شهر پس از آتشبس؛ نفسهای تازه، زخمهای کهنه
رئیس انجمن جامعهشناسی ایران میگوید یکی از پیامدهای جنگ تمایل به کسب لذت آنی و بیخیالی است، اینکه زندگی به الان و همینجا محدود میشود
روزنامه شرق در گزارشی نوشت:
کافه طراحی کلاسیکی دارد؛ دیوارههای چوبی و سردری که انگار از دهه 40 آمده و پنجره و میزهایی که تداعیکننده گذشته است. روبهروی کافه پر است از آدمهایی که دور هم جمع شدهاند و حرف میزنند، قهوهای مینوشند و میخندند. شلوغی کافه، پیادهراه را بسته. درون کافه هم به اندازه بیرون، شلوغ است، میزها پر از مشتری است و صفی طولانی اطراف صندوق ایجاد شده. در بعضی میزها، بیش از ظرفیت آدم نشسته. صدای همهمه و موسیقی بلند کافه در هم تنیده و بهسختی صدا به صدا میرسد. اینجا یکی از کافههای معروف «خیابان ایرانشهر» در روز چهارشنبه فردای آتشبس دوهفتهای است. تصویر «بازگشت به زندگی» در خیابان ایرانشهر بیش از مکانهای دیگر دیده میشود؛ بازگشتی که بمباران و اضطراب کشنده جنگ آن را تبدیل به خیالی ناممکن کرده بود.
دوباره میتوانیم نفس بکشیم
«باورم نمیشود صدای بمباران حتی موقت، خاموش شد»؛ این را «پرنیا» میگوید. دوست او البته تأیید میکند که هنوز معلوم نیست جنگ تمام شده باشد، اما برای «پرنیا» این موضوع اهمیتی ندارد: «مهم این است که الان ما اینجاییم و قرار نیست صدای انفجار بشنویم. من که برای همین اینجا بودن دلم تنگ شده بود». او دختری جوان با موهایی صورتی است. آنها سه نفرند، یک دختر و دو پسر که در پیادهراه کنار آن کافه با دکوراسیون کلاسیک در خیابان ایرانشهر، نزدیک به باغچهای کوچک ایستادهاند، دست هرکدام لیوان قهوهای است؛ یکی از پسرها که «آرش» نام دارد، میگوید: «بچهها هیچکدام تهران نبودند اما من بودم. خانهمان نیز نزدیک است، هر بار که از اینجا رد میشدم، در دلم میگفتم کاش بشود زودتر دوباره با بچهها به اینجا بیاییم و قهوهای بخوریم». او میگوید البته شلوغی ایرانشهر از ابتدای هفته شروع شده بود، ولی امروز فرق دارد: «امروز همه کمی خوشحالترند. در کافه نیز بیشتر باریستاها و کارکنان که با هم دوست هم هستیم، به سر کار آمدهاند. انگار روی آب آمدهایم و دوباره میتوانیم نفس بکشیم». نقاط دیگر خیابان هم شلوغ است، با فاصله کمی از این کافه، کافه کوچک دیگری با دیوارهای سرامیکی سفید، آبی و نارنجی روشن، خودنمایی میکند. کافه در دو سو پنجرههای کشویی دارد و همه پنجرهها باز بود تا هوای بهاری به درون کافه بیاید. روبهروی کافه، برگ درختان قدیمی خیابان ایرانشهر با باد به زمین میافتند و یکی از این برگها در لیوان «یوسف» مینشیند که در فضای بیرونی کافه نشسته است و با لپتاپ کار میکند: «شغل من مرتبط با طراحی و نقشه است و معمولا دورکارم. این مدت نیز اینترنت قطع بود، اما من چون با یکی از پژوهشگاههای دانشگاهم کار میکنم، در شغلم بهجز دو هفته اول جنگ خللی وارد نشد». اما او از خانه کارکردن بیزار است، با این حال ترس او و خانوادهاش از جنگ باعث شده بود تمام این 40 روز را در خانه کار کند: «آدم هرچه نمیخواهد به سرش میآید، من هم هیچوقت در خانه کار نمیکنم، یا به کافه میآیم یا به فضاهای کار جمعی میروم. دیگر جنگ و خانهنشینی داشت کارم را عقب میانداخت چون دائما در خانه حواسم پرت میشد و نمیتوانستم کارها را پیش ببرم. وقتی خبر آتشبس آمد همان لحظه برنامهریزی کردم تا به کافه بیایم». او انتظار نداشت با چنین شلوغیای مواجه شود، اما با وجود آنکه ترجیح میداد کافه خلوت باشد، از شلوغی فعلی ناراحت نیست: «امروز از وقتی به کافه آمدم شلوغ بود، اما برخلاف همیشه این بار شلوغی به تمرکزم کمک کرد و دلگرم شدم. خوشحالم که شهر کمی جان گرفته است». در خیابان «ایرانشهر» فقط کافه وجود ندارد، بخش زیادی از مغازههای این خیابان، مغازههای مربوط به تعمیر، فروش و نگهداری پرینتر و لوازم چاپ است. روی شیشه یکی از مغازهها با نئونی قرمز نوشته شده است: «شارژ کارتریج». و روی پنجره چند لایه چسب زده شده؛ نشانههایی از سایه جنگ که در همه تهران قابل دیدن است. صاحب مغازه مردی فربه با موهای جوگندمی است، سالهای زیادی است اینجا کار میکند: «از هفته دوم فروردین که مغازه را باز کردم، با دیدن خلوتی خیابان و کافهها خیلی ناراحت شدم. دلم میگرفت، به هر حال حضور این جوانها عادتمان شده بود». او میگوید اوضاع کاسبی خراب است، اما همین که جنگ حتی به شکل موقت تمام شده، به او امید داده است: «امیدوارم جنگ به شکل دائمی تمام شود و دیگر تکرار نشود. هم کار و کاسبی ما به مرور احتمالا درست میشود، هم مردم کمی زندگی میکنند».
بازگشت زندگی در میان «لاله»ها
«پارک لاله» پر است از توپهای والیبال، صدای خنده کودکان و مردان و زنانی که در حال قدمزدن هستند. در ورودی پارک، گلهای لاله در رنگهای مختلف کاشته شده و در محیط بازی نزدیک به «کانون پرورش فکری کودکان» در خیابان حجاب، کودکان در صف منتظر سوارشدن بر سرسره پیچان پارک هستند، در سکوهای کنار محل بازی، پدران و مادران در کنار یکدیگر در حال گفتوگو هستند. در چمنهای پارک که حالا انبوه و شبیه به فرشی سبزرنگ شده، خانوادههای زیادی زیرانداز انداختهاند: «سیزدهبهدر را جبران میکنیم». این را «وحید» میگوید؛ مردی که با همسر، پدر، مادر و دو کودک خردسالش به پارک آمدهاند. او در همان حال که توپ را به سمت پسر کوچکش میاندازد، میگوید: «40 روز جنگ تمام تلاشمان را کردیم بچهها از اضطراب جنگ دور باشند. همسرم روانشناس کودک است و به شکل روزانه به کمک او برای بچهها فعالیتها و شرایطی ایجاد میکردیم تا وضعیت برایشان تحملپذیرتر شود». اطراف حوض، افراد زیادی راکتهای بدمینتون را در دست دارند و مشغول بازی هستند، با اینکه باد میوزد، رقابت نفسگیری جریان دارد.
بازی بعد از جنگ
«شلوغ نیست، اما همین که دوباره شروع به کار کرده، خوب است». «آرمان» نوجوانی است که پیراهنی با طرح تیم فوتبال «بایرنمونیخ» و شلواری جین به تن دارد. چراغهای نئونی گیمنتی در خیابان شریعتی بر روی صورتش میافتد و رنگ و روی او را روشن میکند: «منتظر دوستانم هستم. بیشترشان از تهران رفته بودند، امروز که همه خبر دادند برگشتهاند، بهسرعت قرار گیمنت را گذاشتیم». گیمنت در طبقه اول ساختمانی قدیمی قرار دارد، از آن ساختمانهایی که در خیابانهای قدیمی تهران زیاد دیده میشوند و نمادی از معماری دهه 70 در ایران هستند. برخلاف خاکآلودی راهرو و پلهها، شیشههای گیمنت شفاف است، این شفافیت به دلیل نو بودن آن است. «جواد» مسئول گیمنت، با اشاره به ساختمان روبهرویی میگوید: «پشت این ساختمان، در همان روزهای اول جنگ مورد حمله قرار گرفت و شیشههای ما هم شکست. شانس آوردیم چیزی دزدیده نشد، چون تا همین هفته پیش که من از شهرستان برای بازکردن گیمنت آمدم، هیچکس به ساختمان سر نزده بود که به ما بگوید شیشهها شکسته است». شیشههای تازه هنوز برای تبدیلشدن به دکور یک گیمنت کار دارند، «جواد» از صبح در حال وصلکردن چراغهای نئونی و بروشور و پوستر است: «من و شریکم خیلی به دکور اینجا اهمیت میدهیم. به دیوارهای داخل نگاه کنید، همه دیوار کاذب هستند که البته شانس آوردیم در جنگ آسیب ندیدند». دوستان «آرمان» میآیند، همدیگر را در آغوش گرفته و راهی دستگاههای بازی گیمنت «آقاجواد» میشوند.
غلغله در «اپال»
پارکینگ «پاساژ اپال» پر شده است. مردم با غرولند در حال گشتن دنبال جای پارک در خیابانهای اطرافاند. جلوی تمام آسانسورهای طبقه همکف صفی نسبتا طولانی وجود دارد. مغازههای بزرگ نیز میزبان مشتریان زیادی است که در حال گشت و گذار و خرید هستند. طبقه فودکورت غلغله است. کافهها و رستورانها پر است از مشتری و جای نشستن پیدا نمیشود. مسئولان تمیزکردن میزها سرشان شلوغ است و یکی از آنها میگوید: «از همان صبح پایان آتشبس پاساژ دوباره شلوغ شد». این شلوغی کار آنها را زیاد کرده و نمیتوانند برای گفتوگو بایستند. در طبقه مربوط به سرگرمی، با وجود افزایش شدید قیمتها مردم زیادی جمع شدهاند و در تلاشند تا از دستگاههای بازی و سرگرمی استفاده کنند. در بیرون از پاساژ، چراغهای رنگی و تبلیغاتی معروف «اپال» شروع به کار کردهاند؛ چراغهایی که در دوران جنگ خاموش بودند.
نیاز به بازگشت؛ واکنش دفاعی شهروندان به جنگ
«شیرین احمدنیا»، عضو هیئتعلمی دانشگاه علامه طباطبایی و رئیس انجمن جامعهشناسی ایران است. او میگوید جامعه ایران تجربههای تلخ و سختی را پس از جنگ پشت سر گذاشته است: «شهروندان تجربه سنگین انواع تروما، انواع فشارهای روانی و انواع لطمات و خسارات مالی و جانی را از سر گذراندهاند و البته تأثیرات منفی و آسیبهای موجود، همه گروهها را یکسان درگیر نمیکند. برخی از نظر فردی یا اجتماعی آسیبپذیرترند، برخی شکنندهترند و تبعات کوتاهمدت و بلندمدت لطمات نیز برای همه افراد یا گروهها یکسان پدیدار نمیشود». از نگاه او البته جنگ فقط تبعات منفی نداشته است، بلکه بعضی پدیدههای مثبت اجتماعی را نیز پدید آورده است: «بهعنوان مثال، جنگ معمولا باعث تقویت حس همبستگی و انسجام میان افراد جامعه هم میشود؛ نوعی «ما»ی اجتماعی تقویتشده پیرو جنگ شکل میگیرد. مردم نسبت به سرنوشت مشترک خود هوشیارتر و حساستر میشوند، نسبت به هم همدلتر، صبورتر و مهربانتر میشوند. تا حدی هم در سبک زندگی و عادات معمول افراد، تغییراتی حاصل میشود. بهعنوان مثال اینکه آگاهی نسبت به محدودیتهای دسترسی به منابع حیاتی زندگی افزایش مییابد. افراد نگاه محافظهکارانهتری نسبت به دخل و خرج خود پیدا میکنند و بیش از پیش قدردان داشتههای خود میشوند». «احمدنیا» با اشاره به پویایی موجود در شهر پس از آتشبس دوهفتهای، این پویایی را پاسخی به نیازهای عینی مردم درباره ارتباط و معاشرت اجتماعی میداند: «افراد نیاز دارند خودشان را دوباره در شرایط زندگی ماقبل جنگ ببینند، از حال یکدیگر جویا و مطلع شوند، حس زندگی را در خود و نزدیکان و دوستانشان بازیابی و بازتولید کنند. انسانها که موجوداتی اجتماعی به حساب میآیند مسلما غیر از حفظ سلامت جسمانی و روانیشان، نیاز به حفظ سلامت اجتماعیشان هم دارند و این سلامت اجتماعی اساسا در قالب معاشرت امن، تعامل اجتماعی و تبادل حمایت اجتماعی متقابل تحقق پیدا میکند. به همین خاطر مردم تلاش میکنند در اسرع وقت زمانی که شرایط مهیا باشد، یعنی مثلا فضای آرامش نسبی تا حدی به وجود آمده باشد، خود را دوباره به آغوش جمع، دوستان و خویشاوندان و فضاهای بزرگتر جمعی بسپارند و فضای خلائی را که در دوران انزوای تحمیلی دوران جنگ به آنها تحمیل شده بود، به نحوی جبران کنند». این نیاز به بازگشت به شرایط عادی یک واکنش دفاعی طبیعی نیز است.
تغییر در جهانبینی تحتتأثیر جنگ
احمدنیا معتقد است ابهام موجود درباره وضعیت پایان یا تداوم جنگ، فرصت برنامهریزی بلندمدت برای زندگی را از افراد میگیرد: «مثلا اگر زوجی قصد بچهدارشدن داشته باشد، بر اثر نگرانی از وضعیت ناروشن یا ناامنی در آینده نزدیک از اقدام برای بچهدارشدن اجتناب میکند. پیامد دیگر ممکن است این باشد که جهانبینیشان دچار تغییر شود. تمایل به کسب لذت آنی و بیخیالی نسبت به اوضاع و احوال پیرامونی در آنها تقویت شود، زندگی به الان و همینجا محدود میشود. در جامعه ایرانی که سدهها درگیر انواع تروماها، تجاوز و جنگهای خانمانسوز بوده، تعجب ندارد که «دم را غنیمت دان» پند ملموسی به شمار میرود». این جنگ تبعات روانی بسیاری برای شهروندان داشته است و رئیس انجمن جامعهشناسی ایران بر نقش دولت و سمنها برای جبران این آسیبها تأکید میکند: «برخی نهادهای دولتی تلاشهایی صورت دادهاند که مشخص نیست کافی بوده یا همه از آن مطلع شده باشند تا بهرهمند شوند. برخی سمنها هم به همین ترتیب اقداماتی را صورت داده و میدهند، اما به نظرم نمیرسد پوشش وسیعی داشته و به ابعاد وسیع آسیبهایی که پدیدار شده پاسخ مقتضی داده شده باشد. در جامعه ما که میدانیم الزاما همه ممکن است نگاه و نگرش مناسبی هم به روی آوردن به مراقبتهای روانشناختی برای حفظ یا بهبود شرایط سلامت روان نداشته باشند، حتی اگر حمایت و کمک تخصصی هم فراهم شده باشد بسیاری عملا از آن محروم میمانند». در این شرایط لازم است هماهنگیای بین رسانهها، نهادهای دولتی و سمنها ایجاد شود؛ در فقدان چنین هماهنگیای مردم به روشهایی روی میآورند که لزوما نیز مؤثر واقع نمیشود. «احمدنیا» ادامه میدهد: «در غیاب چنین هماهنگیها و تدابیری، مردم عملا به حمایتهای خانوادگی و راهحلهای فردی متوسل میشوند که شاید همواره هم پاسخگو نیاز نبوده یا عملا مؤثر واقع نشود. بخش مهمی از مشکلات مردم هم البته از جنس دیگری است. از دست دادن شغل، تعطیلی محل کار، فقدان درآمد، تجربه فشار اقتصادی و همچنین اجتماعی شدیدی را برای افراد بهویژه در میان اقشار فرودست به بار میآورد که موجب شکلگیری حس ناامنی، بیپناهی، نگرانی نسبت به آینده و ناکامی و خشم گسترده در بسیاری از افراد است. معمولا خشونت خانگی در دوران جنگ افزایش مییابد و دشواری زندگی برای قربانیان خشونت معمولا به صورت آشکار دیده یا رسیدگی نمیشود. در هر صورت، واقعیت این است که جنگ نهتنها مولد مشکلات عدیدهای است، معمولا مشکلات از پیش موجود را هم تشدید میکند». در این میان نهادهای اجتماعی و مدنی باید برای بهبود زخمهای عمیق جنگ خود تلاشهایی کنند: «نهادهای اجتماعی و مدنی، مانند سازمانهای مردمنهاد، گروههای داوطلبانه، انجمنهای حرفهای، گروههای همیاری سنتی مدنی و مذهبی و مدارس میتوانند نقش حیاتی در این مسیر ایفا کنند. وظایف اصلی آنها در ترمیم زخمهای روانی و اجتماعی، شامل ارائه حمایتهای روانی و مشاورهای برای افراد و خانوادههای دچار تروما، اضطراب و سوگ، بازسازی اعتماد و همبستگی از طریق ایجاد فضاهای گفتوگو و درک متقابل و در مواردی، حتی کمک به پردازش خاطرات جنگ از طریق مستندسازی و روایتگری میشود تا از انباشت تروما جلوگیری شود». او به «فراخوان اقدام» که از آخرین اقدامات «انجمن جامعهشناسی ایران» است، اشاره میکند و میگوید این فراخوان تلاشی برای ایفای نقشی علمیاتی در میدان اجتماعی زندگی مردم است: «این کمپین، کاملا همراستا با اهداف پیشگفته، تلاش نوینی است در این جهت که این انجمن حوزه علوم اجتماعی با سابقه 35سالهاش و اعتماد نسبی مردم به آن، بتواند عرصه فعالیت خود را از ارائه تحلیلهای نظری صرف یا جمعآوری مستندات و روایتهای جنگ فراتر ببرد».