پرنس کاخ سفید در پشت صحنه مذاکرات ایران و آمریکا/ جرد کوشنر چگونه به معمار پشتپرده سیاست خاورمیانه تبدیل شد؟
تحریریه آوش/ پدیده جرد کوشنر محصول تلاقی سه عنصر است؛ ثروت خانوادگی، نسبت فامیلی با رئیسجمهور و ذهنیت معاملهمحور. او نشان داد که میتواند بدون سابقه رسمی، در مرکز سیاست خارجی قرار گیرد و حتی نظم منطقهای را بازطراحی کند اما همین ویژگیها، هم فرصت هستند و هم تهدید. در پرونده ایران، حضور احتمالی او میتواند به معنای تلاش برای یک معامله گسترده منطقهای باشد؛ معاملهای که امنیت، اقتصاد و ائتلافسازی را در یک بسته واحد میبیند
دوران تازه معماری قدرت در واشنگتنِ عصر ترامپ، با نامهایی گره خورد که هر چند پر سر و صدا ظاهر شدند اما گاه نیز به همان سرعت فراموش شدند. اما در میان آنها، یک چهره بیصدا و کمحرف، جایگاهی ساخت که نه مبتنی بر رأی مردم بود، نه مبتنی بر سابقه حکمرانی؛ بلکه بر پایه نسبت خانوادگی، شبکه مالی و ذهنیت تجاری شکل گرفت. جرد کوشنر، داماد دونالد ترامپ، همان چهرهای است که بسیاری در رسانههای آمریکایی او را «پرنس کاخ سفید» نامیدند؛ شاهزادهای بیتاج و شاید هنوز بیتخت که در سکوت، معادلات خاورمیانه را بازچینی کرد.
تولد در خانوادهای ثروتمند و پرحاشیه
جرد کوشنر در سال ۱۹۸۱ در لیوینگستونِ ایالت نیوجرسی؛ در خانوادهای یهودی ارتدوکس که ریشههایش به مهاجران اروپای شرقی بازمیگشت، متولد شد. پدربزرگ و مادربزرگش از بازماندگان هولوکاست بودند و همین پیشینه تاریخی، بعدها در نگاه او به اسرائیل و امنیت یهودیان بیتأثیر نبود. پدرش، چارلز کوشنر، بنیانگذار شرکت Kushner Companies و یکی از فعالان بزرگ بازار املاک تجاری و مسکونی در نیوجرسی و نیویورک بود. چارلز کوشنر نهتنها توسعهدهنده پروژههای بزرگ ساختمانی بود، بلکه از حامیان مالی مهم حزب دموکرات در دهههای ۱۹۹۰ و اوایل ۲۰۰۰ محسوب میشد.
او روابط نزدیکی با فرمانداران و سناتورهای ایالتی داشت و به واسطه کمکهای مالی گستردهاش، نفوذ سیاسی قابل توجهای کسب کرده بود. اما این نفوذ، در سال ۲۰۰۵ با سقوطی سنگین همراه شد. کوشنر پدر به اتهام فرار مالیاتی، تأمین مالی غیرقانونی کارزارهای انتخاباتی و پروندهای جنجالی درباره دستکاری یک شاهد، محکوم و به زندان فدرال فرستاده شد. این رسوایی، یکی از پروندههای بزرگ فساد مالی در نیوجرسی بود و خانواده کوشنر را وارد بحرانی کمسابقه کرد.
در همان زمان، جرد ۲۴ساله که تازه تحصیلاتش را به پایان رسانده بود، که ناگهان ناچار شد بخشی از امپراتوری خانوادگی را مدیریت کند. بسیاری معتقدند این تجربه، شخصیت او را شکل داد؛ مدیری جوان که خیلی زود یاد گرفت احساسات را کنار بگذارد و با محاسبه تصمیم بگیرد.
تحصیل، شبکهسازی و پیوند با خاندان ترامپ
کوشنر بعدها در دانشگاه هاروارد تحصیل کرد و سپس مدرک حقوق و مدیریت بازرگانی خود را از دانشگاه نیویورک دریافت کرد. پذیرش او در هاروارد همزمان با کمک مالی قابل توجه خانوادهاش به این دانشگاه بود؛ موضوعی که سالها بعد مورد توجه رسانهها قرار گرفت و به بحث درباره نقش ثروت در نظام آموزشی آمریکا دامن زد.
جرد کوشنر، علاوه بر فعالیت در شرکت خانوادگی، در سال ۲۰۰۶ روزنامه نیویورک آبزرور را خریداری کرد؛ حرکتی که نشان میداد به نفوذ رسانهای نیز علاقهمند است. همین ترکیب املاک، رسانه و سیاست، نیز زمینه ورود او به حلقههای قدرت را فراهم کرد.
ازدواج او در سال ۲۰۰۹ با ایوانکا ترامپ اما نقطه عطف زندگی سیاسیاش بود. ایوانکا پیش از ازدواج به آیین یهودیت ارتدوکس گروید و این پیوند، خانواده کوشنر را بهطور رسمی وارد هسته مرکزی خانواده ترامپ کرد. ۷ سال بعد اما با پیروزی ترامپ در انتخابات ۲۰۱۶، این نسبت خانوادگی به سکوی پرتابی کمنظیر تبدیل شد؛ دامادی که نه انتخاب شده بود و نه آزموده، اما به یکی از نزدیکترین مشاوران رئیسجمهور بدل شد.

کوشنر بدون تجربه و با اختیارات گسترده
به این ترتیب بود که کوشنر در کاخ سفید، عنوان «مشاور ارشد» گرفت؛ عنوانی مبهم اما بسیار پرقدرت.
او برخلاف وزیران یا دیپلماتهای حرفهای، از مسیر بوروکراسی عبور نکرده بود. با این حال، به سرعت پروندههایی به او سپرده شد که در حالت عادی به شورای امنیت ملی یا وزارت خارجه تعلق داشت؛ پروندههایی از اصلاحات کیفری داخلی گرفته تا مذاکرات تجاری و مهمتر از همه، روند صلح خاورمیانه حالا همگی زیر دست کوشنر بودند.
منتقدان اما این تمرکز قدرت را نشانهای از حاکمیت روابط خانوادگی بر ساختار دولت میدانستند. حامیانش در مقابل میگفتند کوشنر به دلیل ذهنیت تجاری و دور بودن از سنتهای کهنه دیپلماسی، قادر است مسیرهای تازهای باز کند.
سکوت، محاسبه و جاهطلبی آرام کوشنر
کوشنر برخلاف ترامپ، اهل نمایش رسانهای نیست. چهرهای آرام، کمحرف و اغلب بیاحساس دارد. او بیشتر شنونده است تا سخنران. در جلسات، به گفته همکاران سابقش، ترجیح میدهد دیگران صحبت کنند و در پایان، جمعبندی کند. ذهنیتش به مدیران سرمایهگذاری شباهت دارد؛ سنجش ریسک، محاسبه سود و طراحی بستههای پیشنهادی.
اما پشت این سکوت، جاهطلبی آرامی وجود دارد. او نشان داده که به قدرت علاقهمند است، هرچند نه بهشیوه کلاسیک سیاستمداران. حضورش در مرکز تصمیمگیری کاخ سفید و نقشآفرینی در بازطراحی نظم منطقهای، نشان داد که خود را صرفاً یک تاجر نمیبیند؛ بلکه بازیگری میداند که میتواند قواعد بازی را تغییر دهد.
معمار توافقات ابراهیم
نقطه اوج فعالیت سیاسی کوشنر، اما شکلگیری توافقات موسوم به «ابراهیم» بود؛ مجموعهای از توافقها در سال ۲۰۲۰ که به عادیسازی روابط اسرائیل با امارات متحده عربی، بحرین، مراکش و سودان انجامید.
این توافقها برخلاف روندهای سنتی دهههای گذشته، مساله فلسطین را پیششرط عادیسازی قرار ندادند و در واقع کوشنر با تغییر اولویتها، منطق جدیدی را وارد دیپلماسی منطقه کرد.
او معتقد بود بسیاری از دولتهای عربی بیش از آن که دغدغه فلسطین را داشته باشند، نگران تهدید مشترکی به نام ایراناند. بنابراین بهجای تمرکز بر مذاکرات فرسایشی اسرائیل و فلسطین، سراغ ایجاد ائتلافی منطقهای رفت که همکاری امنیتی، فناوری و اقتصادی میان اسرائیل و کشورهای عربی را تقویت کند. نتیجه نیز شکلگیری شبکهای تازه از روابط بود که معادلات سنتی خاورمیانه را تغییر داد.
توافقات ابراهیم نهتنها پروازهای مستقیم، سرمایهگذاریهای مشترک و همکاریهای دفاعی را ممکن کرد، بلکه پیام سیاسی مهمی هم داشت و آن نیز این که اسرائیل دیگر در منطقه منزوی نیست.
این پروژه عملاً نوعی بازچینی ژئوپلیتیک بود که ایران را در حاشیه یک ائتلاف نوظهور قرار میداد. به همین دلیل، نقش کوشنر در این روند، برای تهران و بسیاری از ناظران منطقهای اهمیت ویژهای پیدا کرد.

رابطه ویژه کوشنر با عربستان
از سوی دیگر در این میان اگرچه عربستان بهطور رسمی به توافقات ابراهیم نپیوست، اما نقش غیرعلنی ریاض در این روند انکارناپذیر بود. کوشنر رابطه شخصی نزدیکی با محمد بنسلمان برقرار کرد؛ رابطهای که به گفته برخی گزارشها، حتی فراتر از کانالهای رسمی دیپلماتیک پیش میرفت. این نزدیکی، هم به پیش برد پروژههای منطقهای کمک کرد و هم انتقادهایی درباره دور زدن نهادهای سنتی امنیت ملی آمریکا برانگیخت.
پس از خروج از کاخ سفید، صندوق سرمایهگذاری تأسیسشده توسط کوشنر میلیاردها دلار سرمایه از صندوق ثروت ملی عربستان جذب کرد. این موضوع دوباره بحث تضاد منافع و تداخل سیاست و تجارت را زنده کرد.
چرا کوشنر در پرونده ایران دوباره مهم شده است؟
نام جرد کوشنر در ظاهر دیگر در ساختار رسمی دولت جایی ندارد، اما در سیاست خاورمیانه، همیشه سمت رسمی تعیینکننده نیست؛ شبکهها تعیینکنندهاند. در دور دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ، اما بسیاری از تحلیلگران معتقد بودند که کوشنر نه به عنوان مذاکرهکننده رسمی، بلکه به عنوان معمار پشتپرده میتواند نقشآفرین باشد و اهمیت او دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از نفوذ غیررسمی.

معمار ائتلاف منطقهای علیه ایران
برای فهم اهمیت کوشنر در پرونده ایران، باید به توافقات ابراهیم بازگشت. آن پروژه صرفاً عادیسازی روابط اسرائیل و چند کشور عربی نبود؛ بلکه پایهگذاری یک نظم امنیتی جدید بود. در این نظم، اسرائیل از انزوا خارج شد و در کنار امارات و بحرین، همکاریهای اطلاعاتی و دفاعی شکل گرفت. پیام ضمنی این آرایش منطقهای روشن بود: مهار ایران از طریق ائتلافسازی.
کوشنر در طراحی این چیدمان نقش محوری داشت. او بهجای تمرکز بر مذاکرات فرسایشی اسرائیل و فلسطین، یک راه میانبُر ژئوپلیتیک انتخاب کرد و آن راه نیز ساختن محور همکاری منطقهای و کنار گذاشتن مسئله فلسطین از اولویت فوری بود. نتیجه این روند نیز شکلگیری شبکهای بود که ایران را در موقعیت تدافعی قرار میداد.
اکنون اگر چه همان معمار، در حاشیه یا متن مذاکرات با ایران دیده شود، معنای آن صرفاً گفتوگو درباره برنامه هستهای نیست؛ بلکه احتمال بازتعریف توازن منطقهای است.
چنان که پس از خروج ترامپ از کاخ سفید همزمان با شکست از جو یابدن، کوشنر از سیاست رسمی فاصله گرفت، اما از منطقه فاصله نگرفت. صندوق سرمایهگذاری او میلیاردها دلار از عربستان سعودی جذب کرد و رابطه شخصی او با محمد بنسلمان همچنان یکی از نزدیکترین پیوندهای واشنگتن و ریاض محسوب میشود. همچنین کانالهای ارتباطی او با اسرائیل پابرجاست.
حالا در پرونده ایران، این شبکه سه کارکرد اصلی دارد:
نخست، امکان هماهنگسازی مواضع کشورهای عربی و اسرائیل پیش از هر توافق احتمالی؛
دوم، ایجاد فشار هماهنگ منطقهای در صورت شکست مذاکرات؛
و سوم، ارائه تضمینهای غیررسمی به طرفهای نگران.
به بیان دیگر، کوشنر میتواند نقش «تنظیمکننده متغیرهای پنهان» را ایفا کند؛ متغیرهایی که اغلب بیش از متن توافق اهمیت دارند.
تفاوت و شباهت با استیو ویتکاف
اما در کنار کوشنر، نام استیو ویتکاف نیز به عنوان چهره اقتصادی نزدیک به ترامپ مطرح شده است. هر دو از جهان املاک آمدهاند، هر دو به ذهنیت معاملهمحور باور دارند و هر دو خارج از مسیر کلاسیک دیپلماسی رشد کردهاند.
اما تفاوت مهمی میان آنها وجود دارد. ویتکاف بیشتر یک مذاکرهکننده مستقیم و عملیاتی است؛ کسی که پشت میز مینشیند و بر سر جزئیات چانه میزند. در این میان کوشنر بیشتر طراح چارچوب است تا مجری جزئیات. او علاقهمند به «بستههای بزرگ» و توافقهای ساختاری است، نه توافقهای محدود و مرحلهای.
شباهت دیگر این دو مذاکره کننده اما نزدیکی شخصی به دونالد ترامپ است. هر توافقی که یکی از این دو تأیید کند، عملاً از حمایت رئیسجمهور برخوردار خواهد بود و اتفاقا کوشنر یک مزیت مضاعف دارد و آن پیوند خانوادگی است. این پیوند، اعتماد را از سطح سیاسی به سطح شخصی ارتقا میدهد.

چرا وضعیت اکنون حساستر از گذشته است؟
از سوی دیگر باید توجه داشت که شرایط منطقه در سالهای اخیر تغییر کرده است. تنش مستقیم ایران و اسرائیل افزایش یافته، برنامه هستهای ایران پیشرفتهتر شده و رقابت قدرتهای منطقهای پیچیدهتر شده است.
در چنین فضایی، ورود فردی که پیشتر معمار ائتلاف ضدایرانی بوده، میتواند دو معنا داشته باشد: یا تغییر استراتژی از فشار به معامله، یا طراحی فاز جدیدی از فشار ساختاری.
اگر کوشنر وارد روند گفتوگو شود، احتمالاً تمرکز صرف بر غنیسازی یا تحریم نخواهد بود. ذهنیت او به سمت یک معامله گستردهتر میل دارد؛ معاملهای که در آن امنیت منطقهای، سرمایهگذاری، عادیسازی روابط و حتی چینش جدید همکاریهای اقتصادی به هم گره میخورند.
ورود کوشنر میتواند چند مزیت داشته باشد. نخست، هماهنگی منطقهای. او میتواند نگرانی اسرائیل و کشورهای عربی را همزمان مدیریت کند و مانع از شکلگیری کارزارهای تخریبی علیه هر توافق شود.
دوم، سرعت تصمیمگیری است. نزدیکی شخصی او به ترامپ میتواند بروکراسی را دور بزند و توافقها را سریعتر نهایی کند.
سومین مورد نیز نگاه اقتصادی اوست. اگر بخشی از بحران ایران اقتصادی تعریف شود، کوشنر ممکن است به دنبال بستههای سرمایهگذاری یا مشوقهای منطقهای باشد که مسیر جدیدی باز کند.
ریسکها و هشدارهای ورود کوشنر به عرصه مذاکرات
اما همین ویژگیها میتوانند خطرناک نیز باشند. نگاه بیش از حد معاملهمحور ممکن است پیچیدگیهای امنیتی ایران را سادهسازی کند. همچنین نزدیکی مالی او به برخی دولتهای عربی میتواند در تهران بهعنوان تضاد منافع تلقی شود. علاوه بر این، تمرکز بر «معامله بزرگ» ممکن است از جزئیات فنی و حساس هستهای غافل شود.
چالش دیگر، فقدان شفافیت است. نقش غیررسمی و شبکهای کوشنر ممکن است پاسخگویی نهادی را کاهش دهد و فضای تصمیمگیری را شخصیتر از حد معمول کند. باید توجه داشت که برای کوشنر، ایران صرفاً یک پرونده نیست؛ یک قطعه کلیدی در پازل منطقهای است که خود او طراحی کرده است. اگر توافقی با تهران حاصل شود که همزمان اسرائیل و عربستان را راضی نگه دارد، این توافق میتواند مهر تأییدی بر مدل ژئوپلیتیکی او باشد. اما اگر شکست بخورد، همان نظم منطقهای که ساخته، در معرض تنشهای شدیدتر قرار خواهد گرفت.
جاهطلبی آرام، ریسکهای پنهان؛ آینده کوشنر و معادله قدرت
اما از طرف دیگر این ورود دوباره نام جرد کوشنر به معادلات خاورمیانه، را نباید فقط یک موضوع دیپلماتیک دانست؛ بلکه مساله موضوع قدرت در واشنگتن نیز هست. او نه سناتور است، نه فرماندار، نه چهرهای که سالها در حزب جمهوریخواه بالا آمده باشد. اما تجربه حضور در قلب تصمیمگیری کاخ سفید و نقشآفرینی در بازطراحی نظم منطقهای، او را به بازیگری متفاوت تبدیل کرده است؛ بازیگری که نه کاملاً سیاسی است و نه صرفاً اقتصادی.
کوشنر هرگز مانند دونالد ترامپ میل به صحنه و نمایش رسانهای نشان نداده است. او نه میتینگهای انتخاباتی برگزار میکند و نه در شبکههای اجتماعی پرهیاهو ظاهر میشود. شخصیت او بیشتر شبیه مدیران صندوقهای سرمایهگذاری است تا سیاستمداران حرفهای. با این حال، نزدیکی به قدرت مطلق و تجربه حضور در سطح عالی تصمیمگیری، معمولاً بدون اثر نمیماند. جاهطلبی کوشنر اگر وجود داشته باشد، از جنس «قدرت ساختاری» است نه «قدرت انتخاباتی» و او علاقهمند به طراحی چارچوبهاست، نه ایستادن پشت تریبونها.
کما این که در فضای سیاسی آمریکا نیز تاکنون نشانهای جدی از برنامهریزی او برای نامزدی ریاستجمهوری دیده نشده است. پایگاه رأی مردمی ندارد، تجربه رقابت انتخاباتی ندارد و شخصیت کمحاشیهاش با کارزارهای پرتنش آمریکا همخوانی چندانی ندارد. با این حال، نمیتوان احتمال نقشهای آینده را نادیده گرفت؛ از جمله نقش در کابینههای آتی جمهوریخواهان یا تبدیل شدن به معمار سیاست خارجی پشتصحنه در صورت تداوم نفوذ ترامپ.

چرا باید حضور او کنترل شود؟
اگر کوشنر در پرونده ایران فعال شود، چالش اصلی، مساله شفافیت و پاسخگویی است. او سابقه فعالیت همزمان در حوزه سیاست و سرمایهگذاری منطقهای را دارد. نزدیکی مالی او به عربستان سعودی میتواند در نگاه منتقدان بهعنوان تضاد منافع تلقی شود. در پروندهای به حساسیت ایران، هرگونه شائبه جانبداری منطقهای میتواند اعتمادسازی را دشوار کند.
کنترل چنین نقشی، نه به معنای حذف، بلکه به معنای چارچوببندی نهادی است. حضور او باید در قالب ساختارهای رسمی وزارت خارجه و شورای امنیت ملی تعریف شود تا تصمیمگیریها شخصی و شبکهای نشود. همچنین تفکیک روشن میان فعالیتهای تجاری و مسئولیتهای سیاسی ضروری است؛ مسئلهای که در دوره اول ترامپ محل بحث جدی بود.
فرصتها اگر درست استفاده شود
با وجود ریسکها، کوشنر میتواند مزایایی نیز داشته باشد. شبکه شخصی او در ریاض، ابوظبی و تلآویو این امکان را فراهم میکند که پیش از هر توافقی با تهران، نگرانیهای منطقهای مدیریت شود. در بسیاری از مذاکرات، عامل تخریبکننده نه خود طرفین اصلی، بلکه بازیگران ثالث بودهاند. کوشنر بهدلیل روابط نزدیکش میتواند این متغیر را تا حدی مهار کند.
همچنین ذهنیت اقتصادی او میتواند به طراحی بستههایی کمک کند که از چارچوب صرفاً هستهای فراتر رود. اگر بحران ایران را ترکیبی از امنیت و اقتصاد بدانیم، شاید نگاه معاملهمحور بتواند مسیرهای تازهای پیشنهاد دهد؛ البته به شرط آنکه پیچیدگیهای ژئوپلیتیک نادیده گرفته نشود.
ریسکهای راهبردی
اما بزرگترین خطر، سادهسازی بیش از حد است. تجربه توافقات ابراهیم نشان داد که کوشنر تمایل دارد مسائل پیچیده را با تغییر اولویتها حل کند. این روش در مورد عادیسازی اسرائیل و امارات نتیجه داد، اما در مورد ایران که موضوعات هستهای، منطقهای و ایدئولوژیک درهم تنیدهاند، ممکن است کارآمد نباشد.
خطر دیگر، شخصیشدن بیش از حد سیاست خارجی است. اگر مذاکرات به جای نهادها، بر روابط فردی تکیه کنند، پایداری توافقها کاهش مییابد. تغییر دولت یا تغییر توازن قدرت داخلی میتواند توافقهای شخصی را متزلزل کند.
آیا آینده سیاسی کوشنر به پرونده ایران گره خورده است؟
حال شاید برای بسیاری یک سوال جدی وجود دارد که آیا کوشنر روزی نامزد ریاستجمهوری خواهد شد؟ در حال حاضر چنین سناریویی دور از ذهن است. او فاقد پایگاه اجتماعی گسترده و تجربه رقابت انتخاباتی است و علاوه بر این، نام خانوادگیاش همچنان با حاشیههای مالی گذشته گره خورده است. اما نقشآفرینی در سیاست خارجی میتواند او را به یکی از معماران نسل جدید جمهوریخواهان تبدیل کند؛ نسلی که سیاست را با ابزار تجارت و شبکهسازی پیش میبرد. ممکن است آینده کوشنر نه در رقابتهای انتخاباتی، بلکه در اتاقهای فکر، صندوقهای سرمایهگذاری و حلقههای مشورتی قدرت تعریف شود. چنان که او میتواند پلی میان سرمایه خاورمیانه و سیاست واشنگتن باقی بماند؛ نقشی که هم نفوذ دارد و هم انعطاف.
اساسا پدیده جرد کوشنر محصول تلاقی سه عنصر است؛ ثروت خانوادگی، نسبت فامیلی با رئیسجمهور و ذهنیت معاملهمحور. او نشان داد که میتواند بدون سابقه رسمی، در مرکز سیاست خارجی قرار گیرد و حتی نظم منطقهای را بازطراحی کند اما همین ویژگیها، هم فرصت هستند و هم تهدید.
در پرونده ایران، حضور احتمالی او میتواند به معنای تلاش برای یک معامله گسترده منطقهای باشد؛ معاملهای که امنیت، اقتصاد و ائتلافسازی را در یک بسته واحد میبیند. موفقیت چنین رویکردی وابسته به مدیریت دقیق ریسکها، شفافیت نهادی و درک عمیق از پیچیدگیهای ژئوپلیتیک است. اکنون به نظر میرسد که کوشنر نه یک دیپلمات کلاسیک است و نه یک سیاستمدار پوپولیست. او بازیگری است که در سکوت حرکت میکند و در لحظه مناسب ظاهر میشود. «پرنس کاخ سفید» اگر دوباره وارد میدان ایران شود، نه فقط یک مذاکرهکننده، بلکه طراح صحنه خواهد بود؛ طراح نظمی که میتواند منطقه را آرامتر کند یا برعکس، رقابتها را عمیقتر سازد.