تحریریه آوش/ صبح نهم اسفند، زهرا گُلی مثل هر روز کولهپشتی رنگارنگش را برداشت و راهی مدرسه شد. خانه را ترک کرد با هزاران آرزوی کوچک و بزرگ؛ با دفترهای مشق، مدادهای رنگی و فردایی که قرار بود از راه برسد.اما آن فردا هرگز نرسید. تنها چند ساعت بعد، موشکها بر مدرسه فرود آمدند. جایی که باید صدای خنده کودکان در آن میپیچید، در دود و آوار فرو رفت و کولهپشتی کوچکی که صبح با شوق روی شانههای زهرا بود، ساعتی بعد رنگ خاک و خون به خود گرفت