EN
به روز شده در
کد خبر: ۹۵۹۲۲
طراح اقتصاد بی‌مهار در ۱۰۰ سالگی درگذشت

معمار سقوط/ آلن گرینسپن، پدر بحران ۲۰۰۸ و اقتصاددانی که جهان را به آتش کشید

تحریریه آوش/ بحران مالی ۲۰۰۸ که از آن به‌عنوان بدترین بحران از زمان رکود بزرگ ۱۹۲۹ یاد می‌شود، به‌تنهایی زاییده گرینسپن نبود؛ اما چارچوب فکری که او ترویج می‌کرد، رویکرد نظارتی که در حفظ آن می‌کوشید و تصمیم‌های سیاستی مشخصی که طی نزدیک به دو دهه اتخاذ کرد، شرایطی را پدید آورد که در مجموع، فاجعه را نه‌تنها ممکن، بلکه تقریباً اجتناب‌ناپذیر ساخت

معمار سقوط/ آلن گرینسپن، پدر بحران ۲۰۰۸ و اقتصاددانی که جهان را به آتش کشید

آلن گرینسپن، که از سال ۱۹۸۷ تا ۲۰۰۶ به‌عنوان رئیس فدرال رزرو، یا همان بانک مرکزی ایالات متحده، مشغول به کار بود، در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۶ و در سن ۱۰۰ سالگی درگذشت. می‌توان او را قدرتمندترین مقام غیرانتخابی جهان در نزدیک به دو دهه دانست. تصمیم‌هایی که برای نرخ بهره در آمریکا می‌گرفت، بازارهای مالی سراسر جهان را به جوش‌وخروش درمی‌آورد. سخنانش در محافل و اتاق‌های فکر روشنفکری غرب با دقتی مثال‌زدنی تفسیر می‌شد. به او لقب «ماسترو» یا استاد بزرگ داده بودند، مدال آزادی ریاست‌جمهوری دریافت کرده بود، روزنامه‌نگاران مقالات پرطمطراق برایش می‌نوشتند و اقتصاددانان از او به‌عنوان دلیلی بر کارآمدی حکمرانی تکنوکراتیک یاد می‌کردند. اما سپس جهانی که او در ساختنش سهیم بود، فروپاشید. 

بحران مالی ۲۰۰۸ که از آن به‌عنوان بدترین بحران از زمان رکود بزرگ ۱۹۲۹ یاد می‌شود، به‌تنهایی زاییده گرینسپن نبود؛ اما چارچوب فکری که او ترویج می‌کرد، رویکرد نظارتی که در حفظ آن می‌کوشید و تصمیم‌های سیاستی مشخصی که طی نزدیک به دو دهه اتخاذ کرد، شرایطی را پدید آورد که در مجموع، فاجعه را نه‌تنها ممکن، بلکه تقریباً اجتناب‌ناپذیر ساخت. 
 

شاگرد فیلسوف؛ گرینسپن و آین رَند

برای درک جهان‌بینی آلن گرینسپن، نباید از اقتصاد آغاز کرد، بلکه باید از فلسفه و از آپارتمانی کوچک در نیویورک در دهه ۱۹۵۰ شروع کرد. در آن آپارتمان، یک رمان‌نویس روسی‌تبار بر حلقه‌ای از مریدان وفادارش نوعی سلطه ذهنی و فکری داشت و با همان وقاحت مشهورش، آن‌ها را «کلکتیو» می‌نامید. آین رَند، نویسنده «چشمه‌سار» (The Fountainhead) و «اطلس شانه خالی کرد» (Atlas Shrugged)، گونه‌ای رادیکال از فلسفه با عنوان «عینیت‌گرایی» (Objectivism) را ترویج می‌کرد؛ فلسفه‌ای که در آن، نفع شخصی مبتنی بر عقل، والاترین فضیلت اخلاقی است، بازار آزاد خالص‌ترین تجلی عقل انسانی محسوب می‌شود و نوع‌دوستی یا دغدغه دیگران داشتن، در واقع نوعی فساد اخلاقی به‌شمار می‌رود. 

آلن گرینسپن یکی از پرشورترین پیروان رَند بود. او در سمینارهایش شرکت می‌کرد، برای نشریاتش مقاله می‌نوشت و به گفته خودش، رَند یکی از مهم‌ترین افرادی بود که تأثیر عمیقی بر زندگی فکری او گذاشت. در همان دوران فعالیت در حلقه رَند، استدلال می‌کرد که قوانین ضدانحصار غیرضروری‌اند، زیرا شرکت‌ها، نخست، عقل‌محورند و دوم، هرگز مصرف‌کنندگان را استثمار نمی‌کنند؛ در نهایت نیز بازار همواره خود را اصلاح خواهد کرد. او برای مخالفت با مقررات مالی نیز این استدلال را مطرح می‌کرد که منافع شخصی بانکداران، به‌خودی‌خود، تضمینی کافی برای رفتار مسئولانه آن‌هاست. 

آدام کرتیس، مستندساز مشهور انگلیسی، در مجموعه مستند تلویزیونی خود در سال ۲۰۱۱ با عنوان «همه تحت نظر ماشین‌های عشق‌آفرین هستیم» (All Watched Over by Machines of Loving Grace)، گرینسپن را به‌عنوان محور اصلی مستند و شخصیتی با افکاری ویرانگر معرفی کرد. کرتیس استدلال می‌کند که عمیق‌ترین باور گرینسپن، همان باوری که از اتاق نشیمن رَند به راهروهای مرمرین فدرال رزرو راه یافت، این بود که بازارهای مالی ذاتاً سیستم‌هایی خودتنظیم‌گر هستند. آن‌ها مانند یک حلقه بازخورد سایبرنتیکی، یعنی سیستمی خوداتکا و بی‌نیاز از کمترین دخالت انسانی، عمل می‌کنند و اگر بدون دخالت رها شوند، همواره به تعادل طبیعی (equilibrium) بازمی‌گردند. به باور گرینسپن، مداخله سیاسی، مقررات قانونی و قضاوت‌های انسانی نه‌تنها غیرضروری، بلکه خطرناک‌اند؛ زیرا عملکرد سیستمی را که خودتنظیم‌گر است، مختل می‌کنند. 

در واقع، آنچه کرتیس مطرح می‌کند این است که این نگرش نه از سر ریاکاری بود و نه فساد؛ بلکه گرینسپن واقعاً به آن باور داشت. او کارگزاری از وال‌استریت نبود که صرفاً از حامیانش محافظت کند، بلکه مؤمنی راستین به فلسفه‌ای بود که مقررات را نه‌تنها غیرضروری، بلکه از نظر اخلاقی نادرست می‌دانست؛ مقرراتی که به‌زعم او، عقلانیت خودتصحیح‌گر بازارها را نقض می‌کردند. 

او نزدیک به دو دهه پشت فرمان نهادی قرار داشت که بیشترین توانایی را برای جلوگیری از آنچه سرانجام رخ داد، در اختیار داشت. 

گرینسپن

سال‌های «ماسترو»؛ سال‌های شهرت و اعتبار قرضی

اگر بگوییم گرینسپن هیچ دستاوردی نداشت، آیا منصفانه سخن گفته‌ایم؟ خیر. او اقتصاد آمریکا را از بحران سقوط بازار سهام در سال ۱۹۸۷ عبور داد و با تزریق نقدینگی به سیستم مالی، از فروپاشی گسترده‌تر جلوگیری کرد. همچنین بر طولانی‌ترین رونق اقتصادی دوران صلح در تاریخ آمریکا نظارت داشت و در تشخیص شرایط اقتصادی کوتاه‌مدت و تنظیم نرخ بهره برای مدیریت آن‌ها، مهارت قابل توجهی از خود نشان داد. 

اما شهرت گرینسپن عمدتاً بر پایه «اعتبار» (Credit)، هم به معنای مالی و هم به معنای استعاری، بنا شده بود. رونق اقتصادی دهه ۱۹۹۰ بیش از آنکه محصول سیاست‌های او باشد، حاصل عواملی خارج از کنترلش بود؛ از جمله جهش بهره‌وری ناشی از فناوری اطلاعات، سودآوری بی‌سابقه ناشی از صلح پس از جنگ سرد و انضباط مالی دولت کلینتون. گرینسپن افتخارات این دوران را به نام خود ثبت کرد و اعتبارش نزد دولت فدرال به‌شدت افزایش یافت. اما درست در زمانی که بیش از هر زمان دیگری به احتیاط نیاز داشت، همین اعتماد گسترده به او، به پاشنه آشیل آمریکا و حتی اقتصاد جهانی تبدیل شد. 

هشدار مشهور او در سال ۱۹۹۶ درباره «سرخوشی غیرعقلانی» (Irrational Exuberance) در بازار دارایی‌ها، اغلب به‌عنوان نشانه‌ای از دوراندیشی‌اش مطرح می‌شود. اما اگر امروز به گذشته نگاه کنیم، همین هشدار را می‌توان شاهدی بر شکست اندیشه‌های او دانست. او شکل‌گیری حباب در بازار، به‌ویژه در بازار سرمایه و مسکن، را تشخیص داد، آن را علناً مطرح کرد، اما در نهایت هیچ اقدام مؤثری برای مهار آن انجام نداد. نرخ بهره همچنان در سطحی انبساطی باقی ماند و مقررات‌گذاری بر ابزارهایی همچون مشتقات مالی، اوراق بهادار با پشتوانه وام مسکن و وام‌دهی سفته‌بازانه که به شکل‌گیری حباب دامن می‌زدند، با مقاومت او روبه‌رو شد. 
سقوط حباب دات‌کام در سال ۲۰۰۰ می‌توانست فرصتی برای اصلاح سیاست‌ها باشد، اما گرینسپن به‌جای اصلاح، با کاهش تهاجمی نرخ بهره به آن پاسخ داد و زمینه شکل‌گیری حبابی بسیار بزرگ‌تر و خطرناک‌تر در بازار مسکن را فراهم کرد. 
 

معمار فاجعه

بحران مالی ۲۰۰۸ بازیگران بسیاری داشت، اما سهم گرینسپن از منظر ساختاری و ایدئولوژیک چنان پررنگ بود که او را از دیگران متمایز می‌کند. 
در اواخر دهه ۱۹۹۰ و سال‌های آغازین دهه ۲۰۰۰، نظام مالی جهان خود را بر پایه ابزارهای جدیدی همچون تعهدات بدهی وثیقه‌شده (CDO)، سواپ‌های نکول اعتباری (CDS) و اوراق بهادار با پشتوانه وام مسکن بازسازی می‌کرد؛ ابزارهایی که ریسک را به شیوه‌هایی منتقل و پنهان می‌کردند که تقریباً هیچ نهاد ناظری درک کاملی از آن‌ها نداشت.
در همان زمان، ناظران، اقتصاددانان و حتی برخی سیاست‌گذاران درون فدرال رزرو هشدار می‌دادند که نظام مالی در حال انباشت شکنندگی سیستماتیک است. بروکسلی بورن، رئیس کمیسیون معاملات آتی کالا (CFTC)، در سال ۱۹۹۸ پیشنهاد کرد که بازار مشتقات مالی تحت نظارت قرار گیرد. اما گرینسپن، در کنار وزیر خزانه‌داری رابرت روبین و معاون او، لری سامرز، این پیشنهاد را در نطفه خفه کردند و بورن را عملاً از صحنه کنار زدند. نتیجه آن شد که ارزش بازار مشتقات، تقریباً یک‌شبه، بدون مقررات و بدون نظارت شفاف، به صدها تریلیون دلار رسید. 

گرینسپن صراحتاً و بر پایه باورهای ایدئولوژیک خود استدلال می‌کرد که مؤسسات مالی انگیزه‌ای نیرومند برای پرهیز از ریسک‌های افراطی دارند؛ بنابراین، مقررات‌گذاری ضرورتی ندارد. این استدلال، چندین نقد اساسی را عملاً نادیده می‌گرفت: سود حاصل از ریسک‌پذیری به افراد می‌رسد، در حالی که زیان آن بر دوش مالیات‌دهندگان می‌افتد؛ پیچیدگی ابزارهای مالی جدید به این معنا بود که هیچ بازیگر منفردی نمی‌توانست ریسک سیستماتیک را به‌درستی ارزیابی کند؛ و ساختارهای انگیزشی در نظام مالی، سود کوتاه‌مدت را بر ثبات بلندمدت ترجیح می‌دادند. این‌ها نکاتی مبهم یا پنهان نبودند؛ بلکه برای هر کسی که حاضر به دیدن بود، آشکار بودند. اما گرینسپن، که فلسفه‌اش از پیش پاسخ را برایش تعیین کرده بود، اساساً تمایلی به دیدن آن‌ها نداشت. 

سیاست نرخ بهره‌ای که او در پیش گرفت، این مشکل را تشدید کرد. پس از ترکیدن حباب دات‌کام، نرخ‌های بهره را برای مدت طولانی در سطوح پایین نگه داشت؛ اقدامی که وام‌گیری را آسان‌تر کرد و سرمایه‌گذاران را به سمت ابزارهایی با بازده بالاتر و در نتیجه ریسک بیشتر سوق داد. بازار مسکن که با اعتبار ارزان و وام‌دهی کرکس‌مآبانه در بخش ساب‌پرایم (Subprime؛ وام‌های پرریسک به متقاضیان کم‌اعتبار) تغذیه می‌شد، به بزرگ‌ترین حباب دارایی در تاریخ آمریکا تبدیل شد. گرینسپن تا سال ۲۰۰۵، یعنی تنها یک سال پیش از ترک مقام خود، نگرانی‌ها درباره وجود یک حباب سراسری در بازار مسکن را رد می‌کرد؛ قضاوتی که بعدها به یکی از پرهزینه‌ترین خطاهای تاریخ بانکداری مرکزی آمریکا تبدیل شد. 

گرینسپن

اعترافی که چیزی را تغییر نداد

در اکتبر ۲۰۰۸، زمانی که نظام مالی جهانی بر لبه فروپاشی ایستاده بود، آلن گرینسپن در برابر کمیته نظارت مجلس نمایندگان آمریکا حاضر شد. هنری واکسمن، نماینده کنگره، مستقیماً از او پرسید که آیا ایدئولوژی‌اش اشتباه بوده است؟ پاسخ گرینسپن به یکی از پراستنادترین اعتراف‌های تاریخ اقتصاد مدرن تبدیل شد: «یک نقص پیدا کردم. نمی‌دانم چقدر مهم یا دائمی است، اما از این واقعیت سخت آزرده‌ام.» 
از یک منظر، این لحظه را می‌توان نمونه‌ای از صداقت فکری مردی دانست که هرگز به تردید و عقب‌نشینی مشهور نبود. اما از منظری دیگر، این اعتراف به شکلی فاجعه‌بار ناکافی بود. «نقص» مورد اشاره او – این فرض که مؤسسات مالی همواره برای حفاظت از منافع سهامداران خود عمل می‌کنند – یک اشتباه فنی جزئی نبود، بلکه پیش‌فرض بنیادی تمام سیاست‌هایی بود که او طی بیست سال دنبال کرده بود. 

در آن زمان، میلیون‌ها نفر خانه، پس‌انداز، شغل و آینده خود را از دست داده بودند. اقتصاد جهانی به زانو درآمده بود و قدرتمندترین ناظر مالی جهان، مسئولیت خود را صرفاً به «نقصی» تقلیل داد که او را «آزرده» کرده بود. 

بدتر از همه آن بود که این اعتراف، در عمل، هیچ چیز را تغییر نداد. گرینسپن بعدها از همان اعتراف نیز عقب‌نشینی کرد و در شهادت‌های بعدی مدعی شد که سیاست نرخ بهره پایین او عامل شکل‌گیری حباب مسکن نبوده و در مجموع، سیاست‌هایش «حدود هفتاد درصد مواقع» درست عمل کرده‌اند. «نقصی» که زمانی به اختصار پذیرفته بود، به‌تدریج به فراموشی سپرده شد. ایدئولوژی او از بحرانی جان سالم به در برد که باید آن را برای همیشه بی‌اعتبار می‌کرد؛ پدیده‌ای که اقتصاددان سیاسی، فیلیپ میرووسکی، از آن به‌عنوان پارادوکس اصلی دوران ما یاد می‌کند: اینکه بحران ۲۰۰۸، به‌جای نابود کردن نئولیبرالیسم، به آن اجازه داد زیر پوشش سیاست‌های ریاضتی و با انتقال هزینه‌های بخش مالی به عموم مردم، بیش از پیش تثبیت شود. 
 

انتقادی عمیق‌تر

بنیادی‌ترین انتقاد از گرینسپن، نه فنی، بلکه سیاسی است. بانکداری مرکزی هرگز صرفاً یک فعالیت تکنوکراتیک نبوده، بلکه همواره شکلی از حکمرانی بوده است؛ حکمرانی‌ای که ریسک و پاداش را بر پایه قضاوت‌های ضمنی و ارزشی درباره اینکه منافع چه کسانی در جامعه اهمیت بیشتری دارد، توزیع می‌کند. 
فلسفه مقررات‌زدایانه گرینسپن، به‌طور مستمر، بخش مالی را بر کارگران، طلبکاران را بر بدهکاران و دارندگان دارایی را بر حقوق‌بگیران ترجیح می‌داد. این‌ها انتخاب‌هایی فنی و خنثی نبودند، بلکه انتخاب‌هایی سیاسی بودند که تنها در زبان اقتصاد، ظاهری علمی و بی‌طرف به خود گرفته بودند. 

صورت عام‌تر استدلال آدام کرتیس در مستند «همه تحت نظر ماشین‌های عشق‌آفرین هستیم» این است که رمانتیسم قرن بیستم نسبت به سیستم‌های خودتنظیم‌گر، جای اراده سیاسی و مسئولیت انسانی را گرفت؛ و گرینسپن تجسم کامل همین نگاه بود. او واقعاً باور داشت که اگر قضاوت انسانی را از حکمرانی اقتصادی حذف کنیم و به نظام اجازه دهیم خود را تنظیم کند، نتایج بهتری برای همگان حاصل خواهد شد. 
اما بحران ۲۰۰۸ صرفاً شکست یک سیاست اقتصادی نبود؛ بلکه رد تجربی یک فلسفه بود و یادآوری این حقیقت که وقتی تکنوکرات‌ها ایدئولوژی را جایگزین سیاست می‌کنند، این مردم عادی هستند که هزینه آن را می‌پردازند. 

گرینسپن، در زندگی شخصی، بنا بر روایت اغلب کسانی که او را می‌شناختند، مردی شریف و از نظر فکری بسیار جدی بود. همسرش، آندریا میچل، همواره با احترام و محبت از او سخن گفته است و همکاران سابقش نیز دقت نظر، انضباط ذهنی و کنجکاوی علمی او را به یاد می‌آورند. هیچ‌یک از این توصیف‌ها نادرست نیست. 
اما تاریخ، انسان‌ها را نه بر اساس فضیلت‌های شخصی، بلکه بر پایه پیامد تصمیم‌ها و اعمالشان قضاوت می‌کند. پیامدهای ایده‌های آلن گرینسپن – ایده‌هایی که به محله‌های ویران‌شده، زندگی‌های نابودشده، از دست رفتن پس‌انداز میلیون‌ها بازنشسته و رکودی جهانی انجامید که مسیر سیاست در سراسر جهان غرب را دگرگون کرد – یکی از پرهزینه‌ترین شکست‌های فکری دوران مدرن را رقم زده است.

ارسال نظر

آخرین اخبار