عاصم منیر؛ ژنرالی که جنگ را به میز مذاکره کشاند
صلحی که از راولپندی شروع شد
تحریریه آوش/ پاکستان، با تکیه بر موقعیت جغرافیایی و شبکه روابط خود، تلاش کرده جایگاهی جدید برای خود تعریف کند و نه صرفاً یک متحد، نه یک بازیگر منطقهای، بلکه یک واسطه فعال در بحرانهای جهانی و در مرکز این تحول، نام عاصم منیر قرار دارد؛ ژنرالی که با استفاده از ترکیبی از روابط شخصی، قدرت نظامی و درک دقیق از لحظه بحران، توانست معادلهای را تغییر دهد که بسیاری آن را غیرقابل تغییر میدانستند
همهچیز از جایی آغاز شد که جنگ دیگر فقط روی نقشهها نبود؛ روی زمین جریان داشت. حمله به خارک، تهدید به بستن تنگه هرمز و بالا گرفتن تنش میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل، منطقه را در آستانه یک بحران فراگیر قرار داد و در چنین شرایطی، وقتی دیپلماسی رسمی عملاً فلج و خطوط ارتباطی مستقیم میان تهران و واشنگتن قطع شده بود، یک مسیر غیرمنتظره فعال شد؛ مسیری که نه از وزارت خارجهها، بلکه از ستاد ارتش پاکستان در راولپندی عبور میکرد.
در مرکز این مسیر، نام یک نفر قرار داشت؛ عاصم منیر.
ژنرالی که نهتنها توانست کانالهای خاموششده ارتباطی را دوباره فعال کند، بلکه با بازیدادن همزمان چندین رابطه متضاد از تهران تا واشنگتن و از ریاض تا پکن، خود را به بازیگری تعیینکننده در یکی از پیچیدهترین بحرانهای سالهای اخیر تبدیل کرد.
پاکستان؛ از بازیگر حاشیهای تا مرکز میز مذاکره
تا پیش از این بحران، پاکستان در معادلات خاورمیانه بیشتر یک بازیگر حاشیهای تلقی میشد؛ کشوری با روابط متغیر با واشنگتن، پیوندهای امنیتی با عربستان و تعامل محتاطانه با ایران. اما جنگ چهلروزه، معادله را تغییر داد.
اسلامآباد بهسرعت از یک ناظر به یک تسهیلکننده فعال تبدیل شد و میزبانی مذاکرات اسلامآباد را بر عهده گرفت و به شکلگیری آتشبس موقت کمک کرد و در نهایت توانست کانالهای ارتباطی غیرمستقیم را حفظ کند.
این تغییر موقعیت اما تصادفی نبود. پاکستان در میانه یک جغرافیای حساس قرار دارد. این کشور مرز مشترک با ایران دارد، و نزدیکی به افغانستان، رقابت دائمی با هند و وابستگی جدی به واردات انرژی از خلیج فارس این کشور را در موقعیت پیچیدهای قرار میدهد. پس ادامه جنگ، برای این کشور نهتنها یک تهدید امنیتی، بلکه یک بحران اقتصادی بالقوه بود. در چنین شرایطی، میانجیگری برای پاکستان فقط یک نقش دیپلماتیک نبود؛ یک ضرورت بقا بود.

راولپندی، نه اسلامآباد؛ وقتی ارتشی دیپلمات میشود
یکی از مهمترین نکات این بحران، اما جابهجایی مرکز تصمیمگیری نیز بود. برخلاف تصور کلاسیک، این مذاکرات نه در وزارت خارجه پاکستان، بلکه در ستاد ارتش این کشور در راولپندی هدایت میشد. این همان جایی است که نقش شخصی «عاصم منیر» برجسته میشود. او بهعنوان فرمانده ارتش، نهتنها کنترل دستگاه امنیتی را در اختیار داشت، بلکه با سابقه ریاست بر نهادهای اطلاعاتی، به شبکهای از ارتباطات دسترسی داشت که برای یک دیپلمات کلاسیک دستنیافتنی است.
در عمل، این یعنی انتقال مستقیم پیامهای تهران به واشنگتن و تماس با تیم مذاکرهکننده آمریکایی و ارائه پیشنهادهای عملیاتی برای کاهش تنش در دسترس است و از جمله مهمترین این پیشنهادها، طرح «آتشبس مشروط به بازگشایی تدریجی تنگه هرمز» بود؛ پیشنهادی که همزمان منافع چند بازیگر را در نظر میگرفت و امکان ایجاد یک نقطه تعادل موقت را فراهم میکرد.
عامل تعیینکننده رابطه شخصی با دونالد ترامپ
اما آن چه این کانال را از یک تلاش معمولی فراتر برد، یک عامل کمتر رسمی اما بسیار تعیینکننده بود؛ رابطه شخصی میان «عاصم منیر» و «دونالد ترامپ» که از نظرها پنهان نماند. ترامپ که همواره ترجیح داده با چهرههای قدرتمند و غیرمتعارف کار کند، در منیر چیزی دید که در بسیاری از رهبران دیگر نمیدید و منیر برای او قابلیت تصمیمگیری سریع، کنترل واقعی بر ساختار قدرت و توانایی مدیریت همزمان چند بحران را داشت.
این رابطه تا جایی پیش رفت که ترامپ از او با عنوان «فیلد مارشال محبوب من» یاد کرد و در تماسهای مستقیم، از نقش او در حفظ کانالهای ارتباطی قدردانی کرد و در سبک سیاستورزی ترامپ، چنین رابطهای صرفاً نمادین نیست؛ یک ابزار عملیاتی است. این یعنی در ذهنیات ترامپ اعتماد شخصی، جایگزین سازوکارهای رسمی میشود و دقیقاً همین اعتماد بود که به منیر اجازه داد پیامهای ایران را بهطور مستقیم به تیم آمریکایی منتقل کند؛ چیزی که در شرایط عادی تقریباً غیرممکن بود.

بازی چندلایه؛ هنر کار با تضادها
شاید مهمترین دلیل موفقیت نسبی عاصم منیر، توانایی او در مدیریت همزمان چند رابطه متضاد بود. پاکستان در این بحران، در موقعیتی قرار داشت که هر حرکت اشتباه میتوانست هزینه سنگینی داشته باشد. این کشور اتحاد دفاعی با عربستان سعودی دارد و همسایه هم مرز ایران است و البته راهبردی با آمریکا نیز برایش دارای اهمیت است. در حالت عادی، چنین ترکیبی به بنبست منجر میشود. اما منیر تلاش کرد از این تضادها بهعنوان اهرم استفاده کند، نه مانع.
او به عربستان اطمینان داد که میانجیگری به معنای فاصله گرفتن از ریاض نیست، به ایران نشان داد که پاکستان میتواند یک کانال قابل اعتماد باشد و به آمریکا ثابت کرد که اسلامآباد هنوز یک شریک کارآمد است.
این همان چیزی است که برخی تحلیلگران و از جمله گاردین، از آن بهعنوان «بازی با کارتهای بد» یاد میکنند؛ وضعیتی که در آن، بازیگر با منابع محدود، از طریق مهارت و زمانبندی، نتیجه را تغییر میدهد.

هرمز؛ اهرم پنهان در پشت میز مذاکره
اما از سوی دیگر در قلب این مذاکرات، یک متغیر کلیدی وجود داشت و آن نیز تنگه هرمز بود. این گذرگاه نهتنها برای ایران یک ابزار ژئوپلیتیک مهم است، بلکه برای کشورهایی مانند پاکستان نیز اهمیت حیاتی دارد. اقتصاد پاکستان به واردات انرژی وابسته است و هرگونه اختلال در هرمز میتواند فشار شدیدی بر آن وارد کند. به همین دلیل، پیشنهاد بازگشایی تدریجی هرمز، فقط یک امتیاز برای بازار جهانی نبود؛ یک راهحل چندمنظوره بود که در آن کاهش فشار بر ایران بدون از دست دادن اهرمها در نظر گرفته میشود و از سوی دیگر ایجاد انگیزه برای آمریکا جهت پذیرش آتشبس نیز همراه داشت و البته که منافع اقتصادی پاکستان نیز تامین میشد.
در واقع، هرمز به یک «برگ چانهزنی» تبدیل شد که بدون آن، رسیدن به آتشبس بسیار دشوار بود.
پس تا اینجا، تصویر روشن است که پاکستان از یک بازیگر حاشیهای به مرکز مذاکره تبدیل شد، اما این تغییر بیش از آن که محصول یک سیاست دولتی باشد، نتیجه نقش یک فرد بود؛ ژنرالی که با تکیه بر شبکهای از روابط شخصی، امنیتی و سیاسی، توانست در لحظهای بحرانی، مسیر جنگ را به سمت مذاکره منحرف کند و این تازه تنها نیمی از داستان است.
میانجیگری یا راه رفتن روی لبه تیغ؟
نقشی که پاکستان در این بحران ایفا کرد، اگرچه در ظاهر یک موفقیت دیپلماتیک به نظر میرسد، اما در واقع نوعی حرکت روی لبه تیغ است. اسلامآباد در حالی وارد این میدان شد که تعهدات امنیتیاش به عربستان سعودی همچنان پابرجاست؛ کشوری که در جریان جنگ اخیر، خود هدف حملات ایران قرار گرفت و انتظار داشت پاکستان در کنار آن بایستد. در همین حال، گزارشها نشان میدهد که ریاض نگاه مثبتی به این میانجیگری نداشته و آن را «جانبدارانه» تلقی کرده است. این یعنی پاکستان، برای ایفای نقش میانجی، عملاً بخشی از اعتماد یکی از مهمترین شرکای خود را به خطر انداخته است.
در سوی دیگر، نزدیکی بیش از حد به ایران نیز میتواند حساسیتهایی در واشنگتن ایجاد کند—بهویژه در شرایطی که سیاست آمریکا همچنان مبتنی بر مهار تهران است. بنابراین، نقش پاکستان را باید اینگونه فهمید که دارای نه یک موقعیت امن، بلکه یک قمار ژئوپلیتیک پرریسک است.
چرا آمریکا دوباره به پاکستان بازگشت؟
پس از خروج آمریکا از افغانستان در سال ۲۰۲۱، روابط واشنگتن و اسلامآباد وارد دورهای از سردی شد. پاکستان دیگر آن نقش حیاتی گذشته را برای آمریکا نداشت و به حاشیه رانده شده بود اما بحران اخیر، این معادله را تغییر داد.
برای دونالد ترامپ، پاکستان دوباره به یک ابزار کلیدی تبدیل شد و نه فقط بهعنوان یک متحد سنتی، بلکه بهعنوان یک واسطه ضروری در شرایطی که مذاکره مستقیم با ایران تقریباً غیرممکن شده بود. در این چارچوب، اسلامآباد یک مزیت مهم داشت و یکی نیز دسترسی همزمان به تهران و واشنگتن و دیگری توانایی انتقال پیام بدون هزینه سیاسی مستقیم و مهمتر از همه، حضور فردی مانند عاصم منیر که از اعتماد شخصی رئیسجمهور آمریکا برخوردار بود. همین ترکیب، پاکستان را از یک شریک فراموششده، به یک گره حیاتی در معماری بحران تبدیل کرد.
تهران؛ استفاده از یک مسیر غیرمستقیم
برای ایران نیز این کانال، یک فرصت استراتژیک بود. در شرایطی که فشارهای نظامی و سیاسی به اوج رسیده و پذیرش شروطی مانند «غنیسازی صفر» بهعنوان یک خط قرمز تلقی میشد، استفاده از یک مسیر غیرمستقیم، امکان مانور بیشتری فراهم میکرد.
از طریق پاکستان، تهران توانست که پیامهای خود را بدون ورود به مذاکره رسمی منتقل کند و از فشار مستقیم آمریکا فاصله بگیرد و همزمان، اهرمهای خود، بهویژه در تنگه هرمز را حفظ کند. این همان جایی است که نقش منیر دوباره برجسته میشود؛ بهعنوان فردی که نهتنها با واشنگتن در تماس است، بلکه توانسته اعتماد نسبی تهران را نیز جلب کند. در واقع، او در موقعیتی قرار گرفت که بهندرت برای یک فرمانده نظامی اتفاق میافتد و آن نیز تبدیل شدن به پیامرسان میان دو دشمن بود.
ژنرالی که «کارتهای بد» را بازی داد
تحلیلگران بارها تأکید کردهاند که عاصم منیر با «کارتهای بد» وارد این بازی شد. باید توجه کرد که پاکستان اقتصاد شکنندهای دارد، درگیر تنشهای داخلی است و در منطقهای قرار دارد که هر بحران میتواند بهسرعت به آن سرایت کند اما با این وجود، منیر توانست این ضعفها را به فرصت تبدیل کند. او با ایجاد یک ساختار تصمیمگیری متمرکز و شخصیسازیشده، سرعت عمل پاکستان را بالا برد و این همان چیزی که در دیپلماسی رسمی بهندرت دیده میشود.
در این مدل تصمیمها سریعتر گرفته میشوند و پیامها بدون واسطه منتقل میشوند و انعطافپذیری بیشتری وجود دارد. این همان عاملی بود که به پاکستان اجازه داد در لحظهای که دیگران درگیر بروکراسی بودند، ابتکار عمل را به دست بگیرد.

آیا آتشبس به صلح میرسد؟
سؤال اصلی اما همچنان پابرجاست که آیا این کانال میتواند از یک آتشبس شکننده، به یک صلح پایدار برسد؟
واقعیت این است که پاسخ، هنوز نامشخص است.
این آتشبس بر پایه یک توازن موقت شکل گرفته و اکنون نیز بهشدت به اراده بازیگران وابسته است و هر لحظه میتواند فروبپاشد. با این حال، وجود یک کانال فعال اگر چه حتی غیررسمی نیز خود یک دستاورد مهم است.
پاکستان، و بهطور مشخص عاصم منیر، موفق شدهاند چیزی را حفظ کنند که در بسیاری از بحرانها از بین میرود و آن امکان گفتوگو بود و در سیاست بینالملل، همین امکان، گاهی تفاوت میان جنگ و صلح است.
معماری یک نقش جدید
اما در پایان، آن چه رخ داده فراتر از یک میانجیگری موقت است. پاکستان، با تکیه بر موقعیت جغرافیایی و شبکه روابط خود، تلاش کرده جایگاهی جدید برای خود تعریف کند و نه صرفاً یک متحد، نه یک بازیگر منطقهای، بلکه یک واسطه فعال در بحرانهای جهانی و در مرکز این تحول، نام عاصم منیر قرار دارد؛ ژنرالی که با استفاده از ترکیبی از روابط شخصی، قدرت نظامی و درک دقیق از لحظه بحران، توانست معادلهای را تغییر دهد که بسیاری آن را غیرقابل تغییر میدانستند.
او نه با کارتهای قوی، بلکه با بازی هوشمندانه کارتهای ضعیف، خود را به نقطهای رساند که امروز میتواند میان تهران و واشنگتن، نقشی ایفا کند که پیشتر در اختیار قدرتهای بزرگ بود. اما این موقعیت، همانقدر که یک فرصت است، یک آزمون نیز هست. اگر این کانال به صلحی پایدار منجر شود، پاکستان و منیر بهعنوان معماران یک موفقیت دیپلماتیک شناخته خواهند شد. اما اگر این آتشبس فروبپاشد، همه این دستاوردها میتواند بهسرعت از میان برود. در نهایت، داستان عاصم منیر را شاید بتوان اینگونه خلاصه کرد که او ژنرالی شد که در دل جنگ، نقش یک دیپلمات را بازی کرد و حالا باید ثابت کند که این نقش، موقتی نبوده است.