قالیباف در میانه میدان و میز؛ از فرماندهی در جنگ تا مذاکره در اسلامآباد!
تحریریه آوش/ قالیباف بیش از هر زمان دیگری به آینه یک تناقض بزرگ در سیاست ایران بدل شده و او حالا سیاستمداری است که روزی به نزدیکی با تندروها متهم میشد و اکنون هدف خشم همانهاست؛ چهرهای که از دل ساختار سخت قدرت بیرون آمده، حالا مسئول پیشبرد مذاکره است و مردی که سالها به عملگرایی شناخته میشد، امروز باید ثابت کند در لحظهای که کشور میان صلح و جنگ معلق مانده، عملگرایی میتواند نه نشانه عقبنشینی، که شکل دیگری از حفظ منافع ملی باشد
در سیاست ایران، بعضی لحظهها نه با تصمیمهای رسمی، که با تغییر نقشها تعریف میشوند. فروردین ۱۴۰۵، یکی از همان لحظهها در سیاست ایران بود؛ جایی که محمدباقر قالیباف دیگر فقط رئیس مجلس نیست. او در میانه یک وضعیت استثنایی ایستاده، در میان جنگی که هنوز تمام نشده، آتشبسی که هر لحظه میتواند فرو بریزد و مذاکراتی که قرار است از دل میدان، به نتیجهای سیاسی برسد.
در این میان، قالیباف بهجای آن که در صحن بهارستان بماند، به اسلامآباد میرود؛ به قلب مذاکرهای که نه فقط درباره جنگ، بلکه درباره آینده توازن قدرت در داخل و خارج از ایران است. همین جابهجایی، او را به نقطه کانونی یک نزاع تازه تبدیل کرده؛ نزاعی که اینبار نه میان ایران و آمریکا، بلکه در درون جریان اصولگرا شکل گرفته است. در سالهای گذشته، تصویر قالیباف همواره میان چند روایت در نوسان بوده؛ از فرمانده سابق، شهردار تکنوکرات، رئیس مجلس، چهره اصولگرای عملگرا و گاه سیاستمداری گرفتار در حواشی و رقابتهای فرسایشی. اما جنگ و پس از آن، این امکان را به او داده که روایت تازهای از خود بسازد؛ روایتی که در آن، قالیباف نه یک مدیر صرف، بلکه یک «واسطه قدرت» است؛ کسی که میتواند میان میدان، دولت، مجلس و مذاکره پیوند برقرار کند.
میان میدان و مذاکره
چهل روز جنگ، معادلات قدرت را در ایران جابهجا کرد. از ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۹ فروردین ۱۴۰۵، کشور درگیر یکی از پیچیدهترین دورههای امنیتی خود بود؛ دورهای که در آن مرز میان «میدان» و «دیپلماسی» بهتدریج محو شد. در چنین شرایطی، ورود قالیباف به سطحی از کنشگری که پیشتر در اختیار دستگاه دیپلماسی بود، یک تغییر ساده نبود؛ بلکه نشانهای از بازتعریف نقشها در ساختار قدرت به شمار میرفت.
مذاکرات اسلامآباد که با میانجیگری پاکستان و در ادامه آتشبس دو هفتهای شکل گرفت، دقیقاً در همین بستر معنا پیدا میکند. نشستی ۲۱ ساعته میان هیأت ایرانی به ریاست محمدباقر قالیباف و طرف آمریکایی با حضور جی. دی. ونس، نه صرفاً یک گفتوگوی دیپلماتیک، بلکه تلاشی برای تبدیل دستاوردهای میدان به امتیازهای سیاسی بود. هرچند این مذاکرات به توافق مشخصی نرسید اما یک پیام روشن داشت که بازیگران این مرحله، دیگر صرفاً دیپلماتها نیستند. قالیباف در این میان، بهعنوان چهرهای که هم سابقه فرماندهی نظامی دارد و هم تجربه مدیریت شهری و پارلمانی، به گزینهای تبدیل شد که میتواند این دو حوزه را به هم متصل کند. همین ویژگی، او را از یک رئیس مجلس به یک «کنشگر هیبریدی» تبدیل کرد؛ موقعیتی که هم فرصت است و هم تهدید.
بازگشت یک دوگانه قدیمی
اما با آغاز مذاکرات، یک دوگانه قدیمی بار دیگر به صحنه سیاست ایران بازگشت و آن مساله «مذاکره یا مقاومت» بود. دوگانهای که در ظاهر ساده است اما در عمل شکافهای عمیقی را درون ساختار سیاسی فعال میکند.
در روزهای پس از انتشار خبر مذاکرات اسلامآباد، واکنشها بهسرعت شکل گرفت. بخشی از جریان اصولگرا، بهویژه طیفهای نزدیک به جبهه پایداری، این مذاکرات را نه بهعنوان یک ابزار تاکتیکی، بلکه بهعنوان نشانهای از عقبنشینی تعبیر کردند. این همان الگوی تکرار شوندهای است که در دورههای پیشین نیز دیده شده بود که هرجا مذاکره مطرح میشود، بلافاصله روایت «سازش» در برابر آن قرار میگیرد. اما تفاوت اینبار در یک نکته کلیدی است که مذاکره، نه یک انتخاب فردی یا دولتی، بلکه بخشی از تصمیم کلان حاکمیت در شرایط جنگی است. همین موضوع باعث شده که حمله به مذاکره، عملاً به معنای ورود به یک تعارض پیچیدهتر در درون ساختار قدرت باشد.
قالیباف، هدف تازه حملات تندروها
اما در چنین فضایی، چرا حملات متوجه قالیباف شده است؟ پاسخ را باید در موقعیت خاص او جستوجو کرد. قالیباف نه یک چهره صرفاً دیپلماتیک است که بتوان او را به «سازشکاری» متهم کرد و نه یک چهره صرفاً نظامی که از ورود به مذاکره مصون بماند. او دقیقاً در نقطهای ایستاده که هر دو سوی این دوگانه را به هم وصل میکند. همین موقعیت، او را به هدفی مناسب برای حملات تبدیل کرده است.
در چنین شرایطی اما اظهارات چهرههایی مانند امیرحسین ثابتی یا حمید رسایی، تنها بخشی از این موج است. آنها با طرح پرسشهایی درباره خطوط قرمز هستهای یا پیششرطهای مذاکره، تلاش میکنند روایت خود را تثبیت کنند که هرگونه گفتوگو، بالقوه به معنای عقبنشینی است و آن چه این حملات را معنادارتر میکند، نه صرف محتوای آنها، بلکه زمانبندیشان است. در شرایطی که کشور هنوز در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» قرار دارد، تمرکز بر تخریب چهرهای که در رأس مذاکرات قرار گرفته، نشاندهنده انتقال میدان نزاع به سطحی دیگر شده، این بار نزاع بر سر تعریف «انقلابیگری» است.

سکوت بهمثابه استراتژی
در برابر این موج، واکنش قالیباف اما قابل توجه است؛ سکوت.
او نه وارد جدال لفظی شده و نه تلاش کرده بهطور مستقیم به منتقدان پاسخ دهد. این سکوت، برخلاف آن چه ممکن است در نگاه اول به نظر برسد، نشانه انفعال نیست؛ بلکه بخشی از یک الگوی رفتاری است که قالیباف در سالهای اخیر بارها از آن استفاده کرده است.
در شرایطی که هر واکنش میتواند به تشدید دوقطبیها منجر شود، سکوت به ابزاری برای کنترل زمین بازی تبدیل میشود. قالیباف بهجای آن که در زمین تعریفشده توسط تندروها بازی کند، ترجیح داده تمرکز خود را بر مأموریت اصلی، یعنی مدیریت مسیر دیپلماسی در دل بحران حفظ کند. این انتخاب، البته بدون هزینه نیست. در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی، سکوت بهراحتی میتواند بهعنوان نشانه ضعف تعبیر شود. اما در سطحی عمیقتر، میتوان آن را بهعنوان تلاشی برای حفظ انسجام درونی در شرایطی دید که هر شکاف داخلی، میتواند پیامدهای بیرونی داشته باشد.
واکنش تند به تندروها شاید برای بخشی از افکار عمومی جذاب باشد، اما میتواند همزمان انسجام تصمیمگیری در سطح بالا را مختل کند. قالیباف ظاهراً این منطق را پذیرفته که در چنین موقعیتی، اولویت با تثبیت مأموریت اصلی است، نه پیروزی در نزاع رسانهای.
قالیباف میداند که تندروها دقیقاً میخواهند او را از جایگاه مذاکرهکننده به جایگاه یک طرف دعوای داخلی بکشانند و سکوت، شاید تلاشی برای تنندادن به همین دام است.
از آبان تا فروردین؛ یک پارادوکس سیاسی
برای درک بهتر موقعیت امروز قالیباف، باید به عقب برگشت؛ به آبان ۱۴۰۴، زمانی که او در نطقهای خود، با حمله به دولتهای پیشین و چهرههایی مانند روحانی و ظریف، در موقعیتی قرار گرفت که بسیاری آن را همراستا با گفتمان تندروها تفسیر کردند. در آن مقطع، بهنظر میرسید او در حال نزدیک شدن به همان جریانی است که امروز به منتقد او تبدیل شده اما تحولات جنگ و پس از آن، این معادله را بهکلی تغییر داد. اکنون همان جریان، او را بهدلیل حضور در پشت میز مذاکرات، مورد حمله قرار میدهد.
این پارادوکس، بیش از آن که نشانه تغییر ناگهانی مواضع قالیباف باشد، بازتاب تغییر شرایط است. در فضای پیش از جنگ، نزاعها بیشتر در سطح داخلی تعریف میشدند. اما در شرایط جنگی، اولویتها تغییر میکنند و بازیگران نیز ناچار به بازتعریف نقشهای خود میشوند. قالیباف، در این میان، تلاش کرده از یک بازیگر صرفاً جناحی، به یک بازیگر در سطح ملی ارتقا پیدا کند. اما همین تلاش، او را در معرض فشار از هر دو سو قرار داده و از یکسو، تندروهایی که او را به سازش متهم میکنند و از سوی دیگر، منتقدانی که هنوز از مواضع پیشین او فاصله نگرفتهاند.
چرا تندروها اینبار بیپردهتر حمله میکنند؟
یکی از مهمترین تحولات این دوره، تغییر محل مناقشه است. اگر در ماههای نخست دولت مسعود پزشکیان، تمرکز حملات تندروها بر دولت بود، اکنون این تمرکز به مجلس و شخص رئیس آن منتقل شده است.
در شرایطی که دولت تلاش کرده از ورود به دوقطبیهای لفظی پرهیز کند و مسیر دیپلماسی را با حداقل تنش داخلی پیش ببرد، بخشی از جریان اصولگرا بهدنبال یافتن نقطهای دیگر برای اعمال فشار بودند و قالیباف، با نقش جدید خود در مذاکرات، به این نقطه تبدیل شده است.
اما حملات به قالیباف را نمیتوان صرفاً واکنشی احساسی به یک مذاکره دانست. این حملات، ریشه در مجموعهای از نگرانیها، رقابتها و منازعات انباشته شده دارد که حالا در قالب مخالفت با مذاکرات اسلامآباد خود را آشکار کردهاند.
تندروها در واقع فقط با «اصل مذاکره» مخالف نیستند؛ آنها با این واقعیت نیز مساله دارند که مذاکره در این مرحله، به نام و با چهره کسی پیش میرود که درون خود اردوگاه اصولگرایی جای دارد و نمیتوان او را بهسادگی در اردوگاه «غیرخودی» قرار داد.
همین موضوع حمله به قالیباف را برای آنان ضروریتر کرده است. اگر در دورههای پیشین، حمله به دولتهای میانهرو یا دیپلماتهایی چون محمدجواد ظریف سادهتر بود، اینبار با چهرهای مواجهاند که هم سابقه نظامی دارد، هم سالهاست در متن ساختار رسمی قدرت حضور دارد و هم از درون همان سنت سیاسی بیرون آمده که تندروها مدعی نمایندگی آن هستند. بنابراین، نقد او صرفاً یک نقد سیاسی نیست؛ تلاشی است برای بازپسگیری انحصار تفسیر از «مقاومت»، «انقلابیگری» و «وفاداری».
بهبیان دیگر، تندروها از قالیباف ناراحتاند، چون او در حال اشغال موقعیتی است که میتواند معادله را تغییر دهد، او موقعیت چهرهای اصولگرا را دارد که هم در میدان اعتبار دارد و هم در مذاکره. این همان نقطهای است که دوگانه کلاسیک آنان را به هم میریزد. در منطق این طیف، یا باید در میدان بود یا پای میز؛ جمع میان این دو، اگر به دست رقیب درونجناحی انجام شود، تهدیدی جدی برای هژمونی سیاسی آنهاست.

از نقد مذاکره تا تلاش برای بیاعتبار کردن مذاکرهکننده
اکنون نیز مواضع امیرحسین ثابتی، حمید رسایی و دیگر چهرههای همسو با جریان رادیکال را باید در همین چارچوب خواند. آنها با طرح پرسشهایی درباره غنیسازی، رقیقسازی اورانیوم، پیششرطهای مذاکره و وضعیت لبنان، در ظاهر وارد یک بحث فنی یا راهبردی میشوند، اما در عمل هدفی فراتر را دنبال میکنند و آن نیز بیاعتبار کردن شخصی بوده که قرار است حامل تصمیم و سیاست نظام در این مرحله باشد. در چنین فضایی، قالیباف بهنوعی با همان الگویی مواجه شده که سالها دامن چهرههای میانهرو یا دیپلماتهای رسمی را میگرفت. تفاوت اما در این است که اینبار هدف، کسی است که پیشینهاش بهسختی اجازه میدهد در قالبهای ساده گذشته جا بگیرد. همین تناقض است که حملات را عصبانیتر و بیپرواتر کرده است.
هزینه رادیکالیسم در میانه آتشبس
اما مساله فقط قالیباف نیست. آن چه در این روزها علیه او جریان دارد، نشانهای از یک آسیب بزرگتر است و آن ناتوانی بخشی از جریان سیاسی در فهم اقتضائات وضعیت استثنایی است. کشوری که تازه از دل یک جنگ سنگین بیرون آمده و هنوز در وضعیت آتشبس ناپایدار بهسر میبرد، بیش از هر چیز به انسجام، عقلانیت و کنترل منازعات داخلی نیاز دارد. تبدیل این مقطع به میدان رقابت جناحی، هر نامی که روی آن گذاشته شود، در نهایت پرهزینه است.
وقتی هر مذاکرهای به خیانت تعبیر شود و هر تصمیم پیچیدهای در فضای هیجانی و تخریبی تفسیر شود، امکان تصمیمگیری عقلانی کاهش مییابد. محمدباقر قالیباف امروز در موقعیتی ایستاده که کمتر سیاستمداری در ایران تجربهاش کرده و او در میانه جنگ و دیپلماسی، در میانه میدان و میز و در مرکز شکافی که هم بیرونی است و هم درونی قرار گرفته است. واقعیت این است که موضوع اصلی نه فقط شخص قالیباف، بلکه تغییری است که موقعیت او نمایندگی میکند. در فضای پس از جنگ، سیاست ایران بار دیگر با این پرسش روبهرو شده که آیا میتوان میان مقاومت و مذاکره پیوند برقرار کرد؛ و قالیباف، چه بخواهد و چه نه، به چهره اصلی این پرسش تبدیل شده است.
در این میان، قالیباف بیش از هر زمان دیگری به آینه یک تناقض بزرگ در سیاست ایران بدل شده و او حالا سیاستمداری است که روزی به نزدیکی با تندروها متهم میشد و اکنون هدف خشم همانهاست؛ چهرهای که از دل ساختار سخت قدرت بیرون آمده، حالا مسئول پیشبرد مذاکره است و مردی که سالها به عملگرایی شناخته میشد، امروز باید ثابت کند در لحظهای که کشور میان صلح و جنگ معلق مانده، عملگرایی میتواند نه نشانه عقبنشینی، که شکل دیگری از حفظ منافع ملی باشد.