EN
به روز شده در
کد خبر: ۱۰۳۷۸۹

زمان ورود به عرصه خاکستری‌است

بازگشت به تفاهم، یک ضرورت تاکتیکی است، اما بعید می‌دانم امریکا تمایلی به بازگشت داشته باشد، چون از ۱۴ بند آن، ۱۳ بند به سود ایران است

زمان ورود به عرصه خاکستری‌است
اعتماد

روزنامه اعتماد گفتگوئی را با ماشاءالله شمس‌الواعظین منتشر کرده است:

تفاهمنامه‌ای در راستای منافع ملی و به نفع ایران یا سندی که منافع ملی را بر باد می‌دهد؟ امروز رسما موعد ۶۰ روزه دور دوم مذاکرات ایران و آمریکا برای دستیابی به یک توافق جامع به پایان می رسد، در روزهایی که بار دیگر بحث «یادداشت تفاهم» ایران و ایالات متحده امریکا به صدر اخبار بازگشته، رییس‌جمهور و برخی ارکان دولت از این سند دفاع کرده و می‌گویند دولت در مذاکرات «وا نداده است». جدای از رییس‌جمهور دیروز سید محمد خاتمی، رییس دولت اصلاحات نیز از تفاهم دفاع کرده و اعلام کرد: «امروز بقا و موجودیت خود را به دشمن تحمیل کرده‌ایم، می‌توانیم با پرهیز از تنش، مصالح عمومی و خیر جامعه و عزت ایران و آینده آن را تامین کنیم.» در کشاکش این بحث‌های ماهوی درباره ضرورت بازگشت به متن تفاهمنامه، «اعتماد» سراغ ماشاءالله شمس‌الواعظین، فعال رسانه و تحلیلگر مسائل راهبردی رفته تا درباره دستاوردهای تفاهم اسلام‌آباد و بایدها و نبایدهای مرتبط با آن بحث و تبادل نظر کند.شمس‌الواعظین بازگشت به متن تفاهمنامه را «ضرورتی تاکتیکی» می‌داند، اما در عین حال معتقد است امریکا به ‌دلیل سودمندی مرحله‌ای این سند برای ایران، تمایلی به بازگشت به آن ندارد. او وضعیت امروز را به «بعد از آزادی خرمشهر» تشبیه می‌کند و هشدار می‌دهد که دستاوردهای جنگ نسبی و شکننده‌اند و اگر به پروتکل و قرار تبدیل نشوند، ممکن است «ورق برگردد». متن کامل این گفت‌وگو در ادامه می‌آید.

 

    اخیرا هم آقای رییس‌جمهور و هم برخی ارکان دولت از تفاهمنامه ایران و امریکا دفاع کرده‌اند، حتی همین روز (یکشنبه) رییس‌جمهور اشاره کردند که دولت در مذاکرات با امریکا چیزی واگذار نکرده و برخی افراد و گروه‌ها بی‌انصافی می‌کنند. در واقع بحث تفاهمنامه دوباره داغ شده است. رییس‌جمهور می‌گویند حل مشکلات نیازمند تمرکز بر «متن» است و این متن هم نهایتا به نفع ایران است. پرسش این است: اولا، آیا این تفاهمنامه واقعا در راستای منافع ملی ماست؟ و ثانیا، برای حل مشکلات آیا باید دوباره به متن برگردیم یا تفسیر و تحلیل و احتمالا تنش می‌تواند کارساز باشد؟

اولا، باید توجه کنیم که بازگشت به یادداشت تفاهم ایران و ایالات متحده امریکا، به عنوان نخستین سندی که به امضای روسای جمهور دو کشور رسیده، یک ضرورتِ به نظر من تاکتیکی و مهم برای ایران است. این نخستین‌بار است که یک سند رسمی توسط عالی‌ترین مقام دو کشور امضا می‌شود. بنابراین بازگشت به این متن، از جمله ضرورت‌های تاکتیکی ایران است. منتها من بعید می‌دانم که خود ایالات متحده امریکا تمایلی به بازگشت به این یادداشت تفاهم داشته باشد. چرا؟ برای اینکه او هم در امریکا تحت فشار است؛ از این جهت که از چهارده بند یادداشت تفاهم، سیزده بند آن به سود ایران است. به نوعی منتقدان ترامپ هم درست می‌گویند. ارزیابی‌هایی هم که شده (البته منظورم ارزیابی‌های شعاری و هیجانی نیست، آنها اصلا ارزیابی نیستند، بلکه تحلیل‌های هیجانی و شعارهای هیجانی‌اند) در جاهایی مثل مرکز مطالعات استراتژیک خاورمیانه (که البته من هم مشاور عالی آن مرکز هستم)، ارزیابی‌‌شان این است که این یادداشت تفاهم به لحاظ مرحله‌‌ای، تقریبا به سود ایران بوده و در آینده نیز خواهد بود؛ به شرطی که دو طرف بتوانند آمادگی و موافقت خودشان را برای بازگشت به این یادداشت تفاهم اعلام کنند. حالا بگذارید وارد جزییات بشوم. این یادداشت تفاهم به دنبال ناکامی ایالات متحده امریکا در میدان جنگ شکل گرفت. با ورود ایران و امریکا به عرصه «نه جنگ، نه صلح»، این احتمال وجود دارد که سودمندی ایران از یادداشت تفاهم کاهش پیدا کند و مخالفت ایالات متحده با بازگشت به آن افزایش یابد. این نگرانی قابل طرح است. رییس‌جمهور و سایر تحلیلگران و دلسوزان در ارتباط با این موضوع کاملا حرف درستی می‌زنند: ما باید مبنایی برای چالشِ پشت میز دیپلماتیک داشته باشیم. این مبنا یا از طریق جنگ و برقراری یک موازنه و بازدارندگی به دست می‌آید یا از طریق یک تفاهم. حالا برمی‌گردیم به خودِ تفاهم. مخالفان در کشور ما - با جرات می‌گویم - درصد بسیار بالای‌شان در ارتباط با توافق‌ها و پروتکل‌های بین‌المللی کم‌سواد هستند، اگر نگویم بی‌سواد. چرا این حرف را می‌زنم؟ برای اینکه بخشی از جنگ‌ها، دستاوردها و راهبردهای تاکتیکی محسوب شده که در عرصه دیپلماتیک جمع‌آوری و انباشته می‌شوند؛ انباشتِ دستاوردهای تاکتیکی می‌تواند در شکل یک رهاورد استراتژیک، در میز مذاکره تجلی پیدا کند، نه در جنگ، چون در جنگ، حتی اگر شما به پیروزی مطلق هم برسید، طرف مقابل وقتی این پیروزی را به رسمیت نشناسد، شما نمی‌توانید اعمال اراده، اعمال اتوریته و اعمال قدرت بکنید.

    می‌فرمایید آن رهاورد استراتژیک چیست؟

در ارتباط با این جنگ، ایالات متحده معتقد بود که حال ایران را در هم می‌پیچد و مسائل را حل و آن سیستم را سرنگون می‌کند. اینها نشد. توقعاتش را کاهش داد، حتی توقعاتِ کاهش ‌یافته‌اش هم محقق نشد (مثلا انتقال اورانیوم غنی ‌شده با خلوص بالا یا تفکیک و انهدام توان هسته‌ای، هیچ‌ کدام از اینها اتفاق نیفتاد. دوباره توقعاتش را پایین آورد و ایران یک پیروزی بزرگ به دست آورد به نام «تنگه هرمز») یعنی ایران با هوشمندی تمام، جنگ را از سطح بمباران‌های هوایی برداشت و آن را دریامحور کرد، رفت روی تنگه هرمز و تنگه هرمز را تبدیل کرد به یک تنگه استراتژیک که یک دستاورد بسیار مهم در تاریخ معاصر ایران است. منتها نکته مهم این است که مخالفان باید پاسخ بدهند: آیا این دستاورد و این رهاوردها تبدیل به یک پروتکل شده‌اند؟ نه، نشده‌‌اند. هنوز اتفاق خاصی در این زمینه نیفتاده است. ما هنوز در چالش هستیم، به عبارت دیگر هنوز در حال جنگ هستیم. ما یک توقف در جنگ داریم، ولی این توقف هنوز تبدیل نشده به یک پروتکل دایمی. برای این کار، نیازمند یک طرفِ دوم به نام عمان هستیم، بعد هم نمایندگی از کشورهای عرب خلیج‌فارس و هم‌اکنون هم نمایندگی از ایالات متحده امریکا. باید در نظر بگیریم که رقص تانگو یک‌طرفه نیست، دو طرف نیاز دارند که چنین اتفاقی شکل بگیرد. بنابراین مخالفانِ این فرآیندها باید به این نکته پاسخ بدهند: آیا آلترناتیو دیگری دارند یا صرفا دنبال جنگ بی‌انتها هستند؟ببینید، اگر بخواهم از زبان تمثیل استفاده کنم، ما در وضعیتِ بعد از آزادی خرمشهر هستیم. اگر الان با نگاه فعلی برگردیم به آزادی خرمشهر در دهه شصت و با نگاهی که بعد از آن اتفاق افتاد، من فکر نمی‌کنم جنگ را ادامه می‌دادیم. درست است که جنگ ادامه پیدا نکرد. خب، حالا چنین وضعیتی دارد به وجود می‌آید که باید اینجا بسیار هوشمندانه عمل کنیم. این نکته اول بود که بسیار مهم است.

اما نکته بعدی از نکته اول مهم‌تر است: دستاوردها و رهاوردهای جنگ مطلق نیستند، نسبی‌اند. اصلا سیاست ایران در جنگ‌ها و مذاکرات همیشه روی پایه «برد-برد» بوده و این هم اخلاقی است، هم منصفانه و هم قابلیت اجرا دارد. یعنی ایران وقتی می‌گوید برد-برد، یعنی هم من می‌‌برم و هم حریفم می‌‌برد. این خیلی اخلاقی است. اما اگر کسی مثل ایالات متحده امریکا از ایران بخواهد که تسلیم مطلق بشود، چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل الان امریکایی‌ها و مراکز راهبردی در امریکا به آقای ترامپ می‌گویند: ما اصلا چنین معادله‌ای در دنیا نداریم که شما تصمیم مطلق می‌گیرید؛ یعنی «تسلیم مطلق». تسلیم مطلق بعد از جنگ‌های اتمی ممکن است اتفاق بیفتد، چنین چیزی اتفاق نیفتاده است. ایران توانست با عنصر بازدارندگی که تنگه هرمز را به هدف غایی و نهایی این جنگ تبدیل کرد، صلحِ بعدی و مذاکرات بعدی را رقم بزند.

بنابراین برمی‌گردم به همان نکته دوم: جنگ‌ها معمولا - به قول چرچیل که حرف مهمی دارد - هدفِ نهایی‌شان برقراری صلح است. ما باید بالاخره رهاوردها را ترجمان عملی کنیم و آنها را به یک دستاورد استراتژیک در یادداشت تفاهم تبدیل کنیم. دقت کنیم به‌ویژه به ماده پنجم؛ این وضعیت را برای ایران رقم زده، اگرچه لرزان، منتها موقت. پس از شصت‌ روزه‌ای که فردا دارد تمام می‌شود، ایران می‌توانست با ایالات متحده بر سر پروتکل نهایی به توافق برسد؛ از آن سو هم با نگاه به توافق با عمان، می‌توانست این وضعیت را به صورت شبه‌دایم تبدیل کند و یک اتفاق مهم می‌افتاد.

    برخی منتقدان تفاهم اشاره می‌کنند امریکا در موضع ضعف است. اقتصادش با فشار روبه‌رو است، تجهیزات دفاعی و تهاجمی‌اش رو به پایان است و...بنابراین ایران نباید تفاهمی با امریکا داشته باشد. این استدلال را منطقی می‌دانید؟

باید توجه کنیم که جنگ‌ها در یک ایستگاه، یکسری از آسیب‌پذیری‌هایی ایجاد می‌کنند که حریف شما را وادار به پذیرش پاره‌ای از شرایط شما می‌کند؛ ولی این حریف و آسیب‌پذیری‌هایش مطلق نیستند. ممکن است بر اثر گذر زمان، این نقطه آسیب‌پذیری تبدیل شود به یک نقطه فرصت و تهدیدآمیز برای ما. نباید تصور کنیم که ایالات متحده برای همیشه با کمبود ذخیره توماهاوک یا پاتریوت (که بر اثر بمباران‌های ایران در پادگان‌های امریکایی به وجود آمد) مواجه است و این وضعیت نهایی است. اصلا این‌جوری نیست، کارخانه‌ها سه‌شیفته دارند کار می‌کنند و ممکن است این ورق برگردد. بنابراین تا قبل از رسیدنِ حریف به یک وضعیت، باید از نقطه آسیب‌پذیری او و نقطه برتری خودمان استفاده کنیم. اگر این کار را بکنیم، ما برنده‌ایم، در غیر این صورت ممکن است ورق برگردد و ما بازنده شویم. به‌ خصوص در بخش دوم این ماجرا، ما متاسفانه یک جورهایی مغرورانه عمل کردیم و اندکی دچار خسارت شدیم؛ از جمله جنگ‌های پراکنده‌ای که به صورت دو هفته‌ای از سوی ایالات متحده علیه سواحل جنوبی ما صورت گرفت. این اتفاق می‌توانست نیفتد، در صورتی که ما از رهاوردهای مربوط به بند پنجم به خوبی و با هوشمندی استفاده می‌کردیم. این نکته دوم بود. حال به من اجازه دهید به بحث و نکته سوم بازگردم. نکته سوم، در هسته‌های دیپلماتیک معروف شده است: ایران همان‌طور که با صبوری و شکیبایی و نفس طولانی، فرش دستباف خودش را می‌بافد و یک اثر ماندگار و درخشان از خودش برجای می‌گذارد، در مذاکرات نیز گره به گره، مساله به مساله و رج به رج پیش می‌رود و وضعیتی به وجود می‌آورد که به اعتراف خود امریکایی‌ها، «ما با یک مذاکره‌کننده سخت مواجه هستیم». خودشان این را می‌گویند. بنابراین وضعیتی که ایران در مذاکره دارد، باید به یک نقطه پایانی برسد که ما از آن بهره‌مند شویم و ایالات متحده از آن نقطه بهره‌مندی ما آسیب‌پذیر نباشد. یعنی برد-برد؛ یعنی او ضرر نکند و ما بتوانیم برنده شویم. در این زمینه، آن وقت خواهد پذیرفت که چنین اتفاقی را امضا کند. من الان تقریبا می‌توانم به شما بگویم که ایالات متحده باز نخواهد گشت به یادداشت تفاهم؛ یک دلیل ساده‌اش این است که مجموعه و عصاره یادداشت تفاهم به سود ایران بوده است.

    و آیا مخالفت‌هایی که با این یادداشت تفاهم در داخل می‌شود، واقعا فهمیده می‌شود که نتایج و پیامدهایش چیست؟

به نظر من خیر، فهمیده نمی‌شود و باید فهمیده شود. این نکته در داخل باید فهمیده شود و فهمیدن آن به دو عنصر نیاز دارد: یکی تاریخ چالش‌های مشابه و دیگری تاریخ وضعیت خودمان. یادمان نرود اگر جنبه‌های درخشان ما در این جنگ بخواهد وارد عرصه‌های دیگری بشود که در آن آسیب‌پذیریم - مثل عرصه اقتصادی - ممکن است ورق برگردد و ایالات متحده هم در مذاکره و هم در میدان، آسیب‌های بیشتری به پیکره توانمندی‌های ایران وارد کند و آن وقت ما آرزوی تحقق مراحل پس از یادداشت تفاهم را در سر خواهیم داشت، اما غیرقابل دسترس می‌شود. الان من معتقدم تلاش ایران به همراه میانجیگران می‌تواند فشار را بر ایالات متحده برای بازگشت به یادداشت تفاهم، همراه با یکسری نرمش‌های دوطرفه به دست آورد. یعنی این اتفاق ممکن است بیفتد و من البته امیدوارم؛ هر چند به امریکا بدبین هستم، ولی تلاش اشکالی ندارد. نکته آخر را اشاره کنم. دو کشور بعد از چالش‌های خیلی زیاد و جنگ‌های مفصل - ما هنوز عظمت این جنگ و عمق جنگی که بر ما تحمیل شد را درک نکرده‌ایم - کشوری که چهل‌وهفت سال محاصره شده است، برقراری یک موازنه قهار را در دستور کار خودش قرار داد و موفق شد عنصر بازدارندگی را در همه جبهه‌ها بر حریف تحمیل کند؛ چه در برخورد موشکی و چه در برخورد با موضوع مذاکره.

    نقطه پایانی که برای این جنگ و تنازع می‌توان متصور شد، کدام نقطه است؟

نقطه پایانِ من اینجاست: ما باید از مناطق و عرصه‌های سیاه‌وسفید خارج و به جغرافیای خاکستری منتقل شویم. در تصمیمات عالی، این را می‌بینیم. ایالات متحده هم از آن شاخی که برای خودش ساخته بود و برج عاجی که می‌گفت: «من دستور می‌دهم و فلان چیز این‌جوری می‌شود» (که همه‌اش شکست خورد) از منطقه سیاه‌وسفید بیرون آمد و حالا در منطقه خاکستری به سر می‌برد. ایران هم به تناسب وضعیتی که حریف پیدا می‌کند، باید عمل کند. همان‌طور که وقتی او تندرو می‌شود، ما هم تندرو می‌شویم؛ همان‌طور که او مطلق‌گرا می‌شود، ما هم عناصر مطلق‌گرا را انتخاب می‌کنیم؛ چه در شورای عالی امنیت ملی و چه در مناطق دیگر و البته این دربرگیرنده پیام‌های متناسب هم هست. اما وقتی دو طرف وارد عرصه خاکستری می‌شوند، می‌توانند تصمیمات خوبی اتخاذ کنند. من معتقدم ایران این پیام را داد.

    با حضور محسن رضایی به عنوان نماینده رهبری در شورای عالی امنیت ملی این صورت‌بندی چه تغییراتی پیدا کرده است؟

معمولا در حکومت‌ها و سبک‌های حکومتی نظیر ایران، برخی جناح‌ها  وقتی در تصمیم‌گیری نهایی نقش‌آفرینی می‌کنند، ضمانت بیشتری برای اجرا دارند در مقایسه با عناصر اصولگرا و آرمان‌خواه یا میانه‌رو. چرا؟ چون دیگر مخالفت اصولگراها و رادیکال‌ها در داخل، در صفوف اجتماعی و بدنه‌های اجتماعی  برانگیخته نمی‌شود. معنای این چیست؟ معنایش این است که وقتی یک نیروی انقلابی و آرمان‌خواه تصمیم نهایی می‌گیرد، چه در مذاکره و چه در ابراز نوعی نرمش، دارد پیغام می‌دهد که «منِ طرفدار اصول بنیادین، منِ آرمان‌گرا، همراه شما در این زمینه‌ام و این به ناگزیر انتخابِ من است و مطابق با منافع ملی کشور بوده است.» لذا دیگر مخالفت‌های بدنه اجتماعی یا بدنه‌های تندرو جامعه و نظام سیاسی را در ارتباط با نوع مذاکره یا امتیازهایی که ممکن است ایران به ایالات متحده بر سر مسائل فیمابین بدهد، برنمی‌انگیزد و این مساله قابل قبول می‌شود. از زمانی که آقای رضایی انتخاب شده‌اند، نوعی آرامش در صفوف نیروهای اصولگرایان پیدا شده است. این نکته ضمانت اجرایی تصمیمات بعدی این شخص یا الگوی این شخص را به همراه خواهد داشت. من ذیل افرادی هستم که به همین سبک  اعتقاد دارند، آن هم تصمیمات سرنوشت‌ساز.

 من با این انتخاب چنین تفسیری می‌توانم داشته باشم که ما در آینده شاهد دیپلماسی جدیدی از سوی ایران خواهیم بود؛ از یک سو به دلیل این انتصاب‌ها (شعام و فرماندهان نظامی) و از سوی دیگر به دلیل اینکه باید از بروز یک تعلیق و انجماد در چالش‌مان با ایالات متحده جلوگیری کنیم و خروج از وضعیت «نه جنگ، نه صلح». ناگزیریم برای خودمان یکسری بدیل برای راه‌حل‌های موجود دست‌وپا کنیم تا این وضعیت را، به امید خدا، با کسب یکسری موفقیت‌های تقریبا قطعی ایرانی‌ها همراه کنیم و در آینده شاهدش باشیم.

 

 

ارسال نظر