آنتن علیه وحدت/ صداوسیما چگونه به خشم و سرخوردگی اجتماعی می افزاید؟
تحریریه آوش/ روزهای اخیر ناگهان یک جمله مجری جنجالی بار دیگر خشم عمومی را برانگیخت؛ این که «اگر اینترنت پرسرعت میخواهید، بروید افغانستان و سوریه». تصور کنید بینندهای که با کلافگی و شاید حتی گوشی به دست در حال سروکله زدن با اینترنت نیم بند پای تلویزیون نشسته است ناگهان با این جمله پرطعنه و کنایه مجری مواجه میشود؛ حال برای درک خشم بیشتر همان بیننده تصور کنید که این شهروند میداند مجری که اکنون این حرف را میزند خود نیز اینترنت سفید دارد؛ بله حتما حالا خشم و ناراحتی او را بیشتر و بهتر میتوانید، تجسم و تصور کنید.
این روزها و در شرایطی که ایران بیش از هر زمان دیگری به ترمیم شکافهای اجتماعی و بازسازی اعتماد عمومی نیاز دارد، اما مدیران صداوسیما ناگهان تصمیم میگیرند با تریبون دادن به چهرههای تندرو، ادبیات حذف و دوگانهسازی، را پرقدرتتر در سازمان رونق دهند و عجیب نیست که دقیقا در همین بزنگاه بار دیگر متهم میشوند که به جای «رسانه ملی»، به موتور قطبیسازی و وحدتشکنی تبدیل شده اند. روزهای اخیر ناگهان یک جمله مجری جنجالی بار دیگر خشم عمومی را برانگیخت؛ این که «اگر اینترنت پرسرعت میخواهید، بروید افغانستان و سوریه».
تصور کنید بینندهای که با کلافگی و شاید حتی گوشی به دست در حال سروکله زدن با اینترنت نیم بند پای تلویزیون نشسته است ناگهان با این جمله پرطعنه و کنایه مجری مواجه میشود؛ حال برای درک خشم بیشتر همان بیننده تصور کنید که این شهروند میداند مجری که اکنون این حرف را میزند خود نیز اینترنت سفید دارد؛ بله حتما حالا خشم و ناراحتی او را بیشتر و بهتر میتوانید، تجسم و تصور کنید.
حالا دیگر شاید عجیب نباشد که بدانیم جمله هنوز تمام نشده بود که واکنشهای اجتماعی پر شد از خشم، تمسخر و ناباوری و البته بسیاری از کاربران در شبکههای اجتماعی که با پرداختهای گران و کانفینگهای میلیونی در شبکههای اجتماعی حاضر بودند دیگر فقط از یک مجری تلویزیون عصبانی نبودند؛ احساس میکردند دوباره همان صدایی را شنیدهاند که سالهاست از بخشی از آنتن رسمی کشور به گوش میرسد؛ صدایی که به جای شنیدن مطالبات جامعه، صورت مسئله را پاک میکند و منتقد را نه یک شهروند، بلکه مزاحمی میبیند که اگر ناراضی است، باید «برود».
واکنشی شبیه همان زمانی که کارشناس صداوسیما رو به ملت گفته بود هر کس دوست ندارد جمع کند و برود. اما این چند باز همه ماجرا نبود. چرا که همین چند روز قبلتر از چنین اظهاراتی بود که، در برنامهای زنده، خبرنگاری جوان وسط تجمعی خیابانی از مردم پرسیده «چه کسی از سگهای هلال احمر پستتر است؟»
پرسشی که حتی اگر از زبان یک رهگذر در خیابان نیز مطرح میشد، عجیب و آزاردهنده بود؛ چه برسد به این که از آنتن رسانهای پخش شود که نام «ملی» را در پسوند خود دارد و با بودجه عمومی اداره میشود.
مساله اکنون دیگر فقط چند جمله یا چند مجری در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران نیست. آن چه این روزها دوباره بحث صداوسیما را به صدر اخبار آورده، احساس رو به رشدی است که بخشی از جامعه دارد و آن نیز همین است که رسانه رسمی کشور، به جای تلاش برای بازسازی انسجام اجتماعی در دوران جنگ و آتش بس، باز هم به سمت دوقطبیسازی، حذف و تریبون دادن به جریانهای تندرو حرکت کرده است.

از «رسانه ملی» تا «تریبون جناحی»
اما مساله اینجاست که صداوسیما سالهاست با این انتقاد روبهرو بوده که بیش از آن که بازتابدهنده تنوع جامعه ایران باشد، به تریبون یک جریان سیاسی خاص تبدیل شده است. چنان که بسیاری معتقد هستند پس از آغاز جنگ ۴۰ روزه و ورود کشور به وضعیت آتش بس، این روند نه تنها متوقف نشد بلکه از سوی دیگر تشدید نیز شده است.
چنان که اکنون در ماههایی که ایران با بحرانهای همزمان اقتصادی، امنیتی، اجتماعی و روانی روبهرو بوده، انتظار میرفت رسانه رسمی کشور به سمت آرامسازی فضا، تقویت همبستگی و باز کردن میدان برای صداهای متنوع حرکت کند؛ اما قاب تلویزیون روایت دیگری دارد و حضور پرتکرار چهرههایی با مواضع رادیکال، نمایندگان تندرو مجلس، تحلیلگران همسو و مجریانی که بیش از آن که نقش رسانهای ایفا کنند، شبیه سخنگویان سیاسی عمل میکنند، تنها به خشم بخشی از شهروندان دامن میزند.
کافی است که نگاهی به فهرست مهمانان ثابت برنامههای سیاسی ماههای اخیر بیاندازیم تا این تصویر را روشنتر ببینیم؛ از نمایندگان مجلس تا تحلیلگران نزدیک به جریانهای تندرو که بارها و بارها در برنامههایی چون «جریان»، «ویژه خبری»، «خط مقاومت» و دیگر برنامههای مناسبتی حاضر شده اند؛ در حالی که جای خالی کارشناسان مستقل، چهرههای دانشگاهی، تحلیلگران میانهرو یا منتقدان جدی در این قاب شیشهای بهوضوح احساس میشود. کما این که همین تکرار چهرهها و دیدگاهها باعث شده بسیاری از مخاطبان و بینندگان شاید احساس کنند تلویزیون نه آینه جامعه، بلکه بازتابدهنده اتاق فکر یک اقلیت سیاسی است.
جنگ، انسجام ملی و بازگشت ادبیات حذف
اما تناقض بزرگ دقیقا همینجاست؛ در حالی که مقامهای رسمی بارها از «ضرورت انسجام ملی» و «حفظ وحدت در شرایط جنگی» گفتهاند و بر آن تاکید دارند، بخشی از آنتن تلویزیون عملا در حال بازتولید همان شکافهایی است که جامعه را فرسودهتر میکند.
در دوره جنگ، رسانهها در بسیاری از کشورها تلاش میکنند دستکم حتی به طور موقت شکافهای داخلی را کاهش دهند و حس تعلق جمعی را تقویت کنند. در واقع این رسانهها به خاطر حفظ انسجام ملی و اجتماعی به درستی از اختلافات سیاسی درونی عبور میکنند اما حال به نظر میرسد که اکنون در این رسانه که باید ملی باشد دستکم بخشی از برنامههای صداوسیما نه تنها چنین نقشی ایفا نکرده اند، بلکه با ادبیات طردکننده و تحقیرآمیز، بخشهایی از جامعه را دوباره در موقعیت آن دیگری قرار داده اند.
این گونه است که دیگر جمله «اگر خوشتان نمیآید، بروید» در چنین سازوکاری حالا تنها یک واکنش عصبی یا لغزش کلامی نیست؛ به تدریج به بخشی از ادبیات سیاسی رسانهای تبدیل شده و حالا همان منطق، این بار درباره اینترنت، سبک زندگی و مطالبات اجتماعی تکرار میشود. این نوع نگاه، در عمل مفهوم ملت را کوچک و شهروندان طبقهبندی میکند؛ و این بدان معناست که شهروندان را نه دارای حقوق برابر، بلکه همان حقوقشان را مشروط به همفکری سیاسی میبیند و پاسخ چنین رویکردی، چیزی جز فرسایش بیشتر اعتماد عمومی نیست.

صداوسیما و پروژه ادامه دار قطبیسازی
در همین حال اما منتقدان میگویند یکی از خطرناکترین روندها در سالهای اخیر، تبدیل شدن رسانه رسمی کشور به یک موتور تولید دوقطبی در جامعه است؛ رسانهای که به جای ایجاد امکان گفتوگو، بر مرزبندهای مداوم میان «خودی» و «غیرخودی» اصرار دارد، دستکم در منظر افکار عمومی دیگر نمیتواند جایگاه و پسوند ملی را برای خود انتخاب کند.
از سوی دیگر باید توجه داشت که این دوقطبیسازیها نیر فقط سیاسی نیست؛ بلکه اکنون حتی فرهنگی، اجتماعی و در ابعادی نسلی نیز شده است. حمله مداوم به سلبریتیها، هنرمندان، فعالان فضای مجازی، منتقدان اینترنت محدود، یا حتی بخشی از جوانان، در نهایت این پیام را منتقل میکند که جمع بزرگی از جامعه اساسا در قاب رسمی این صداوسیما جایی ندارد.
در چنین فضای دو قطبی و ملتهبی حتی مطالبات عادی و روزمره نیز ناگهان سیاسی میشوند. اینترنت پرسرعت برای این تفکر دیگر فقط یک مطالبه زیرساختی نیست؛ تفکری که مدام در حال بازتولید قطبیسازی است این مطالبه را از حقوق شهروندان نمیداند و آن را به نشانههایی از «غربزدگی» یا «بیتعهدی» تقلیل میدهد. پس در چنین شرایطی نقد صداوسیما نیز دیگر فقط نقد یک رسانه نیست؛ به معنای ایستادن در برابر «جبهه انقلاب» نیز تعبیر میشود و حتی نقد به یک سازوکار ضدملی و گاه ضدمیهنی در حد خیانت ارزیابی خواهد شد، چرا که این تفکر در دو قطبیسازی خود را پایدار و زنده میبیند. در چنین شرایطی نتیجه محتوم چنین روندی، شکلگیری رسانهای است که بیشتر از آن که کارکرد ملی داشته باشد، کارکرد سیاسی برای یک پایگاه محدود را دنبال میکند.
چرا صداوسیما ناگهان حتی رادیکالتر شد؟
در چنین شرایطی اما شاید مهمترین پرسش این باشد که پس چرا صداوسیمای اکنون پیمان جبلی با وجود کاهش شدید مخاطب، هنوز و همچنان بر ادامه همین مسیر خود اصرار دارد؟
حقیقت پنهان مانده پشت همه زرق و برقهای سازمان صداوسیما اکنون شاید همین باشد که حالا دیگر سالهاست بخش بزرگی از اعتبار و مرجعیت رسانهای خود را از دست داده و اتفاقا حذف برنامههای پرمخاطب، کنار گذاشتن مجریان و چهرههای محبوب، کوچ مخاطبان به پلتفرمهای آنلاین و شبکههای ماهوارهای و افت اعتماد عمومی، همگی نشانههای این بحران هستند.
اما عجیب این که حتی چنین کاهش مخاطبی نیز لزوما به اصلاح مسیر سازمان عریض و طویل صداوسیما منجر نشده است. چنان که برخی تحلیلگران معتقد هستند دقیقا برعکس؛ چون صداوسیما دیگر برای بقا وابسته به رضایت مخاطب نیست و بودجهاش از دولت تامین میشود، به تدریج به سمت اتکا به یک پایگاه سیاسی ثابت حرکت کرده است.
در این مدل تفکری نیز، مهم نیست چند میلیون نفر تلویزیون را خاموش کردهاند؛ مهم این است که رسانه بتواند رضایت همان هسته سیاسی محدود اما قدرتمند را حفظ کند و به همین دلیل، وفاداری ایدئولوژیک آرامآرام جای حرفهایگری رسانهای را گرفته است.
حذف حرفهایها همزمان با صعود نیروهای ایدئولوژیک
تحول مهم دیگر، تغییر ترکیب چهرههای حاضر در تلویزیون است. در سالهای اخیر، بسیاری از مجریان، برنامهسازان و چهرههای حرفهای یا حذف شدند، یا کنار رفتند و یا عملا امکان حضور موثر را از دست دادند. در مقابل، نسلی از مجریان و چهرههای رسانهای رشد کردند که بیش از تخصص رسانهای، با مواضع سیاسی و ایدئولوژیک شناخته میشوند. نتیجه، تغییر لحن و ادبیات آنتن است؛ ادبیاتی تهاجمی، طعنهآمیز و گاه تحقیرکننده که بیش از آن که رسانهای باشد، گویا که شبیه یک جنگ سیاسی است. همین مساله نیز باعث شده برخی منتقدان از «خالصسازی رسانهای» حرف بزنند؛ فرآیندی که در آن، صداوسیما به تدریج از تنوع فکری و حرفهای خالی شده و به محیطی بسته و همگن تبدیل شده است.
وقتی رسانه ملی، مردم را به رسانههای بیرونی هل میدهد
اما در این میان یکی از مهمترین هشدارهایی که در واکنش به این روند مطرح میشود، مساله مهاجرت مخاطب است. منتقدان میگویند وقتی رسانه داخلی به جای شنیدن صدا و نظرات شهروندان آنان را تحقیر میکند یا بخشی از جامعه را حذفشده نشان میدهد، در واقع مخاطب را به سمت رسانههای بیرونی هل میدهد و این دقیقا همان نکتهای است که محمود واعظی نیز به تازگی، به آن اشاره کرد؛ که تقلیل صداوسیما به تریبون یک جناح خاص، نه تنها اعتبار آن را کاهش میدهد، بلکه به تقویت رسانههای خارجی منجر میشود. اکنون نیز در واقع، باید گفت بحران صداوسیما فقط بحران مخاطب نیست؛ بحران نمایندگی است. بخشی از جامعه احساس میکند نه دیده میشود، نه شنیده میشود و نه حتی حق دارد در قاب رسمی کشور حضور داشته باشد.

رسانهای برای همه یا اقلیتی برای خود؟
شاید مهمترین پرسش امروز درباره صداوسیما همین باشد که آیا این سازمان هنوز میخواهد «رسانه ملی» باشد یا نه؟
رسانه ملی، در معنای واقعی، باید بتواند تنوع جامعه را از مذهبی تا سکولار، از اصولگرا تا اصلاحطلب، از نسل قدیم تا نسل جدیدبازتاب دهد. اما وقتی آنتن رسمی کشور مدام بخشی از جامعه را پس میزند، آنها را متهم میکند یا به ترک کشور دعوت میکند، عملا از مفهوم «ملی بودن» فاصله میگیرد. کما این که در روزهایی که ایران زیر فشار بحرانهای متعدد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی قرار دارد، شاید بیش از هر زمان دیگری نیاز به رسانهای وجود داشته باشد که نقش پل را بازی کند، نه دیوار.
اما آن چه این روزها بسیاری از مخاطبان در قاب تلویزیون میبینند، بیشتر شبیه سنگری سیاسی است تا خانهای مشترک برای همه ایرانیان؛ رسانهای که به جای ترمیم شکافها، گاهی خود به بخشی از بحران تبدیل میشود.