EN
به روز شده در
کد خبر: ۹۸۳۱۲
گزارش روز

سقف‌های اشتراکی پناه شهروندان/ چگونه بحران اجاره‌بها هویت و روان نسل مستقل را مسخ می‌کند؟

تحریریه آوش/ از دیدگاه روان‌شناختی، مسکن تنها یک نیاز بیولوژیک نیست، بلکه با امنیت و خودشکوفایی انسان گره خورده است. پدیده هم‌خانگی اجباری یا بازگشت تحمیلی به خانه والدین، عواقب روانی سهمگینی به همراه دارد که اولین و ملموس‌ترین آن‌ها احساس سرخوردگی و ناکافی بودن است

سقف‌های اشتراکی پناه شهروندان/ چگونه بحران اجاره‌بها هویت و روان نسل مستقل را مسخ می‌کند؟

«خانه» در ادبیات اجتماعی و روان‌شناختی، فراتر از یک سقف یا چهاردیواری بتنی، مرز میان جهان پرهیاهوی بیرون و آرامش درونی فرد است؛ مامنی برای حفظ حریم خصوصی، بازسازی روان و تثبیت استقلال فردی؛ اما با بالا رفتن سرسام‌آور قیمت اجاره‌بها از یک ‌سو و تعدیل‌های گسترده شغلی در ماه‌های اخیر از سوی دیگر، پرداخت اجاره‌ خانه و مستقل زندگی کردن به یکی از معضلات بزرگ و فرساینده افراد، به‌ ویژه مجردها و طبقه تحصیل ‌کرده و شاغل تبدیل شده است. حالا برای بسیاری از جوانان و میانسالانی که سال‌ها برای ساختن یک زندگی مستقل جنگیده‌اند، تنها دو چاره باقی مانده است؛ یا باید خانه‌های خود را تحویل دهند و به زندگی دوباره با خانواده بپردازند که خود سرآغاز سرخوردگی و احساس ناکافی بودن بعد از سال‌ها تلاش است، یا مجبورند با دوستان، همکاران یا حتی افراد غریبه پول‌هایشان را یک‌ کاسه کنند و چند نفری در یک خانه ساکن شوند، اما این جابه‌جایی، پایان ماجرا نیست و این تازه اول داستان است.
 

وقتی استقلال قربانی ابعاد تاریک تورم می‌شود

بر اساس گزارش‌های میدانی و بررسی چرخه اقتصادی، پدیده هم‌خانگی یا زندگی اشتراکی در جامعه ایران دیگر یک انتخاب فرهنگی ماخوذ از سبک زندگی مدرن یا تمایل به زیست جمعی نیست.

تحلیلگران اجتماعی تاکید می‌کنند که رواج سبک زندگی اشتراکی در بستری از بحران‌های شدید اقتصادی، تورم مسکن، ناامنی شغلی و مهاجرت رخ داده است. وقتی خانه از یک فضای خصوصی به فضایی مشترک تبدیل می‌شود، تغییراتی اساسی در احساس امنیت، استقلال و مرزهای روابط انسانی رخ می‌دهد که نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت. امروز در بازار مسکن کلان ‌شهرهایی مانند تهران، اجاره یک آپارتمان کوچک نقلی در مناطق میانی یا حتی جنوبی شهر، بخش عمده یا تمام حقوق یک کارمند یا کارشناس را می‌بلعد. با وقوع موج اخیر تعدیل نیرو در شرکت‌ها و بنگاه‌های اقتصادی، این وضعیت شکننده‌تر از قبل شده است و در این میان، افراد مجرد بیشترین آسیب را می‌بینند؛ چرا که در ساختار حمایتی و تسهیلاتی مسکن نیز جایگاه تعریف ‌شده‌ای ندارند. نتیجه این وضعیت، ظهور بحران پنهان هم‌خانگی‌های اجباری است که در آن افراد برای بقای اقتصادی، حریم شخصی خود را به حراج می‌گذارند.

همخانه2


روایت‌های زنده از حریمی که غارت شد

در این میان، گفت‌وگو با افرادی که این تجربه تلخ را پشت سر می‌گذارند، ابعاد عمیق‌تری از این بحران را آشکار می‌سازد. چند مورد از افرادی که در جریان این گزارش با آن‌ها گفت‌وگو شده است، از این حقیقت تلخ پرده برداشته‌اند که دیگر نمی‌توانند بعد از چندین سال تنها زندگی کردن، حضور یک یا چند نفر دیگر را به صورت بیست و چهار ساعته در خانه تحمل کنند. آن‌ها می‌گویند حریم خصوصی‌شان را به کل از دست داده‌اند و چاره دیگری هم ندارند. گزینه‌های پیش روی آن‌ها بی‌رحمانه است؛ یا باید به خانه پدری برگردند و دوباره زیر نظر خانواده و هنجارهای سنتی زندگی کنند، یا اینکه اصلا امکان بازگشت ندارند؛ چرا که بسیاری از آن‌ها سال‌ها پیش برای تحصیل به تهران نقل مکان کرده، در این کلان‌ شهر شغلی دست‌وپا کرده‌اند و زنجیره ارتباطات کاری‌شان به گونه‌ای است که دیگر امکان بازگشت به شهر خود را ندارند، زیرا در زادگاهشان عملا هیچ بستر شغلی مناسبی برای آن‌ها وجود ندارد.

سقوط از قله استقلال به برزخ سانسور خویشتن

سپیده، یکی از همین افراد است که داستان زندگی‌اش آینه‌ای تمام‌نما از وضعیت نسل مهاجر تحصیل ‌کرده در تهران است. او بیست سال پیش، با هزاران امید و آرزو برای تحصیل، شهر مادری‌اش را ترک کرد و به تهران آمد. حالا او بیشتر عمر بزرگسالی خود را در تهران گذرانده، هویت اجتماعی‌اش در این شهر شکل گرفته و کار و زندگی‌اش به پایتخت گره خورده است؛ بنابراین بازگشت به شهرش عملا ناممکن است.

سپیده با صدایی که آمیزه‌ای از خستگی و بغض است، می‌گوید که سال‌ها با سختی زیاد کار کرده تا توانسته خانه کوچک، اما دوست‌داشتنی خودش را اجاره کند. او این خانه را قلمرو خود می‌دانست، جایی که بعد از یک روز کار کردن و تحمل شرایط سخت در شلوغی تهران به آن پناه می‌برد. اما امسال با دوبرابر شدن اجاره‌بها و تعدیل در درآمدش، مجبور شده آن خانه را تحویل دهد و با دو نفر از دوستانش که سال‌ها بود آن‌ها را می‌شناخته و خیال می‌کرد رابطه صمیمانه‌ای میان آنها برقرار است، پول‌هایشان را یک‌کاسه کنند و یک خانه سه‌خوابه بگیرند. او فکر می‌کرد چون دوست هستند، مشکلی پیش نمی‌آید؛ اما حالا که زیر یک سقف رفته‌اند، می‌بیند چقدر هم‌خانه شدن با دوستان هم سخت و طاقت‌فرساست.

سپیده توضیح می‌دهد که کاملا استقلالش را از دست داده است و حالا برای هر کار کوچکی، از روشن کردن تلویزیون گرفته تا دعوت از یک مهمان یا حتی زمان آشپزی، باید با دو نفر دیگر هماهنگ کند. گاهی خسته است و نیاز به سکوت مطلق دارد، اما مجبور است شلوغی و رفت‌وآمد دوستانش را تحمل کند. ساعت خواب و بیداری او کاملا به هم ریخته است؛ یکی شب ‌زنده‌دار است و دیگری صبح زود بیدار می‌شود. کارهای خانه به شدت زیاد و دشوار شده و مدام بر سر تقسیم وظایف نظافت و خرید تنش دارند. تفاوت‌های فرهنگی و رفتاری ریز و درشتی که قبلا در دوستی‌های بیرونی‌شان نمی‌دیدند، حالا مثل پتک توی سرشان می‌خورد.

او می‌گوید دیگر آن آدمی که بوده نیست و مجبور است مرتب خودش را سانسور کند، خشمش را بخورد یا تحمل کند. اما توان آدم هم حدی دارد و گاهی کارشان به بحث‌های جدی می‌کشد و صدایش را بلند می‌کند. بدتر از همه اینکه تمام پول پیشش را وسط گذاشته تا بتوانند این خانه بزرگتر را اجاره کنند و حالا اگر بخواهد جدا شود، با این سهم از پول پیش حتی توان اینکه بتواند خانه‌ای مستقل و به مراتب کوچکتر از خانه قبلی‌اش در دورترین نقاط جنوب تهران اجاره کند را هم ندارد. او خودش را زندانی این خانه می‌داند.


پناهگاهی با بوی ناخوشایند عقب‌نشینی تحمیلی

برای گروه دیگری از افراد که امکان بازگشت دارند، گزینه دوم یعنی بازگشت به خانه پدری رقم می‌خورد. بررسی‌های نشان می‌دهد که این بازگشت، برخلاف تصور، یک بازگشت آرامش‌بخش به آغوش خانواده نیست، بلکه برای فردی که طعم استقلال را چشیده، نوعی عقب‌نشینی استراتژیک و تحمیلی به شمار می‌رود. وقتی یک فرد بالغ سی یا چهل ساله، پس از سال‌ها مدیریت مستقل زندگی، به دلیل ناتوانی مالی مجبور به اثاث‌کشی به اتاق دوران نوجوانی‌اش می‌شود، هویتی که سال‌ها برای ساختنش تلاش کرده دچار ترک‌های عمیق می‌شود. در خانه پدری، مناسبات قدرت دوباره برقرار می‌شود؛ کنترل بر رفت‌وآمدها، تغییر سبک زندگی، نگاه‌های ترحم‌ آمیز یا سرزنش‌ گرایانه اطرافیان و دخالت در جزئیات زندگی، فرد را دچار یک دوگانگی آزاردهنده می‌کند. او از یک ‌سو سپاسگزار حمایت خانواده است و از سوی دیگر، حضور خود را بار اضافی بر دوش والدینی می‌بیند که خود با مشکلات اقتصادی دوران بازنشستگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.


کالبدشکافی عواقب روانی و پاتولوژی اجتماعی سقف‌های مشترک

از دیدگاه روان‌شناختی، مسکن تنها یک نیاز بیولوژیک نیست، بلکه با امنیت و خودشکوفایی انسان گره خورده است. پدیده هم‌خانگی اجباری یا بازگشت تحمیلی به خانه والدین، عواقب روانی سهمگینی به همراه دارد که اولین و ملموس‌ترین آن‌ها احساس سرخوردگی و ناکافی بودن است. فردی که سال‌ها تحصیل کرده، تخصص به دست آورده و شبانه‌روز کار کرده است، وقتی خود را در پرداخت اولیه ترین نیاز انسانی یعنی مسکن ناتوان می‌بیند، دچار بحران کارآمدی می‌شود. این فکر که چرا پس از این همه سال کار کردن هنوز نمی‌توانم یک سقف مستقل داشته باشم، به حس سرخوردگی مزمن و کاهش شدید عزت ‌نفس می‌انجامد.

پیامد روانی دیگر، فرسودگی عاطفی ناشی از سانسور مداوم است. همان‌ طور که در روایت سپیده مشهود بود، زندگی با دیگران نیازمند سازگاری مداوم است. وقتی این سازگاری از حد بگذرد و فرد مجبور باشد مدام سلایق، ترجیحات و حتی صدای خود را سانسور کند، دچار فرسودگی روانی می‌شود.

اضطراب مزمن ناشی از احتمال بروز تنش با هم‌خانه‌ها، خواب و خوراک فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در کنار این‌ها، مفهوم خانه به مثابه پناهگاه از دست می‌رود. وقتی مرزهای خانه مخدوش می‌شود، فضا به محل تقسیم ناخواسته اضطراب و تنش تبدیل می‌شود. فرد دیگر در خانه خود احساس امنیت و آرامش نمی‌کند و فضای خانه برای او فرقی با محیط کار یا خیابان‌های شلوغ شهر ندارد. در نهایت، این وضعیت به تنش در روابط بین ‌فردی و نابودی دوستی‌ها ختم می‌شود. بسیاری از هم‌خانگی‌ها که با حسن نیت و روابط دوستانه قدیمی آغاز می‌شوند، به دلیل اصطکاک‌های روزمره بر سر مسائل مالی، بهداشت و رفت‌وآمد، به دشمنی یا قطع رابطه کامل می‌انجامند و سرمایه‌های اجتماعی افراد در آتش بحران مسکن خاکستر می‌شوند.

همخانه3


بحرانی که هویت پایتخت ‌نشینان را می‌بلعد

بحران مسکن در کلان ‌شهرها دیگر از قالب یک آمار اقتصادی محض یا نوسان قیمت در بنگاه‌های املاک خارج شده و به یک مسئله حاد اجتماعی و روانی بدل شده است. هم‌خانگی‌های اجباری و بازگشت‌های ناگزیر به خانه والدین، زیر پوست شهر در حال بازتعریف مرزهای خانواده، اخلاق زیستی و سلامت روان نسل جوان و میانسال است.

روایت سپیده و هزاران نفر چون او، هشدار خطری است برای جامعه‌ای که در آن بخش مولد، تحصیل ‌کرده و شاغلش، به جای تمرکز بر خلاقیت و توسعه فردی، تمام توان و ظرفیت روانی خود را صرف بقا و حفظ تکه‌ای از حریم خصوصی مخدوش ‌شده‌اش در یک آپارتمان اشتراکی می‌کند.

اگر برای تعدیل ساختاری قیمت‌ها، افزایش درآمدها متناسب با تورم و ایجاد بسترهای حمایتی مسکن برای مجردها و افراد مستقل چاره‌ای اندیشیده نشود، عواقب روانی این سرخوردگی جمعی در سال‌های آینده به شکل افسردگی گسترده، کاهش بهره‌وری کاری و فروپاشی هرچه بیشتر سرمایه‌های اجتماعی نمایان خواهد شد. این افراد امروز نه فقط سقف‌هایشان، بلکه بخشی از هویت و عزت ‌نفس خود را در پایتخت جا می‌گذارند.

ارسال نظر

آخرین اخبار