EN
به روز شده در
کد خبر: ۹۹۵۹۰

خواب آشفته، اسب تروا، جنگ داخلی

در اتاق‌های فکر موساد و در محافل اپوزیسیون خارج‌نشین، یک سناریو با وسواس مرور می‌شود: نسل Z ایران آماده انقلاب سکولار است و رضا پهلوی، وارث مشروع جانشینی.

خواب آشفته، اسب تروا، جنگ داخلی
مردم سالاری
رحمان پرورش در یادداشتی در روزنامه مردم سالاری نوشت:

در اتاق‌های فکر موساد و در محافل اپوزیسیون خارج‌نشین، یک سناریو با وسواس مرور می‌شود: نسل Z ایران آماده انقلاب سکولار است و رضا پهلوی، وارث مشروع جانشینی. این روایت چنان با آب‌وتاب تکرار می‌شود که گویی حقیقتی مسلم است. اما میان این خوش‌بینی تاکتیکی و واقعیت میدانی، شکافی به وسعت تاریخ وجود دارد. تاریخ ایران یک درس ساده اما فراموش‌شده دارد: سکولاریسم در این کشور نه یک «پروژه ناتمام»، که یک «گفتمان مرده» است گفتمانی که محمدرضا پهلوی با اتکا به ارتش، ساواک، و درآمدهای سرشار نفتی نتوانست زنده نگه دارد، و اکنون فرزندش می‌کوشد با تکیه بر توییت و شبکه خبری ایران اینترنشنال احیایش کند. پروژه پهلوی یک «اسب تروا»ست: ظاهرش «سکولاریسم» است، باطنش «تجزیه».

برای فهم این پویایی، نیازمند چارچوبی تحلیلی هستیم که همزمان ساختار بین‌الملل، پویایی‌های داخلی، و شکاف‌های نسلی را تبیین کند. این سه سطح تحلیلی با یکدیگر چنین پیوند می‌خورند: ساختار بین‌الملل (موازنه تهدید والت) انگیزه تجزیه را به اسرائیل می‌دهد، فقدان بلوک تاریخی (هژمونی گرامشی) اجرای این پروژه را برای پهلوی ناممکن می‌سازد، و گسست نسلی (مانهایم) تضمین می‌کند که نسل Z علیرغم نارضایتی‌های عمیقش به این پروژه ملحق نخواهد شد.

نظریه «موازنه تهدید» استیون والت (۱۹۸۵) استدلال می‌کند که دولت‌ها نه در برابر «قدرت صرف»، که در برابر «تهدید ادراک‌شده» ائتلاف می‌کنند. والت چهار معیار برای ارزیابی تهدید معرفی می‌کند: قدرت کلان، مجاورت جغرافیایی، توان تهاجمی، و نیات ادراکی. از نگاه اسرائیل، ایران در هر چهار معیار نمره تهدید کامل می‌گیرد: قدرت موشکی دوربرد، مجاورت نیابتی از طریق حزب‌الله، توان تهاجمی اثبات‌شده، و نیات خصمانه اعلامی. جالب آنکه والت در کتاب «ریشه‌های اتحادها» (۱۹۸۷) با یک مثال نقض، نظریه کلاسیک «موازنه قدرت» را به چالش می‌کشد: در جنگ سرد، ایالات متحده از شوروی قدرتمندتر بود، اما کشورهای بیشتری با واشنگتن متحد شدند تا با مسکو زیرا نیات آمریکا کمتر تهدیدآمیز ادراک می‌شد. این دقیقا همان تمایزی است که اسرائیل امروز درباره ایران قائل نمی‌شود: تل‌آویو «قدرت» ایران را با «تهدید» یکی می‌گیرد، و به دنبال «تغییر ساختار» آن است، نه صرفا «تغییر رفتار».

اما این راهبرد در سطح داخلی چگونه عمل می‌کند؟ اینجاست که مفهوم «هژمونی» آنتونیو گرامشی وارد می‌شود. گرامشی میان «سلطه» (اجبار) و «هژمونی» (رضایت + رهبری اخلاقی-فکری) تمایز می‌نهد. هژمونی زمانی محقق می‌شود که یک طبقه بتواند از طریق نهادهای جامعه مدنی احزاب، کلیسا، مساجد، رسانه‌ها، اتحادیه‌ها رضایت طبقات تحت سلطه را جلب کند و شیوه نگرش خود را به «عقل سلیم» تبدیل نماید. پروژه پهلوی فاقد چنین ظرفیتی است: نه نهادهای جامعه مدنی در اختیار دارد، نه گفتمانی فراتر از نوستالژی مبهم سلطنت، و نه توانایی جلب رضایت نسلی که عمیقا به هرگونه ایدئولوژی سیاسی بی‌اعتماد است. گرامشی هشدار می‌دهد که بدون این «بلوک تاریخی» (ائتلاف طبقات اجتماعی حول یک گفتمان مشروعیت‌بخش)، هر پروژه سیاسی محکوم به شکست است.

و سرانجام، چرا نسل Z به این پروژه ملحق نمی‌شود؟ کارل مانهایم، در مقاله کلاسیک «مسأله جامعه‌شناختی نسل‌ها» (۱۹۲۸)، استدلال می‌کند که یک «نسل» صرفا یک گروه سنی نیست، بلکه زمانی به یک «واحد نسلی» تبدیل می‌شود که سه شرط محقق شود: نخست، «جایگاه نسلی» مشترک (قرار گرفتن در یک بازه تاریخی-اجتماعی مشخص)؛ دوم، «نسل به‌عنوان یک واقعیت» (تجربه مشترک وقایع تاریخی)؛ و سوم، «واحد نسلی» (پیدایش آگاهی و هویت جمعی بر اساس آن تجربه). مانهایم تأکید می‌کند؛ «تنها هنگامی که حوادث تازه زیاد و سریع رخ می‌دهند، یک نسل حقیقی ظهور می‌کند.» نسل Z ایران، اگرچه در تجربه مشترک تورم، بیکاری، فساد، فیلترینگ و شکاف میان رسمیت و زندگی روزمره سهیم است، اما این تجربه هنوز به یک «آگاهی سیاسی سکولار» تبدیل نشده است. به بیان مانهایم، این نسل در «مرحله نفی» به سر می‌برد، نه «مرحله اثبات».

همین درس‌های نظری است که تحلیل نسل Z را از سطح حدس و گمان به سطح واقعیت می‌آورد. اپوزیسیون این نسل را «آماده انقلاب سکولار» می‌پندارد. اما داده‌های پیمایشی چه می‌گویند؟ بر اساس شاخص‌های اعتماد نهادی (از جمله گزارش‌های بین‌المللی مانند «ارزش‌های جهانی» و مطالعات داخلی)، اعتماد این نسل به هرگونه ایدئولوژی سیاسی اعم از اسلام‌گرایی، سوسیالیسم، یا سکولاریسم پهلوی در پایین‌ترین سطح تاریخی قرار دارد. نظرسنجی مرکز افکارسنجی دانشجویان ایران (ایسپا) در سال ۱۴۰۳ نشان داد که تنها ۸ درصد از پاسخگویان ۱۸ تا ۳۴ ساله، بازگشت به سلطنت را گزینه‌ای مطلوب برای آینده کشور می‌دانند. این نسل به دنبال «رهایی فردی» است، نه «جایگزینی سیاسی». نارضایتی‌های عمیق آنان از مشکلات اقتصادی مزمن، تورم افسارگسیخته، بیکاری فارغ‌التحصیلان، فساد گسترده (ایران در شاخص ادراک فساد سازمان شفافیت بین‌الملل همواره در یک‌سوم پایینی جدول قرار دارد) و رانت مفسدین اقتصادی، تا کاهش آزادی‌های اجتماعی مانند فیلترینگ گسترده و محدودیت‌های سبک زندگی واقعی است، اما این نارضایتی‌ها لزوما به پذیرش آلترناتیو پهلوی نمی‌انجامد. شعار «زن، زندگی، آزادی» یک مانیفست سکولار نیست؛ فریادی برای بازپس‌گیری بدن و سبک زندگی از چنگال دولت است. این نسل فاقد سازمان و رهبری سیاسی است و از شبکه‌های اجتماعی افقی برای بسیج استفاده می‌کند، نه از احزاب عمودی.

اما در اینجا باید به یک ضداستدلال مهم پرداخت. حامیان پروژه پهلوی و تحلیلگران اسرائیلی ممکن است بگویند: «هدف، احیای سکولاریسم پهلوی نیست؛ هدف، استفاده از نارضایتی‌های نسل Z برای سرنگونی جمهوری اسلامی و سپس مهندسی یک نظام جدید بر اساس الگوی ترکیه آتاتورک است.» این استدلال، اگرچه در ظاهر منطقی می‌نماید، اما دو ضعف مهلک دارد. نخست، چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، شرایط ایران با ترکیه کاملا متفاوت است. در ترکیه، سکولاریسم از دل فروپاشی یک امپراتوری و خطر نابودی ملی متولد شد؛ ایران چنین فروپاشی‌ای را تجربه نکرده است. دوم، و مهم‌تر، سکولاریسم پهلوی حتی در دوران اوج قدرت خود (دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰) نیز نتوانست یک «بلوک تاریخی» ایجاد کند. چگونه می‌توان انتظار داشت که همان گفتمان شکست‌خورده، در شرایطی به مراتب دشوارتر، از سوی نسلی که عمیقا به آن بی‌اعتماد است، احیا شود؟!

اکنون به لایه پنهان می‌رسیم جایی که موساد وارد معادله می‌شود. پرسش این است: اگر سکولاریزاسیون ایران محکوم به شکست است و اندیشکده‌های اسرائیلی نیز این را می‌دانند چرا تل‌آویو با تمام توان رسانه‌ای و اطلاعاتی از این پروژه حمایت می‌کند؟ پاسخ را باید در راهبرد «فروپاشی ژئوپلیتیک» جست. اسرائیل ایران را نه یک رقیب، که یک تهدید وجودی می‌بیند: تنها قدرت منطقه‌ای با توان موشکی دوربرد، متحدان نیابتی در مرزهای اسرائیل، و گفتمان ضدصهیونیستی. اسرائیل یک قدرت هم‌آورد را در خاورمیانه تاب نمی‌آورد. بنابراین، هدف غایی تل‌آویو «تغییر رفتار» ایران نیست، «تغییر ساختار» آن است به گونه‌ای که ایران دیگر یک بازیگر واحد نباشد. پروژه رضا پهلوی برای اسرائیل یک «هدف» نیست، یک «ابزار» است: ابزاری برای ایجاد شورش‌های اجتماعی، دامن‌زدن به شکاف‌های قومی در بلوچستان، خوزستان و کردستان، و تقویت گریز از مرکز. موساد می‌داند که سکولاریسم در ایران به‌عنوان پروژه سیاسی مرده است، اما از این جسد برای «تجزیه ایران» بهره می‌برد. البته این پروژه برای خود اسرائیل نیز بی‌هزینه نیست: اگر روزی رد پای موساد در پشت پرده این پروژه آشکار شود و دیر یا زود چنین خواهد شد اعتبار اطلاعاتی و سیاسی اسرائیل در برابر افکار عمومی ایران و جهان عرب آسیب جبران‌ناپذیری خواهد دید. اما ظاهرا تل‌آویو این ریسک را پذیرفته است، زیرا پاداش احتمالی آن تجزیه ایران ارزش قمار را دارد. شواهد تاریخی این راهبرد را تأیید می‌کند. اسرائیل دهه‌هاست که از هر پروژه‌ای برای تضعیف دولت‌های ملی در خاورمیانه حمایت کرده: از تجزیه سودان تا خودمختاری کردها در عراق و تلاش برای تجزیه سوریه. نتانیاهو بارها از «فروپاشی رژیم سیاسی ایران» سخن گفته و موساد از گروه‌های تجزیه‌طلب در ایران حمایت اطلاعاتی کرده است. اینها «حوادث پراکنده» نیستند، «اجزای یک راهبرد منسجم» برای تضعیف ایرانند. و سناریوی نهایی چیست؟ جنگ داخلی. پروژه رضا پهلوی، اگر به شورش‌های اجتماعی دامن بزند و با گریز از مرکز همراه شود، می‌تواند ایران را به انشقاق ملی و سپس جنگ داخلی بکشاند. در آن صورت، اسرائیل نه‌تنها تهدید ایران را خنثی کرده، که از تکه‌های ایران برای بازتعریف خاورمیانه استفاده خواهد کرد.

برای خنثی‌سازی این پروژه، حاکمیت ایران نیازمند چهار اقدام راهبردی است. نخست، شفاف‌سازی و مبارزه بی‌امان با فساد اقتصادی: نارضایتی‌های نسل Z از فساد گسترده و رانت مفسدین اقتصادی، مهم‌ترین عاملی است که موساد و اپوزیسیون خارج‌نشین از آن بهره‌برداری می‌کنند. راه‌اندازی یک سامانه شفاف برای ردیابی اموال و دارایی‌های مقامات، و برخورد قاطع با مفسدان اقتصادی بدون تبعیض، می‌تواند این نقطه‌ضعف را به نقطه‌قوت تبدیل کند. دوم، گسترش هدفمند آزادی‌های اجتماعی در چارچوب قانون: کاهش فیلترینگ غیرضروری، بازنگری در محدودیت‌های سبک زندگی، و ایجاد فضاهای فرهنگی و هنری برای نسل جوان، نه نشانه ضعف، که نشانه اعتمادبه‌نفس نظام است. این اقدامات می‌تواند شکاف میان رسمیت و زندگی روزمره را کاهش دهد و ابزار تبلیغاتی را از دست اپوزیسیون خارج کند. سوم، تقویت دیپلماسی عمومی برای افشای نقش اسرائیل: حاکمیت باید با تولید محتوای مستند و انتشار گسترده آن به زبان نسل Z، نقش موساد و شبکه خبری ایران اینترنشنال را در پروژه تجزیه ایران افشا کند. این آگاهی‌بخشی، نه از موضع تبلیغات ایدئولوژیک، که از موضع تحلیل مستند و علمی صورت گیرد. چهارم، احیای امید اقتصادی از طریق برنامه‌های ضربتی اشتغال: حاکمیت باید با جلب سرمایه‌گذاری خارجی (به‌ویژه از چین و روسیه در برهه کنونی) و تقویت بخش خصوصی واقعی، یک برنامه ضربتی برای ایجاد اشتغال پایدار طراحی کند. نسلی که شغل و آینده داشته باشد، در برابر پروژه‌های تجزیه‌طلبانه تحمیلی از بیرون ایستادگی خواهد کرد.

پروژه سکولاریزاسیون ایران با اتکا به نسل Z، از منظر علمی، کوبیدن آب در‌هاون است. سکولاریسم در ایران نه یک پروژه ناتمام، که یک گفتمان مرده است گفتمانی که در آزمون ۱۳۵۷ برای همیشه مدفون شد و امروز حتی در میان جوان‌ترین و ناراضی‌ترین اقشار جامعه نیز خریداری ندارد. آزموده را آزمودن خطاست: محمدرضا پهلوی این راه را رفت و شکست خورد؛ فرزندش همان راه را می‌پیماید. اما خطرناک‌ترین لایه این ماجرا، سوارکاری اسرائیل بر این موج است. موساد می‌داند که سکولاریسم در ایران احیا‌شدنی نیست، اما از این مرده برای زنده‌کردن کابوس تجزیه استفاده می‌کند. پروژه پهلوی، اگر به انشقاق ملی بینجامد، نه آزادی، که جنگ داخلی را برای ایران به ارمغان می‌آورد. در این بازی، «ایران» بازنده اصلی است نه جمهوری اسلامی، نه اپوزیسیون. و این، همان سناریویی است که تل‌آویو از دهه‌ها پیش برای خاورمیانه ترسیم کرده است: خاورمیانه‌ای متشکل از دولت‌های کوچک، ضعیف، و درگیر در نزاع‌های قومی - مذهبی. ایران امروز بر سر این دوراهی ایستاده: یا اصلاحات درونی، یا فروپاشی بیرونی. و تاریخ، گزینه سوم را به رسمیت نمی‌شناسد.

 

برچسب ها

ارسال نظر

آخرین اخبار