بحران رنگ اسطورهها در سینمای جهان/ آیا هالیوود در حال بازنویسی حافظه جمعی جهان است؟
تحریریه آوش/ بازسازی «سفیدبرفی» با وجود بودجهای بسیار سنگین، نتوانست انتظارات تجاری دیزنی را برآورده کند و به یکی از پرهزینهترین شکستهای سال تبدیل شد و در مقابل، فیلمهایی مانند «پلنگ سیاه» یا «اسپایدرمن: به درون دنیای عنکبوتی» نهتنها موفق بودند، بلکه به برندهایی فرهنگی تبدیل شدند
سه هزار سال پیش، شاعری که تاریخ او را با نام هومر میشناسد، داستان مردی را روایت کرد که پس از پایان جنگ تروا، سفری دهساله را برای بازگشت به خانه آغاز کرد؛ سفری که در آن، انسان، خدایان، هیولاها و سرنوشت در هم تنیده شدند و یکی از ماندگارترین اسطورههای تمدن غرب را شکل دادند.«اودیسه» طی قرنها بارها ترجمه، اقتباس و بازآفرینی شده، اما شاید هیچگاه مانند امروز، خود این اسطوره به موضوع اصلی مناقشه تبدیل نشده بود.
هنوز تازهترین اقتباس سینمایی «اودیسه» به کارگردانی کریستوفر نولان روی پرده نرفته، اما از همان روزهای نخست معرفی بازیگران، شبکههای اجتماعی، رسانهها و منتقدان بار دیگر به میدان جدالی قدیمی بازگشتند؛ جدالی که دیگر تنها درباره کیفیت یک فیلم نیست، بلکه بر سر این پرسش شکل گرفت که چه کسی حق دارد چهره اسطورهها را بازتعریف کند؟
اما این نخستین بار نیست که هالیوود پیش از اکران یک فیلم، به صحنه نبردی فرهنگی تبدیل میشود. از «پری دریایی کوچک» و «سفیدبرفی» گرفته تا «آن بولین»، «کلئوپاترا»، «بریجرتون» و «ارباب حلقهها»، هر بار انتخاب یک بازیگر یا بازآفرینی یک شخصیت، موجی از تحسین، انتقاد و حتی تحریم را به دنبال داشته است.
برای گروهی، این تغییرات نشانه گسترش عدالت و بازنمایی اقلیتهایی است که دههها از قاب سینما حذف شده بودند؛ و برای گروهی دیگر، نشانه بازنویسی تاریخ، اسطوره و حافظه فرهنگی است. اما آیا واقعاً مساله فقط رنگ پوست چند شخصیت مشهور است؟ شاید پاسخ، بسیار پیچیدهتر از این دوگانه ساده باشد.
واقعیت این است که مناقشه امروز هالیوود، دیگر صرفاً درباره انتخاب بازیگر نیست. این جدال، محل تلاقی چندین روند بزرگ فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی است؛ تلاقی که از تلاش برای اصلاح تبعیضهای تاریخی و افزایش تنوع در صنعت سرگرمی گرفته تا رقابت استودیوهای چندمیلیارد دلاری برای تسخیر بازارهای جهانی را در بر می گیرد.
همین تلاقی، باعث شده مرز میان تصمیم هنری، مصلحت اقتصادی و کنش سیاسی، هر روز مبهمتر شود. از همین رو، برای فهم آن چه امروز در هالیوود رخ میدهد، نه میتوان تنها به واژههایی مانند «ووک»، «تنوع» یا «عدالت» بسنده کرد و نه میتوان همه تغییرات را صرفاً پروژهای ایدئولوژیک دانست. باید یک گام عقبتر رفت و پرسید که چرا شخصیتهایی که دههها یا حتی قرنها پیش خلق شدهاند، امروز بیش از هر زمان دیگری به میدان اصلی نبردهای فرهنگی تبدیل شدهاند.
اسطورهها چگونه وارد اتاق گریم شدند؟
جنجال بر سر بازنمایی شخصیتها، پدیدهای یکشبه نیست. در سالهای اخیر، تقریباً هر اقتباس بزرگ هالیوودی، به شکلی با این بحث گره خورده است.گاهی تنها انتخاب یک بازیگر کافی بوده تا موجی از واکنشها شکل بگیرد و گاهی خودِ بازنویسی داستان، به موضوع اختلاف تبدیل شده است.
در نسخه جدید «پری دریایی کوچک»، انتخاب هلی بیلی برای نقش آریل، همزمان با استقبال بسیاری از مخاطبان و انتقاد گروهی دیگر همراه شد.
دیزنی این انتخاب را گامی در جهت بازنمایی گستردهتر جامعه امروز دانست، اما منتقدان استدلال کردند که شخصیتی که دههها با تصویری مشخص در ذهن چند نسل ثبت شده، ناگهان با هویتی تازه معرفی شده است.
همین بحث درباره «سفیدبرفی» نیز تکرار شد؛ فیلمی که تنها به انتخاب بازیگر محدود نماند و حتی در روایت، شخصیتپردازی و بازتعریف داستان کلاسیک برادران گریم نیز تغییراتی اساسی ایجاد کرد و نتیجه آن بود که فیلم، پیش از اکران، به یکی از جنجالیترین محصولات سال تبدیل شد.
پیش از آن نیز مجموعه «بریجرتون» با بازنمایی متفاوت اشرافیت بریتانیا، سریال «آن بولین» با انتخاب بازیگری سیاهپوست برای نقش ملکه انگلستان و مستند «کلئوپاترا» با روایت تازه از هویت این ملکه مصر، هر یک بحثهایی گسترده درباره نسبت میان آزادی هنری، تاریخ و بازنمایی برانگیختند. این نمونهها نشان میدهد آنچه امروز در هالیوود جریان دارد، دیگر به یک فیلم یا یک استودیو محدود نیست؛ بلکه به روندی فراگیر تبدیل شده است.

از سفیدشویی تا بازنمایی؛ هالیوود چگونه به این نقطه رسید؟
اما برای درک این روند، باید چند دهه به عقب بازگشت. سالها، یکی از مهمترین انتقادها به هالیوود، پدیدهای بود که با عنوان «سفیدشویی» شناخته میشد؛ یعنی سپردن نقش شخصیتهای غیرسفیدپوست به بازیگران سفیدپوست یا حذف کامل اقلیتها از روایتهای اصلی.
الیزابت تیلور در نقش کلئوپاترا، میکی رونی در نقش شخصیتی ژاپنی در «صبحانه در تیفانی» و نمونههای متعدد دیگر، تنها بخشی از این تاریخ هستند و بسیاری از منتقدان معتقد بودند صنعت سینما، جهان را از دریچه تجربه مردان سفیدپوست روایت کرده و فرصت دیده شدن را از گروههای دیگر گرفته است.
در چنین فضایی، اعتراضها به تدریج شکل گرفت. فعالان حقوق مدنی، پژوهشگران رسانه و سینماگران اقلیت استدلال میکردند که مسئله فقط تعداد بازیگران رنگینپوست نیست؛ بلکه هالیوود، تصویری از جهان ساخته که در آن قهرمان، منجی، شاهزاده، دانشمند و اسطوره، تقریباً همیشه سفیدپوست است.
همین انتقادها، طی دو دهه گذشته به یکی از مهمترین محورهای تحول صنعت سرگرمی تبدیل شد. در واکنش به همین انتقادها، از دهههای پایانی قرن بیستم، استودیوها به تدریج سیاستهای تازهای را برای افزایش تنوع در انتخاب بازیگران، نویسندگان و عوامل تولید در پیش گرفتند. همزمان، جنبشهای مدنی، فشار افکار عمومی و گسترش شبکههای اجتماعی نیز این روند را شتاب بخشید. در چنین فضایی، مفهوم «کستینگ فراگیر» یا Inclusive Casting به یکی از مهمترین سیاستهای هالیوود تبدیل شد؛ رویکردی که هدف آن، افزایش حضور گروههایی بود که پیشتر سهم کمتری از پرده سینما داشتند. این سیاست برای بسیاری، گامی ضروری در مسیر عدالت فرهنگی بود؛ اما برای گروهی دیگر، پرسش تازهای ایجاد کرد که مرز میان افزایش بازنمایی و بازتعریف شخصیتهای تاریخی و اسطورهای کجاست؟
وقتی جنبشی برای عدالت، خود به موضوع مناقشه تبدیل شد
در میانه این تحولات، واژهای بیش از همه وارد ادبیات رسانهای شد؛«ووک».
این اصطلاح در ریشه تاریخی خود، مفهومی کاملاً متفاوت با برداشتهای امروز داشت. در فرهنگ سیاهپوستان آمریکا، «Woke» به معنای «بیدار بودن» نسبت به تبعیض نژادی و بیعدالتی اجتماعی بود؛ دعوتی به حساسیت بیشتر نسبت به حقوق اقلیتها، زنان و گروههایی که سالها در حاشیه قرار گرفته بودند.
اما با گذشت زمان، این مفهوم از محدوده مبارزه با تبعیض فراتر رفت و به مجموعهای گسترده از مطالبات فرهنگی، هویتی و جنسیتی پیوند خورد. از همین نقطه نیز شکاف آغاز شد. این مفهوم که ریشه در مبارزات سیاهپوستان علیه تبعیض نژادی داشت، در آغاز بیش از هر چیز به معنای حساسیت نسبت به بیعدالتی و تبعیض بود. اما به تدریج، دامنه آن به موضوعاتی چون جنسیت، هویت، قومیت و نمایندگی فرهنگی نیز گسترش یافت. حامیان این رویکرد معتقدند هنر باید بازتابدهنده جامعه متنوع امروز باشد و سینما نمیتواند همچنان با الگوهای انحصاری گذشته پیش برود.
در مقابل، منتقدان میگویند بخشی از این سیاستها، از مرز اصلاح تبعیض عبور کرده و گاه به بازنویسی تاریخ، اسطوره یا آثار کلاسیک منجر شده و واقعیت این است که هر دو دیدگاه، بخشی از حقیقت را بازتاب میدهند. هالیوود امروز نه همان صنعت بسته دهههای گذشته است و نه عرصهای که همه تصمیمهایش صرفاً بر مبنای عدالت فرهنگی گرفته میشود. صنعت سرگرمی، همزمان زیر تأثیر ارزشهای اجتماعی، فشار افکار عمومی و منطق بازار حرکت میکند؛ ترکیبی که هر تصمیم را به موضوعی چندوجهی تبدیل کرده است.
ده جنجالی که هالیوود را تغییر داد
امادر میانه این تحولات، چند اثر بیش از دیگران به نماد این مناقشه تبدیل شدند:
کلئوپاترا؛
از الیزابت تیلور تا مستند نتفلیکس، هر نسل تصویری تازه از آخرین ملکه مصر ارائه کرده و بحث درباره هویت تاریخی او را زنده نگه داشته است.

آن بولین؛
انتخاب جودی ترنر-اسمیت برای ایفای نقش ملکه انگلستان، مرز میان آزادی هنری و وفاداری تاریخی را به موضوعی جهانی تبدیل کرد.
پری دریایی کوچک؛
یکی از مشهورترین بازسازیهای دیزنی که بحث بازنمایی را به خانوادهها و نسلهای مختلف کشاند.
سفیدبرفی؛
فیلمی که نه فقط بازیگر، بلکه روایت و شخصیت کلاسیک را نیز بازتعریف کرد و به یکی از بحثبرانگیزترین پروژههای سال بدل شد.

بریجرتون؛
سریالی که آگاهانه تاریخ را با تخیل درآمیخت و پرسشهای تازهای درباره نسبت واقعیت و روایت ایجاد کرد.
ارباب حلقهها:
حلقههای قدرت؛ بازنمایی متنوعتر شخصیتهای دنیای تالکین، موافقان و مخالفان پرشماری پیدا کرد.
پینوکیو؛
یکی دیگر از بازسازیهایی که نشان داد حتی آثار کودکانه نیز از این مناقشات دور نماندهاند. فرشته آبی و دیگر پروژههای اقتباسی، بحث بر سر حدود تغییر در آثار کلاسیک را ادامه دادند.
و در مقابل، نیک فیوری و مایلز مورالس نمونههایی بودند که نشان دادند تنوع، الزاماً به مناقشه ختم نمیشود؛ موضوعی که در ادامه گزارش، اهمیت آن بیش از پیش روشن خواهد شد.
وقتی خلق قهرمان جای خود را به بازطراحی قهرمان میدهد
اما همه تغییرات هالیوود با یک واکنش مواجه نشدهاند؛ اتفاقی که شاید مهمترین سرنخ برای فهم رفتار مخاطب باشد. اگر صرف تغییر رنگ پوست یا تبار شخصیتها عامل اعتراض بود، باید هر نمونهای از این دست با شکست روبهرو میشد. اما تاریخ سینمای معاصر چنین چیزی را نشان نمیدهد.
در جهان مارول، زمانی که ساموئل ال. جکسون در نقش نیک فیوری ظاهر شد، کمتر کسی این انتخاب را به مسالهای فرهنگی تبدیل کرد.
در نسخههای کلاسیک کمیک، نیک فیوری شخصیتی سفیدپوست بود، اما اقتباس سینمایی با خلق شخصیتی مستقل و کاریزماتیک، تصویری تازه از او ساخت؛ تصویری که خیلی زود برای میلیونها مخاطب به نسخه اصلی تبدیل شد.

همین اتفاق درباره «مایلز مورالس» نیز رخ داد. مارول به جای آن که پیتر پارکر را حذف یا بازنویسی کند، ابرقهرمانی تازه آفرید؛ نوجوانی سیاهپوست و لاتینتبار که هویت مستقل خود را داشت.
«اسپایدرمن: به درون دنیای عنکبوتی» نهتنها با استقبال منتقدان و تماشاگران روبهرو شد، بلکه اسکار بهترین انیمیشن را نیز به دست آورد و نشان داد مخاطبان، با تنوع نژادی و فرهنگی مسالهای ندارند؛ به شرط آن که این تنوع، حاصل خلق شخصیتهای تازه باشد، نه جایگزینی شتابزده شخصیتهای تثبیتشده.

نمونه شاخص دیگر «پلنگ سیاه» بود. فیلمی که نه بر پایه تغییر هویت یک قهرمان قدیمی، بلکه بر اساس جهانی مستقل و ریشهدار در فرهنگ آفریقا ساخته شد.موفقیت تجاری خیرهکننده، تحسین منتقدان و تبدیل شدن به یکی از مهمترین آثار تاریخ مارول، نشان داد مخاطب جهانی از روایتهایی که هویت مستقل دارند استقبال میکند.
همین تفاوت، شاید مرز میان دو رویکرد متفاوت در هالیوود امروز باشد؛ خلق اسطورههای تازه یا بازطراحی اسطورههای قدیمی.

پشت صحنه ایدئولوژی؛ سرمایه چه میخواهد؟
در نگاه نخست، ممکن است تصور شود همه این تغییرات صرفاً نتیجه نفوذ جریانهای فکری جدید در هالیوود است. اما نگاهی به ساختار اقتصادی صنعت سرگرمی، تصویر پیچیدهتری را نشان میدهد.
دیزنی، نتفلیکس، آمازون، وارنر و یونیورسال پیش از آن که نهادهای فرهنگی باشند، شرکتهایی چندمیلیارد دلاری هستند که موفقیتشان با ترازنامه مالی سنجیده میشود.
در دهههای گذشته، فروش داخلی آمریکا تعیینکننده سرنوشت یک فیلم بود؛ اما امروز بخش بزرگی از درآمد بلاکباسترها از بازارهای خارج از آمریکای شمالی به دست میآید. آمریکای لاتین، هند، شرق آسیا، آفریقا و خاورمیانه به بازیگران اصلی اقتصاد سینما تبدیل شدهاند. در چنین شرایطی، طبیعی است که استودیوها بخواهند محصولاتی تولید کنند که مخاطبان بیشتری بتوانند خود را در آن ببینند. از این منظر، «تنوع» فقط یک شعار فرهنگی نیست؛ یک استراتژی اقتصادی نیز هست. اما همین راهبرد، همیشه نتیجه مطلوب نداشته است.
بازسازی «سفیدبرفی» با وجود بودجهای بسیار سنگین، نتوانست انتظارات تجاری دیزنی را برآورده کند و به یکی از پرهزینهترین شکستهای سال تبدیل شد. «پری دریایی کوچک» نیز اگرچه فروش قابل قبولی داشت، اما فاصله محسوسی با پیشبینیهای اولیه استودیو پیدا کرد و سود آن به مراتب کمتر از انتظار بود. در مقابل، فیلمهایی مانند «پلنگ سیاه» یا «اسپایدرمن: به درون دنیای عنکبوتی» نهتنها موفق بودند، بلکه به برندهایی فرهنگی تبدیل شدند. همین مقایسه نشان میدهد موفقیت یا شکست یک فیلم را نمیتوان صرفاً به تنوع نژادی یا تغییر هویت شخصیتها نسبت داد. کیفیت فیلمنامه، انسجام روایت، احترام به جهان داستان و نحوه معرفی شخصیتها، نقشی به مراتب تعیینکنندهتر دارند.
توکنیسم؛ عدالت یا میانبُر؟
یکی از مهمترین نقدهایی که امروز حتی از سوی بخشی از فعالان عدالتخواه نیز به هالیوود وارد میشود، مفهومی است که در علوم اجتماعی از آن با عنوان Tokenism یا «نمادگرایی ابزاری» یاد میشود.
منتقدان میگویند اگر هدف، شنیده شدن روایت اقلیتهاست، چرا سرمایهگذاری عظیمی برای ساخت اسطورههای برخاسته از فرهنگهای آفریقایی، آسیایی، لاتین یا بومی آمریکا انجام نمیشود؟ چرا به جای روایت افسانههای یوروبا، شاهنامه، مهابهاراتا، اسطورههای مایا یا فولکلور شرق آسیا، سادهترین راه انتخاب میشود؛ یعنی تغییر چهره شخصیتهایی که از قبل محبوب شدهاند؟
به بیان دیگر، آیا پوشاندن لباس سفیدبرفی یا آریل بر تن شخصیتی با پیشینهای متفاوت، به معنای احترام به تنوع فرهنگی است یا راهی کمهزینه برای نمایش آن؟
این پرسش، فراتر از یک اختلاف سیاسی، به قلب مسئله خلاقیت در هالیوود میرسد.
نوستالژی؛ متهم فراموششده این پرونده
بخش مهمی از واکنشهای تند مخاطبان را نیز نمیتوان تنها با برچسبهایی مانند نژادپرستی یا مخالفت با تنوع توضیح داد. روانشناسان رسانه از مفهومی به نام «دیسونانس شناختی» سخن میگویند؛ وضعیتی که در آن، ذهن انسان هنگام مواجهه با تصویری که با حافظه تثبیتشدهاش سازگار نیست، احساس ناهماهنگی میکند.
برای میلیونها نفر، سفیدبرفی، آریل یا هرکول تنها شخصیتهای داستانی نیستند؛ بخشی از حافظه کودکی، نوستالژی و تجربه مشترک چند نسلاند و هنگامی که این تصویر ناگهان دگرگون میشود، بخشی از مخاطبان احساس میکنند نه صرفاً یک شخصیت، بلکه خاطرهای مشترک در حال بازنویسی است. به همین دلیل، مخالفت با برخی بازسازیها را نمیتوان به سادگی مخالفت با حضور اقلیتها تعبیر کرد؛ همانگونه که استقبال از آثاری مانند «پلنگ سیاه» یا «مایلز مورالس» نشان میدهد بسیاری از همین مخاطبان، از خلق قهرمانان جدید استقبال میکنند.
هالیوود؛ کارخانه رؤیاسازی یا کارخانه مدیریت حافظه؟
شاید مهمترین پرسش این گزارش، اصلاً درباره رنگ پوست شخصیتها نباشد و شاید مساله این باشد که هالیوود، بیش از هر زمان دیگری، به گذشته بازمیگردد.
سوپرمن، بتمن، جیمز باند، ایندیانا جونز، سفیدبرفی، هرکول، اودیسئوس، پری دریایی، تارزان، رابین هود و دهها شخصیت دیگر، همگی دههها یا حتی قرنها پیش خلق شدهاند. در مقابل، اگر از مخاطبان خواسته شود نام ده اسطوره جهانی را که طی دو دهه اخیر خلق شدهاند، برشمارند، احتمالاً کار دشواری پیش رو خواهند داشت. شاید بحران واقعی، نه بحران تنوع، بلکه بحران آفرینش باشد.
هالیوودی که روزگاری کارخانه تولید اسطوره بود، امروز بیش از هر چیز به کارخانه بازتولید و بازتعریف اسطورهها شباهت پیدا کرده است. از این منظر، جنجال «اودیسه» کریستوفر نولان، «سفیدبرفی»، «پری دریایی کوچک» یا دهها نمونه مشابه، صرفاً اختلاف بر سر انتخاب یک بازیگر نیست. اینها نشانههای مناقشهای بزرگترند؛ مناقشهای درباره نسبت میان اصالت و بازنمایی، میان حافظه و عدالت، میان تخیل و بازار.
اکنون شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که سفیدبرفی چه رنگ پوستی دارد، هرکول را چه کسی بازی میکند یا اودیسئوس با چه چهرهای روی پرده ظاهر میشود. بلکه پرسش مهمتر این است که چرا بزرگترین کارخانه رؤیاسازی جهان، بیش از آن که اسطورههای تازه خلق کند، مدام به سراغ بازنویسی اسطورههای قدیمی میرود.
آیا این نشانه بلوغ فرهنگی است یا نشانه کمبود تخیل؟ تمدنها زمانی زندهاند که قهرمان میآفرینند؛ زمانی که تنها قهرمانان گذشته را بازطراحی میکنند، شاید بیش از آن که آینده را بسازند، در حال مدیریت حافظه جمعی باشند.