نقش طبقه متوسط در حوادث دیماه
در بررسی جامعهشناختی رخدادهای دیماه، تمرکز بر «طبقه متوسط» میتواند افق تحلیلی دقیقتری فراهم کند. طبقهای که نهتنها از منظر اقتصادی، بلکه بهمثابه حامل سرمایه فرهنگی، شبکهای و نمادین، نقش میانجی میان ساختار قدرت و بدنه اجتماعی را ایفا میکند.
آرمان امروز در گزارشی نوشت:
در بررسی جامعهشناختی رخدادهای دیماه، تمرکز بر «طبقه متوسط» میتواند افق تحلیلی دقیقتری فراهم کند. طبقهای که نهتنها از منظر اقتصادی، بلکه بهمثابه حامل سرمایه فرهنگی، شبکهای و نمادین، نقش میانجی میان ساختار قدرت و بدنه اجتماعی را ایفا میکند. این گزارش میکوشد با تکیه بر نظریههای کنش جمعی، محرومیت نسبی و فرصت سیاسی، نشان دهد چگونه تحولات سالهای اخیر جایگاه این طبقه را متزلزل کرده و چگونه این تزلزل در بزنگاههای خاص میتواند به مشارکت اعتراضی تبدیل شود. در سنت جامعهشناسی کلاسیک، طبقه متوسط عمدتاً بر اساس شاخصهای درآمدی تعریف میشد؛ اما در رویکردهای جدیدتر، این طبقه حامل «سرمایه فرهنگی» (تحصیلات، مهارتهای ارتباطی، دسترسی به اطلاعات) و «سرمایه اجتماعی» (شبکههای گسترده ارتباطی) نیز تلقی میشود. از این منظر، طبقه متوسط صرفاً یک موقعیت اقتصادی نیست، بلکه موقعیتی هویتی و منزلتی است.
در ادبیات جامعهشناسی، طبقه متوسط صرفاً بر اساس سطح درآمد تعریف نمیشود. این طبقه معمولاً با شاخصهایی چون سطح تحصیلات، نوع شغل، سبک زندگی، دسترسی به منابع اطلاعاتی و سرمایه فرهنگی شناخته میشود. از این منظر، طبقه متوسط حامل نوعی «منزلت اجتماعی» است که با انتظارات خاصی درباره کیفیت زندگی، ثبات آینده و امکان پیشرفت همراه است.
به همین دلیل، هرگونه تغییر در شرایط اقتصادی یا اجتماعی، تنها به معنای کاهش یا افزایش درآمد نیست، بلکه میتواند به بازتعریف هویت و موقعیت اجتماعی این طبقه منجر شود. احساس ثبات و امنیت برای طبقه متوسط اهمیت اساسی دارد؛ زیرا این طبقه معمولاً بر پایه برنامهریزی بلندمدت—در آموزش، اشتغال و سرمایهگذاری—عمل میکند.
تجربه نزول منزلتی
یکی از مفاهیم کلیدی در تحلیل وضعیت طبقه متوسط، «نااطمینانی ساختاری» است. در شرایطی که آینده اقتصادی و اجتماعی با ابهام همراه باشد، برنامهریزی بلندمدت دشوار میشود و احساس بیثباتی افزایش مییابد.
در چنین وضعیتی، بخشی از طبقه متوسط ممکن است تجربه «نزول منزلتی» داشته باشد؛ به این معنا که افراد احساس کنند موقعیت اجتماعیشان نسبت به گذشته یا نسبت به انتظاراتشان تضعیف شده است. این تجربه، حتی اگر با فقر مطلق همراه نباشد، میتواند پیامدهای روانی و فرهنگی مهمی داشته باشد.
در نظریه «محرومیت نسبی»، تأکید میشود که احساس فاصله میان انتظارات و واقعیت، بیش از خودِ شرایط عینی، در شکلگیری نارضایتی مؤثر است. طبقه متوسط بهدلیل سطح بالاتر انتظارات، نسبت به این فاصله حساستر است. بنابراین، هرچه شکاف میان خواستهها و امکانات بیشتر شود، احتمال بازاندیشی در هویت و جایگاه اجتماعی افزایش مییابد. طبقه متوسط بهطور سنتی حامل سرمایه فرهنگی بالاتری است؛ یعنی دسترسی به آموزش، مهارتهای ارتباطی و منابع اطلاعاتی گستردهتر. این ویژگی موجب میشود که این طبقه نسبت به کیفیت خدمات عمومی، نظام آموزشی، فرصتهای شغلی و فضای فرهنگی حساسیت بیشتری داشته باشد.
در نتیجه، تغییرات در این حوزهها نهتنها بهعنوان مسائل اقتصادی، بلکه بهعنوان مسائل مرتبط با «کیفیت زندگی» درک میشوند. کیفیت زندگی مفهومی چندبعدی است که شامل امنیت شغلی، امید به آینده، امکان رشد فردی و مشارکت در عرصههای اجتماعی میشود.
هرگاه این مؤلفهها با چالش مواجه شوند، طبقه متوسط ممکن است دچار نوعی بازنگری در سبک زندگی، الگوهای مصرف یا حتی تصمیمهای بلندمدت مانند مهاجرت یا تغییر مسیر شغلی شود. این واکنشها الزاماً سیاسی نیستند، بلکه بخشی از سازوکارهای سازگاری اجتماعی محسوب میشوند.
یکی از ویژگیهای مهم طبقه متوسط در دهههای اخیر، حضور فعال در شبکههای اجتماعی دیجیتال است. این فضاها امکان تبادل تجربه، مقایسه سبکهای زندگی و شکلگیری روایتهای مشترک را فراهم کردهاند.
در جامعه شبکهای، افراد نهتنها اطلاعات دریافت میکنند، بلکه خود نیز تولیدکننده محتوا هستند. این امر به شکلگیری نوعی «خودآگاهی جمعی» کمک میکند؛ یعنی افراد درمییابند که تجربههای شخصیشان بخشی از یک روند گستردهتر اجتماعی است.
چنین فضایی میتواند به تقویت حس همبستگی یا دستکم درک مشترک از مسائل منجر شود. در عین حال، شبکههای اجتماعی میتوانند انتظارات را نیز افزایش دهند، زیرا افراد بهطور مداوم خود را با دیگران-در داخل و خارج از کشور-مقایسه میکنند. این مقایسهها گاه به بازتعریف معیارهای موفقیت و رضایت منجر میشود.
دوگانه امنیت و پیشرفت
طبقه متوسط معمولاً در میانه دو خواست اساسی قرار دارد: امنیت و پیشرفت. امنیت به معنای ثبات اقتصادی، اجتماعی و پیشبینیپذیری آینده است؛ پیشرفت به معنای امکان ارتقای فردی و اجتماعی.
اگر یکی از این دو مؤلفه تضعیف شود، تعادل درونی این طبقه برهم میخورد. برای مثال، اگر فرصتهای پیشرفت محدود شود، حتی در صورت وجود ثبات نسبی، احساس رکود شکل میگیرد. برعکس، اگر پیشرفت ممکن باشد اما ثبات وجود نداشته باشد، نااطمینانی افزایش مییابد.
تحلیل تحولات اجتماعی نشان میدهد که حفظ این توازن برای پایداری اجتماعی اهمیت زیادی دارد. طبقه متوسط بهدلیل نقش میانجی خود (میان ساختار قدرت و سایر لایههای اجتماعی) در صورت برخورداری از ثبات و امید، میتواند عامل انسجام و توسعه تدریجی باشد. بررسی جامعهشناختی وضعیت طبقه متوسط در ایران معاصر نشان میدهد که این طبقه در مرحلهای از بازتعریف هویتی قرار دارد. نااطمینانیهای اقتصادی، تغییرات منزلتی و تحولات ارتباطی، همگی بر سبک زندگی و انتظارات آن تأثیر گذاشتهاند.
درک این تحولات نیازمند پرهیز از نگاه تکعلتی است. نه میتوان همه تغییرات را صرفاً اقتصادی دانست و نه صرفاً فرهنگی. آنچه اهمیت دارد، توجه به پیوند میان ساختارهای کلان و تجربههای زیسته روزمره است. طبقه متوسط، بهعنوان حامل سرمایه فرهنگی و نیرویی تأثیرگذار در روندهای اجتماعی، همچنان یکی از بازیگران کلیدی در شکلدهی به آینده جامعه ایران است. تقویت ثبات، افزایش فرصتهای پیشرفت و بازسازی امید اجتماعی میتواند به تحکیم این جایگاه و تقویت انسجام اجتماعی کمک کند.