EN
به روز شده در
کد خبر: ۱۰۶۷۰۴
اسم من خدیچه بندری است

روایتی از جنگ در جنوب؛ روزی که دریا دیگر امن نبود

تحریریه آوش/ روزهای اول همه احساس می‌کردند که این حملات هم مثل حملات تابستان قبلی، ظرف چند روز یا چند هفته تمام می‌شود، اما این‌طور نبود. جنگ روز و شب ادامه پیدا کرد. حتی مردم محلی هم در حال ترک هنگام بودند. اسکله را به خاطر نگرانی از بمباران آمریکایی‌ها بستند و قایق‌های ماهیگیری از ترس این که هدف قرار بگیرند، نمی‌توانستند به دریا بروند

روایتی از جنگ در جنوب؛ روزی که دریا دیگر امن نبود

فاطمه کریمخان/ خدیجه قاسم‌نژاد بندری، زنی که مردم او را به نام «خجو» می‌شناسند، یکی از زنان ماهیگیر دریای خلیج فارس و عمان است که در نتیجه جنگ، زندگی‌اش سرتاپا متحول شده است. او حالا، ماه‌ها بعد از اینکه ناچار شده خانه‌اش در «هنگام» را ترک کند و به شمال برود، از آنچه بر سر مردم جنوب آمده است، می‌گوید: 

ما یک زندگی معمولی داشتیم. من بیست‌وشش سال دارم. از وقتی یادم می‌آید، با مادرم به دریا می‌رفتم و صیادی او را نگاه می‌کردم. وقتی بزرگ شدم، برای خودم قایق تهیه کردم و من هم صیاد شدم. زنان صیاد جزیره هنگام در جنوب ایران کم‌تعداد نیستند. دامن دریا همان‌طور که به روی مردها باز است، به روی ما زنان هم باز است. من هم مثل مادرم صیادی را بخشی از زندگی خودم می‌دانستم. وقتی با قایق خودم شروع به صیادی کردم، با باقی زنان صیاد هنگام جمع شدیم، کارزار به راه انداختیم و مقامات محلی را مجبور کردیم به قایق‌های صیادی زنان هم مجوز بدهند. سی زن صیاد در یک جزیره کوچک تعاونی راه انداختیم و صید روزمان را به تمام ایران می‌فروختیم. 

همان سال‌ها با مردی از ساحل شمالی ایران ازدواج کردم. شوهرم به جنوب و به جزیره نقل مکان کرد و کار صیادی را توسعه دادیم. غذاخوری کوچکی را که تا قبل از آن در آن به مسافران جزیره و گردشگران ماهی می‌فروختم، با کمک شوهرم به یک اقامتگاه بوم‌گردی تبدیل کردیم. یک روز در میان، یک روز من و یک روز مادرم، به دریا می‌رفتیم و ماهی می‌گرفتیم. آن یکی که در جزیره می‌ماند، به اقامتگاه می‌رسید و وسایل تزئینی درست می‌کرد که در کنار ماهی به گردشگران می‌فروختیم. خدا یک پسر به ما داده بود که اسمش را گذاشتیم کیهان. گاهی با من به دریا می‌آمد و گاهی با پدرش که مسئول اقامتگاه بود و پدربزرگش که در هنگام از بزها نگهداری می‌کرد، می‌ماند و بازی می‌کرد. 
 

اینترنت که برگشت، فکر کردیم زندگی برگشته است

بعد از حوادث دی‌ماه، وقتی اینترنت قطع شد، برای چند هفته زندگی ما خیلی سخت شد، چون مسافران کمی به جزیره می‌آمدند و از طرفی فروش آنلاین ماهی که بخشی از کسب‌وکار ما بود، تعطیل شده بود. قطعی اینترنت برای مدتی زندگی ما را تحت تأثیر قرار داد، اما وقتی اینترنت دوباره متصل شد، نفس راحتی کشیدیم و فکر کردیم زندگی‌مان دوباره به جریان افتاده است. اشتباه می‌کردیم. 
 

مادرم از روی آب زنگ زد؛ «جنگ شده است» 

آن روز شنبه من در رستوران ساحلی بودم و مادرم برای صیادی به دریا رفته بود. وقتی از روی آب به من زنگ زد، فکر هر چیزی را می‌کردم غیر از اینکه بگوید: «جنگ شده است.» صدای انفجارها خیلی زود به جزیره هنگام رسید. یک روستا در نزدیکی ما هدف موشک قرار گرفته بود و قبل از اینکه ما دقیقاً متوجه شویم چه اتفاقی افتاده است، مرزبانی به ساحل هنگام آمد و به ما گفت که باید غرفه‌ها را جمع کنیم و از ساحل و اسکله دور شویم. 

روزهای اول همه احساس می‌کردند که این حملات هم مثل حملات تابستان قبلی، ظرف چند روز یا چند هفته تمام می‌شود، اما این‌طور نبود. جنگ روز و شب ادامه پیدا کرد. حتی مردم محلی هم در حال ترک هنگام بودند. اسکله را به خاطر نگرانی از بمباران آمریکایی‌ها بستند. قایق‌های ماهیگیری از ترس اینکه هدف قرار بگیرند، نمی‌توانستند به دریا بروند. حتی برای رفت‌وآمد بومی‌ها بین جزیره هنگام و قشم محدودیت‌هایی گذاشته شد، چون تضمینی نبود که قایق‌های مسافری هدف آمریکایی‌ها قرار نگیرند. نفس که می‌کشیدیم، بوی اضطراب مردم در هوا به مشام می‌رسید. نیروهای نظامی مدام از ما می‌خواستند که به اسکله نزدیک نشویم و به دریا نرویم. صیادی یکباره تبدیل به خطرناک‌ترین کار جهان شده بود. 

زنان ماهیگیر

دعوای هر شب؛ بمانیم یا برویم؟ 

مثل همه شهرهای ساحلی دیگر، خیلی از مردم جزیره هنگام هم نزدیک اسکله زندگی می‌کنند. وقتی جنگ شدت گرفت، از مردم خواستند که خانه‌های نزدیک اسکله را ترک کنند. ترک خانه برای ما کار راحتی نبود. حتی اگر خودمان می‌خواستیم خانه را ترک کنیم، نمی‌توانستیم جایی برای بزهایمان پیدا کنیم. در نهایت پدرم مجبور شد در خانه بماند و از بزها نگهداری کند و ما به خانه دوستانی که دورتر از اسکله زندگی می‌کردند، رفتیم. اما هنگام هنوز هم بسیار ناامن بود و من از جان بچه کوچکم که تازه سه‌ساله شده بود، می‌ترسیدم. 

با این حال، بحث هر شب شب‌نشینی‌های ما، دعوای بین ماندن و رفتن بود. خیلی از مردمی که در جزیره مانده بودند، می‌گفتند خانه‌هایمان را ترک نمی‌کنیم. خیلی‌ها جایی برای رفتن نداشتند و کسانی هم بودند که از اینکه «جنگ‌زده» و «آواره جنگی» باشند، می‌ترسیدند و می‌خواستند تا هر وقت که شده در خانه‌های خودشان بمانند. بمباران هنگام و قشم و تمام نوار جنوبی ایران هم هر روز و هر شب ادامه داشت. 
 

وقتی صیادی هم ناممکن شد

وسط این بلاتکلیفی، یک چیز برای همه مشخص بود؛ اسکله هنگام و کندالو هر دو تعطیل شده بودند، گردشگری به جزیره نمی‌آمد و صیادها نمی‌توانستند با خیال راحت به دریا بروند و ماهیگیری کنند. یک ماه از جنگ گذشته بود و دیگر کسی فکر نمی‌کرد که جنگ قرار است به‌سرعت تمام شود. 

برای ما، ماجرا، ماجرای حفظ روحیه و مراقبت از پسرمان بود. مثل همه آدم‌هایی که بچه دارند، ما هم شروع کردیم به اختراع کردن داستان و بازی برای اینکه ترس بچه‌مان از صداهای بمب و موشک را تخفیف دهیم. هر شب برایمان جشن تولد یکی از دوستان و آشنایان بود و خط موشک‌ها و صدای انفجارها هم ترقه‌بازی شادی جشن بود. بازی سختی بود، اما از توضیح دادن اینکه جنگ چیست و چرا عده‌ای آماده‌اند ما را بکشند و بروند، کار راحت‌تری به نظر می‌رسید. 
 

هر شب می‌گفتیم شاید فردا جنگ تمام شود

برای ما که هنوز در جزیره مانده بودیم، حفظ کردن روال عادی زندگی تبدیل به چیزی مقدس شده بود. در حالی که مادرم که به قشم رفته بود، هر روز زنگ می‌زد و با خواهش و التماس و گریه سعی می‌کرد ما را قانع کند که از هنگام به قشم یا به جایی دیگر برویم، ما هر شب یک گوشه از ساحل بساط می‌کردیم و با همان‌هایی که مانده بودند، شیرینی محلی و سمبوسه می‌خوردیم و از جنگ حرف می‌زدیم. نیمی از مردم جزیره تا آن زمان جزیره را ترک کرده بودند، اما زندگی آن نیم دیگری که باقی مانده بودند، هنوز جریان داشت. ما جزو آن نیم دیگر بودیم که هر شب با هم می‌گفتیم شاید جنگ فردا تمام شود. 

فردایی که قرار بود جنگ در آن تمام شود، مدام به تأخیر می‌افتاد و همسرم بالاخره تصمیم گرفت که ما را به بهانه دیدار خانواده‌اش چند روزی از هنگام دور کند. درست فردای روزی که ما از هنگام خارج شدیم، دوباره جزیره را زدند. اسکله‌ای که هر روز آنجا با پدرم غذا می‌خوردیم و بچه‌هایمان با هم بازی می‌کردند، در این حمله از بین رفت و سه نفر از جزیره کشته شدند. 
 

صد بار مردیم و زنده شدیم

ما خبر حمله به اسکله را شنیده بودیم، اما نمی‌دانستیم خرابی چقدر است یا چه کسی کشته شده است. تلفن‌ها هم کار نمی‌کرد و نمی‌توانستیم با کسی تماس بگیریم و بفهمیم چه اتفاقی افتاده است. تا شب که کم‌کم توانستیم از حال همه مطلع شویم و بفهمیم کدام خانه‌ها از بین رفته‌اند و کدام آدم‌ها جانشان را از دست داده‌اند، صد بار مردیم و زنده شدیم. 

زنان ماهیگیر

از دریای جنوب تا دریای شمال

به شمال که رسیدیم، جنگ هنوز ادامه داشت. برخلاف جنوب که به خاطر جنگ بسیاری از گردشگرانش را از دست داده بود، خیلی از مردم جنگ‌زده از تهران و شهرهای دیگر به شهرهای شمالی آمده بودند و اینجا پر از مسافر بود. ما که تا همین جا مسافرخانه و غذاخوری کوچکمان را از دست داده بودیم، چاره‌ای نداشتیم غیر از اینکه به‌سرعت دست به کار شویم. من دوباره شروع کردم به فروختن زیورآلات دست‌سازی که با صدف درست می‌کنم و شوهرم در یک مغازه سلمانی کاری پیدا کرد. 

الان سه ماه است که به جای دریای جنوب، در کنار دریای شمال زندگی می‌کنیم. دریای جنوب هنوز ناامن است. اسکله‌ها را هر چند وقت یک بار دوباره بمباران می‌کنند. به خاطر حملاتی که به زیرساخت‌ها و تأسیسات شده است، آب و برق در جنوب مرتب قطع می‌شود و مردمی که مانده‌اند، شرایط سختی را تحمل می‌کنند. 
 

هر بار مادرم به دریا می‌رود، می‌ترسیم

ما هنوز هر روز به برگشتن فکر می‌کنیم. مادرم که خودش در میانه جنگ هر روز به ما اصرار می‌کرد هنگام را ترک کنیم، حالا به جزیره برگشته است و خودش دوباره برای صیادی به دریا می‌رود. دلمان تنگ است، نگران هستیم. هر بار که مادرم به دریا می‌رود، از ترس اینکه اتفاقی بیفتد، هزار بار به هم تلفن می‌کنیم، اما معلوم نیست بمباران دوباره کی و چطور آغاز شود. همین چند هفته پیش، در حالی که هنوز می‌گفتند آتش‌بس برقرار است، جنوب را هر شب به یک بهانه می‌زدند. اگر خودمان تنها بودیم، شاید تا حالا برگشته بودیم، اما آدم وقتی بچه‌دار می‌شود، دیگر تنها مسئول خودش نیست. 
 

حتی وقتی بمب نمی‌بارد، آینده آراممان نمی‌گذارد

مسئولیت داشتن باعث می‌شود آدم نسبت به آینده بیشتر حساس شود. فکر آینده همان چیزی است که حتی وقتی بمب و موشک روی سرمان نمی‌بارد، اجازه نمی‌دهد آرامش داشته باشیم. این روزها تنها امیدواری‌ام این است که فاجعه جنگ هرچه زودتر تمام شود و ما و بقیه مردم به روال عادی زندگی‌مان برگردیم. مثل قبل دوباره ماهیگیری کنیم و خانه و زندگی‌مان را سامان دهیم و بچه‌مان دوباره بتواند کنار اسکله با بچه‌های دیگر جزیره بازی کند. 
 

ما صدقه نمی‌خواهیم

ما صدقه نمی‌خواهیم. می‌خواهیم خسارت ما جبران شود. قایق‌هایی که از بین رفتند باید جایگزین شوند، برای خانه‌ها و سرمایه‌هایی که مردم از دست دادند باید فکری شود و مهم‌تر از همه، باید امکان کار کردن دوباره به مردم هنگام برگردد. 
ما می‌خواهیم دوباره به خانه‌مان برگردیم، دوباره به دریا برویم، ماهیگیری کنیم و زندگی‌مان را از نو بسازیم. هنگام خانه ماست و ما می‌خواهیم خودمان دوباره آن را بسازیم و روی پای خودمان بایستیم. درست است که جنگ ما را آواره کرده است، اما دوست ندارم خودم را به عنوان «آواره جنگ» و «جنگ‌زده» معرفی کنم. حتی اگر مجبور باشم از خانه دور بمانم، یادم می‌ماند که خانه‌ای در جنوب ایران دارم و یک روز برمی‌گردم تا دوباره هرچه خراب شده را از اول بسازم؛ بهتر بسازم.

ارسال نظر

آخرین اخبار