EN
به روز شده در
کد خبر: ۸۳۹۸۵
زندگی که آرام‌آرام به خیابان برمی‌گردد،

شهر در مکث میان انفجار و نفس/ روایت میدانی از تهرانِ پس از آتش‌بس

این شهر هنوز نمی‌داند این بازگشت، آغاز صلح است یا فقط وقفه‌ای کوتاه میان دو دور جنگ

تحریریه آوش/ تهران، بعد از چهل روز، دوباره به خیابان برگشته؛ اما نه با اطمینان، نه با خیال راحت و این بازگشت، بیشتر شبیه یک تمرین است؛ تمرین زندگی در میان نااطمینانی. مردم بیرون آمده‌اند چون نیاز دارند همدیگر را ببینند، نفس بکشند، لمس کنند که هنوز زندگی جریان دارد. اما در پس این بازگشت، یک سوال بزرگ معلق مانده است که این آغاز یک صلح است، یا فقط مکثی کوتاه در دل جنگ؟ فعلا که شهر جواب این سوال را نمی‌داند

شهر در مکث میان انفجار و نفس/ روایت میدانی از تهرانِ پس از آتش‌بس

حالا دیگر هفته‌ای از اعلام آتش‌بس گذشته، اما انگار تهران هنوز بوی جنگ می‌دهد. نه آن بوی آشنای بهار که باید از لابه‌لای شاخه‌های تازه‌سبز و باغچه‌های باران‌خورده بلند شود، بلکه بویی مخلوط از خاک نشسته بر نماها، شیشه‌های ترک‌خورده، دود مانده در حافظه شهر و اضطرابی که هنوز از تن خیابان بیرون نرفته است. 
بسیاری بعد از ۴۰ روز به شهر بازگشته‌اند و بعضی هنوز با شک و تردید در شهرهایی که اقوام و آشنا و بستگانی دارند باقی مانده‌اند و زندگی آرام آرام جان می‌گیرد. در تهران خیابان‌ها باز شده‌اند، اما نه به روی زندگی کامل؛ بیشتر شبیه شهری هستند که هنوز جرأت نفس کشیدن عمیق ندارد. مردم بیرون آمده‌اند، اما نه با اطمینان؛ با احتیاط، با مکث، با نگاهی که مدام آسمان را نظاره می‌کند. اینجا، بازگشت به زندگی، بیشتر از آن که یک واقعیت باشد، یک امتحان است؛ امتحان اینکه آیا می‌شود دوباره به کافه رفت، در پارک نشست، خرید کرد، سر کار برگشت و وانمود نکرد، بلکه واقعا باور کرد که صدای بعدی، صدای انفجار نخواهد بود. 

جریان ناتمام زندگی از مترو تا کف خیابان

در ایستگاه مترویی، فاصله قطارها هنوز طولانی است؛ همان ریتم کند و بی‌جان روزهای جنگ. پله‌برقی کار می‌کند، دستگاه‌های بلیت‌خوان روشن است، قطار می‌آید و می‌رود، اما آن ازدحام همیشگی در کار نیست. واگن‌ها نیمه‌خالی‌اند و مسافران، اغلب مردانی هستند که بیشتر شبیه کارمندانی بی‌حوصله یا سالمندانی خسته‌اند. بعضی‌ها یک ایستگاه بعد پیاده می‌شوند؛ انگار فقط برای کاری کوتاه، ضروری و فوری از خانه بیرون آمده‌اند و در شهری که روزی همه عجله داشتند حالا کمتر کسی با عجله حرکت می‌کند. در روزهای عادی تهران، عجله یکی از عناصر اصلی شهر است؛ در پله‌ها، پیاده‌روها، خطوط عوض کردن مترو، تقاطع‌ها و سکوها. اما حالا انگار همه، عجله را در روزهای اول جنگ جا گذاشته‌اند؛ همان روزهایی که فرار از خیابان، مهم‌تر از رسیدن به مقصد بود. 

وقتی از پله‌های ایستگاه بالا می‌آیی، خیابان زیبای کشاورز است؛ و درخت‌هایی که تازه برگ داده‌اند اما هنوز طراوت‌شان در چشم نمی‌نشیند، مغازه‌هایی که نیمی از کرکره‌هایشان بالا رفته و نیمی هنوز پایین است، تابلوهایی که روشن‌اند اما انگار نورشان کامل نیست، و عابران کمی که هرکدام با فاصله از دیگری راه می‌روند؛ نه مثل شهری که جان گرفته، بلکه مثل شهری که در حال امتحان کردن بازگشت است. 

صاحب یک سوپرمارکت، در حالی که کارتن‌های آب معدنی را جابه‌جا می‌کند، می‌گوید: «باز کردیم… ولی معلوم نیست تا کی.» لبخند دارد، اما امید قطعی نه؛ فقط نوعی عادت به ادامه دادن.  مثل خیلی‌های دیگر در این شهر که یاد گرفته‌اند حتی وقتی هیچ چیز روشن نیست، صبح کرکره را بالا بدهند و به روز بعد فکر نکنند. 

بلوار کشاورز

سه هفته پیش، این خیابان زیبا اما خالی از شهروندان بود، حالا اما آن خیابان با سه ردیف پیاده راه زیبا آرام آرام از جا برخاسته است؛ شمایلش شبیه به خستگی یک بدن است که بعد از چهل روز تب، تازه دمای آن پایین آمده اما هنوز کاملا از جا بلند نشده است. 
چهل روز، تهران بیشتر از آن که زندگی کند، پناه گرفته بود. کسانی که نرفته بودند، در خانه ماندند. خانه‌هایی که کم‌کم تبدیل شد به جهان کامل‌شان؛ با پنجره‌هایی که چسب پوشانده بودشان، و با پرده‌هایی که حتی روز روشن هم کنار نرفت، با صداهایی که هر شب تکرار می‌شد و با هر صدا، ضربان قلبی که دوباره بالا می‌رفت. خیلی‌ها در این مدت، شهر را از پشت شیشه تماشا کردند؛ خیابان‌های خلوت، فروشگاه‌های نیمه‌تعطیل، موتورسوارهایی که بیشتر از همیشه به چشم می‌آمدند و آسمانی که دیگر هیچ‌وقت فقط آسمان نبود. 

«لیلا» می‌گوید در این مدت، دیگر حتی صدای یخچال هم برایش آزاردهنده شده بود: «همه صداها شبیه هشدار شده بود… حتی صدای پیام گوشی.» این جمله را آرام می‌گوید، اما طوری که انگار دارد تجربه‌ای مشترک را یادآوری می‌کند. خیلی‌ها در این شهر، حالا با چنین حسی آشنا شده‌اند؛ این که مرز میان صدای معمولی و صدای خطر، در ذهن‌شان به هم ریخته است. این که حتی بعد از آتش‌بس هم، وقتی صدای موتور سنگین از خیابان رد می‌شود، برای لحظه‌ای ساکت می‌شوند و گوش می‌دهند. تهران فقط از نظر فیزیکی آسیب ندیده؛ صداها هم در آن دگرگون شده‌اند. 

در روزهای جنگ، بسیاری خریدشان را به پیک‌ها سپردند؛ آدم‌هایی که به جای آن‌ها در صف نان ایستادند، گوشت خریدند، دارو گرفتند و زندگی را در بیرون ادامه دادند. بیرون، برای خیلی‌ها، تبدیل به جایی خطرناک شده بود که فقط باید از دور مدیریت می‌شد. شهر، از دل تردد معمولی‌اش، به یک شبکه حداقلی بقا تبدیل شده بود؛ با چند مغازه باز، چند داروخانه روشن، چند راننده، چند پیک، چند نانوایی، و انبوهی از آدم‌ها که از پشت تلفن و پیام، زندگی را اداره می‌کردند. این شکل از زیستن، هرچند موقت، چهره دیگری از شهر را آشکار کرد؛ شهری که حتی در دل ترس هم می‌کوشد سازوکاری برای ادامه دادن پیدا کند. 

در حوالی خیابان «پونک»، جایی نزدیک یکی از دانشگاه‌ها که هنوز تعطیل است و آموزش از راه دور در آن جریان دارد؛ کافه‌ای کوچک با صندلی‌های فلزی و شیشه‌های قدی دوباره باز شده است. 
چند میز پر است؛ جوان‌هایی که دور هم نشسته‌اند، اما حرف‌هایشان هنوز بوی جنگ می‌دهد. میان خنده‌ها، نام خیابان‌ها و شب‌های انفجار و محله‌های آسیب‌دیده می‌آید. «سام» می‌گوید: «ما اومدیم بیرون که یادمون نره زندگی چی بود.» دختری دیگری اما اضافه می‌کند که «مهم نیست جنگ تموم شده یا نه… مهم اینه که الان صدای انفجار نمیاد.» اما همین جمله را که می‌گوید، ناخودآگاه به بیرون نگاه می‌کند؛ حرکتی سریع و غریزی که از زبانش صادقانه‌تر است. در این شهر، حالا حتی خوشحالی هم با تردید همراه است.
در همان کافه، مردی با لپ‌تاپ نشسته؛ طراح است و می‌گوید: «از همون لحظه‌ای که خبر آتش‌بس اومد، تصمیم گرفتم بیام بیرون… ولی هنوز تمرکز ندارم. اینترنت نیز ندارم اما حالا فقط می‌خواستم بین آدم‌ها باشم.» 
مساله اینترنت و نبودش ناگهان تبدیل به اصلی‌ترین بحث همه حاضران در کافه می‌شود. دانشجویی که کارش بدون اینترنت به مشکل خورده و طراحی که به تاسف فقط سر تکان می‌دهد. 

شلوغی کافه، برای اولین بار، آزاردهنده نیست؛ انگار حتی نوعی دلگرمی است. گویا هر صندلی پر، هر فنجان قهوه، هر سفارش ساده، یک نشانه از زنده بودن شهر است. پیشخدمت‌ها تندتر حرکت می‌کنند، دستگاه قهوه‌ساز مدام صدا می‌دهد، در شیشه‌ای کافه باز و بسته می‌شود و این همه، چیزهایی هستند که تا چند روز قبل، نه پیش‌پاافتاده، که دور از دسترس به نظر می‌رسیدند. 
اما هیچ‌کس در این بازگشت، آسوده نیست. کنار همان کافه، مردی میانسال که مغازه لوازم اداری دارد، با نگاهی به رفت‌وآمد جوان‌ها می‌گوید: «خوبه که برگشتن. شهر بدون اینا خیلی غمگین بود.» بعد مکث می‌کند و آرام‌تر می‌افزاید: «فقط کاش معلوم بود این وضع قراره بمونه یا نه.»
همین «یا نه»، جمله‌ای است که این روزها در تهران از هر چیز دیگری بیشتر شنیده می‌شود. مردم فقط از جنگ نترسیده‌اند؛ از بلاتکلیفی هم خسته شده‌اند. از این که ندانند باید برای فردا برنامه بریزند یا نه. باید بچه را کلاس بفرستند یا نه. باید مغازه را کامل باز کنند یا نه. باید برگردند یا دوباره آماده رفتن باشند. 

بازگشت کودکان به شهری که آتش را متوقف کرده 

در پارک «لاله‌»، بچه‌ها دوباره می‌دوند. صدای توپ، خنده و فریادهای کودکانه در هوا می‌پیچد و برای لحظاتی، می‌شود فراموش کرد که این شهر تا همین چند روز پیش، زیر سایه جنگ نفس می‌کشید. بعضی هم روی چمن نشسته‌اند؛ ظرف غذا آورده‌اند، بعضی فقط نشسته‌اند و بی‌آنکه حرف زیادی بزنند، رفت‌وآمد دیگران را تماشا می‌کنند. 

مادری بطری آب را به دست دخترش می‌دهد، پیرمردی کفش‌هایش را درآورده و پاهایش را روی چمن دراز کرده، دو نوجوان با راکت بدمینتون بازی می‌کنند و هر بار که توپ از دست‌شان درمی‌رود، صدای خنده‌شان بلند می‌شود. این تصویر برای همه رهگذران پارک لاله کاملا آشناست؛ جوانانی از دختر و پسر که بدمینتون بازی می‌کنند. 

در ورودی پارک، به رسم مرسوم هر سال این پارک گل‌ها کاشته شده‌اند و بهار، دست‌کم از نظر تقویم، رسیده است. اما بهار امسال در تهران، با تردید آغاز شده؛ مثل مهمانی‌ای که همه به آن آمده‌اند، اما هیچ‌کس مطمئن نیست تا پایانش اجازه ماندن خواهد داشت.  «مجید» که با خانواده‌اش آمده، می‌گوید: «این، نوروز و سیزده به در عقب‌افتاده ماست.» همسرش آرام اضافه می‌کند: «بچه‌ها بیشتر از ما نیاز داشتن برگردن به این فضا… ما فقط همراهشون اومدیم.» او توضیح می‌دهد که در این چهل روز، تلاش کرده‌اند برای دو فرزندش بازی و برنامه بسازند تا ترس، تنها تجربه روزانه‌شان نباشد. اما خودش هم می‌داند که هیچ بازی خانگی جای دویدن در پارک و دیدن بچه‌های دیگر را نمی‌گیرد. 

اطراف آن‌ها، دیگرانی نیز روی چمن نشسته‌اند؛ بعضی‌ها بیشتر از آن که برای تفریح آمده باشند، برای آزمودن امکان عادی بودن آمده‌اند. انگار شهروندان می‌خواهند ببینند آیا می‌شود دوباره مثل قبل کنار هم نشست، چیزی خورد، حرفی زد و هر ده دقیقه یک‌بار با صدایی خیالی از جا نپرید. 

در حوالی خیابان «کریم‌خان»، مغازه‌های تعمیرات و چاپ دوباره فعال شده‌اند. روی شیشه یکی از مغازه‌ها، هنوز نوار چسب‌های ضربدری باقی مانده؛ یادگار روزهایی که موج انفجار، شیشه‌ها را شکست و ترس، قبل از هرچیز، به سراغ قاب پنجره‌ها رفت. صاحب مغازه مردی است با موهای جوگندمی و می‌گوید: «کار خوابیده… ولی همین که مردم برگشتن، امید هست.» بعد به کافه روبه‌رو اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «این جوونا که میان، یعنی شهر زنده‌ست.» در این جمله، چیزی بیشتر از یک مشاهده روزمره هست؛ نوعی وابستگی متقابل. کافه بدون خیابان معنا ندارد، خیابان بدون مغازه، و مغازه بدون آدم‌ها. شهر فقط با ساختمان و آسفالت سر پا نمی‌ماند؛ با حضور است که زنده می‌شود. 

پارک لاله

دورتر از اینجا حوالی قیطریه تهران اما پاساژی مدرن دوباره شلوغ شده؛ صف آسانسورها، صدای خنده، بوی غذا و موسیقی کم‌جان فروشگاه‌ها. خانواده‌هایی با کیسه‌های خرید، نوجوان‌هایی که فقط آمده‌اند دور بزنند، زوج‌هایی که در فودکورت جا می‌گردند و فروشنده‌هایی که بعد از هفته‌ها، دوباره با صدای بلند مشتری صدا می‌زنند. اما حتی اینجا هم، شلوغی با یک «اما» همراه است. مسئول یکی از غرفه‌ها می‌گوید: «از صبح خوب بوده، ولی همه همزمان خوشحال و نگرانن. هرکس میاد، انگار ته دلش می‌پرسه اگر دوباره شروع شد چی؟» 
این پرسش، پنهان یا آشکار، در همه جای شهر هست. در مترو، در پارک، در کافه، در صف نان، در آسانسور، در لحن فروشنده‌ها، حتی در شادی کوتاه بچه‌ها. 

بیشتر از هر چیز، آن چه در میان مردم تکرار می‌شود، نه فقط خاطره جنگ است و نه فقط ترس از آن؛ بلکه نامشخص بودن است. زنی جوان که در پیاده‌رو ایستاده و قهوه‌اش را هم می‌زند، می‌گوید: «کاش بدونیم چی میشه… جنگه؟ صلحه؟ این بلاتکلیفی از همه چی بدتره.» زن نه تحلیل سیاسی می‌خواهد، نه وعده، نه توضیح نظامی؛ فقط می‌خواهد بداند زندگی‌اش را بر چه مبنایی تنظیم کند. در ماه‌های عادی، آدم‌ها بر اساس تقویم برنامه می‌ریزند؛ کار، سفر، خرید، مدرسه، قرار، اجاره، کلاس. اما در شهری که زیر سایه جنگ زیسته، تقویم جایش را به حدس و نگرانی می‌دهد. این همان چیزی است که شهروندان را بیش از هر چیز فرسوده می‌کند؛ و آن تعلیق دائمی است. 

برای بسیاری، آتش‌بس نه پایان است، نه حتی آرامش؛ فقط یک وقفه است. وقفه‌ای که در آن، باید سریع نفس کشید، دیدار کرد، خرید کرد، خندید، شاید حتی عاشقی را از سر گرفت و با دوستی که رفته بود دوباره قرار گذاشت؛ شاید قبل از آن که دوباره همه چیز متوقف شود. همین است که بازگشت به خیابان، تنها نشانه شوق نیست؛ گاهی واکنشی دفاعی به نااطمینانی است. 
مردم به شهر برمی‌گردند تا به خودشان ثابت کنند هنوز می‌شود زندگی را پس گرفت، حتی اگر برای مدتی کوتاه. این بازگشت، نوعی مقاومت روزمره هم هست؛ مقاومتی بی‌صدا، بدون شعار، فقط با نشستن روی صندلی کافه، خریدن نان تازه، راه رفتن زیر درختان و روشن کردن چراغ مغازه. 

اما در یکی از کوچه‌های فرعی مرکز شهر، نگهبان سالخورده ساختمانی، روی چهارپایه نشسته و می‌گوید هنوز شب‌ها با صدای انفجار از خواب می‌پرد، با این که دیگر صدایی در کار نیست. 
همان حوالی اما شیشه‌برها اندازه قاب‌ها را برمی‌دارند، صاحبخانه‌ها با پیمانکارها حرف می‌زنند و چند دانشجو داوطلب آمده‌اند تا به تمیز کردن خانه‌های آسیب‌دیده کمک کنند. 
شهر فقط به کافه و پارک برنگشته؛ به کار مرمت هم برگشته است. بازگشت به زندگی در تهران، همزمان بازگشت به جمع کردن شیشه‌های خردشده، بستن پنجره‌های شکسته، تمیز کردن راه‌پله‌ها و شمردن خسارت‌ها هم هست. 
در این میان، بعضی چهره‌های شهر عجیب‌تر از همیشه به نظر می‌رسند. ساختمان‌های بلند با پنجره‌های پوشیده از چسب، خیابان‌های وسیعی که هنوز ترافیک‌شان کامل نشده، درخت‌هایی که شکوفه داده‌اند اما زیرشان جمعیت کافی نیست، چهارراه‌هایی که چراغ قرمز در آن‌ها بیشتر از همیشه به چشم می‌آید، چون ماشین کم است. 

تهران هنوز زنده است و نفس می‌کشد

تهران، این روزها، هم آشناست و هم غریب؛ همان شهر همیشگی است، اما انگار جانش کمی عقب‌تر از بدنش حرکت می‌کند. زندگی دوباره دیده می‌شود، اما هنوز با تاخیر. هنوز همه چیز کامل سر جایش ننشسته است. 

شاید مهم‌ترین تصویر این روزهای تهران، نه خیابان‌های خلوت روزهای جنگ باشد و نه شلوغی نسبی پس از آتش‌بس؛ بلکه همین حالت بینابینی است. شهری که تصمیم گرفته فعلا به زندگی برگردد، اما هنوز نمی‌داند برای چه مدتی. مردمی که در کافه می‌نشینند، به پارک می‌روند، بچه‌ها را بیرون می‌آورند، خرید می‌کنند و سر کار می‌روند، اما در تمام این کارها، گوشه ذهن‌شان یک سوال خاموش روشن است که این بار واقعا تمام شده یا نه؟ 

تهران، بعد از چهل روز، دوباره به خیابان برگشته؛ اما نه با اطمینان، نه با خیال راحت و این بازگشت، بیشتر شبیه یک تمرین است؛ تمرین زندگی در میان نااطمینانی، تمرین عادی بودن در شرایطی که هیچ چیز هنوز کاملا عادی نشده است. 
مردم بیرون آمده‌اند چون نیاز دارند همدیگر را ببینند، نفس بکشند، لمس کنند که هنوز زندگی جریان دارد. اما در پس این بازگشت، یک سوال بزرگ معلق مانده است که این آغاز یک صلح است، یا فقط مکثی کوتاه در دل جنگ؟ فعلا که شهر جواب این سوال را نمی‌داند. پس تنها کاری که می‌کند این است که آهسته، محتاط و با قلبی که هنوز تند می‌زند، زندگی را از سر می‌گیرد. 
کرکره‌ها را نیمه‌بالا می‌دهد، قهوه سفارش می‌دهد، بچه‌ها را به پارک می‌برد، چراغ مغازه را روشن می‌کند، به دوستش پیام می‌دهد که «بیا همدیگر را ببینیم» و در همان حال، خبرها را هم چک می‌کند. تهران فعلا تصمیم گرفته زندگی کند؛ حتی اگر نداند این زندگی، آغازی تازه است یا تنفسی کوتاه میان دو هجوم.

ارسال نظر

آخرین اخبار