EN
به روز شده در
کد خبر: ۸۲۵۰۵
در دل آوار و آتش؛ وقتی شهر نفس می‌کشد و آتش‌نشان‌ها می‌دوند

روایت میدانی یک فرمانده آتش‌نشانی از تهرانِ زیر بمباران/ شهری که هنوز زنده است و آنان که ایستاده‌اند

گفت و گوی میثم گودرزی فرمانده یکی از ایستگاه‌های آتش نشانی با «آوش»

تحریریه آوش/ میثم گودرزی، فرمانده یکی از ایستگاه‌های آتش‌نشانی تهران، از دل همین صحنه‌ها روایت می‌کند؛ روایتی که هم بوی دود می‌دهد و هم بوی ایثار. او از شهری می‌گوید که هنوز ایستاده و از نیروهایی که حتی در روزهای غیرشیفت هم پای کار مانده‌اند.

روایت میدانی یک فرمانده آتش‌نشانی از تهرانِ زیر بمباران/ شهری که هنوز زنده است و آنان که ایستاده‌اند

شب که می‌رسد، تهران دیگر آن شهر آشنا نیست؛ صدای ممتد موتور جنگنده‌ها در آسمان می‌پیچد، سایه پهپادها روی بام‌ها می‌لغزد و هر لحظه، انتظارِ انفجاری دیگر در دل خیابان‌ها می‌نشیند. اما درست در همان لحظه‌ای که سکوت با صدای انفجار شکسته می‌شود، چراغ‌های قرمز خودروهای آتش‌نشانی یکی‌یکی روشن می‌شوند؛ مردانی که از دل ایستگاه‌ها بیرون می‌زنند تا میان آوار، جان‌ها را بیرون بکشند. تهران زیر بمباران است، اما زندگی هنوز در آن جریان دارد؛ با ترس، با اضطراب، و با امیدی که روی دوش کسانی ایستاده که کارشان نجات دادن است. 

در چنین روزهایی، وقتی صدای انفجار به بخشی از ریتم زندگی بدل شده، آتش‌نشان‌ها نخستین کسانی هستند که به دل حادثه می‌زنند. چه شب باشد و چه روز، آن‌ها باید هم با آتش و آوار بجنگند و هم با هراس مردمی که بی‌اختیار به سمت محل حادثه می‌آیند. 

میثم گودرزی، فرمانده یکی از ایستگاه‌های آتش‌نشانی تهران، از دل همین صحنه‌ها روایت می‌کند؛ روایتی که هم بوی دود می‌دهد و هم بوی ایثار. او از شهری می‌گوید که هنوز ایستاده و از نیروهایی که حتی در روزهای غیرشیفت هم پای کار مانده‌اند. 

تهران هنوز آرام است 

او درباره شرایط این روزهای تهران می‌گوید: «شرایط درونی ایران به رغم تجاوزات آمریکا و اسراییل آرام است. تقریبا کمتر کسی است که تهران را ترک کرده باشد. زندگی عادی در تهران البته زیر بمباران برقرار است. وقتی جنگنده‌ها بر فراز تهران می‌چرخند یا صدای موتور پهپادها می‌آید، انتظار این که صدای انفجار شنیده شود دور از ذهن نیست. اگر این عملیات‌های ناجوانمردانه درشب باشه این مأموران آتشنشانی هستند که بلافاصله در محل حاضر شده و اقدام به نجات افرادی که زیر آوار مانده‌اند می‌کنند. اگر هم این عملیات‌ها در روز روشن صورت بگیرد هم شهروندان برای کمک می‌آیند و هم آتش نشانان، در این میان البته وظیفه آتش نشانان بیشتر می‌شود چرا که هم باید جان افرادی که زیر آوار مانده‌اند را نجات دهند و هم هواسشان به مردم نترسی باشد که در محل انفجار حاضر شده‌اند تا اگر کاری از دست‌شان برمی آید انجام دهند.» 

تخریب و درد در شعاع انفجار 

در دل این روایت، آن چه بیش از همه خود را نشان می‌دهد، نه فقط حجم تخریب، بلکه گستردگی آن است؛ شعاعی که هر بار بزرگ‌تر می‌شود و هر بار آدم‌های بیشتری را درگیر می‌کند. 

گودرزی در ادامه با اشاره به تجربه این روزها می‌گوید: «بر اساس مشاهدات خودم در مقایسه با جنگ ۱۲ روزه، این بار ظاهرا پرتابه‌های انفجاری دشمن حجم تخریب بیشتری را به وجود می‌آورد و متاسفانه شعاع بیشتری رو از محل اصابت درگیر می‌کنند. تقریبا هر روز بچه‌های آتش نشانی در سطح شهر مشغول عملیات امداد و نجات هستن و علی رغم دانستن این موضوع که دشمن جانی، هیچ حد و مرزی برای جنایت‌های خودش قائل نیست و هر لحظه ممکنه آن‌ها را رو هم مورد حمله قرار بده، ولی با جان و دل مشغول امدادرسانی به مردم مظلوم و البته استوار هستند.» 

468333_820

همبستگی خاموش آتش نشان‌های ایرانی

با این حال، آنچه در دل این بحران، شاید کمتر دیده می‌شود، نوعی همبستگی خاموش است؛ حضوری که در آمارها ثبت نمی‌شود اما در ایستگاه‌ها دیده می‌شود. 
او توضیح می‌دهد: «شاید جالب باشه مطلع شوید سازمان حتی نیاز پیدا نکرد که ساعت کار پرسنل رو طولانی‌تر کند و یا شیفت‌های کاری رو تغییر دهد. بچه‌های آتش نشانی به صورت خود جوش و داوطلبانه در روزهای غیر شیفت در ایستگاه‌ها حضور پیدا میکنند و گاها حتی فضا برای خواب و استراحت هم تو ایستگاه‌ها کم پیدا می‌شود. در این روزها همکاران من پای کار هستند و مردم رو تنها نخواهند گذاشت.» 

پشت این حضور، البته یک واقعیت دیگر نیز هست؛ نگرانی خانواده‌ها. تماس‌هایی که هر بار بعد از یک انفجار برقرار می‌شود، نه برای خبر گرفتن از حادثه، بلکه برای درخواست بازگشت. 

گودرزی می‌گوید: «باورکنید که با هر صدای انفجار یا برخوردی بلافاصله خانواده‌های نگران با گوشی‌های عزیزان خود تماس میگیرند و از فرزندانشان میخواهند که حداقل در روزهای غیر شیفت تهران را به مقاصد امن‌تر ترک کنند ولی به لطف داشتن روحیه ایثارگرایانه و تعصب همکاران نسبت به ایمنی مردم شهر، این بچه‌ها از رفتن استنکاف می‌کنند.» 
اما آن چه بیش از همه در صدای او سنگینی می‌کند، نه فقط خطر، بلکه مواجهه روزانه با رنج است؛ رنجی که در چهره کودکان، در سکوت سالمندان و در آوار خانه‌ها دیده می‌شود. 
او با لحنی سنگین‌تر ادامه می‌دهد: «نظاره کردن مردم آسیب دیده از این تهاجم رذالت بار واقعا دردآور است. دیدن کودکانی است که دچار جراحت شدند و یا جانشان را از دست داده‌اند و یا سالمندانی که حتی در شرایط عادی توان حرکت ندارند و مورد اصابت ترکش قرار گرفتند یا زیر آوار مانده‌اند واقعا روز‌های سختی رو برای همکاران من رقم زده است.» 

روایتی از رنجی که در میدان نیلوفر ریشه کرد

روایت او در این نقطه به یک تصویر مشخص می‌رسد؛ تصویری از یک میدان شهری که  ناگهان از زندگی خالی شده و جای آن را آوار گرفته است و می‌گوید: «در همین میدان نیلوفر زیبای تهران در محله عباس آباد که چندی پیش پر از طراوت و شور و اشتیاق زندگی بود، به بهانه هدف قراردادن کلانتری، ده‌ها واحد آپارتمانی و مغازه‌های مردم تخریب شد و چون نزدیک ایستگاه ما بود و خیلی سریع به محل حادثه رسیدیم و با صحنه‌های وحشتناکی روبرو شدیم که در ۲۰ سال سابقه کاری خودم ندیده بودم.» 

او این تجربه را فراتر از یک حادثه می‌داند؛ زخمی که به گفته او، در حافظه جمعی باقی خواهد ماند «درد و رنجی که این خونریزان غیر انسان به مردم سرزمین ما تحمیل کردند از حافظه هیچ و به «آوش» گفت که «ایرانی پاک نمیشه و من در حیرتم از اندک مردمی که از حمله این قوم ظالم به کشورشان خوشحال شدند و امیدوارم اگر هنوز ذره‌ای انسانیت و یا حس وطن دوستی درونشان هست، پاسخی برای خود نسبت به جنایاتی که بر هموطنانشون تحمیل می‌شود، داشته باشند.» 

در میان همه این روایت‌ها، یکی از مهم‌ترین نکاتی که او بر آن تاکید دارد، شکاف میان روایت رسمی از اهداف حملات و آن چیزی است که در میدان دیده می‌شود. 
گودرزی در این‌باره می‌گوید: «بعد از گذشت حدود یک ماه از جنگ حداقل برای مردم تهران مسجل شده که تنها هدف قرارگرفتن مراکز نظامی و انتظامی، تبلیغاتی بیش نیست و میزان آسیب به منازل مردم و یا محل کسب و کار آن ها، در سطح شهر کاملا مشخص است. 

کودک در جنگ2

این در حالی است که دشمن می‌داند و آگاه است که خیلی از مراکز نظامی و انتظامی در سطح شهر تخلیه شده‌اند و مورد هدف قراردادنشان مستقیما به مردم بی‌دفاع و غیر نظامیان آسیب می‌زند. این یعنی اخلاق جنگ را هم رعایت نمی‌کنند.» 
در پایان، روایت او از میدان به فضای رسانه‌ای می‌رسد؛ جایی که به باور او، تصویر واقعی آنچه در شهر می‌گذرد، همیشه به درستی بازتاب پیدا نمی‌کند: «متاسفانه تبلیغات رسانه‌های به ظاهر حامی مردم، در خارج از کشور در انحراف افکار عمومی چه در داخل و چه خارج نقش داشته و زمانی که دلسوزان کشور مدام تذکر می‌دادند که مرجعیت رسانه در حال انتقال به خارج از مرزهای کشور است، کمتر گوش شنوایی برای این موضوع بود. اما به هر حال اکنون ما در شرایط جنگی هستیم و از گذشته گفتن، دردی را از مردمی که در کوچه خیابان‌های این شهر مورد تهاجم وحشیانه رژیم صهیونیستی و امریکا قرار میگیرند، درمان نمی‌کند.» 

حال اما تهران در این روزها، شهری است میان دو صدا؛ صدای انفجار و صدای آژیر. میان این دو صدا، زندگی هنوز ادامه دارد؛ در خانه‌هایی که نیمه‌ویران‌اند، در خیابان‌هایی که هنوز رفت‌وآمد در آن‌ها جاری است، و در ایستگاه‌هایی که چراغشان هیچ‌وقت خاموش نمی‌شود و در دل همین شهر، آتش‌نشان‌هایی هستند که هر بار با شنیدن صدای انفجار، نه به سمت پناهگاه، که به سمت حادثه می‌دوند. شاید همین دویدن است که هنوز، رشته نازک امید را در این شهر نگه داشته است.

 

ارسال نظر

آخرین اخبار