EN
به روز شده در
کد خبر: ۶۵۶۲۸
گزارش میدانی آوش از کارکنان دامداری در اطراف تهران

کارگرانی که شهر دوست ندارد آنها را ببیند

تحریریه آوش/ در کنار ما افرادی زندگی می‌کنند که شاید هیچ‌وقت به آنها فکر نکنیم. افرادی که حضوری پنهان اما مهم دارند. این گزارش روایت کارگرانی است که وجود دارند اما کسی نمی‌خواهد آن ها را ببیند و همان‌طور که هستند قبول‌شان کند.

کارگرانی که شهر دوست ندارد آنها را ببیند

هوا هنوز گرگ‌ومیش است. دشت‌های اطراف شهریار در مه فرو رفته‌اند و صدای ممتد گاوها، سکوت صبحگاهی را می‌شکند. این‌جا شرکت دامداری تلیسه است؛ جایی که زندگی، خیلی زودتر از بیدار شدن شهر شروع می‌شود. بوی تند دام و بوی ترش ذرت‌هایی که قرار است با علوفه ترکیب شوند، رطوبت همیشگی زمین، صدای چکمه‌هایی که در گل فرو می‌روند و بخاری که از دهان گاوها بیرون می‌زند، اولین تصویری است که هر تازه ‌واردی را در بر می‌گیرد.

برای بسیاری، این بو آزاردهنده است؛ اما برای کارگرانی که سال‌ها در این فضا نفس کشیده‌اند، بوی کار است، بوی دوام آوردن.

در این دامداری که با حمایت بنیاد مستضعفان فعالیت می‌کند، زن و مرد شانه ‌به ‌شانه کار می‌کنند. آدم‌هایی که سهم‌شان از زنجیره تولید، دیده نمی‌شود، اما حذف‌شان غیرممکن است. این گزارش، روایت چند نفر از همان آدم‌هاست؛ کارگرانی که محصول زحمت‌شان، هر روز روی سفره شهر می‌نشیند، اما خودشان اغلب با نگاه‌های تحقیرآمیز روبه‌رو می‌شوند.

MAHO1541

نگاه‌ها از بوی لباس شروع می‌شود

بابک فرزین، یکی از قدیمی‌های دامداری است. مردی میانسال با صورت کمی آفتاب‌ سوخته و صدایی آرام. در سرمای صبح زمستانی بطری‌های شیر را کنار هم می‌چیند و از شیر تازه پر می‌کند. از سال ۱۳۸۹ راننده تانکر شیر بوده؛ مسئول انتقال شیر به کارخانه‌های بزرگ لبنی اما یک حادثه مسیرش را به داخل دامداری می‌کشاند.

«اون موقع بیشتر تو جاده بودم، کمتر داخل دامداری. مردم هم کاری به کارم نداشتن.»

یک تصادف در سال ۹۷، مسیر زندگی‌اش را عوض می‌کند. تصادف با موتور به آسیب جسمی و تصمیمی ناخواسته منجر می‌شود. انتقال از رانندگی به بخش داخلی دامداری. «دیگه پشت ماشین نشستن اعصاب می‌خواست. انتقالی گرفتم به این قسمت.»

داخل دامداری اما شرایط را عوض کرد اما زندگی هزینه دارد و برای آن باید از خیلی چیزها گذشت. روز کاری‌اش از صبح زود شروع می‌شود و تا غروب ادامه دارد. از حقوق که می‌پرسیم، بی‌اغراق می‌گوید: «خدا رو شکر. اگه راضی نبودیم، این همه سال نمی‌موندیم.» از بهداشت و ایمنی می‌گوید، از نظارت دامپزشک و مدیریت مجموعه؛ اما وقتی صحبت به بیرون از دامداری می‌رسد، مکث می‌کند.«وقتی سوار مترو می‌شم… ناخودآگاه می‌فهمم مردم نگاهم می‌کنن. بوی دامداری رو لباس و مو می‌مونه. نگاه‌ها یه جوریه… آدم خجالت می‌کشه.»

از او می‌پرسم تا حالا کسی چیزی هم گفته که باعث ناراحتی‌اش شود؟« پرسیدن لباستون بوی چی می‌ده؟ گفتم بوی دامداری میده.»

نه توهین مستقیم، نه فحش؛ اما همان فاصله گرفتن‌ها، همان جمع شدن ابروها، همان نگاه‌های سنگین، برای شکستن آدم‌ها کافی است. «بیشتر از حرف، همون نگاه مردمه که اذیت می‌کنه.»

کاری که عار نیست، اما تحقیر می‌شود

دامداری از آن مشاغلی است که شهر ترجیح می‌دهد درباره‌اش چیزی نداند. بیشتر مردم فقط محصول نهایی را می‌بینند؛ شیر پاکتی، ماست بسته ‌بندی‌شده، پنیر تمیز و بی‌بو. اما کمتر کسی به مسیری فکر می‌کند که این محصولات طی می‌کنند؛ به آدم‌هایی که ساعت‌ها در فضایی با بوی تند، کار فیزیکی سنگین و رطوبت دائمی کار می‌کنند.

کارگران می‌گویند سختی کار فقط در بدن نمی‌ماند. ظاهر، لباس، بو… آدم را در اجتماع معذب می‌کنند. مردم فکر می‌کنند این کار پایین و کم ارزش است. به گفته کارگران در خود دامداری احساس تحقیر وجود ندارد؛ تحقیر، بیرون از این دیوارها اتفاق می‌افتد.

از کت‌وشلوار تا چکمه

مهدی طاهریان مردی است که امروز در بخش اداری و روابط عمومی شرکت فعالیت می‌کند، اما مسیرش از دل همان سالن‌های شیردوشی گذشته است. جوان است و خودش را فرزند دهه شصت می‌داند، «نسلی که حق انتخاب زیادی نداشت.»

اولین تجربه کاری او در ۱۱ سالگی بوده؛ صافکاری و نقاشی خودرو. خودش می‌گوید: «همون‌جا یاد گرفتم باید روی پای خودم وایسم.»

سال‌ها شغل عوض کرده، چون غرورش اجازه نمی‌داده دستش جلوی کسی دراز باشد؛ تا به طراحی دکوراسیون رسید؛ کاری که دوستش داشت. تا پایان سال ۹۳ همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، اما دو قرارداد اشتباه همه‌چیز را خراب کرد.

«از فروردین تا تیر ۹۴، سیاه‌ترین روزهای زندگیم بود. فقط با یارانه ۴۵ هزار تومنی زندگی می‌کردم. بعضی وقتا نون هم نمی‌تونستم بخرم.» در همان روزها، نام تلیسه به گوشش می‌خورد. همه می‌گفتند: «کار سخته. گفتم هرچی هست قبوله، فقط کار پیدا کنم.»

او اولین ورودش به دامداری را هنوز با جزئیات به یاد دارد. می‌گوید: «همیشه کت ‌و شلوار می‌پوشیدم. مدیر منابع انسانی باورش نمی‌شد برای کارگری اومدم؛ اما لباس کار و چکمه پوشیدم و از نگاه گاوها می‌ترسیدم.»

MAHO2049

شیردوشی، متلک و ماندن

چهار سال در بخش شیردوشی کار کرد؛ جایی که خیلی‌ها طاقت ماندن ندارند. «هر روز از خودم می‌پرسیدم اینجا چه می‌کنی؟»

زخم زبان و متلک‌ها فقط از غریبه‌ها نبود؛ از دوستان قدیمی هم می‌شنید.

آنطور که خودش می‌گوید بارها تصمیم گرفت دیگر نرود، اما خاطره نداشتن نان، نگهش داشت. تا روزی که مدیر سلامت شرکت او را دید و به زایشگاه منتقل شد؛ جابه‌جایی‌ای که برای خیلی از کارگران رویاست.

مسیرش ادامه پیدا کرد؛ از کار در پرورشگاه تا صندوق و باسکول. در این میان عمل هم‌زمان هر دو زانو هم قوز بالای قوز شد اما او بدون اعتراض راهش را ادامه داد. «همیشه می‌گفتم کارو خدا درست می‌کنه.»

ساختن آرام یک جایگاه

امروز، مهدی طاهریان مسئول روابط عمومی، فرهنگی، رسالت اجتماعی و ورزشی شرکت است؛ مسیری که از کف سالن شیردوشی به میز اداری رسیده. او می‌گوید:«با غرور می‌گم خشت‌خشت این زندگی رو خودم ساختم.»

دامداری برای او فقط محل کار نیست؛ شاهد عبور از فروپاشی است.

دامداری؛ جایی که آدم ساخته می‌شود

در فضاهای کاری سخت آدم‌ها هم شکل می‌گیرند؛ آدم‌هایی که یاد می‌گیرند با بوی کارشان زندگی کنند، با نگاه جامعه کنار بیایند و کرامت‌شان را حفظ کنند. آنچه در روایت بابک فرزین و مهدی طاهریان مشترک است، سختی کار نیست؛ نگاه جامعه است. نگاهی که مشاغل «نامرئی» را کوچک می‌کند و انسان را به شغل و ظاهر و لباسش تقلیل می‌دهد.

وقتی شهر فقط مصرف‌کننده است

هر صبح، میلیون‌ها لیوان شیر در این شهر نوشیده می‌شود، بی ‌آنکه کسی به مردی فکر کند که شب قبل، سوار مترو شده و نگاه‌ها را تحمل کرده است.

این گزارش فقط روایت یک دامداری نیست؛ روایت شکاف عمیق میان تولید و مصرف است، میان شهر تمیز و کاری شاید برای بسیاری توجیه پذیرنباشد، میان احترام زبانی به کارگر و رفتار واقعی با او.

حالا دیگر میانه روز است؛ خورشید بالا آمده، صدای گاوها آرام‌تر شده و کارگران برای دقایقی می‌نشینند. بوی دام و ذرت‌های ترش شده هنوز هم تند است؛ اما برای آن‌ها عادی است، مثل نفس کشیدن. شاید وقتش رسیده وقتی کنارشان در مترو می‌نشینیم، به‌جای جمع کردن صورت، به این فکر کنیم که بدون آن‌ها، صبح ما شروع نمی‌شد.

عکس‌ها: مجید حجتی

ارسال نظر

آخرین اخبار