EN
به روز شده در
کد خبر: ۱۰۱۹۶۶

دولت جدید، سیاست قدیم

تفرشی: آینده روابط تهران-لندن به سرنوشت جنگ و مناسبات پیش‌روی ایران و آمریکا بستگی دارد

دولت جدید، سیاست قدیم
شرق

روزنامه شرق گفتگوئی را با مجید تفرشی منتشر کرده است:

با آغازبه‌کار دولت اندی برنام به‌ عنوان نخست‌وزیر جدید بریتانیا از حزب کارگر، این انتظار شکل گرفت که لندن در قبال تهران از برخی سیاست‌های دولت کی‌یر استارمر فاصله بگیرد؛ اما استمرار صدور مجوز استفاده آمریکا از پایگاه‌های فیرفورد و دیه‌گو گارسیا برای عملیات نظامی علیه ایران، نشان داد در حوزه امنیتی و راهبردی، سیاست خارجی بریتانیا همچنان در چارچوب «روابط ویژه» با واشینگتن تعریف می‌شود و تغییر نخست‌وزیر و دولت الزاما به معنای تغییر رویکرد نیست. در همین چارچوب، قراردادن سپاه در لیست گروه‌های تروریستی بریتانیا، عملا سطح بی‌سابقه‌ای از فشار سیاسی، امنیتی و قضائی را علیه ایران ایجاد کرده و یکی از مهم‌ترین کانال‌های اعتماد متقابل میان تهران و لندن را بیش از پیش تضعیف کرده است. در چنین شرایطی، مناسبات دو کشور تحت تأثیر هم‌زمان تداوم رویارویی آمریکا با ایران، استمرار حمایت‌های عملی لندن از واشینگتن، بحران امنیت انرژی در خلیج فارس و نیز سایه سنگین جنگ روسیه و اوکراین، به یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال شکننده‌ترین مقاطع خود رسیده است؛ وضعیتی که هرگونه خطای محاسباتی می‌تواند دامنه بحران را از سطح تنش‌های دوجانبه به یک رویارویی گسترده‌تر منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای گسترش دهد. برای فهم دقیق‌تر مسیر پیش‌رو در میانه تحولات پرشتاب روابط تهران-لندن با مجید تفرشی به گفت‌وگو نشستیم. آنچه در ادامه می‌آید، روایت این پژوهشگر حوزه تاریخ و تحلیلگر مسائل بریتانیا از چشم‌انداز پیچیده دو کشور است.

اقدامی در دوره گذار از کی‌یر استارمر به اندی برنام آغاز شد که موضوع قراردادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست گروه‌های تروریستی، از جمله این تحولات است. این دوره گذار را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا حزب کارگر در حال بازگشت به همان مسیری است که در دوران تونی بلر و جورج بوش پسر شاهد آن بودیم؛ دورانی که بسیاری، حمایت حزب کارگر از سیاست‌های جنگ‌طلبانه جمهوری‌خواهان آمریکا را امری غیرمنتظره و حتی عجیب می‌دانستند؟

درباره موضوع قراردادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست گروه‌های پرخطر یا تهدیدکننده برای بریتانیا، بعدا به‌طور مستقل صحبت خواهم کرد؛ زیرا این موضوع در سؤال شما نیز مطرح شده و نمی‌خواهم آن را با بحث فعلی در هم بیامیزم. اما برای ورود به سؤال اصلی شما، لازم است ابتدا مقدمه‌ای را بیان کنم. وقتی درباره حزب کارگر بریتانیا صحبت می‌کنید، طبیعتا مانند بسیاری از افراد، نخستین تصوری که به ذهن می‌رسد این است که حزب کارگر، حزبی چپ‌گرا در برابر حزب محافظه‌کارِ راست‌گراست. این طبیعی‌ترین برداشتی است که هرکسی می‌تواند داشته باشد. اما باید توجه داشت که حزب کارگر امروز، با حزب کارگر دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ تفاوتی اساسی دارد. از اواخر دهه ۱۹۸۰ و به‌ویژه از آغاز دهه ۱۹۹۰، تحول مهمی در این حزب آغاز شد. زمانی که جان اسمیت رهبری حزب کارگر را بر عهده گرفت، پروژه‌ای را پایه‌گذاری کرد که بعدها با عنوان «حزب کارگر نوین» (New Labour) شناخته شد. هدف از این تحول آن بود که با اتخاذ سیاست‌هایی متمایل به راست، یا به تعبیر دقیق‌تر، سیاست‌هایی با گرایش‌های راست‌گرایانه و پوپولیستی، عرصه را بر حزب محافظه‌کار تنگ کنند. در واقع، راهبرد حزب کارگر این بود که بخشی از شعارها و سیاست‌هایی را که در دوران مارگارت تاچر برای حزب محافظه‌کار موفقیت‌آمیز بود، اقتباس کند. محافظه‌کاران با آن سیاست‌ها بیش از یک دهه در قدرت باقی مانده بودند و حزب کارگر نیز تلاش کرد با استفاده از همان الگوها، آرای طبقات میانه را به سوی خود جلب کند. البته جان اسمیت فرصت نیافت این پروژه را به سرانجام برساند. پس از درگذشت او، تونی بلر جوان به همراه یار و شریک سیاسی خود، گوردون براون، این مسیر را ادامه دادند و سرانجام در انتخابات سال ۱۹۹۷ به پیروزی رسیدند و حزب کارگر را به قدرت بازگرداندند. از آن زمان دیگر نه انتظار می‌رفت و نه شاهد آن بودیم که حزب کارگر همان حزب کارگر دوران پس از جنگ جهانی دوم باشد؛ حزبی که رهبرانش نماینده سنت کلاسیک چپ بودند. البته بعدها نمونه‌هایی مانند جرمی کوربین بار دیگر برخی از آن گرایش‌های سنتی چپ را نمایندگی کردند، اما حزب کارگر دوران بلر مسیر متفاوتی را در پیش گرفته بود. در چنین شرایطی، زمانی که تونی بلر به قدرت رسید، در میانه دوران نخست‌وزیری او، جورج بوش پسر و جمهوری‌خواهان در آمریکا روی کار آمدند. سپس حوادث یازدهم سپتامبر رخ داد و پس از آن جنگ‌های افغانستان و عراق آغاز شد. در آن مقطع انتظار طبیعی این بود که حزب کارگر در برابر جنگ و سیاست‌های آمریکا موضعی انتقادی اتخاذ کند، اما چنین اتفاقی رخ نداد. به تعبیر کن لیوینگستون که از منتقدان جدی تونی بلر بود و بعدها نیز به‌ عنوان شهردار مستقل لندن انتخاب شد، حزب کارگر در آن مقطع به «محافظه‌کارترین حزب تاریخ بریتانیا» تبدیل شده بود. او این جمله را در یکی از سخنرانی‌های مشهور خود علیه جنگ عراق بیان کرد. البته باید توجه داشت که شرایط بریتانیا در آن زمان، در مقایسه با امروز بسیار متفاوت بود. وضعیت اقتصادی کشور به‌‌مراتب بهتر از شرایط کنونی بود، دولت از اقتدار بیشتری برخوردار بود و مشکلات سیاسی، اجتماعی و بین‌المللی نیز به گستردگی امروز نبود. در آن مقطع، در شرایط پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ درباره جنگ علیه افغانستان طالبان اجماع بین‌المللی وجود داشت، اما درباره جنگ عراق چنین اجماعی شکل نگرفت. با وجود این، بریتانیا تنها کشوری بود که به‌طور کامل و بدون تردید در کنار ایالات متحده ایستاد و از سیاست‌های آمریکا حمایت کرد.

اما امروز دیگر نه تونی بلر حضور دارد، نه جورج بوش و نه آن روابط ناگسستنی و استثنایی میان اروپا و بریتانیا با آمریکا برقرار است. اساسا با آغاز دومین دوره ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، این روابط وارد مرحله‌ای متفاوت شده است. ترامپ از همان ابتدا این پیام را منتقل کرد که دیگر حاضر نیست آمریکا مانند گذشته بار اصلی امنیت اروپا را بر دوش بکشد و معتقد است کشورهای اروپایی باید خودشان مسئولیت بیشتری در قبال امنیت و مسائل منطقه‌ای‌شان، از جمله در قبال ایران و سایر موضوعات، بر عهده بگیرند. با این حال، به دلایل مختلف این سیاست به نتیجه مورد انتظار ترامپ نرسید. نخست آنکه سیاست‌های ترامپ بیش از اندازه غیرقابل پیش‌بینی بود. دوم اینکه هیچ اجماع و زمینه مشترکی برای همراهی کامل اروپا با این رویکرد آمریکا وجود نداشت. سوم آنکه اساسا شرایط سیاسی و اقتصادی دولت‌های اروپا و بریتانیا به‌گونه‌ای نبود که بخواهند صرفا برای همراهی با آمریکا، وارد یک جنگ تمام‌عیار شوند.

علاوه بر این، دولت کی‌یر استارمر اگرچه روی کاغذ از اکثریت بسیار بالایی در پارلمان برخوردار بود و همچنان نیز هست، اما در عمل با اختلافات جدی درون‌حزبی روبه‌رو شد. از سوی دیگر، نتایج انتخابات‌های اخیر، به‌ویژه انتخابات شوراها، نشان داد حزب رفرم یو.کی (Reform UK) توانسته است موفقیت چشمگیری به دست آورد و به تهدیدی بالفعل برای احزاب سنتی بریتانیا در انتخابات آینده تبدیل شود. این اختلافات داخلی، مشکلات در روابط با اروپا و سایر کشورها و مهم‌تر از همه وضعیت بسیار نامطلوب اقتصاد بریتانیا و مدیریت ناکارآمد شرایط دولت را بیش از پیش دشوار کرده است. بریتانیا اکنون بخش عظیمی از منابع مالی خود را صرف پرداخت بهره بدهی‌هایش می‌کند و با گذشت زمان نیز وضعیت اقتصادی آن بهبود نیافته است. دولت‌های مختلف استقراض می‌کنند تا بدهی‌هایشان را بپردازند. تقریبا همه نخست‌وزیرانی که طی حدود 10 سال گذشته روی کار آمده‌اند، با وعده اصلاح اوضاع اقتصادی قدرت را در دست گرفته‌اند، اما در عمل شرایط بدتر شده است. از لیز تراس، نخست‌وزیری که فقط ۴۵ روز در قدرت ماند تا نخست‌وزیران بعدی، همگی وعده‌هایی دادند که اغلب به نتیجه نرسید. در چنین فضایی، بار دیگر نام اندی برنام مطرح شد. او دو یا سه بار در انتخابات رهبری حزب کارگر شکست خورده بود و پس از آن از سیاست پارلمانی فاصله گرفت و شهردار منچستر بزرگ شد. اما محبوبیتی که در آن جایگاه به دست آورد و تصویری که به‌ عنوان مدیری مردمی و نزدیک به افکار عمومی از خود ایجاد کرد، باعث شد بار دیگر مورد توجه رهبری حزب کارگر و در رادار رهبری حزب حاکم قرار گیرد.

در آستانه آنکه حزب کارگر با شکست در انتخابات شوراها و سپس انتخابات سراسری روبه‌رو شود، در درون حزب این جمع‌بندی شکل گرفت که پیش از آنکه سرنوشتی مشابه آنچه برای رهبران پیشین احزاب، از جمله در دوران مارگارت تاچر و تونی بلر رخ داد، برای کی‌یر استارمر رقم بخورد، در راستای جلوگیری از شکست انتخاباتی، رهبری حزب از درون حزب و پیش از انتخابات سراسری تغییر کند. در نتیجه، اندی برنام که از محبوبیت عمومی قابل توجهی برخوردار شده بود، دوباره با پیروزی در یک انتخابات میان‌دوره‌ای به عرصه سیاست ملی و پارلمان بازگشت و در فاصله زمانی کوتاهی به رهبری حزب رسید. همه این تحولات در مدت نسبتا کوتاهی رخ داد و استارمر نیز عملا نتوانست اقدامی برای جلوگیری از این روند انجام دهد و سرانجام ناچار به کناره‌گیری شد. اکنون برنام با این وعده روی کار آمده است که بتواند مشکلات موجود را حل کند. البته بسیاری تحقق این وعده‌ها را آسان نمی‌دانند و حتی برخی آن را شبیه معجزه توصیف می‌کنند، اما در عین حال بسیاری نیز معتقدند او دست‌کم می‌تواند عملکرد بهتری نسبت به استارمر داشته باشد.

‌ نخست درباره همین دوره گذار از کی‌یر استارمر به اندی برنام بپرسم. پیش از آنکه برنام روی کار بیاید، شاهد بحث قراردادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست گروه‌های تروریستی یا گروه‌های پرخطر بودیم. از سوی دیگر، مسئله مهم‌تر، رویکرد لندن در دوره حزب کارگر نسبت به احتمال جنگ با ایران است. تاکنون دولت بریتانیا تأکید کرده قصد ورود مستقیم به چنین جنگی را ندارد؛ هم خود استارمر و هم دیگر مقامات دولت این موضع را مطرح کرده‌اند. در عین حال، موضوع پایگاه «فیر فورد» و «دیه‌گو گارسیا» نیز بار دیگر مطرح شده است. ارزیابی شما از این تحولات چیست؟

ابتدا لازم است یک نکته را از نظر فنی و حقوقی تصحیح کنم. ممکن است از نظر محتوایی برداشت شما درست باشد، اما باید توجه داشت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رسما در فهرست سازمان‌های تروریستی بریتانیا قرار نگرفته است، بلکه در چارچوب مقررات جدید، به ‌عنوان یک نهاد «خطرناک برای منافع ملی بریتانیا» معرفی شده است. در بیانیه‌ای که شبانه محمود، وزیر کشور بریتانیا و پیش از او دیوید لمی، وزیر امور خارجه پیشین درباره این موضوع مطرح کردند، از عنوان «سازمان تروریستی» استفاده نشد. البته از نظر آثار و پیامدهای عملی، تفاوت چندانی میان این دو وجود ندارد. همان‌گونه که خودتان نیز در جریان هستید، در حال حاضر افرادی در بریتانیا، چه اتهام واردشده به آنان درست باشد و چه نادرست، به دلیل ارتباط با سپاه پاسداران بازداشت می‌شوند و حتی با مجازات‌های سنگین، از جمله حبس‌های طولانی‌مدت یا اخراج از بریتانیا، مواجه هستند. بنابراین، این موضوع عملا جرم‌انگاری شده و در قالب مقررات مربوط به تهدید علیه منافع ملی بریتانیا تعریف شده است؛ هرچند مقامات بریتانیایی عامدانه از به‌کاربردن عنوان «تروریستی» خودداری کرده‌اند.

‌ اتفاقا اینجا دو برداشت حقوقی مطرح است. یک برداشت بر مبنای قانون امنیت ملی ۲۰۰۰ است که براساس آن گفته می‌شود سپاه در فهرست سازمان‌های تروریستی قرار نگرفته است. برداشت دیگر به قانون امنیت ملی ۲۰۲۳ استناد می‌کند که براساس آن، برخی معتقدند مجازات‌های پیش‌بینی‌شده بسیار سنگین‌تر است و حتی می‌تواند تا حبس ابد نیز برسد. از نظر شما کدام برداشت صحیح است؟

بله، من هم این ادعاها را شنیده‌ام. آنچه تاکنون به من گفته شده، بیشتر ناظر بر مجازات‌هایی در حد 14 سال حبس براساس قوانین جدید به‌ دلیل همکاری با دولت‎‌های متخاصم بوده است. هرچند ممکن است در برخی تفاسیر حقوقی، مجازات‌های شدیدتری نیز مطرح شده باشد. اما فارغ از این بحث، باید به یک نکته مهم توجه کرد. موضوع قراردادن نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمان‌های تروریستی، مسئله تازه‌ای نیست. تقریبا نزدیک به یک دهه است که این موضوع‌ نه‌فقط در بریتانیا، بلکه در بسیاری از کشورهای اروپایی مطرح بوده و درباره آن بحث می‌شود.

‌دلیل آنکه بریتانیا تاکنون رسما چنین اقدامی را انجام نداده، این بوده است که لندن، هم در عمل و هم به ‌صورت رسمی، همواره تلاش کرده روابط دیپلماتیک خود با ایران را حفظ کند و از قطع یا حتی کاهش جدی این روابط پرهیز داشته باشد. این سیاست، هم ناشی از منافع مستقیم خود بریتانیاست و هم به این دلیل که لندن برای خود نوعی نقش واسطه یا نماینده، به‌ویژه از جانب ایالات متحده و تا حدی نیز از سوی برخی کشورهای اروپایی، در قبال ایران قائل بوده است. نگرانی اصلی این بود که اگر سپاه پاسداران به‌طور رسمی در فهرست سازمان‌های تروریستی قرار گیرد، ممکن است روابط دیپلماتیک دو کشور دچار اختلال شود و ایران در واکنش، سطح روابط را کاهش دهد یا حتی آن را قطع کند. از نگاه لندن، چنین وضعیتی بیش از آنکه به سود بریتانیا باشد، به زیان منافع این کشور تمام می‌شد.

این استدلال در سال‌های گذشته بارها از سوی مقامات بریتانیایی مطرح شده بود؛ اما پس از آنکه برخی کشورهای اروپایی اقدامات مشابهی انجام دادند و مشاهده شد که واکنش ایران، برخلاف برخی پیش‌بینی‌ها، به آن شدت و حدتی که انتظار می‌رفت نبود، بریتانیا نیز به‌تدریج به سمت اتخاذ سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تر حرکت کرد. با این‌همه، در بیانیه‌ای که شبانه محمود، وزیر کشور بریتانیا، صادر کرد و او در دولت جدید نیز همچنان همین مسئولیت را بر عهده دارد، همچنان از واژه «تروریسم» استفاده نشد و موضوع صرفا در قالب «تهدید علیه منافع ملی بریتانیا» مطرح شد.

‌ اتحادیه اروپا سال گذشته میلادی این اقدام را انجام داد؛ اما همان‌طور که خودتان هم اشاره کردید، تاکنون هیچ‌یک از کشورهای اروپایی به‌صورت مستقل و یک‌جانبه چنین تصمیمی نگرفته‌اند. آیا ممکن است اقدام بریتانیا زمینه‌ساز آن شود که کشورهایی مانند آلمان، فرانسه، اسپانیا یا ایتالیا نیز به‌طور مستقل در همین مسیر حرکت کنند؟

واقعیت این است که همه این مسائل به آینده روابط ایران و آمریکا و همچنین مواضع ایران در قبال آمریکا و تحولات منطقه بستگی دارد. اگر وضعیت کنونی ادامه پیدا کند یا حتی از شرایط فعلی بحرانی‌تر شود، چنین سناریویی کاملا محتمل است. اما اگر شرایط به سمت آتش‌بس، کاهش تنش و توافق حرکت کند، بسیاری از این مباحث عملا موضوعیت خود را از دست خواهد داد. بنابراین همه‌ چیز به روند تحولات آینده بستگی دارد.

‌ بیانیه شماره ۴۶ سپاه پاسداران چنین برداشتی را تأیید نمی‌کند. در این بیانیه که‌ ۲۹ تیر منتشر شد، به‌طور رسمی به بریتانیا هشدار داده شده و ادبیات آن نسبت به گذشته کاملا متفاوت است. به نظر می‌رسد لحن تهران در قبال لندن تغییر کرده است.

این وضعیت دوطرفه است. اگر متن سخنرانی ایوت کوپر، وزیر کشور بریتانیا‌ را هم مطالعه کنید، خواهید دید که در یک سخنرانی حدودا ۴۵‌دقیقه‌ای، بیش از صد بار از تعابیری مانند «رژیم ایران» و «تروریسم جمهوری اسلامی» استفاده می‌شود. بنابراین، این نوع رجزخوانی‌ها از هر دو طرف وجود دارد و تا حدی نیز طبیعی است. همه کشورها برای مصارف تبلیغاتی و مخاطبان داخلی و خارجی خود چنین ادبیاتی را به کار می‌برند. نباید این بیانیه‌ها و مواضع تبلیغاتی را ملاک قطعی برای ارزیابی آینده روابط دو کشور دانست. همان‌طور که در ایران علیه بریتانیا مواضع تندی اتخاذ می‌شود، در بریتانیا نیز علیه جمهوری اسلامی همین ادبیات و رجزخوانی متقابل وجود دارد. بنابراین، این موضوع یک‌طرفه نیست و نباید بیش از اندازه روی این‌گونه مواضع تبلیغاتی تمرکز کرد.

‌وضعیت اروپا را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ اکنون حتی بلغارستان نیز وارد این ادبیات شده است. از یک سو، مقامات ایرانی هشدار داده‌اند و از سوی دیگر، نخست‌وزیر بلغارستان اعلام کرده استفاده از پایگاه‌های نظامی این کشور به معنای مشارکت در اقدام علیه ایران نیست. در عین حال، عراقچی نیز این موضوع را با همتای بلغارستانی خود مطرح کرده است. آیا اروپا، از لندن تا صوفیه، به‌‌تدریج در حال ورود مستقیم یا غیرمستقیم به این تقابل است؟

وجود پایگاه‌های نظامی آمریکا، چه در کشورهای اروپایی و چه در کشورهای منطقه، از‌ جمله حوزه خلیج فارس، برای تفریح یا نمایش نیست؛ این پایگاه‌ها برای استفاده در شرایط مورد نیاز نظامی ایجاد شده‌اند و در شرایط فعلی، مهم‌ترین سناریوی احتمالی استفاده از آنها، ایران است. با این حال، کشورهایی مانند بلغارستان عملا اختیار چندانی در این زمینه ندارند. در کشوری مانند بلغارستان‌‌ که تا حد بسیار زیادی به ساختارهای اقتصادی و امنیتی غرب وابسته است، تصمیم نهایی درباره نحوه استفاده از این پایگاه‌ها عمدتا در اختیار ایالات متحده و تا حدودی نیز متحدان آن قرار دارد. بنابراین، مقامات کشورهایی مانند بلغارستان ناگزیرند برای کاهش مسئولیت سیاسی خود بگویند تصمیم‌گیرنده اصلی نیستند. البته از منظر حقوقی و سیاسی، این ادعا که «استفاده از پایگاه به ما ارتباطی ندارد»، پذیرفتنی نیست. ممکن است کشوری بگوید تحت فشار آمریکا قرار دارد یا گزینه دیگری در اختیار ندارد، اما در این مورد نمی‌تواند مسئولیت خود را به‌طور کامل نفی کند. همین وضعیت را در مورد بسیاری از کشورهای منطقه نیز می‌توان مشاهده کرد. برخی کشورها ممکن است اعلام کنند‌ اجازه چنین اقدامی را نمی‌دهند، ولی در عمل با محدودیت‌هایی روبه‌رو هستند. بنابراین، هر کشوری بر‌اساس منافع ملی خود عمل می‌کند. ایران نیز بر‌اساس منافع خود اعلام می‌کند اگر از خاک کشوری علیه ایران استفاده شود، انتظار پاسخ متقابل وجود خواهد داشت. اینکه این پاسخ در چه سطحی باشد، صرفا در حد هشدار باقی بماند یا به اقدام عملی منجر شود، موضوعی است که تصمیم‌گیری درباره آن بر عهده مسئولان سیاسی و نظامی است.

‌ در همین زمینه، عراقچی به ماده ۳ قطع‌نامه ۳۳۱۴ مجمع عمومی سازمان ملل نیز استناد کرده و گفته است کشوری که اجازه استفاده از خاک یا پایگاه خود را برای تجاوز به کشور دیگر بدهد، خود نیز در آن تجاوز شریک محسوب می‌شود. آیا این برداشت از نظر حقوق بین‌الملل درست است؟

بله، از منظر حقوقی‌ اگر کشوری آگاهانه اجازه دهد از قلمرو یا پایگاه‌هایش برای حمله به کشور دیگری استفاده شود، نمی‌تواند ادعا کند‌ هیچ مسئولیتی ندارد. این موضوع صرفا به معنای تحمل یک تعرض نیست، بلکه نوعی مشارکت در آن اقدام تلقی می‌شود. به بیان ساده، شما نمی‌توانید بگویید اجازه داده‌اید از خانه‌تان برای حمله به همسایه استفاده شود، ولی مسئولیتی متوجه شما نیست. چنین استدلالی پذیرفتنی نیست. ممکن است کشوری بگوید تحت فشار بوده یا انتخاب دیگری نداشته است، اما نمی‌تواند اصل مسئولیت خود را انکار کند.

در مورد دولت جدید اندی برنام نیز پیش از تشکیل کابینه، گمانه‌زنی‌های مختلفی درباره ترکیب تیم سیاست خارجی مطرح بود. برخی تصور می‌کردند دیوید لمی همچنان در سمت وزیر امور خارجه باقی خواهد ماند، اما در نهایت، برخلاف انتظار بسیاری از ناظران سیاسی بریتانیا، اد میلیبند به این سمت رسید. اد میلیبند سابقه و کارنامه سیاسی شناخته‌شده‌ای دارد. او فرزند رالف میلیبند، مهاجر لهستانی-یهودی مارکسیست و نظریه‌پرداز برجسته علوم سیاسی و استاد مدرسه اقتصاد دانشگاه لندن (LSE)‌ است. برادر بزرگ‌ترش، دیوید میلیبند‌ نیز سال‌ها وزیر امور خارجه بریتانیا بود. دیوید میلیبند در دوران وزارت خود، ‌مانند رابین کوک و جک استراو در دولت بلر، در مقاطع مختلف با سیاست خارجی دولت تونی بلر در سه سال دولت گوردون براون از سال ۲۰۰۷ تا 2010 وزیر خارجه بود، هرچند بعدها کاملا از سیاست حزبی در بریتانیا فاصله گرفت و در مدیریت نهادهای بین‌المللی و خیریه فعالیت کرد.

اد میلیبند نیز پیش‌تر در مقطعی رهبر حزب کارگر بود، اما در انتخابات شکست خورد و مدتی از کادر رهبری حزب کنار رفت. اکنون بار دیگر به دولت بازگشته است. هر دو برادر، اگرچه نسبت به برخی سیاست‌های اسرائیل و شخص بنیامین نتانیاهو انتقاداتی دارند، اما در مجموع به جناح راست حزب کارگر و جریان موسوم به «بلری» نزدیک هستند. اندی برنام نیز‌ ‌مانند کی‌یر استارمر، از ابتدا ادعا کرد راه سومی میان جریان تونی بلر و جریان جرمی کوربین در پیش خواهد گرفت؛ با این حال، به نظر می‌رسد ‌در عمل سیاست خارجی دولت او تفاوت بنیادینی با دوره استارمر نخواهد داشت. با توجه به ترکیب کابینه و انتخاب‌های انجام‌شده، نه تمایل جدی برای تغییر این سیاست‌ها وجود دارد و نه در شرایط فعلی اساسا امکان تحقق چنین تغییری فراهم است. در موضوع استفاده بی‌سر‌و‌صدای آمریکا از پایگاه‌های نظامی بریتانیا نیز وضعیت تفاوت چندانی نکرده است. همان کاری که در دوره استارمر انجام می‌شد، در دوره برنام نیز ادامه خواهد یافت. البته دولت بریتانیا می‌تواند در سطح سیاسی اعتراض یا ملاحظاتی را مطرح کند، اما در عمل امکان جلوگیری از استفاده آمریکا از این پایگاه‌های نظامی را ندارد. شرایط شکننده اقتصادی و سیاسی بریتانیا به‌گونه‌ای است که هم تعامل گسترده و هم ورود به چنین تقابلی با ایالات متحده، برای هر دولت حزب کارگر، نوعی خودکشی سیاسی 

محسوب می‌شود.

‌‌ ولی ادبیاتی که مقامات بریتانیا برای توجیه این موضوع به کار می‌برند، به این سمت رفته است که می‌گویند هدف، حفظ آزادی تنگه هرمز و آبراه‌های بین‌المللی است. در واقع، این‌گونه استدلال می‌کنند که استفاده آمریکا از پایگاه‌هایشان در راستای تضمین آزادی کشتیرانی و امنیت آبراه‌های بین‌المللی صورت می‌گیرد. ارزیابی شما از این استدلال چیست؟

ببینید، در اینجا دو مسئله وجود دارد که اتفاقا می‌خواستم به آنها اشاره کنم و شما زودتر مطرح کردید. به‌طور کلی و از منظر بنیادین، اروپا در حمله اسرائیل و آمریکا به ایران با واشینگتن همراهی نکرده ‌و این موضوع تقریبا قطعی است. اما دو استثنا وجود دارد که می‌تواند این معادله را تغییر دهد؛ البته فعلا در حد احتمال است، هرچند ممکن است در آینده جنبه عملی پیدا کند. نخست، مسئله خلیج فارس و تنگه هرمز است. استدلالی که در آمریکا و اروپا مطرح می‌شود، این است که باید از آزادی کشتیرانی، امنیت انتقال انرژی، عبور کالا از خلیج فارس و همچنین منافع متحدان غرب در منطقه و به‌خصوص تنگه هرمز، یعنی کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، دفاع شود. این موضوع می‌تواند بهانه یا زمینه‌ای برای ورود بیشتر اروپا به این پرونده و تجمیع عملیاتی آنان با آمریکای ترامپ باشد.

دوم، مسئله اوکراین است. جنگ اوکراین طی چند سال گذشته به یکی از مهم‌ترین نقاط اختلاف میان ایران و اروپا تبدیل شده است؛ به‌ویژه به دلیل ادعاهایی که درباره همکاری نظامی و سیاسی ایران با روسیه در این جنگ مطرح می‌شود. به نظر من، این دو موضوع می‌تواند بهانه مناسبی برای آن باشد که اروپا و ناتو بخشی از فاصله‌ای را که در روابطشان با دولت ترامپ در موضوع ایران ایجاد شده، جبران کنند. البته همه اینها فعلا در حد تحلیل و احتمال است. برای نمونه، در ماجرای اخیر حمله اوکراین به یک کشتی ایرانی در دریای مازندران، این امکان وجود داشت که بحران گسترش پیدا کند، اما به نظر من ایران در آن ماجرا هوشمندانه عمل کرد و با مدیریت بحران، اجازه نداد تنش‌ها تشدید شود. در مورد تنگه هرمز نیز هنوز اتفاقی در آن سطح رخ نداده است. به اعتقاد من، ایالات متحده در شرایط فعلی، از نظر عملیاتی، برای اقدام علیه ایران نیاز چندانی به همراهی نظامی بریتانیا یا سایر کشورهای اروپایی ندارد؛ اما از نظر سیاسی، دیپلماتیک و برای اقناع افکار عمومی بین‌المللی، این همراهی برای واشینگتن اهمیت زیادی دارد.

‌ حزب کارگر چگونه می‌خواهد میان وعده‌هایی که درباره اقتصاد و معیشت مردم بریتانیا داده است و الزامات سیاست خارجی، به‌ویژه در قبال آمریکا و ایران، تعادل برقرار کند؟ با توجه به انتقادهای تاریخی که نسبت به همراهی تونی بلر با آمریکا وجود داشت، حزب کارگر در شرایط امروز بریتانیا چگونه می‌تواند میان مسائل داخلی و سیاست خارجی توازن ایجاد کند؟

زمانی که دولت تونی بلر در کنار آمریکا قرار گرفت و در جنگ عراق با واشینگتن همراهی کرد، انتقادهای فراوانی از این تصمیم شد. اعتراض‌های گسترده‌ای در سراسر بریتانیا شکل گرفت و تنها در لندن چند میلیون نفر در تظاهرات ضد جنگ شرکت کردند. با این حال، دولت بریتانیا عملا اهمیت چندانی به این اعتراض‌ها نداد. استدلال دولت این بود که در مسائل امنیتی، راهبردی و روابط ویژه میان بریتانیا و آمریکا، تصمیم‌گیری‌ها بر‌اساس ملاحظات کلان امنیت ملی انجام می‌شود، نه بر‌اساس فشار افکار عمومی. بعدها نیز تونی بلر اذعان کرد ‌در برخی برآوردها اشتباه کرده است، اما این اعتراف دیگر تأثیری بر پیامدهای آن تصمیم نداشت.

موضوعی که امروز درباره آن صحبت می‌کنیم، از جهاتی شبیه همان تجربه است، با این تفاوت که دولت کنونی، قدرت و اقتدار دولت تونی بلر را ندارد و در نتیجه توان ورود مستقیم به یک جنگ را نیز در اختیار ندارد. در عین حال، تجربه نشان داده است که کشورهای توسعه‌یافته، هنگامی که موضوعات نظامی و راهبردی مطرح می‌شود، مسائل رفاهی، اقتصادی و معیشتی را در اولویت دوم قرار می‌دهند. برای مثال، در بریتانیا هر سال بر سر بودجه عمومی، هزینه‌های رفاهی، اعتصاب‌ها و اعتراض‌های اجتماعی بحث و جدل فراوانی وجود دارد؛ اما هنگامی که موضوع پروژه‌های عظیم نظامی، از‌جمله برنامه‌های چندصد میلیارد دلاری نوسازی توان بازدارندگی هسته‌ای و ناوگان نظامی تحت عنوان ترایدنت مطرح‌ می‌شود، کمتر کسی درباره اصل این هزینه‌ها سؤال می‌کند. در حالی که اگر تنها بخشی از این منابع صرف اقتصاد داخلی شود، می‌تواند تأثیر درخور توجهی بر کاهش مشکلات اقتصادی کشور داشته باشد. این نشان می‌دهد ‌اگر دولت بریتانیا از منظر راهبردی خود را ناگزیر به انجام کاری بداند، آن را انجام خواهد داد؛ حتی اگر هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی شایان توجهی داشته باشد. البته در شرایط فعلی، هنوز ایالات متحده چنین فشاری بر دولت بریتانیا وارد نکرده ‌و از سوی دیگر، افکار عمومی نیز به‌شدت مخالف ورود مستقیم به یک جنگ جدید است. به همین دلیل، به نظر من ورود مستقیم بریتانیا به جنگ با ایران، شانس حزب کارگر برای حفظ موقعیت سیاسی و موفقیت در انتخابات آینده را به‌شدت کاهش خواهد داد.

‌‌ اشاره کردید که تونی بلر بعدها بابت همراهی با آمریکا در جنگ عراق عذرخواهی کرد؛ ‌اما امروز می‌بینیم که همین عذرخواهی نیز محل تردید و انتقاد قرار گرفته است. از یک سو، دونالد ترامپ، او را به‌عنوان عضو هیئت صلح غزه معرفی می‌کند و از سوی دیگر، به کی‌یر استارمر می‌تازد که چرا در جنگ با ایران همراهی کامل با آمریکا نداشته است. آیا می‌توان گفت امروز نوعی «بلریسم» دوباره در حال احیا‌شدن است؟

این همان چیزی است که به آن «استاندارد دوگانه» یا Double Standard و «ریاکاری سیاسی» یا Hypocrisy یا نفاق گفته می‌شود. اساسا اسم این رفتار چیزی جز استاندارد دوگانه و نفاق سیاسی نیست.

‌ در حال حاضر، موضوع استفاده از پایگاه‌های بریتانیا برای پرواز بمب‌افکن‌های B-1 Lancer و حمله به اهدافی در ایران مطرح است و گفته می‌شود این روند عملا وارد مرحله عملیاتی شده است. آیا احتمال می‌دهید این حملات گسترش پیدا کند و پای ناتو و کشورهای اروپایی بیش از گذشته به این جنگ باز شود؟

درباره ناتو نمی‌توانم با قاطعیت اظهار‌نظر کنم؛ زیرا گزارش‌ها و نشانه‌های متناقضی در این زمینه وجود دارد. اما درباره بریتانیا، از همان روزهای نخست جنگ 12روزه، از این پایگاه‌ها برای عملیات مرتبط با ایران استفاده شده است. اساسا این تصور که بریتانیا می‌تواند مانع استفاده آمریکا از این پایگاه‌ها شود، به نظر من چندان واقع‌بینانه نیست. این پایگاه‌ها اساسا برای استفاده نیروهای آمریکایی ایجاد شده‌اند و اگر قرار باشد در مواقع لازم آمریکا نتواند از آنها استفاده کند، فلسفه وجودی‌شان زیر سؤال می‌رود. در چنین شرایطی، دیگر آن شعار معروف درباره «روابط ویژه و راهبردی» میان لندن و واشینگتن نیز معنای خود را از دست خواهد داد.

‌ نکته مهم دیگر، مناسباتی است که میان دولت استارمر و آمریکا شکل گرفت. استارمر سفر مهمی به ایالات متحده داشت و توافق‌های اقتصادی درخوری‌ نیز میان دو کشور منعقد شد. خود ترامپ نیز بارها بریتانیا را بزرگ‌ترین متحد آمریکا توصیف کرده است. با این حال، بسیاری معتقدند شکاف دو سوی اقیانوس اطلس روز به‌ روز عمیق‌تر می‌شود. به نظر شما لندن در برابر این شکاف و همچنین تحولات خاورمیانه چه سیاستی باید در پیش بگیرد؟

اینکه آقای استارمر و نخست‌وزیران پیش از او همواره گفته‌اند بریتانیا بزرگ‌ترین و نزدیک‌ترین متحد آمریکا‌ست، شعاری است که تا حد زیادی جنبه تبلیغاتی دارد. البته در موارد زیادی نیز درست است، اما واقعیت این است که آمریکایی‌ها هیچ‌گاه این رابطه را کاملا متقابل ندیده‌اند. هر زمان که به بریتانیا نیاز داشته‌اند، بر این روابط ویژه تأکید کرده‌اند و هر زمان که ضرورتی احساس نکرده‌اند، اهمیت چندانی برای آن قائل نشده‌اند. به تعبیر دیگر، این رابطه بیش از آنکه متقابل باشد، یک‌سویه بوده است.

از زمان افول امپراتوری بریتانیا‌ که عملا از اواخر دهه ۱۹۵۰ آغاز شد، توازن قدرت میان لندن و واشینگتن نیز تغییر کرد. پس از مجموعه‌ای از رخدادهای مهم، از‌جمله پایان جنگ جهانی دوم، استقلال هند، ملی‌شدن صنعت نفت ایران و همچنین بحران و ملی‌شدن کانال سوئز توسط مصر، روند افول قدرت جهانی بریتانیا آشکار شد؛ موضوعی که امروز خود انگلیسی‌ها نیز به آن اذعان دارند. در چنین شرایطی، دیگر نمی‌توان از یک رابطه برابر میان لندن و واشینگتن سخن گفت. هر زمان که آمریکا اراده کند، این روابط در بهترین سطح توصیف می‌شود و هر زمان که منافعش اقتضا نکند، این ادبیات نیز تغییر می‌کند.

آقای استارمر نیز شخصا تمایل داشت در بسیاری از مسائل با آمریکا همراهی کند، اما با محدودیت‌های جدی داخلی و منطقه‌ای مواجه بود. در داخل حزب کارگر، بر سر رهبری او اختلاف‌های عمیقی وجود داشت؛ از سوی دیگر، رقابت شدید با حزب محافظه‌کار و همچنین رشد فزاینده حزب رفرم یوکی (Reform UK)‌ و دیگر جریان‌های راست افراطی، فضای سیاسی بریتانیا را بسیار پیچیده کرده بود. در چنین وضعیتی، نه از نظر سیاسی و اقتصادی امکان آن وجود داشت که تجربه همراهی بریتانیا در جنگ عراق و افغانستان بار دیگر تکرار شود و نه اساسا شرایط چنین اقدامی فراهم بود. به همین دلیل، هرچند آمریکایی‌ها از میزان همراهی لندن رضایت کامل نداشتند، اما بریتانیا در اختیار گذاشتن پایگاه‌های نظامی خود در خارج از خاک این کشور برای استفاده آمریکا را ادامه داد و این روند نیز همچنان می‌تواند در صورت گسترش جنگ ادامه پیدا کند.

‌ نکته دیگری که مطرح است، مسئله آبراه‌هاست. آیا ممکن است موضوع امنیت انرژی و همچنین مناسبات کشورهای عربی با بریتانیا، معادلات را به سمتی سوق دهد که لندن عملا وارد این جنگ شود؟

به هر حال به نظر من چنین امکانی وجود دارد. مسئله خلیج فارس و به‌ویژه تنگه هرمز، در کنار آنکه همواره یکی از نقاط اتکای راهبردی و اهرم‌های قدرت ایران بوده است، اگر به‌درستی مدیریت و محاسبه نشود، می‌تواند به پاشنه آشیل ایران نیز تبدیل شود. همچنین این احتمال وجود دارد که به عاملی برای شکل‌گیری یک اجماع ضدایرانی در منطقه و حتی در سطح بین‌المللی تبدیل شود. به اعتقاد من، ایران باید با محاسبه دقیق هزینه و فایده، از چنین وضعیتی جلوگیری کند و اجازه ندهد دستاوردهایی که در آن جنگ به دست آورده، به ضد ارزش و عاملی علیه خود تبدیل شود. علاوه بر این باید به روابط بسیار گسترده و چند‌وجهی لندن با کشورهای عرب جنوب خلیج فارس هم توجه کرد.

‌ ‌وقتی از «ضد ارزش» صحبت می‌کنید، آیا دیگر دیر نشده است؟ اکنون شاهد هستیم که کشورهایی مانند بلغارستان و بریتانیا نیز وارد این معادلات شده‌اند و بسیاری معتقدند دایره جنگ در حال گسترش است. از سوی دیگر، جنگ اوکراین و تأثیری که همواره بر روابط ایران و اروپا و نیز مناسبات تهران و مسکو داشته، همچنان سایه خود را حفظ کرده است. برخی حتی معتقدند اکنون در یکی از بدترین مقاطع روابط ایران و اروپا قرار داریم.

به نظر من، اصل صحبت شما درست است، اما اگر ایران تصمیم‌های درستی بگیرد، هنوز دیر نشده است. به قول انگلیسی‌ها، «دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است‌». حتی اگر فرض کنیم بخشی از فرصت‌ها از دست رفته باشد، از همین امروز باید این موضوع با جدیت بیشتری دنبال شود. تصور می‌کنم ایران تا حدی به این مسئله توجه پیدا کرده است، اما گاهی نگاه‌های توهم‌آمیز و غیرواقع‌بینانه باعث می‌شود برداشت ما از ظرفیت‌ها و توانایی‌های مربوط به تنگه هرمز، بیش از امکانات واقعی کشور باشد. در عین حال، اینکه ایران تاکنون از ظرفیت تنگه هرمز به‌عنوان یک ابزار بازدارنده استفاده کرده، اقدامی درست و ارزشمند بوده است؛ اما این نیز یک واقعیت است که همین ابزار، اگر درست مدیریت نشود، می‌تواند به عاملی علیه خود ایران تبدیل شود.

‌ دولت اندی برنام در کنار موضوع سپاه پاسداران و همچنین استفاده آمریکا از پایگاه‌های بریتانیا، اکنون در حوزه سیاست خارجی حزب کارگر نیز با چالش‌هایی روبه‌رو شده است. آیا فکر می‌کنید ادامه این مسیر، حزب کارگر را به بن‌بست خواهد رساند؟ برخی معتقدند اد میلیبند در نهایت همان سیاست‌های ایوت کوپر را ادامه خواهد داد. از سوی دیگر، خود اندی برنام نیز گفته است هر جا لازم باشد، برای دفاع از منافع بریتانیا حتی در برابر آمریکا و دونالد ترامپ خواهد ایستاد.

شعارهایی که آقای برنام مطرح می‌کند، پیش از او آقای استارمر و حتی نخست‌وزیران پیشین نیز مطرح کرده‌اند. همچنین اگر عملکرد دست‌کم چهار چهره اصلی اخیر سیاست خارجی بریتانیا، یعنی جیمز کلورلی، دیوید کامرون، دیوید لمی، ایوت کوپر و دیگر مقامات این حوزه را بررسی کنیم، خواهیم دید که همه آنها عمدتا در یک مسیر کلی حرکت کرده‌اند. البته در جزئیات اختلاف‌نظرهایی وجود دارد، اما به نظر من سیاست خارجی بریتانیا در قبال ایران، دست‌کم از زمان آغاز جنگ اوکراین، تغییر اساسی نکرده است. چه در دوره دولت‌های محافظه‌کار و چه در دوره حزب کارگر، یک خط‌مشی نسبتا ثابت دنبال شده که تا حد زیادی با سیاست‌های اتحادیه اروپا، ایالات متحده، کشورهای عربی و اسرائیل هماهنگ بوده است و به گمان من، با اندکی تغییرات جزئی، همچنان ادامه خواهد یافت.

اینکه آقای برنام می‌گوید در صورت لزوم برای دفاع از منافع بریتانیا در برابر آمریکا خواهد ایستاد، حرف و شعار تازه‌ای نیست. چنین شعارهایی پیش از این نیز مطرح شده است. اما این سخنان بیشتر برای آرام‌کردن منتقدان داخلی حزب و بخشی از نمایندگان پارلمان بیان می‌شود و بعید می‌دانم در عمل به رویارویی جدی با سیاست‌های آمریکا منجر شود. در حال حاضر، همراهی کامل بریتانیا با آمریکا در جنگ علیه ایران نیز چندان متصور نیست؛ اما ایستادگی واقعی و عملی در برابر سیاست‌های واشینگتن نیز بسیار بعید است. شاید برایتان جالب باشد که در بسیاری از نشست‌های اندیشکده‌ای، دانشگاهی و سیاسی که در آنها حضور دارم، تقریبا همه شرکت‌کنندگان، چه از حوزه سیاست، چه امنیت، چه اقتصاد و چه دانشگاه، در محافل خصوصی انتقادهای بسیار تندی‌ به دونالد ترامپ و تیم او در آمریکا مطرح می‌کنند و از تعابیر بسیار تند و نامتعارفی درباره آنان استفاده می‌کنند؛ اما هنگامی که نوبت به عرصه عمل و اعلام و اعمال سیاست رسمی می‌رسد، کمتر کسی حاضر است کوچک‌ترین مخالفت عملی با سیاست خارجی آمریکا یا شخص ترامپ نشان دهد. در جلسات خصوصی همه‌ چیز گفته می‌شود، اما در عرصه تصمیم‌گیری، نه جرئت و نه توان انجام چنین کاری وجود دارد.

‌ در ابتدای مصاحبه به جرمی کوربین اشاره کردید. او برای بسیاری در تهران چهره‌ای متفاوت و حتی ایدئال به شمار می‌رفت. چه شد که حزب کارگر از آن جریان به وضعیت امروز رسید؟ آیا واقعا میان اندی برنام یا کی‌یر استارمر با شخصیتی مانند جرمی کوربین تفاوتی ماهوی وجود دارد؟ به‌ویژه اکنون که کوربین دیگر عضو حزب کارگر نیست و به‌عنوان نماینده مستقل در پارلمان حضور دارد.

بله، روندی که آقای جرمی کوربین طی کرده، کاملا روشن است. از زمانی که جان اسمیت در سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۴ رهبری حزب کارگر را بر عهده گرفت و حزب به سمت راست متمایل شد، کوربین همواره در صف منتقدان این روند قرار داشت. البته او تنها نبود و گروهی از نیروهای سنتی چپ نیز همین موضع را داشتند. این جریان معتقد بود حزب کارگر نباید از اصول کلاسیک خود فاصله بگیرد، اما در مقطعی، برای دستیابی به قدرت، بسیاری از رهبران حزب بخش مهمی از آموزه‌ها و میراث تاریخی حزب را کنار گذاشتند و به‌ تدریج همین جریان بر حزب مسلط شد. در نتیجه، بسیاری از چهره‌های معتبر و قدیمی حزب، از‌جمله رابین کوک و افراد سرشناس دیگر، به حاشیه رانده شدند یا حزب را ترک کردند. جرمی کوربین نیز همواره چهره‌ای معترض بود. او سال‌ها در جایگاه یک نماینده عادی و از اعضای غیررهبری ردیف عقب مجلس (Backbencher) فعالیت می‌کرد و از قدیمی‌ترین نمایندگان پارلمان به شمار می‌رفت، اما در نهایت از حزب کارگر اخراج شد.

‌اخیرا در مصاحبه‌ای از کوربین پرسیدند که آیا مانند دایان ابوت دوباره به حزب بازخواهد گشت یا نه؟ پاسخ او این بود که این حزب کارگر بوده که او را اخراج کرده است و اگر روزی خود حزب تصمیم بگیرد او را بازگرداند، آن زمان درباره این موضوع فکر خواهد کرد. کوربین برخلاف انتظار بسیاری، توانست با حمایت حامیان گسترده ولی کم‌صدا، به رهبری حزب کارگر برسد، اما بیشترین فشارها را از درون همان حزب تحمل کرد. هرچند در انتخابات شکست خورد، اما عامل اصلی تضعیف او، مخالفت‌های داخلی، به‌ویژه از سوی حامیان تونی بلر، پیتر مندلسون و جریان موسوم به «بلری‌ها» بود. امروز نیز او به همراه زارا سلطانا حزب جدیدی را پایه‌گذاری کرده است. این حزب هنوز در آغاز راه قرار دارد و مسیر طولانی در پیش دارد تا بتواند به یک جریان مؤثر در سیاست و حکومت بریتانیا تبدیل شود.

با این حال، کوربین نشان داده است ‌پایگاه اجتماعی مستقلی دارد. پس از اخراج از حزب کارگر، در حوزه انتخابیه ایزلینگتون شمالی در لندن به‌عنوان نامزد مستقل وارد رقابت شد و با رأی بالا دوباره به پارلمان راه یافت. این موضوع نشان می‌دهد که شخصیت سیاسی و کاریزمای او، صرفا وابسته به حزب کارگر نیست. با وجود این، یک نفر به‌تنهایی نمی‌تواند مسیر سیاست یک کشور را تغییر دهد. حزب تازه‌ای که او به همراه زارا سلطانا تأسیس کرده است، هنوز راه درازی در پیش دارد و احتمالا چند دوره انتخاباتی زمان لازم است تا بتوان درباره جایگاه واقعی آن در سیاست بریتانیا قضاوت کرد.

‌ در بخش پایانی و در یکی از حساس‌ترین مباحث گفت‌وگو، می‌خواهم به موضوعی اشاره کنم که در مصاحبه قبلی نیز مفصل درباره آن صحبت کرده بودیم؛ یعنی جریان اپوزیسیون ایران‌ یا به تعبیری مجموعه جریان‌هایی که دست‌کم پس از اعتراضات دی‌‌ماه شکل منسجم‌تری پیدا کردند و در شکل‌دهی به فضای ضدایرانی در اروپا، آمریکا و دیگر کشورها نقش درخور توجهی داشتند. موضوع استفاده از ظرفیت دیاسپورای ایرانی نیز در همین چارچوب شایان بررسی است. به نظر شما این جریان‌ها تا چه اندازه در تصمیم‌هایی مانند قرار‌‌دادن سپاه در فهرست گروه‌های پرخطر و همچنین در سیاست‌های بریتانیا در قبال ایران و حمایت از اقدامات علیه ایران تأثیرگذار بوده‌اند؟

فارغ از عوامل داخلی مؤثر بر سیاست بریتانیا و همچنین نقش کشورهایی مانند آمریکا، اسرائیل، کشورهای عربی و دیگر کشورهای اروپایی، آنچه از آن با عنوان «دیاسپورای ایرانی» یاد می‌کنیم نیز بدون تردید در این روند تأثیرگذار بوده است. در گذشته، این نقش عمدتا از سوی سازمان مجاهدین خلق ایفا می‌شد، اما امروز گروه‌های دیگری نیز به این مجموعه اضافه شده‌اند. اگر در جلسات پارلمان بریتانیا حضور داشته باشید یا بیانیه‌های غیرالزام‌آور پارلمان را که در نظام پارلمانی بریتانیا به آنها Early Day Motion (EDM) گفته می‌شود، بررسی کنید، خواهید دید که چهار جریان عمده به‌طور مستمر درباره ایران فعال هستند. این جریان‌ها نیز هم‌زمان با رسانه‌های فارسی‌زبان مستقر در بریتانیا، مانند بی‌بی‌سی فارسی و ایران‌اینترنشنال، فعالیت می‌کنند.

این چهار جریان عبارت‌اند از: نخست، سازمان مجاهدین خلق؛ دوم، گروه‌های حامی رضا پهلوی‌ اعم از سلطنت‌طلب، مشروطه‌خواه یا پادشاهی‌خواه؛ سوم، گروه‌های قوم‌گرای تجزیه‌طلب، از‌جمله برخی جریان‌های کُرد، آذربایجانی، عرب، بلوچ و سایر گروه‌های مشابه؛ و چهارم، سازمان‌ها و نهادهای وابسته به رهبری سازمان بهائیت. اگر فعالیت این مجموعه‌ها را در بریتانیا دنبال کنید، مشاهده خواهید کرد که همگی به‌شدت فعال هستند. البته گروه‌های دیگری نیز وجود دارند؛ برای مثال برخی گروه‌های چپ‌گرا و حتی همجنس‌گرا که اتفاقا در تحولات اخیر منتقد بسیاری از این سیاست‌های لندن بوده‌اند، اما میزان فعالیت و تأثیرگذاری آنها به مراتب کمتر از موارد مذکور بوده است.

این چهار جریان به‌طور مستقل‌ و مشترک‌ دارای شبکه‌های لابی، اتاق‌های فکر، مشاوران و ارتباطات گسترده با نمایندگان پارلمان، احزاب و نهادهای مختلف هستند. مهم‌تر از همه، در برخی اندیشکده‌هایی که به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم بر دستگاه‌های دفاعی و امنیتی بریتانیا اثر می‌گذارند نیز حضور و نفوذ دارند. به نظر من، بخشی از ارزیابی‌ها و گزارش‌های نهادهای امنیتی بریتانیا نیز تحت تأثیر همین فضا شکل می‌گیرد. برای نمونه، اگر در بریتانیا یک روزنامه‌نگار ایرانی مخالف جمهوری اسلامی مورد حمله خشونت‌بار قرار بگیرد، پرونده با جدیت پیگیری می‌شود؛ اما اگر یک فرد حامی جمهوری اسلامی هدف حمله قرار بگیرد، در بسیاری از موارد نه عاملان آن به‌درستی شناسایی می‌شوند، نه پرونده بازتاب رسانه‌ای گسترده پیدا می‌کند و نه حساسیت مشابهی نسبت به آن وجود دارد. بنابراین، این مسئله در بریتانیا واقعیتی انکارناپذیر است. لابی‌های مخالف جمهوری اسلامی و ایران بسیار فعال هستند، در حالی که لابی ایران در بریتانیا و دیگر کشورهای غربی محدود و ضعیف است.

گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی در این حوزه به‌طور مستمر فعالیت می‌کنند و طبیعی است که بخشی از نهادهای امنیتی، دولت، پارلمان، رسانه‌ها و سایر مراکز تصمیم‌سازی بریتانیا، چه از نظر کمی و چه از نظر کیفی، تحت تأثیر روایت‌ها و اطلاعاتی قرار بگیرند که این جریان‌ها ارائه می‌کنند؛ خواه این روایت‌ها درست باشند یا نادرست. بنابراین، به اعتقاد من، این جریان‌های مذکور بدون تردید تأثیرگذار هستند. اینکه میزان این تأثیر دقیقا تا چه اندازه است، جای بحث دارد، اما اصل تأثیرگذاری آنها را نمی‌توان انکار کرد.

‌ آیا این چهار جریان با یکدیگر هم‌افزایی و هماهنگی دارند یا اختلافاتشان همچنان آن‌قدر جدی است که هرکدام مسیر مستقلی را دنبال می‌کنند؟

در گذشته اختلافات میان آنها بسیار گسترده بود، اما امروز، همان‌طور که شما اشاره کردید، نوعی هم‌افزایی (Synergy) میان آنها شکل گرفته است.

‌ یعنی اکنون می‌توانند به‌عنوان یک بازیگر مؤثر عمل کنند؟

در حد ظرفیت خودشان، بله. البته نه به‌عنوان مهم‌ترین یا تعیین‌کننده‌ترین بازیگر، اما بدون تردید یکی از عوامل مؤثر و تأثیرگذار هستند و نمی‌توان نقش آنها را نادیده گرفت. نوع بازی و عملکرد ایران می‌تواند در تشدید یا تضعیف تعیین‌کنندگی این گروه‌ها مؤثر باشد.

 

ارسال نظر

آخرین اخبار