طوفان تنش؛ از هرمز تا سوئز
در روزهای آغازین جنگ اخیر و انسداد تنگه هرمز برخی ناظران آن را با جنگ بر سر ملی کردن کانال سوئز توسط ناصر با انگلیس و فرانسه و اسرائیل مقایسه میکردند. شگفتانگیز این جاست که اکنون ترکشهای جنگ کنونی به خود کانال سوئز هم رسیده است.
صلاح الدین خدیو در یادداشتی در آرمان امروز نوشت:
در روزهای آغازین جنگ اخیر و انسداد تنگه هرمز برخی ناظران آن را با جنگ بر سر ملی کردن کانال سوئز توسط ناصر با انگلیس و فرانسه و اسرائیل مقایسه میکردند. شگفتانگیز این جاست که اکنون ترکشهای جنگ کنونی به خود کانال سوئز هم رسیده است.
حمله پهپادی اخیر به یک تانکر حامل گاز در آبهای مصر، تصویری نگرانکننده از گسترش دامنه درگیریهای منطقه و تهدید مسیرهای انتقال انرژی به نمایش گذاشت. گرچه هنوز آمر یا عامل این حمله بهطور قطعی مشخص نیست، اما اگر در چارچوب منازعه جاری منطقهای تفسیر شود، یک پیام مهم در خود دارد: پس از تنگه هرمز و بابالمندب، اکنون حتی مسیرهای جایگزین انتقال انرژی نیز ممکن است در معرض ناامنی قرار گیرند.
به زبان دیگر، پیام آن این است که اگر عربستان و دیگر کشورهای صادرکننده انرژی بخواهند برای دور زدن تنگه هرمز به مسیر بابالمندب متوسل شوند، این مسیر نیز میتواند ناامن شود؛ و اگر به جای آن، مسیر کانال سوئز و خط لوله سومد را انتخاب کنند، امکان تهدید این مسیرها نیز وجود دارد.
پیام احتمالی مذکور، ترجمه یک منطق استراتژیک است: صادرات انرژی یا باید برای همه جریان داشته باشد یا برای هیچکس. یعنی نهتنها استفاده از مسیرهای جایگزین هرمز تضمینشده نیست، بلکه جایگزینهای این مسیرها نیز ممکن است در معرض تهدید قرار گیرند.
خط لوله سوئز ـ مدیترانه، یا SUMED، یکی از مهمترین مسیرهای انتقال نفت در مصر است که دریای سرخ را به ساحل مدیترانه متصل میکند و در کنار کانال سوئز، نقشی مهم در انتقال انرژی از خلیج فارس به بازارهای اروپایی دارد.
پرسش مهم این است که چرا در بحبوحه بحران جاری، مسیرهای پیرامون کانال سوئز و سومد نیز به بخشی از معادله امنیت انرژی تبدیل شدهاند؟
یک احتمال این است که تهران پس از آخرین دور مذاکرات و تبادل پیامها از طریق عمان، به این جمعبندی رسیده باشد که طرف مقابل حاضر به انعطاف معنادار درباره تنگه هرمز نیست؛ موضوعی که از نگاه ایران با امنیت ملی گره خورده و آن را یکی از مهمترین ابزارهای بازدارندگی در برابر تکرار جنگ در آینده میداند.
با این پیشفرض، میتوان گفت ایران خود را برای یک رویارویی طولانی بر سر آینده امنیت هرمز آماده کرده و حاضر نیست بهسادگی از ابزارهای فشار خود عقبنشینی کند.
از این منظر، حملات اخیر به اهداف آمریکایی در منطقه و همچنین حمله به شناورهای مرتبط با انرژی را میتوان بخشی از تلاش برای تغییر محاسبات و ادراک طرف مقابل دانست؛ یعنی ارسال این پیام که ادامه فشار نظامی، هزینههایی فراتر از میدان اصلی جنگ خواهد داشت.
بحران پنجماهه کنونی، عملاً بیش از آنکه صرفاً یک نبرد نظامی باشد، به نبردی فرسایشی برای تغییر محاسبات رقیب تبدیل شده است. تشدید پلکانی و کنترلشده تنش، در چنین شرایطی، میتواند بخشی از راهبرد طرفین باشد.
اما خطر اصلی دقیقاً همینجاست: اگر یکی از طرفین بر اثر اشتباه محاسباتی از یک خط قرمز مهم عبور کند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
به نظر میرسد بحران اکنون به یک نقطه سرنوشتساز رسیده است؛ دوراهی دشواری که در آن یکی از طرفین باید عقبنشینی معناداری نشان دهد: یا ایران از بیم یک جنگ تمامعیار در محاسبات خود انعطاف نشان دهد، یا طرف مقابل از هراس تشدید بحران انرژی و جهش قیمت نفت، از برخی مطالبات خود کوتاه بیاید.
با این حال، احتمال وقوع چنین مصالحهای چندان بالا به نظر نمیرسد. در نتیجه، خطر آن وجود دارد که این بنبست راهبردی در نهایت به سمت جنگی گستردهتر و حتی فراگیر در منطقه سوق پیدا کند.
در این میان، موضع عربستان و اسرائیل میتواند تعیینکننده باشد. ریاض با تهدیدی مستقیم علیه امنیت اقتصادی و صادرات انرژی خود روبهروست و اسرائیل نیز ممکن است این بحران را فرصتی برای تضعیف بیشتر رقیب اصلی خود بداند.
اگر همسویی بازیگران منطقهای و برخی کشورهای اروپایی به یک وحدت عمل راهبردی منجر شود، ترامپ نیز ممکن است فرصت رهایی از بنبست کنونی را، حتی با پذیرش خطر تشدید جنگ، از دست ندهد.
ایران و منطقه اکنون با یکی از سرنوشتسازترین لحظات تاریخ معاصر خود روبهرو هستند؛ لحظهای که در آن، مرز میان بازدارندگی و تشدید کنترلناپذیر بحران، بیش از هر زمان دیگری باریک شده است.