EN
به روز شده در
کد خبر: ۱۰۳۲۲۱

بیست سال زندگی‌ام یک چمدان نمی‌شد/ روایت یک نوازنده ارکستر سمفونیک از چهار ماه آوارگی پس از جنگ

تحریریه آوش/ وقتی از پروانه پرسیدم این روزها زندگی‌اش شبیه چیست، گفت: «به آنچه باقی مانده نمی‌توان عنوان زندگی داد. برای این‌که تبدیل به اشیای داخل اتاق نشوم، خودم را مجبور می‌کنم در ساعت‌های مشخصی که در هتل برای ما غذایی جدای از مهمانان هتل سرو می‌کنند حاضر شوم. گاهی سعی می‌کنم با آدم‌های بی‌خانمان دیگری که هنوز در هتل هستند و هر روز از شمارشان کم می‌شود ارتباط برقرار کنم

بیست سال زندگی‌ام یک چمدان نمی‌شد/ روایت یک نوازنده ارکستر سمفونیک از چهار ماه آوارگی پس از جنگ

فاطمه کریمخان/ «روز صد و سی و چندم آوارگی؛ غذای امروز ترکیبی از مرغ و سبزیجات پخته بود. معجونی که بی‌دقتی در پختش از مزه‌اش معلوم بود. ماه‌هاست که از زندگی در «هتل» تنها ساختمان آن برایمان باقی مانده است. با ما مثل بار اضافه برخورد می‌کنند. شاید هم حق دارند. با تعداد کمی لباس که از زیر آوار خانه‌هایمان بیرون کشیده‌ایم، بدون هیچ دارایی و زندگی از خودمان، احتمالاً حق دارند. هنوز نمی‌دانیم زندگی‌مان را باید از کجا شروع کنیم.»
این بخشی از یادداشت‌های روزانه پروانه است؛ زنی ۴۵ساله که در روز دوم جنگ بی‌خانمان شده است و با گذشت چهار ماه از آن روز، «انگار هنوز از زیر آوار بیرون نیامده است».
جنگ برای او با قفل شدن چندین‌ساعته ترافیک تهران آغاز شده است. وقتی تمام مدارس یک شهر ۹ میلیون نفری کمتر از یک ساعت بعد از آغاز روز، بیچاره‌وار تلاش می‌کنند بچه‌ها را به خانواده‌ها پس دهند، محصول طبیعی این وضعیت، ترافیکی آخرالزمانی است که بعضی‌ها را ناچار می‌کند از هول و هراس، ماشین‌هایشان را وسط خیابان‌ها رها کنند و پیاده برای تحویل گرفتن بچه‌هایشان بروند. پروانه چند ساعت بعد از این آشوب تصمیم گرفته بود تا اوضاع از این بدتر نشده، از تهران خارج شود. خودش می‌گوید: «نمی‌دانستیم که… فکر می‌کردیم مثل جنگ تابستان است. نهایتاً چند روز طول می‌کشد و برمی‌گردیم. برای یک سفر چندروزه و نزدیک چمدان بسته بودم. زندگی‌ام را که جمع نکرده بودم ببرم. مثلاً کنتراباسم را با خودم نبرده بودم.» 
 

«نزدیک خانه‌ات را زدند» 

آشوبی که پروانه سعی می‌کرد از آن فرار کند، یک شب بعد به روستایی در اطراف تهران که در آن پناه گرفته بود رسید: «تازه رسیده بودیم روستا، شاید چند ساعتی گذشته بود و هنوز در حال ردوبدل کردن اخبار جنگ و احتمالات پیش رو بودیم که تلفن من شروع کرد به زنگ خوردن. شاید در کمتر از چند دقیقه ده‌ها پیام در اپلیکیشن‌های مختلف، بعد هم تماس‌های تلفنی پشت سر هم. اولی را که جواب دادم، دوستی آن طرف خط گفت: «پروانه خوبی؟» گفتم آره خوبم. چیزی شده؟ فکر می‌کنم از سؤال من فهمید که خبر هنوز به من نرسیده و گفت نه نه. زنگ زدم حالت را بپرسم. تلفن دومی که جواب دادم اما این‌طور نبود؛ دوستی که تماس گرفته بود بعد از این‌که پرسید من کجا هستم، گفت: «هول نکنی‌ها. مثل این‌که نزدیک خونه‌ات رو زدند.» »

و این حملات دوگانه ائتلاف آمریکا و اسرائیل و شرکایشان به «میدان نیلوفر تهران» بود. میدان نیلوفر در بخش شرقی شهر تهران که خودش حدود ۸۰۰ کیلومترمربع مساحت دارد، محله‌ای مرکزی محسوب می‌شود. دو طرف خیابان پر از غذافروشی‌ها و کافه‌های نه‌چندان گران‌قیمت است که پاتوق وقت‌گذرانی خانواده‌ها و به‌خصوص زوج‌های جوان است. زندگی شبانه در این قسمت شهر معمولاً تا حوالی صبح ادامه دارد و بله، یک ایستگاه پلیس و یک اداره پلیس آگاهی هم در این منطقه هست. هر دو ساختمان چندین روز قبل از جنگ، به دلیل بالا رفتن سطح هشدارهای امنیتی برای نیروهای انتظامی در ایران، تخلیه شده بودند. 

محله نیلوفر قدمتی بیش از پنج، شش دهه دارد. در عمر حدود ۲۵۰ساله تهران به‌عنوان پایتخت، محله‌ای جوان به حساب می‌آید، اما از نظر منطق شهرسازی محله‌ای کهنه است؛ با خانه‌های بزرگ و عموماً سه، چهارطبقه که فونداسیون آن‌ها با تیرآهن گذاشته شده و پنجره‌های سرتاسری با تراس‌های عظیم دارند. قرار گرفتن در بین چند مسیر شریانی تهران که جنوب و شمال و شرق و غرب را به هم متصل می‌کند، باعث شده که بسیاری از جوانان خیال زندگی در این منطقه را در خواب ببینند. برای اجاره خانه در این منطقه باید یا بسیار ثروتمند بود یا خوش‌شانس. 

«پروانه» خوش‌شانس بود: «با درآمد اندکی که از نواختن کنتراباس به دست می‌آوردم، امکانات زیادی برای اجاره خانه مناسب نداشتم. چند سال پیش دوستی که در حال ترک ایران بود به من گفت اگر دوست دارم می‌توانم خانه‌ای را که او خودش سال‌ها پیش اجاره کرده است ببینم و به آنجا نقل مکان کنم. خانه متعلق به یک خانم کهنسال بود که بچه‌هایش در آمریکا زندگی می‌کردند و بخش عمده سال را در تهران نبود. مشکل این بود که با ورودی و فضاهای مشترک دیگر نمی‌شد دقیقاً به آن مستقل گفت. ولی به زندگی من که یک زن نوازنده تنها بودم می‌آمد. به هر حال با مبلغی که آن زمان معادل تمام دستمزد ماهانه‌ام در ارکستر سمفونیک تهران بود خانه را اجاره کرده بودم، خرج زندگی‌ام را هم با تدریس و کنسرت‌هایی که گهگاه برگزار می‌شد پرداخت می‌کردم. با این‌که اوضاع سخت بود اما خانه بزرگ قدیمی با پنجره‌های سرتاسری و نور شمالی‌اش را دوست داشتم. بعد از سال‌ها جابه‌جا شدن‌های متعدد، این خانه هرچند که خانه من نبود، به من احساس تعلق می‌داد.»
 

خانه‌ای که دیگر خانه نبود

«نزدیک خانه‌ات را زدند» عبارت مهربانانه‌ای برای توصیف آنچه واقعاً بر سر خانه آمده بود. بخش عمده‌ای از میدان نیلوفر در نتیجه حملات دوگانه شب یازدهم اسفند در تهران با خاک یکسان شد. دست‌کم بیست نفر در این حملات کشته شدند. برخی رفته بودند آنجا غذا بخورند، برخی در کافه‌ها و رستوران‌های اطراف کار می‌کردند. برخی در حال گذر از خیابان بودند. 
پروانه صبح فردا در حالی به‌سختی خودش را در ترافیک خروجی از تهران به خانه رساند که یک زوج از دوستانش که هنوز شهر را ترک نکرده بودند، قبل از او به خانه رسیده بودند. آن‌ها به دنبال باارزش‌ترین دارایی که در خانه جا مانده بود می‌گشتند و امیدوار بودند که معجزه‌ای ساز را سالم نگه داشته باشد. امیدشان با پیدا شدن ساز در آنچه از خانه باقی مانده بود ناامید شد. صفحه چوبی ساز شکسته بود. 

قیمت یک کنتراباس معمولی در ایران پیش از جنگ تا ۸۰۰ میلیون تومان هم می‌رسد. ۸۰۰ میلیون تومان معادل بیش از ۴۰ ماه حداقل حقوق در تهران است؛ به شرطی که کسی که پس‌انداز می‌کند، در تمام آن بیش از چهل ماه، تمام حقوق خودش را پس‌انداز کند. قیمت ساز حرفه‌ای پروانه که قدیمی‌ترین نوازنده ارکستر سمفونیک تهران است، نزدیک به یک میلیارد و چهارصد میلیون تومان بود. تقریباً نزدیک به قیمت یک ماشین سدان نو در بازار تهران. 

پروانه خودش می‌گوید: «ارزشمندترین دارایی‌ام بود. وقتی در نوزده‌سالگی بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای در مورد سازهای زهی و فقط از روی علاقه در کنکور عمومی دانشگاه هنرهای صداوسیما شرکت کردم، هیچ چیز از کنتراباس نمی‌دانستم. یک ویولن کلاسی بسیار ارزان‌قیمت داشتم که در امتحان عملی با آن گام زدم و همین. از قبل شنیده بودم که کسی برای ادامه تحصیل کنتراباس انتخاب نمی‌کند چون هم ساز گران‌قیمتی است و هم متخصصان بسیار کمی دارد و فکر می‌کردم با انتخاب کنتراباس شانسم برای قبولی در دانشگاه و ماندن در شهر تهران بیشتر می‌شود. از یک خانواده سنتی و مذهبی از مشهد آمده بودم و دنیای شهر به این بزرگی و تحصیل در رشته موسیقی برایم آن‌قدر بزرگ بود که هر کاری بکنم. با شرط این‌که ظرف یک ترم خودم را به باقی بچه‌ها برسانم قبولم کردند و تازه آنجا بود که مسئله ساز پیش آمد. نه کنتراباس داشتم نه می‌توانستم بخرم. دانشگاه هم فقط یک کنتراباس داشت. زندگی‌ام این بود که شش صبح به دانشگاه بروم و قبل از کلاس و بعد از کلاس تا هر وقتی که می‌شد در دانشگاه بمانم و در استودیو با ساز قرضی دانشگاه تمرین کنم. اگر می‌خواستم ساز را از دانشگاه بیرون بیاورم باید چند برابر قیمت ساز تعهد مالی می‌دادم که اجازه دهند ساز را با خودم ببرم. بعد از چند ترم وقتی همه دیدند که چقدر تعهد دادم و تعهد مالی را هم امضا کردم، اجازه می‌دادند در ایام بین دو ترم که خوابگاه تعطیل می‌شد ساز را با خودم به مشهد ببرم. ساز را نمی‌شد به امانت به بار داد. من هم دانشجو و فقیر بودم و از پس خرید دو تا بلیت برنمی‌آمدم. هر بار یک بلیت قطار می‌خریدیم و ساز را روی صندلی می‌گذاشتم و خودم تمام مسیر ۱۲ساعته تهران تا مشهد را در سالن‌های قطار راه می‌رفتم. دانشجوی موسیقی بدون ساز چنین وضعیتی داشت.» سازی که بیست سال طول کشید

ده سال بعد از این دوران، پروانه با دستمزد تدریس و نوازندگی ارکستر اولین سازش را خرید و ده سال دیگر هم طول کشید تا بتواند به اندازه کافی پول پس‌انداز کند که با فروش ساز اولی بتواند یک ساز حرفه‌ای بخرد. سازی که حالا شکسته کف خانه افتاده بود، چنین سرگذشتی داشت. 
صبح روز سوم جنگ، پروانه در حالی با ساز شکسته وسط ویرانه‌های خانه‌اش ایستاده بود که به قول خودش این اولین و بدترین شوکی نبود که آن روزها تجربه می‌کرد: «پیش از آن روز اتفاق دیگری افتاده بود که تمام زندگی‌ام را زیرورو کرده بود. موشک خوردن به خانه و شکستن ساز فقط چیزی را که تا آن روز خیلی‌ها در مورد زندگی‌ام نمی‌دانستند علنی کرد. زندگی‌ام چهل روز قبل زیرورو شده بود.» 

آنچه پروانه به آن اشاره می‌کند، همان روزهای بعد از حوادث ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه در تهران است. اعتراضاتی که چند هفته پیش از آن آغاز شده بود، با فراخوان پسر شاه مخلوع ایران در آن دو شب به رویارویی مسلحانه گروه‌هایی از مردم با نیروهای انتظامی ختم شد که خون بسیاری از مردم و نیروهای پلیس و افرادی که هیچ ربطی به قائله نداشتند را بر زمین ریخت. 

در پی بحران روانی که این حادثه ایجاد کرد، برخی از گروه‌های حرفه‌ای، در صدر آن‌ها هنرمندان، به جنبش‌های بایکوت پیوستند و با تعطیل کردن کسب‌وکارهایشان اعتراض خود را به خشونت عریانی که در خیابان‌ها رخ داده بود نشان دادند. پروانه البته یکی از بایکوت‌کنندگان نبود. 

خودش می‌گوید: «روز بیستم، بیست‌ویکم دی‌ماه ارکستر سمفونیک اجرای برنامه‌ریزی‌شده داشت. ما باید در آن جو وحشت که هنوز کسی نمی‌دانست واقعاً چه اتفاقی افتاده است، از بین نیروهای ضدشورشی که برای کنترل اوضاع در شهر بودند می‌گذشتیم و خودمان را به تالار وحدت می‌رساندیم و در آنجا موسیقی اجرا می‌کردیم. برای من که بیش از بیست سال از خانه خودم دور بودم و برای مدت‌ها در تهران در خوابگاه و خانه‌های موقت و اجاره‌ای زندگی می‌کردم، ارکستر سمفونیک تهران حکم خانه را داشت. تالاری که برای هر نوازنده ارکستر سمفونیک حکم خانه دوم را دارد، برای من خانه اول بود؛ تنها نقطه ثبات زندگی‌ام که می‌دانستم هر چیزی تغییر کند، باز می‌توانم به آنجا برگردم و خود واقعی‌ام باشم. چند هفته بعد از این، در آستانه جشنواره موسیقی فجر، وضعیت روحی بسیاری از ما نوازندگان مناسب اجرا نبود. من از جمله کسانی بودم که در یک نامه این را نوشتم و به مدیر ارکستر تحویل دادم و گفتم نمی‌توانم در جشنواره اجرا کنم و از خانه‌ام بیرون آمدم و به مشهد رفتم تا به مادرم که تازه پرتودرمانی را آغاز کرده بود سر بزنم. در برگشت متوجه شدم ارکستر سمفونیک با من قطع همکاری کرده است.» 
 

«بیست سال زندگی‌ام یک چمدان نمی‌شد» 

چهل روز بعد از بیکار شدن، پروانه حالا ایستاده وسط خرابه‌های خانه‌اش و به تلاش‌های دوستان برای جمع کردن آنچه از یک زندگی باقی مانده نگاه می‌کند. یک تکه لباس از اینجا، یک ظرف سالم از آنجا، یک دسته نت که زیر خاک مانده: «بیست سال زندگی‌ام یک چمدان نمی‌شد.» 

پروانه یکی از چند صد خانواری است که در طول جنگ با کمک‌های دولتی در هتل‌ها اسکان داده شدند. چهار ماه بعد از اعلام آتش‌بس، زندگی او در یک اتاق از یک هتل در مرکز شهر اثری از زندگی پیش از جنگ ندارد: «برای من تازه باید این اتفاق رخ می‌داد تا درک کنم در جنگ قبلی چه بلایی سر مردم آمده است. تازه باید این اتفاق می‌افتاد تا با همه کسانی که زیر آتش جنگ هستند همدلی پیدا کنم. گاهی احساس می‌کنم ما کسانی که زندگی خودشان را در جنگ از دست داده‌اند، با وجود این‌که هر کدام یک پیشینه و یک زمینه خانوادگی و علاقه و سرگذشت متفاوتی داریم، تبدیل به یک قبیله شدیم که فقط خودمان، خودمان را درک می‌کنیم. هیچ‌کس واقعاً نمی‌داند از دست دادن کل زندگی یعنی چی. شما اگر کارتان را از دست بدهید، خانه‌ای دارید که به آن برگردید؛ اگر خانه‌تان را از دست بدهید، می‌گویید کارم را دارم و جبران می‌کنم. وقتی هر دو را با هم از دست بدهید نمی‌دانید که باید به کجا فرار کنید. اگر بیست‌ساله باشید چنین تجربه‌ای آن‌قدرها سهمگین نیست. آدم‌های جوان توان ساختن همه چیز را دارند و مهم‌تر از توان، زمان ساختن و دوباره ساختن را دارند، اما من چی؟ اگر عمر مفید و حرفه‌ای هر آدمی را چهل سال در نظر بگیرید، من یک‌باره چشم باز کرده‌ام و می‌بینم هرچه در بیست سال اول زندگی‌ام ساخته بودم از بین رفته است. چه کسی تعجب می‌کند اگر بگویم نمی‌توانم از جایم بلند شوم چون به هیچ چیزی امید ندارم؟» 
 

به این نمی‌گویند زندگی

وقتی از پروانه پرسیدم این روزها زندگی‌اش شبیه چیست، گفت: «به آنچه باقی مانده نمی‌توان عنوان زندگی داد. برای این‌که تبدیل به اشیای داخل اتاق نشوم، خودم را مجبور می‌کنم در ساعت‌های مشخصی که در هتل برای ما غذایی جدای از مهمانان هتل سرو می‌کنند حاضر شوم. گاهی سعی می‌کنم با آدم‌های بی‌خانمان دیگری که هنوز در هتل هستند و هر روز از شمارشان کم می‌شود ارتباط برقرار کنم. برای دریافت کمک‌های دولتی به کسانی که در جنگ آواره شده‌اند باید گاهی به این اداره و آن سازمان سر بزنم، نامه بنویسم، وضعیت را توضیح دهم. به اینها نمی‌گویند زندگی. خیلی از روزها نمی‌توانم از جایم بلند شوم و همین کارهای معمولی را هم انجام دهم. گاهی به خودم می‌گویم دوباره شروع خواهی کرد. بعد از خودم می‌پرسم چه تضمینی وجود دارد که زندگی‌ای که دوباره می‌سازم، دوباره با یک چشم به هم زدن از بین نرود؟ چه تضمینی وجود دارد که یک بار دیگر به خاطر سلیقه شخصی، به خاطر ذائقه سیاسی یا به خاطر یک موشک دیگر دوباره به خاک سیاه ننشینم؟» 

یک هفته پیش، در اواسط مردادماه، پروانه که از معدود افراد باقی‌مانده در هتل بود، به اجبار از هتل بیرون فرستاده شد. پروانه روزهای خود را در ماشین کوچکش می‌گذراند و شب‌ها به خانه‌های دوستانش پناه می‌برد. خودش می‌گوید معلوم نیست این وضعیت تا چه زمانی ادامه داشته باشد. 
 

تنها چیزی که جنگ نتوانست بگیرد

در جو تردید در مورد وضعیت سیاسی و اجتماعی امروز و آینده ایران و در حالی که تمام تلاش‌های چندین کشور منطقه‌ای برای برقراری آتش‌بس صرفاً بر اساس خلق‌وخوی گروهی از بازیگران سیاسی در دو سوی میدان دستخوش تغییر می‌شود، نگرانی‌های پروانه در مورد دوباره از جا برخاستن، احساسی است که بسیاری دیگر هم مثل پروانه آن را تجربه می‌کنند. 

همین اضطراب وجودی است که باعث می‌شود پروانه این روزها تنها به پیدا کردن موقعیتی برای «فرار» امیدوار باشد «تنها چیزی که این جنگ و آشوب نتوانست از من بگیرد دست‌هایم است. درست است که سازم شکسته است اما در روزهای خوبم با خودم می‌گویم مهارتم به من کمک خواهد کرد تا خانه دیگری پیدا کنم. آرزو می‌کنم بتوانم به جایی پناه ببرم که در آن بتوانم برای مدتی تنها یک نوازنده کنتراباس باشم، نه عضوی از جمعیتی که گروهی اینجا یا آنجا آرزو دارند برای اهداف سیاسی خودشان نابودش کنند.»

ارسال نظر

آخرین اخبار