زندگی در سایهٔ جنگی اعلامنشده
تحریریه آوش/ این روزها که تهدیدهای جنگ، صبح و شب تکرار میشود، در حالی که مدام میگویند ایران در آتشبس است، با خودم فکر میکنم تنها چیزی که واقعاً آرزو دارم محقق شود، این است که بتوانم روی این وضعیت اسمی بگذارم. اگر بدانیم که این جنگ است، یا آتشبس است یا صلح، میتوانیم دربارهٔ زندگیهایمان تصمیم بگیریم
فاطمه کریمخان/ پریسا، یک مادر مجرد ساکن بندرعباس است. در روزهایی که بندرعباس زیر بمباران دشمن بود و نفس ایران در جنوب به شماره افتاده بود، او راهی برای ادامه دادن و از پا نیفتادن پیدا کرده است که آن را چنین روایت میکند:
بیدار شدیم و دیدیم دو طرف شهر، دو ستون دود به آسمان بلند شده است. یک طرف بندرعباس، بندر شهید رجایی، بزرگترین بندر تجاری ایران، قرار دارد و طرف دیگرش فرودگاه است و هر دو را همزمان زده بودند.
این سومین جنگی است که من تجربه میکنم. در جنگ هشتسالهٔ ایران و عراق بچه بودم و چیز زیادی یادم نیست، اما این سه جنگ را با تمام وجود احساس کردهام. در حالی که بسیاری از مردم ایران نهتنها از جنگ تابستان گذشته، بلکه حتی از جنگ زمستان امسال هم تصویر واقعی ندارند، بندرعباس هم تابستان گذشته و هم در طول جنگ فوریه و مارس هدف بوده است.
حالا هم حملاتی را که به شهر میشود، بهعنوان «حوادث طبیعی در طول آتشبس» توصیف میکنند، در صورتی که برای ما، که در این شهر زندگی میکنیم، این یک جنگ تمامعیار است.
نمیدانم باید از فعل گذشته استفاده کنم یا از فعل مضارع، اما میدانم آن چه این روزها در بندرعباس میگذرد طبیعی نیست. جنگ فوریه برای ما با حمله به مدرسهٔ میناب شروع شد. جنگ جولای با حمله به خوابگاه سربازان بمپور آغاز شد؛ جایی که بچههای جوانِ مادران بیچاره، در حالی که در آغوش خواب بودند، تکهپاره شدند. بچههایی که بیشترشان تنها چند روز تا پایان خدمت سربازی اجباریشان فاصله داشتند.

من ۴۴ سال دارم و مادر تنهای پسری هستم که حالا ۲۳ ساله است. من که صبح و شب به قد و بالای پسر جوانم نگاه میکنم، میدانم آن مادرانی که پسران جوانشان را در خوابگاه سربازان بمپور از دست دادهاند، چه روزگاری را میگذرانند.
پسر من به دلیل اینکه من مادر تنها هستم، از خدمت سربازی معاف است؛ اما سرباز نبودنش باعث نشده بتوانم نفس راحتی بکشم. مثل خیلی از مردان جوان شهرهای بندری، او هم شغلی روی دریا دارد و روزی نیست که از اضطراب اینکه روی آب، در روزهای جنگ، چه بلایی ممکن است به سرش بیاید، آرامش داشته باشم.
خانوادهام برای اینکه از اضطرابم کم کنند، میگویند نباید نگران باشی؛ میگویند کشتیهای صیادی هدف نیستند اما در همین چند هفتهٔ جنگ اخیر، در جنگ اسفند و فروردین، و حتی در جنگ دوازدهروزهٔ خرداد و تیر سال گذشته، دریا امن نبوده و بسیاری از قایقهای صیادی و تجاری هدف قرار گرفتهاند. بچههای مردم روی دریا امن نبودهاند. من چطور میتوانم اضطرابم را کم کنم، وقتی تمام داراییام در زندگی همین پسر است؟
خانهٔ ما نزدیک فرودگاه بندرعباس است. آن شبهایی که بندر را میزدند، گوشمان را به زمین میچسباندیم تا هر وقت سروصدا آرام گرفت، بتوانیم بخوابیم؛ اما چه خوابی؟ حتی وقتی میگویند «حملات امشب تمام شد»، باز هم هیچ تضمین و آرامشی در کار نیست.
این همه خانهٔ مسکونی که در بندرعباس، در روشنایی روز، به بهانهٔ اینکه کسی در آنها زندگی میکرده، هدف قرار گرفتهاند، جلوی چشم ماست. چطور باید آرام باشیم؟ اگر همسایه در را محکم به هم بزند، از اضطراب حمله از جا میپرم. هر بار که از خیابان صدای بلندی به گوش میرسد، میگویم: «خدا رحم کند، دوباره زدند.»
قبل از جنگ، خودم را آدمی با تابآوری بالا میدانستم، اما حملات مکرر به شهر و مصیبتهایی که برایمان اتفاق افتاده است، باعث شده در تصویری که از خودم داشتم تجدیدنظر کنم.
همیشه فکر میکردم اگر کسی از اطرافیانم از دست برود، من میتوانم ستونی برای تکیهٔ عزیزانش باشم. وقتی دوست نزدیکم شوهرش را در یکی از موشکبارانها از دست داد، متوجه شدم کار سختتر از آن چیزی است که فکرش را میکردم. اولین باری که بعد از کشته شدن شوهرش به او زنگ زدم، حتی یک کلمه هم از دهانم درنمیآمد. وقتی برای مراسم شوهرش حاضر شدم، از دیدن دو بچهٔ کوچکی که از همه میپرسیدند «پس چرا بابا هنوز برنگشته؟» نفسم بند آمده بود.
چندین ماه از آن بمباران و از آن حادثه گذشته است و هنوز از بچههای دوستم، که مثل بچههای خودم دوستشان دارم، دوری میکنم؛ چون نمیتوانم ببینم که هنوز فکر میکنند زندگیشان قرار است روزی به حالت عادی برگردد.
واقعیت این است که زندگی ما دیگر هیچوقت به حالت عادی برنمیگردد. مردم بندرعباس، مثل تمام مردم جنوب ایران و اصلاً مثل تمام مردم ایران، همبستگی غریبی با یکدیگر دارند. در شبهای بمباران، گاهی همسایهها سراغ ما میآمدند و با هم به ساحل میرفتیم تا «عملیات»شان تمام شود؛ اما این در کنار هم بودن، چیزی از اضطراب ما کم نمیکرد.
یکی از برادران من در بندر شهید رجایی کار میکند؛ جایی که مدام هدف حمله بوده است. برادر دیگرم در پتروشیمی کار میکند؛ جایی که هر روز تهدید میکنند به آن حمله خواهند کرد. گاهی در طول روز آنقدر به برادرهایم زنگ میزنم که خستهشان میکنم، اما چه کنم؟ نگرانی از اینکه شاید این بار، آخرین باری باشد که با هم حرف میزنیم و آخرین باری باشد که صدای یکدیگر را میشنویم، رهایم نمیکند.
برای اینکه کمی حواسم را از این وضعیت پرت کنم، همراه با تعدادی دیگر از زنان کارآفرین بندرعباس دور هم جمع شدهایم و به زنان دیگری که کسبوکارشان در نتیجهٔ قطعی اینترنت و جنگ آسیب دیده است، کمک میکنیم. از طریق تولید محتوای تبلیغاتی و درخواست کمک مالی از ایرانیان خارج از کشور، برای چند نفر از این زنان پولی جمع کردهایم تا بتوانند زندگیشان را ادامه دهند. اما مگر یک جمع محدود چقدر میتواند تأثیرگذار باشد؟

آن لحظه که میتوانید دستکم به بازگشایی یک کسبوکار تعطیلشده کمک کنید، احساس خوبی با خود به همراه دارد؛ اما یک لحظه بعد یادتان میآید که آسیب چقدر گسترده است و توان شما چقدر کم، و دوباره به خانهٔ اول برمیگردید.
این روزها که تهدیدهای جنگ، صبح و شب تکرار میشود، در حالی که مدام میگویند ایران در آتشبس است، با خودم فکر میکنم تنها چیزی که واقعاً آرزو دارم محقق شود، این است که بتوانم روی این وضعیت اسمی بگذارم. اگر بدانیم که این جنگ است، یا آتشبس است یا صلح، میتوانیم دربارهٔ زندگیهایمان تصمیم بگیریم. اما این وضعیت، هر چه هست، از پذیرش نام استنکاف میکند. انگار در یک تعلیق بیپایان قرار دارید و به هر طرف که نگاه میکنید، افقی پیش رویتان پیدا نیست.
دستورالعملهای تابآوری در چنین شرایطی به شما توصیه میکنند که روی آن چیزی که میتوانید تغییر دهید، روی آن چیزی که در کنترل شماست، تمرکز کنید. اما وقتی هیچچیز در کنترل شما نیست، چه کاری میتوانید انجام دهید؟