چگونه مافیای اکران و کمدیهای فستفودی آثار اجتماعی را زنده به گور میکنند؟
تحریریه آوش/ بررسی تبارشناختی رفتارهای مدیریتی در عرصه فرهنگ نشان میدهد که پناه بردن به ژانر کمدی هجوآمیز، نه یک اتفاق خودجوش اقتصادی، بلکه یک استراتژی کلان، ثباتساز و مهندسیشده پس از هر بزنگاه سیاسی، شوک اقتصادی و اعتراض اجتماعی است. نگاه سیاستگذاران فرهنگی به هنر هفتم، همواره نگاهی کنترلگر بوده است. پس از هر تکانه ساختاری در جامعه، سیستم دچار این توهم میشود که داستانهای واقعگرایانه و درامهای نقدمحور اجتماعی، عامل انحراف سلیقه، سیاهنمایی یا تحریک افکار عمومی هستند؛ چرا که این ژانر خصلتی افشاگر دارد، آلارم میدهد و بستر ناخودآگاه جامعه را به تحلیل وادار میکند.
بوی پاپکورن، نور لرزان پروژکتور روی پرده نقرهای و قهقهههای کشدار مخاطبی که برای «فرار» بلیت خریده، نه برای «دیدن». این تصویر غریب، ویترین امروز سینمای ایران است. اما روزگاری نه چندان دور، اتمسفر این سالنهای تاریک جور دیگری نفس میکشید. از روزهای پساجنگ در دهه ۶۰ و هفتاد تا همین دهه اخیر، از روزهای کشدار تابستان تا عصرهای پاییز و زمستان، پیادهروهای مقابل سینما آزادی، عصر جدید، فرهنگ و آفریقا به تسخیر صفهای طولانی و فشرده درمیآمد. تماشاگرانی که سرما و گرما را تاب میآوردند و ساعتها روی پا میایستادند تا بلیت سانس فوقالعاده «جدایی نادر از سیمین» را به دست آورند.
در آن سالها، سینما رفتن یک کنش زنده فرهنگی و تفکری ارزان و در دسترس برای طبقه متوسط بود. تنوع ژانری به قدری بالا بود که مخاطب در مقابل ویترین اکران دچار چالش میشد؛ از یک سو درامهای روانشناختی، از سوی دیگر کمدیهای شریف ساختارمند و در کنارشان سینمای اجتماعی ملموس که نبض خیابان را به روی پرده میآورد. آن حالِ خوب جمعی، دقیقاً در همان لحظهای شکل میگرفت که چراغهای سالن خاموش میشد؛ تماشاگران در یک تجربه زیسته مشترک، در کنار هم اشک میریختند، سکوت میکردند یا غرق در تفکر میشدند.
پس از تیتراژ پایانی، فیلم تمام نمیشد؛ گفتگوها در پیادهروها، ایستگاههای مترو و تا درون خانهها امتداد مییافت. سینما پنجرهای عمیق به واقعیت بود، نه یک مسکن قوی برای فراموشی. آن حالِ خوبِ جمعی، ناشی از یک تفاهم نانوشته بود: اینکه ما همگی در یک کلمباریوم بزرگ فرهنگی، به تماشای آیینه خود نشستهایم… امروز اما، آن آیین مدنی زنده به گور شده و هویت خود را با اسکناسهای بیهویت تاخت زده است تا در سایه هجوم لجامگسیخته کمدیهای سخیف و یکبار مصرف، مفهوم «مخاطب» به «مشتری» تغییر ماهیت دهد.
پناه بر به هجو پس از هر بزنگاه اجتماعی!
بررسی تبارشناختی رفتارهای مدیریتی در عرصه فرهنگ نشان میدهد که پناه بردن به ژانر کمدی هجوآمیز، نه یک اتفاق خودجوش اقتصادی، بلکه یک استراتژی کلان، ثباتساز و مهندسیشده پس از هر بزنگاه سیاسی، شوک اقتصادی و اعتراض اجتماعی است. نگاه سیاستگذاران فرهنگی به هنر هفتم، همواره نگاهی کنترلگر بوده است. پس از هر تکانه ساختاری در جامعه، سیستم دچار این توهم میشود که داستانهای واقعگرایانه و درامهای نقدمحور اجتماعی، عامل انحراف سلیقه، سیاهنمایی یا تحریک افکار عمومی هستند؛ چرا که این ژانر خصلتی افشاگر دارد، آلارم میدهد و بستر ناخودآگاه جامعه را به تحلیل وادار میکند.
پاسخ سیستماتیک به این هراس، حذف تدریجی و انزوای فیلمسازان مستقل از طریق تیغ ممیزی سلیقهای و ایجاد انسداد در تامین منابع مالی است. وقتی ساخت فیلم جدی عملاً ناممکن یا مستوجب توقیف و سرمایهسوزی شود، میدان برای آثاری باز میشود که «حرفی برای گفتن ندارند». طراحان اکران آگاهانه به ژانر کمدیِ بیهویت پناه میبرند تا ذهن توده مخاطب را که زیر بار مشکلات معیشتی و روانی کمر خم کرده، به مدت دو ساعت در یک خلأ مطلق فکری قرنطینه کنند. این کمدیهای فستفودی با فرمولهای مشخص، شوخیهای فرومایه جنسی و تکیهکلامهای اینستاگرامی، نه تنها فراری واقعی از دشواریهای زندگی ایجاد نمیکنند، بلکه سلیقه بصری جامعه را مسخ کرده و آگاهی انتقادی را با خندههای زودگذر تاخت میزنند تا اهداف تجاری و سیاسی صاحبان قدرت به طور همزمان اشباع شود.

واقعیت پشت نقاب گیشه و سقوط آزاد آمار مخاطبان زیر سایه تورم
مدیریت سینمایی کشور همواره با تکیه بر آمارهای فروش میلیاردی، ویترینی از رونق و پویایی را به نمایش میگذارد؛ اما این ارقام، نقابی بر چهره یک بحران ساختاری عمیق هستند. واقعیت آماری نشان میدهد این فروشها ناشی از تورم سرسامآور قیمت بلیت است، نه افزایش تعداد تماشاگران. برای درک عمق فاجعه کافی است به آمارهای ثبتشده در بازه رویدادهای سیاسی و اجتماعی غیرمنتظره نگاه کنیم. در یک بازه بحرانی یکهفتهای پس از التهابات دی ۱۴۰۴، مجموع فروش سینمای ایران که در هفته پیش از آن ۲۸ میلیارد و ۸۲۲ میلیون تومان بود، ناگهان با یک ریزش چشمگیر به رقم فاجعهبار ۴ میلیارد و ۵۵۱ میلیون تومان سقوط کرد. همگام با این ریزش مالی، تعداد تماشاگران نیز در همین هفت روز از ۳۶۷ هزار نفر به ۶۵ هزار نفر سقوط آزاد کرد.
این شوکهای سیاسی در کنار وضعیت اسفبار اقتصاد معیشتی خانوادهها، سینما را عملاً از یک تفریح عمومی به یک کالای لوکس بدل کرده است. شرایط تورمی و بالا رفتن سرسامآور هزینههای جاری زندگی باعث شده که عموم مردم، سینما رفتن را از سبد خرید خود حذف کرده و به دنبال جایگزینهای کمهزینهتر مانند شبکههای نمایش خانگی یا فضای مجازی باشند.
قیمت بالای بلیت نسبت به درآمد سرانهای که روز به روز کمتر میشود، معنای تفریح ارزان را نابود کرده است؛ درصد زیادی از مردم چنان گرفتار فقر شدهاند که اساساً فرصت و توان مالی برای پا گذاشتن به سالن را ندارند. پاسخ مسئولان به این بحران، پناه بردن به راهکارهای قدیمی و مسکنوار نظیر «شناورسازی قیمت بلیت» و افزایش روزهای نیمبها به بیش از ۵۰ درصد از سانسها در طول هفته است؛ طرحهایی کوتاهمدت که برای درمان پایدار سینمای بیمار ایران، کارکردی ندارند.
تحول ژانری و فروپاشی سینمای اجتماعی
فروش ۸۸ میلیارد تومانی سینمای ایران از ابتدای سال جاری تا این لحظه، بیش از آن که نشانهای از موفقیت باشد، علامتی از تحول نامیمونی است که ریشههای سینمای اجتماعی را کمرنگ کرده است. بر اساس آمارهای دقیق گیشه، ۵۴ میلیارد تومان از کل این ۸۸ میلیارد تومان فروش، متعلق به آثار کمدی است. بماند که اگر فروش دو اثر مشخص یعنی «کفایت مذاکرات» و «ماجراجویی در جزیره جیمزباند» اعلام و به این عدد افزوده شود، عملاً ردی از فروش آثار غیرکمدی در جدول باقی نمیماند و ژانرهای دیگر کاملاً خارج از گود هستند.
پرفروشترین فیلم اجتماعی جدول اکران، فیلم «تهران کنارت» ساخته علی بهراد است که تنها ۲۱ میلیارد تومان فروخته است. اگرچه صدرنشینی فیلمهای طنز اتفاق بیسابقهای در فروش سالانه نیست، اما کمتر دورهای بوده که سینمای اجتماعی در چنین انزوای مرگباری قرار گرفته باشد. روزگاری در همین سینما، فیلمهای داریوش مهرجویی، اصغر فرهادی، فریدون جیرانی و سعید روستایی بارها توانسته بودند کمدیهای همدوره خود را در گیشه پشت سر بگذارند. امروز گویی قرنها از کمدیهای ارزشمند و دغدغهمندی چون «اجارهنشینها»، «آدمبرفی»، «مارمولک»، «مهمان مامان»، «دایره زنگی» و «ورود آقایان ممنوع» گذشته است؛ روزگاری که ژانر کمدی هنوز به سیرک تبدیل نشده بود و بر اساس مکتب بنیانگذاران بزرگ این ژانر، تلخیها و نازیباییهای اجتماعی را با داستانهای جذاب ترکیب میکرد تا مخاطب را به فکر وادارد. امروز اما مرز بین کمدی و هجو کاملاً نامرئی شده است.

سینما روی خط فیلمسوزی و زنده به گور کردن آثار مستقل
صنعت سینما در ایران علاوه بر بحران مخاطب و محتوا، با یک مافیای توزیع و ساختار ناعادلانه در اکران دست به گریبان است. در حال حاضر، حدود ۱۰ فیلم در سراسر کشور روی پرده هستند که باید در حدود ۷۰۰ سالن سینمایی اکران شوند. در یک سیستم مبتنی بر عدالت، سهم هر فیلم باید تقریباً ۷۰ سالن باشد؛ اما واقعیت آماری این است که بسیاری از سالنهای کشور تکسالنه یا دوسالنه هستند و توانایی نمایش این تعداد فیلم را ندارند. در نتیجه، سینماداران با زیر پا گذاشتن قوانین اکران، ترجیح میدهند ظرفیت خود را به طور انحصاری در اختیار چند فیلم کمدیِ خاص بگذارند.
زمانی که تعداد فیلمهای اکران هفتگی بدون زیرساخت مناسب افزایش مییابد، ارزش «سینمای سرگروه» از بین میرود و سینماداران هیچ الزامی برای نمایش فیلم سرگروه خود نمیبینند.
این سازوکار منجر به پدیدهای به نام «فیلمسوزی» میشود؛ به این معنا که فیلمهای مستقل و جدی اجتماعی، به خاطر نبود سالنهای کافی و اختصاص یافتن سانسهای مرده به آنها، به خاک سپرده میشوند. از آنجا که تعداد محدودی از فیلمهای کمدی فروش بالایی دارند و سالنهای موجود را به اشباع میرسانند، ضریب صندلیهای مفید در اختیار سایر فیلمها به شدت افت میکند. تولیدات سینمایی ایران اکنون با بحران رکودی مواجه است که در آن، فیلمساز مستقل به دلیل محتوای جسورانه و نقدهای خود، تحت فشار قرار گرفته و خودخواسته یا به اجبار به انزوا رفته است؛ روندی که دورنمای روشنی برای سینمای صدساله این مرز و بوم باقی نمیگذارد.