهویژه نقش قدرتهایی مانند چین که میتوانند معادلات را تغییر دهند.
با این حال، یک نکته روشن است که پاکستان با ورود به این میدان، نشان داده که میتواند فراتر از نقشهای سنتی خود عمل کند. این کشور، اگرچه همچنان یک «میانجی خاکستری» باقی مانده، اما اکنون بیش از هر زمان دیگری به یک بازیگر قابل توجه در دیپلماسی منطقهای تبدیل شده است.
میانجیای که نمیخواهد دیده شود
در نهایت، داستان پاکستان در میانجیگریهای منطقهای، داستان کشوری است که تلاش میکند بدون جلب توجه بیش از حد، تأثیرگذار باشد. اسلامآباد نه به دنبال نقشآفرینی نمایشی است و نه توان تبدیل شدن به یک قدرت تعیینکننده را دارد. اما در لحظات حساس، میتواند به بازیگری تبدیل شود که مسیر بحران را تغییر میدهد.
مذاکرات اسلامآباد میان ایران و آمریکا، اگرچه هنوز در آغاز راه است، اما یک پیام روشن دارد که در خاورمیانهای که قدرتهای بزرگ و بازیگران سنتی درگیر رقابت هستند، بازیگران میانه نیز میتوانند با دیپلماسی هوشمندانه، نقشهایی فراتر از انتظار ایفا کنند و شاید مهمترین ویژگی پاکستان همین باشد؛ میانجیای که نمیخواهد دیده شود، اما وقتی بحران به اوج میرسد، ناگهان در مرکز صحنه قرار میگیرد.