شکست دلار آمریکا در برابر طلا/ چرا در عصر بدهیهای نجومی، طلا پناهگاه است؟
تحریریه آوش/ بحران بزرگ جهانی ساختار سیاسی و اقتصادی را لرزاند. سیاستگذاران به جای اصلاحات دردناک، به خطرناکترین ابزار پولی یعنی چاپ پول پناه بردند. با افزایش حجم پول در اقتصاد جهانی و ترازنامه فدرال رزرو آمریکا، قیمت طلا همواره مسیر صعودی خود را با وفاداری دنبال کرده است
در اکتبر ۱۹۲۳ زمانی که کارگران آلمانی دستمزد خود را با چرخدستیهای پر از مارک کاغذی حمل میکردند تا قبل از غروب آفتاب و افت بیشتر ارزش پول، آن را خرج خرید یک قرص نان کنند، جهان برای نخستین بار به چشم خود دید که چگونه ماشین چاپ یک دولت میتواند به سلاحی برای نابودی ثروت تودهها تبدیل شود. وقتی یک قرص نان در برلین که در پایان سال ۱۹۲۲ حدود ۱۶۰ مارک قیمت داشت، تا اواخر سال ۱۹۲۳ به ۲۰۰ میلیارد مارک رسید. تا نوامبر ۱۹۲۳، یک دلار آمریکا برابر با ۴.۲تریلیون مارک آلمان بود. حدود نیم قرن بعد در اوت ۱۹۷۱، زمانی که ایالات متحده آخرین رشتههای پیوند دلار با طلا را قطع کرد، گویی فرشته پولی جدیدی متولد شد؛ پول فیات، پولی که پشتوانهاش نه فلزات گرانبها، بلکه صرفا وعده، اعتبار و اقتدار سیاسی دولتها بود. از آن روز، جهان وارد یک قمار پولی بزرگ شد؛ قماری که در آن بانکهای مرکزی آموختند هر بحرانی از ترکیدن حباب داتکام و فروپاشی والاستریت در ۲۰۰۸ گرفته تا ایست قلبی اقتصاد جهان در پاندمی ۲۰۲۰ را میتوان با فشردن یک دکمه و تزریق تریلیونها دلار خلقشده از هیچ به تعویق انداخت.
اما نظام پولی مدرن با تمام پیچیدگیها، الگوریتمها و بازارهای مشتقهاش، نتوانسته است بر یک قانون بنیادین، ساده و بیرحم اقتصاد غلبه کند و آن قانون، قانون کمیابی است. هر چقدر بر حجم کاغذهای در گردش افزوده شود، ارزش هر واحد از آن به طور گریزناپذیری ذوب میشود. در این میان، طلا نه به عنوان یک کالا برای سفتهبازی، بلکه به عنوان یک دماسنج پولی عمل کرده است. هربار که تب چاپ پول در واشنگتن بالا گرفته، عقربههای این دماسنج صعودی خیرهکننده را ثبت کردهاند. ما در این گزارش با بازخوانی آمارهای ۵۰ سال گذشته به کالبدشکافی این واقعیت عریان میپردازیم که چرا در عصر بدهیهای نجومی و اسکناسهای بیدروپیکر، این فلز زرد رنگ همچنان تنها لنگرگاه هوشیار سرمایهگذاران برای حفظ ارزش داراییهاست و چرا در جنگ ابدی میان دکمه چاپ و معدن طلا، برنده نهایی از پیش تعیین شده است.
پول بدون پشتوانه، ارثیه شوم نیکسون
برای قرنها، ثروت جوامع با وزن و عیار داراییهای مشهود سنجیده میشد. مبادلات تجاری بازرگانان از جاده ابریشم تا بندرهای تجاری مدیترانه، همگی بر پایهای استوار بود که فرسوده نمیشد، زنگ نمیزد و ارزش آن با فرمان هیچ پادشاهی فرو نمیریخت. اما نظام بینالملل در قرن بیستم، مسیر دیگری را برگزید. نقطه عطف این دگرگونی پولی، اوت ۱۹۷۱ بود؛ زمانی که ریچارد نیکسون، رئیسجمهور وقت ایالات متحده در یک سخنرانی تلویزیونی غیرمنتظره اعلام کرد که واشنگتن به صورت یکجانبه، قابلیت تبدیل دلار به طلا را طبق توافقنامه برتون وودز به حالت تعلیق درمیآورد. این اقدام که در تاریخ اقتصادی به شوک نیکسون شهرت یافت، جهان را وارد بزرگترین آزمایش پولی تاریخ خود کرد و آن نظام ارزهای فیات یا پول بدون پشتوانه بود.
از آن زمان به بعد، پول دیگر نه یک کالای کمیاب و عینی، بلکه یک قرارداد سیاسی و اعتباری بود. اسکناسها به جای آنکه نماینده مقدار مشخصی از فلز زرد در خزانه بانک مرکزی باشند به چکهای سفیدامضایی تبدیل شدند که ارزش آنها صرفا به میزان اعتماد تودهها به دولتها و توانایی مالیاتی آنها بستگی داشت. اصول علم اقتصاد، خصوصا نظریهپردازانی چون لودویگ فون میزس، سالها پیش از این رویداد هشدار داده بودند که جدا کردن پول از یک پایه کالایی محکم، لغزندهترین مسیر برای بنا کردن یک سیستم پولی است. تاریخ اقتصاد مکررا اثبات کرده است که وقتی دولتها کنترل مطلق عرضه پول را به دست میگیرند، وسوسه چاپ پول برای حل چالشهای کوتاهمدت سیاسی و بودجهای، همواره بر انضباط مالی غلبه میکند.
هر زمان که بحرانی بزرگ، ساختار سیاسی و اقتصادی جهان را به لرزه درآورده، سیاستگذاران به جای جراحیهای دردناک ساختاری به سادهترین و در عین حال خطرناکترین ابزار پولی پناه بردهاند و آن دکمه چاپ پول است. در این میان، یک گزاره همواره اصالت خود را حفظ کرده است؛ هرچقدر حجم پول در اقتصاد جهانی و بهویژه در ترازنامه فدرال رزرو آمریکا افزایش یافته، قیمت طلا در بلندمدت همان مسیر صعودی را با وفاداری کامل دنبال کرده است. این روند، یک تصادف یا سفتهبازی کور در بازار نیست، بلکه بازتابی از یک قانون طبیعی و گریزناپذیر در علم اقتصاد است. وقتی ارزش واحد سنجش یا همان پول کاغذی کاهش مییابد، به طور طبیعی به مقدار بیشتری از آن واحد برای خرید یک دارایی ثابت و محدود، یعنی طلا نیاز خواهد بود.
تئوری مقداری پول و جنون نقدینگی در قرن ۲۱
برای کالبدشکافی دقیق فرآیندی که طلا را به پناهگاهی امن بدل میسازد، باید به الفبای پولی اقتصاد کلان و تئوریهای کلاسیک عرضه پول رجوع کرد. طبق نظریه مقداری پول، رابطه مستقیمی میان حجم پول در گردش و سطح عمومی قیمتها وجود دارد. به زبان ساده، اگر سرعت گردش پول را در جامعه ثابت فرض کنیم، افزایش عرضه پول بدون رشد متناسب در بخش واقعی اقتصاد، یعنی تولید ناخالص داخلی کالاها و خدمات واقعی، هیچ دستاوردی جز کاهش قدرت خرید هر واحد پولی نخواهد داشت. در واقع افزایش حجم پول پدیدهای است که تورم را خلق میکند نه اینکه تورم صرفا بالارفتن خودبخودی قیمتها باشد.
در دو دهه گذشته، بانکهای مرکزی جهان و در رأس آنها فدرال رزرو آمریکا با ابداع واژههای شیک و مهندسیشده دانشگاهی تلاش کردهاند تا ماهیت واقعی این فرآیند را از افکار عمومی پنهان کنند. اصطلاح تسهیل کمی (Quantitative Easing) که پس از بحران مالی ۲۰۰۸ به ادبیات روزمره بازارهای مالی ورود پیدا کرد، در واقع پوششی مدرن برای همان مکانیزم سنتی چاپ پول است. در این فرآیند، بانک مرکزی با خلق اعتبار الکترونیکی از هیچ، اقدام به خرید اوراق قرضه دولتی یا داراییهای آسیبدیده شبکه بانکی میکند. هدف اعلامشده، تزریق نقدینگی، کاهش نرخ بهره و تحریک رشد اقتصادی است؛ اما پیامد بلندمدت و ناخواسته آن، متورم شدن ترازنامه بانک مرکزی و اشباع بازارها از پول پرقدرت است.
بر اساس نظریه چرخه تجاری میزس و هایک، میتوان گفت که این پمپاژ نقدینگی، ثروت واقعی جدیدی در جامعه ایجاد نمیکند. پول جدید ابتدا به بخشهای خاصی از اقتصاد، مانند بازارهای مالی، بانکها و شرکتهای بزرگ وابسته به دولت تزریق میشود. این نهادها پیش از آنکه قیمتها افزایش یابد، با پول جدید قدرت خرید بالایی دارند؛ اما زمانی که این نقدینگی به لایههای پایینتر جامعه و بخش مصرفکننده میرسد، باعث افزایش سطح عمومی قیمتها میشود. به این ترتیب، قدرت خرید مردم عادی سرکوب شده و پدیدهای رخ میدهد که به آن مالیات پنهان تورمی میگویند. طلا در این ساختار پولی، نقش سپر دفاعی را بازی میکند؛ چرا که برخلاف اسناد اعتباری و سپردههای بانکی، دستخوش این بازتوزیع ناعادلانه ثروت و فرسایش قدرت خرید نمیشود.
همبستگی ۵۰ ساله طلا و حجم پول
نگاهی ژورنالیستی و دادهمحور به روند پنج دهه گذشته، این ادعا را از یک فرضیه تئوریک به یک واقعیت آماری غیرقابلانکار در بازارهای جهانی تبدیل میکند. نوسانات طلا در نیم قرن اخیر، همبستگی معنادار و مستقیمی را با شاخص کل عرضه پول (M2) در ایالات متحده نشان میدهد. برای درک بهتر این همبستگی، میتوان سه ایستگاه کلیدی از تاریخ پولی معاصر را مورد بازخوانی قرار داد:
ایستگاه اول: طوفان بزرگ دهه ۱۹۷۰
پس از آنکه نظام پولی برتون وودز از هم پاشید و قیمت طلا از بند تثبیتشده ۳۵ دلار رها شد، اقتصاد ایالات متحده با چالشهای بزرگی مواجه شد. هزینههای سرسامآور جنگ ویتنام از یکسو و برنامههای رفاهی گسترده دولت از سوی دیگر، مخارج سنگینی را تحمیل کرد که فراتر از درآمدهای مالیاتی بود. فدرال رزرو برای جبران این کسریها، عرضه پول را به شدت افزایش داد. نتیجه این سیاست، بروز تورم دورقمی و فرسایش شدید ارزش دلار بود. در پاسخ به این انحطاط پولی، سرمایهگذاران به سمت بازار طلا هجوم بردند؛ بهطوری که قیمت هر اونس طلا از ۳۵ دلار در آغاز دهه با جهشی خیرهکننده در ژانویه ۱۹۸۰ به سقف بیسابقه ۸۵۰ دلار رسید. این اولین پیام صریح بازار به طراحان نظام پولی جدید بود؛ پیامی که میگفت: شما میتوانید پول چاپ کنید، اما نمیتوانید ارزش واقعی آن را جعل کنید.
ایستگاه دوم: بحران مالی ۲۰۰۸ و تزریق تریلیونی
زمانی که در سال ۲۰۰۸ حباب مسکن در آمریکا ترکید و سیستم بانکی سایه در آستانه فروپاشی کامل قرار گرفت، فدرال رزرو بهجای اجازه دادن به تسویه طبیعی بازار، سیاست بیسابقهای را در پیش گرفت. ترازنامه این بانک مرکزی در عرض چند ماه از حدود ۸۰۰ میلیارد دلار به بیش از ۲ تریلیون دلار جهش یافت. سیاست تسهیل کمی (QE) آغاز شد و تریلیونها دلار جدید برای نجات والاستریت خلق شد. هراس از ابرتورم و سقوط سیستم مالی، موج جدیدی از تقاضا را برای داراییهای امن ایجاد کرد. طلا که در آغاز بحران در محدوده ۷۰۰ دلار معامله میشد، روند صعودی قدرتمندی را آغاز و تا سال ۲۰۱۱ سقف تاریخی جدیدی در نزدیک ۱۹۰۰ دلار را فتح کرد. این صعود، پاسخ مستقیم و بیواسطه بازار به تغییرات ترازنامه بانک مرکزی بود.
ایستگاه سوم: پاندمی کرونا در سال ۲۰۲۰، بزرگترین قمار پولی تاریخ
هیچکدام از دورههای گذشته از نظر مقیاس و سرعت با آنچه در سال ۲۰۲۰ و پس از شیوع ویروس کرونا رخ داد، قابل قیاس نیست. با تعطیلی گسترده اقتصادها، فدرال رزرو و دولت آمریکا پکیجهای حمایتی بیسابقهای را تصویب کردند. در عرض کمتر از دو سال، بیش از ۲۵درصد از کل دلارهای موجود در تاریخ جهان خلق و به اقتصاد پمپاژ شد. شاخص حجم پول در این دوره به یک خط عمودی شبیه شد که تعجب همگان را برانگیخت. واکنش بازار طلا کاملا پیشبینیپذیر و منطبق بر منطق اقتصادی بود؛ قیمت طلا مرز روانی ۲۰۰۰ دلار را برای اولینبار در تاریخ شکست و پس از یک دوره استراحت، کفهای قیمتی جدیدی را در کانالهای بالاتر پیریزی کرد. این دادهها به وضوح نشان میدهند که هر زمان موتور چاپ پول تندتر چرخیده، طلا نیز گامهای بلندتری برداشته است.
حالا چرا طلا؟
در دنیای مدرن امروز، بازارهای مالی لبریز از ابزارهای نوین سرمایهگذاری از صندوقهای پوشش ریسک پیچیده و سهام شرکتهای غولآسای فناوری گرفته تا پدیدههای نوظهوری مانند رمزارزها هستند. با این حال در مواقع بحرانهای حاد ژئوپلیتیک و پولی، نگاه تمام بازیگران بزرگ بازار، حتی بانکهای مرکزی مجددا به سمت طلا معطوف میشود. چرا این فلز زرد رنگ همچنان جایگاه خود را به عنوان لنگرگاه نهایی حفظ کرده است؟ پاسخ را باید در سه ویژگی بنیادین فیزیکی و ساختاری آن جستجو کرد:
ویژگی اول طلا، کمیابی ذاتی و هزینه نهایی استخراج است. برخلاف ارزهای کاغذی که با یک دکمه یا کلیک کامپیوتری خلق میشوند، طلا را نمیتوان با دستور حکومتی تکثیر کرد. حجم کل طلای استخراجشده در طول تاریخ بشر به اندازهای محدود است که طبق محاسبات، تمام آن را میتوان در چند استخر المپیک جای داد. رشد سالانه موجودی طلا در جهان به دلیل دشواریهای فنی، هزینههای سرسامآور اکتشاف و محدودیتهای فیزیکی معادن، همواره بین ۱.۵ تا ۲درصد محدود مانده است. این ویژگی باعث میشود که طلا واجد یک سرعتگیر طبیعی و درونی در برابر تورم باشد که هرگز به دست سیاستمداران از کار نمیافتد.
ویژگی دوم این فلز، پول بدون بدهی (No Counterparty Risk) است. این شاید حیاتیترین تفاوت طلا با تمام داراییهای مالی مدرن باشد. هر اسکناس دلار، یورو یا هر ارز دیگری در ترازنامه بانک مرکزی صادرکننده آن به عنوان یک بدهی ثبت میشود. وقتی شما یک اوراق قرضه یا سپرده بانکی دارید، در واقع روی توانایی طرف مقابل برای پرداخت آن بدهی قمار کردهاید. اگر سیستم بانکی یا دولت ورشکست شود، آن دارایی ارزش خود را از دست میدهد. اما طلا، ریسک طرف مقابل ندارد. ارزش طلا در درون خود فلز و ویژگیهای ذاتی آن نهفته است. این دارایی تعهد یا بدهی هیچ دولت، بانک یا نهادی نیست و به همین دلیل در زمان فروپاشیهای سیستمی، ارزشش صفر نمیشود.
و اما سومین ویژگی طلا، ماندگاری، بخشپذیری و اصالت همیشگی طلاست. طلا اکسید نمیشود، نمیسوزد، فاسد نمیشود و کیفیت خود را از دست نمیدهد. فرقی نمیکند که یک شمش طلا متعلق به دوران باستان باشد یا روز گذشته از معدن استخراج شده باشد، ارزش فیزیکی آن یکسان است. همچنین قابلیت ذوب مجدد و بخشپذیری بدون از دست رفتن ارزش اساسی، آن را به مطلوبترین کالا برای ایفای نقش ارز مرجع در طول تاریخ تبدیل کرده است. این ویژگیهای فیزیکی منحصربهفرد، اعتباری جهانی و فرامرزی به طلا بخشیده که فراتر از مرزهای سیاسی و جغرافیایی است.
جنگ طلا با سایه خود
اگرچه رابطه بلندمدت طلا و حجم عرضه پول، مستحکم و غیرقابلانکار است، اما نمیتوانیم چشمان خود را بر نوسانات، پدیدههای متناقض و اصلاحهای میانمدت این بازار ببندیم. در واقعیت بازار، گاهی اوقات دورههایی مشاهده میشود که حجم پول در حال رشد است یا تورم ارقام بالایی را ثبت میکند، اما قیمت طلا برای ماهها یا حتی چند سال در یک محدوده قیمتی مشخص درجا میزند، راکد میماند یا حتی وارد فاز اصلاحی میشود. این پارادوکس ظاهری، ابهاماتی را در ذهن سرمایهگذاران ایجاد میکند؛ اما با درک دو متغیر کلیدی کلان، یعنی نرخ بهره واقعی و شاخص دلار (DXY) به راحتی قابل تبیین است.
نرخ بهره واقعی، اصلیترین نرخ تعیینکننده هزینه فرصت ذخیره کردن طلاست. فرمول ریاضی ساده آن به این صورت است: نرخ بهره اسمی (بانکی یا اوراق قرضه) منهای نرخ تورم انتظاری. طلا یک دارایی امن است، اما سود نقدی، مانند سود سپرده یا سود سهام، پرداخت نمیکند. وقتی بانکهای مرکزی پس از یک دوره افراط در چاپ پول با غول تورم مواجه میشوند، ناچارند سیاستهای انقباضی شدیدی مانند اقدامات فدرال رزرو در سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳ را آغاز کنند و نرخهای بهره اسمی را به شدت بالا ببرند.
اگر افزایش نرخ بهره سریعتر از نرخ تورم باشد، نرخ بهره واقعی مثبت میشود. در این حالت، برای سرمایهگذاران جذابتر است که پول خود را در اوراق قرضه بدون ریسک دولتی قرار دهند و سود نقدی دریافت کنند، تا اینکه آن را در طلایی نگه دارند که بازدهی نقدی ماهیانه ندارد. این فرآیند، کشش تقاضا برای طلا را کاهش میدهد.
متغیر دوم، شاخص دلار آمریکا (DXY) است. از آنجا که طلا در بازارهای بینالمللی با ارز دلار قیمتگذاری و معامله میشود، یک رابطه مکانیکی و معکوس میان این دو وجود دارد. هر زمان که فدرال رزرو نرخ بهره را بالا میبرد، دلار در سطح جهانی تقویت میشود و سرمایهها را به سمت خود میکشد. تقویت دلار باعث میشود که خرید طلا برای دارندگان سایر ارزها، مانند یورو، ین یا یوان گرانتر تمام شود و این امر، فشار نزولی بر قیمت اونس وارد میکند.
با این حال، تاریخ اقتصادی نشان میدهد که این دورههای انقباضی و نرخهای بهره بالا، همواره موقت، شکننده و ناپایدار هستند؛ چرا که در یک اقتصاد به شدت بدهکار، بالا ماندن طولانیمدت نرخ بهره، هزینه خدمت بدهیهای دولت را به ارقام نجومی میرساند و خطر رکود سنگین و ورشکستگی بودجهای را در پی دارد. در نتیجه، بانکهای مرکزی نهایتا مجبور به تسلیم و بازگشت به مسیر انبساطی میشوند؛ نقطهای که طلا مجددا پرواز خود را آغاز میکند.
سلطنت طلا در عصر ابربدهیهای نجومی
امروز اقتصاد کلان جهانی با یک بحران ساختاری به مراتب عمیقتر از دهههای گذشته مواجه است و آن بحران این است که حجم بدهیهای ملی به ارقامی رسیده که پرداخت یا حتی مدیریت آنها از طریق درآمدهای مالیاتی متعارف و رشد اقتصادی، عملا غیرممکن به نظر میرسد. بدهی ملی ایالات متحده اکنون از مرزهای بحرانی عبور کرده و سالانه تریلیونها دلار به آن افزوده میشود. در چنین شرایطی، سیستم پولی جهانی با یک بنبست ریاضی روبروست. اگر دولتها بخواهند نرخهای بهره را بالا نگه دارند تا تورم را ریشهکن کنند، هزینه بهره بدهیهای خودشان کل بودجه عمومی را خواهد بلعید. پس راهکار سیاستگذاران چیست؟
تنها راه فرار دولتها از این ابربحران، پدیدهای است که اقتصاددانان نظام پولی آن را سرکوب مالی (Financial Repression) مینامند. در این سناریو، بانکهای مرکزی، عمدا نرخهای بهره اسمی را پایینتر از نرخ واقعی تورم نگه میدارند. به عبارت دیگر، آنها اجازه میدهند که تورم برای سالها در سطوح متوسط یا بالا باقی بماند در حالی که سود بانکی ناچیزی به سپردهها پرداخت میشود. این سیاست به زبان ساده یعنی کوچک کردن عمدی ارزش واقعی بدهیهای دولت به قیمت آب شدن قدرت خرید پساندازهای مردم. این دقیقا همان شرایطی است که در آن پول کاغذی به یک دارایی بازنده تبدیل میشود.
نکته قابل تامل در فضای کنونی، تغییر رفتار بازیگران بزرگ و نهادهای حاکمیتی است. در سالهای اخیر، بانکهای مرکزی جهان بهویژه در کشورهای نوظهور و بلوکهای اقتصادی غیرغربی مانند چین، هند، روسیه و کشورهای حوزه بریکس به بزرگترین و مستمرترین خریداران فیزیکی طلا در بازار تبدیل شدهاند. این بانکها به خوبی درک کردهاند که در دنیای دوقطبیشده امروز، ذخایر ارزی مبتنی بر دلار یا یورو، دیگر داراییهای کاملا امن و بدون ریسک به شمار نمیروند و ممکن است به دلایل سیاسی یا تحریمی مسدود شوند. تنوعبخشی به ذخایر ملی و جایگزینی دلار با طلا، اعتراف رسمی ساختار حکمرانی جهانی به فرسایش کارکرد ارزهای فیات است. وقتی خود صادرکنندگان پول کاغذی به خرید فلز زرد روی میآورند، سیگنال نهایی به بازار صادر شده است.
لنگرگاه ثبات در اقیانوس متلاطم نظام پولی
خلاصه که طلا یک دارایی جادویی برای ثروتمند شدن سریع، کسب بازدهیهای نجومی در کوتاهمدت یا برنده شدن در شرطبندیهای روزانه بازارهای مالی نیست. طلا در حقیقت زبانی است که اقتصاد با آن سخن میگوید؛ یک دماسنج بیطرف و دقیق که میزان تب، ناترازی و تورم ساختاری سیستم مالی جهانی را به نمایش میگذارد. قیمت طلا بالا نمیرود، بلکه این ارزش پولهای کاغذی است که در حال سقوط است. هرچقدر که ماشینهای چاپ فدرال رزرو و دیگر بانکهای مرکزی برای مهار بحرانهای خودساخته بیشتر کار کنند، ترازوی ارزشگذاری داراییها بیشتر به سمت این فلز تاریخی سنگینی خواهد کرد.
منطق اقتصادی و شواهد تاریخی به ما میگویند که نظامهای پولی مبتنی بر پول بدون پشتوانه، دورههای حیات مشخصی دارند؛ این پولها میآیند، متورم میشوند و به اوج بیانضباطی میرسند و در نهایت زیر سنگینی بدهیهای خود فرو میپاشند. ارزهای پرقدرت دیروز، امروز تنها برگههایی در موزههای تاریخ هستند و ارزهای امروز نیز همان قوانین گریزناپذیر را طی میکنند. اما طلا، بهعنوان پولی بدون مرز، بدون بدهی و فارغ از کنترلهای دولتی، تازمانیکه بشر مفهوم کمیابی، اصالت و ارزش واقعی را درک کند، بهعنوان پادشاه داراییهای امن و حافظ نهایی ثروت بر تخت سلطنت باقی خواهد ماند. در جنگ ابدی میان دکمه چاپ پول و معدن طلا، برنده نهایی از پیش تعیین شده است؛ چرا که کاغذ لایق فناست و فلز، تبلور بقا.