ایران و آمریکا؛ شاید هرگز
زینب اسماعیلی - روزنامه نگار
اوایل مهرماه سال 92 در دفتر روزنامه هوادار دولت وقت مشغول نهاییکردن صفحات سیاسی بودیم. رییسجمهوری و هیات همراهش در نیویورک بودند و از قبل زمزمههایی مبنی بر رفع گره از رابطه ایران و آمریکا مطرح شده بود. برخی تحلیلگران دوباره به رئیس دولت اصلاحات برای از دستدادن فرصت ملاقات با کلینتون انتقاد میکردند و حوادث روی دور تند قرار گرفته بود.
خبر کوتاهی آمد؛ گفتوگوی تلفنی حسن روحانی با باراک اوباما.
روی این خبر کوتاه که مثل زلزله بود باید گزارشی مینوشتم. کار روزنامه سرعت میطلبید و باید هر چه تا آن روز خوانده بودم را خلاصه کرده و سابقه این دشمنی دیرینه که بیش از سن پدرانمان طول کشیده بود در گزارش یادآور میشدم. در روزنامه قاعدهای هست که باید فکر کنی مخاطب مطلبت هم استاد دانشگاهی است که همه اینها را میداند و هم نوجوانی است که تازه علاقمند خواندن مطالب روزنامه شده است. پس باید از کودتای 28 مرداد مینوشتم که دولت مردمی وقت را امریکاییها با نقشه انگلیسی سرنگون کردند و بزرگترین دیوار را مقابل یک جریان مدنی در یک کشور خاورمیانهای کشیدند. نباید از آن عصر ننگین در ایوان سفارت روسیه و میتیگ سران آمریکا، انگلیس و شوروی برای تقسیم ایران بین خودشان و بدون اطلاع مقام ارشد کشور میگذشتم، باید همه آن موشکها و بمبهایی که عراقیها با پول امریکاییها هشت سال بر سر ایران ریختند و جای زخمش هنوز درد میکند و موارد اینچنینی دیگر که کم هم نیستند مینوشتم و اینکه حالا «ملک را تدبیر دیگر افتاده».
آن روز تیتر انتخابی شورای سردبیری روی گزارشی که از گفتوگوی تلفنی نه دقیقهای روحانی و اوباما نوشتم این بود: «رابطه ایران و امریکا؛ شاید وقت دیگر»
فضا مثبت بود و درهای گفتوگو باز شده بود. به همان اندازه که ملاقات و گفتوگو بین محمدجواد ظریف و جان کری وزرای خارجه ایران و آمریکا در جریان بود، درهای کاخ سفید روی مقامات اسراییلی بسته بود. آنروز تصمیم سیاستگذاران آمریکایی برای حل مساله کهنه با ایران رسیدن به توافق بود. آن توافق که بهعنوان برجام در داخل ایران معرفی شد البته به سرنوشت شومی دچار شد که حالا دیگر خواجه حافظ شیرازی هم شاید بداند.
اما امروز اسفند 1404 است. دیوار ایران و آمریکا چندین برابر مهر 92 از کینه و نفرت و تلخی آکنده شده است. اگرچه بسیاری معتقدند که نباید روابط کشورها را براساس احساسات ارزیابی کرد ولی در فضای عمومی ایرانیان این اتفاق عمدتا رخ میدهد.
دیروز روی شیشه عقب خودرویی دیدم که نوشته بود «ما با آمریکا پدرکشتگی داریم»؛ نشانی از احساس تنفری طبیعی که اکنون بسیار عمیق و شدید است. شاید چنین حسی نسبت به یک کشور خارجی را در هیچ کشور دیگری نبینیم چراکه هیچ کشور دیگری خانه و دفتر کار رهبر عالی سیاسی و دینیاش مورد حمله جنگندههای دشمن قرار نگرفته است.
به هر ترتیب از خروج آمریکا از برجام در سال ۹۶ توسط دونالد ترامپ تا امروز حوادث متعددی رخداده که به ضخامت دیوار رابطه بین دو کشور افزوده است. بدون شک یکی ازمهمترین آنها ترور سردار سلیمانی در خاک عراق است. بعد از آن همراهی بدون قید و شرط این کشور با نتانیاهو در وحشیانهترین عملیاتهای چند سال اخیر قرار دارد. از جمله کشتار مردم غزه تنها به دلیل فلسطینیبودن و در یکسال گذشته همکاری با اسراییل در حمله به ایران و بمباران تاسیسات هستهای آنهم دقیقا در حد فاصل دونوبت مذاکره با ایران.
آنچه این روزها نیز شاهد آن هستیم یکبار دیگر بدعهدی آمریکا در ارتباط با ایران است. شلیک به میز مذاکرهای که میتوانست به توافق منجر شود و از این دیوار بیاعتمادی بکاهد.
روز گذشته سیدعباس عراقچی، وزیر امورخارجه، گفت که مذاکره با آمریکا دیگر در دستورکار ما نیست. کمال خرازی، رییس شورای راهبردی روابط خارجی، نیز در گفتوگویی گفت «من دیگر جایی برای دیپلماسی نمیبینم زیرا رییسجمهور آمریکا دیگران را فریب داده و به وعدههای خود عمل نکرده است.»
شاید بتوان گفت این اظهارنظرها تحتتاثیر شرایط جنگی فعلی مطرح میشود و احتمالا برای پایان همین آتشی که برافروخته شده بالاخره ابزار دیپلماسی باید به کار بیفتد اما نمیتوان نادیده گرفت که با حمله اخیر گره رابطه ایران و آمریکا به آنچنان گره کوری تبدیل شده که شاید هیچگاه باز نشود. آنچه میتوان عملا سرنوشت سیاست داخلی ایران را نیز با خود ممزوج کند و طبیعتا جناح میانهرو و اصلاحطلبی که دنبال درهای باز رابطه و حل و فصل مساله با آمریکا هستند، دستکم تا یک دهه آینده بعید است امکان عرض اندام پیدا کنند.
در همین ده روز اخیر قطر دیوار ایران و آمریکا آنقدر ضخیم شده که شاید روشنشدن چراغهای این رابطه دیگر به عمر ما قد ندهد.