زندگی در متن تاریخ؛ روایتی از حیات سیاسی شهید آیتالله سیدعلی خامنهای + فیلم و عکس
بازخوانی روند وقایع زندگی رهبر فقید جمهوری اسلامی از آغاز تا سال خرداد سال 1368
تحریریه آوش/ داستان اما از تهران آغاز نمیشود؛ آغاز این روایت، خانهای حدود شصت مترمربعی در یکی از محلههای کمبرخوردار مشهد است؛ خانهای با یک اتاق و زیرزمینی کوچک که سالها بعد خود آیتالله خامنهای از آن به عنوان نخستین تصویر کودکیاش یاد کرد.او در فروردین ۱۳۱۸، در خانوادهای روحانی چشم به جهان گشود؛ خانوادهای که اگرچه ریشه در شهر خامنه آذربایجان داشت، اما سالها پیش از تولد او در مشهد ساکن شده بود
نهم اسفند ۱۴۰۴، با بمباران هواپیماهای دشمنان آمریکایی و اسراییلی در منطقه پاستور تهران، زندگی مردی پایان یافت که بیش از شش دهه در متن مهمترین تحولات سیاسی ایران حضور داشت؛ طلبهای که از خانهای کوچک در محلهای فقیرنشین مشهد برخاست، سالهای جوانی را میان حوزه، زندان و تبعید گذراند، در روزهای انقلاب به تهران آمد، در شکلگیری مهمترین نهادهای جمهوری اسلامی نقش ایفا کرد، و دستکم از یک ترور مرگبار جان به در برد، و در میانه جنگی فرسایشی رئیسجمهور ایران شد و سرانجام در خرداد ۱۳۶۸، پس از رحلت آیت الله خمینی (ره)، به رهبری جمهوری اسلامی رسید. او برای ۳۶ سال سکانداری کشوری در قلب خاورمیانه را در دست داشت که بخشی از مهمترین تحولات منطقه و جهان به گردش همان سکان بسته بوداین گزارش، روایت بخشی از همین مسیر است؛ از تولد در مشهد تا لحظهای که مسئولیت رهبری بر دوش او قرار گرفت. بعضی زندگیها را نمیتوان با تاریخ تولد و فهرست مسئولیتها روایت کرد. بعضی آدمها، خودشان بخشی از تاریخ میشوند؛ آنقدر که سرگذشتشان با فراز و فرود یک کشور گره میخورد. نهم اسفند ۱۴۰۴، با پایان زندگی آیتالله سیدعلی خامنهای، یکی از طولانیترین و اثرگذارترین فصلهای سیاست معاصر ایران نیز به پایان رسید؛ فصلی که آغاز آن نه در کاخهای قدرت، بلکه در خانهای کوچک در یکی از محلههای فقیرنشین مشهد بود. طلبهای جوان که سالهای نخست زندگیاش میان درس، فقر، کتاب، قرآن و شعر گذشت، بعدها زندان و تبعید را تجربه کرد، در روزهای انقلاب به یکی از سازماندهندگان اصلی تحولات بدل شد، از ترور جان به در برد، در میانه جنگ رئیسجمهور شد و سرانجام در خرداد ۱۳۶۸، در یکی از حساسترین روزهای تاریخ جمهوری اسلامی، مسئولیت رهبری نظام را برعهده گرفت. این گزارش، روایت همین مسیر است؛ روایتی از تغییر مداوم نقشها در متن مهمترین تحولات نیمقرن اخیر ایران.
خانهای کوچک در مشهد؛ آغاز یک زندگی
داستان اما از تهران آغاز نمیشود؛ آغاز این روایت، خانهای حدود شصت مترمربعی در یکی از محلههای کمبرخوردار مشهد است؛ خانهای با یک اتاق و زیرزمینی کوچک که سالها بعد خود آیتالله خامنهای از آن به عنوان نخستین تصویر کودکیاش یاد کرد.او در فروردین ۱۳۱۸، در خانوادهای روحانی چشم به جهان گشود؛ خانوادهای که اگرچه ریشه در شهر خامنه آذربایجان داشت، اما سالها پیش از تولد او در مشهد ساکن شده بود.
پدرش، آیتالله سیدجواد حسینی خامنهای، از شاگردان برجسته حوزههای نجف و مشهد و مجتهدی شناختهشده بود که زندگی زاهدانه را بر هرگونه رفاه ترجیح میداد. بعدها فرزندش از شبهایی گفت که در خانه چیزی برای شام وجود نداشت و سفره خانواده تنها با نان و کشمش برپا میشد.
همین سادگی، نخستین مدرسه زندگی او بود؛ مدرسهای که در آن قناعت، انضباط و دینداری نه در قالب درس، بلکه در متن زندگی روزمره آموخته میشد.اگر پدر، ستون فقهی و دینی خانواده بود، مادر نقش دیگری برعهده داشت؛ بانویی اهل مطالعه، آشنا با قرآن، حافظ، تاریخ و ادبیات که فرزندانش را از کودکی با قصههای پیامبران، شعر فارسی و فضای فرهنگی خانه مأنوس کرد.
آیتالله خامنهای بعدها بارها گفته بود نخستین روایتهای زندگی حضرت موسی و حضرت ابراهیم را نه در کلاس درس، بلکه از زبان مادرش شنیده است.شاید همین ترکیب کمنظیر، یعنی سختگیری علمی پدر و ذوق ادبی مادر، بعدها شخصیتی را شکل داد که در کنار فعالیت سیاسی، سالها با شعر، رمان، تاریخ و ادبیات نیز مأنوس ماند.خاندان او نیز پیشینهای صرفاً مذهبی نداشت؛ بلکه ریشههای سیاسی آن به دوران مشروطه بازمیگشت.جد او، سیدحسین خامنهای، از روحانیان هوادار نهضت مشروطه بود و شیخ محمد خیابانی، روحانی مبارز تبریز، از نزدیکان همین خاندان به شمار میرفت.در سوی دیگر خانواده نیز جد مادریاش، آیتالله سیدهاشم میردامادی، پس از اعتراض به واقعه مسجد گوهرشاد، تبعید را تجربه کرده بود.
بنابراین سیاست، پیش از آن که وارد زندگی سیدعلی خامنهای شود، در حافظه تاریخی خانواده حضور داشت.سالهای کودکی او، همزمان با یکی از پرتلاطمترین دورههای تاریخ ایران بود؛ اشغال کشور در جنگ جهانی دوم، سقوط رضاشاه، فضای باز سیاسی دهه بیست و سپس آغاز کشمکشهای تازه بر سر آینده ایران. اگرچه او هنوز کودک بود، اما در خانهای رشد میکرد که اخبار و تحولات سیاسی، بخشی از گفتوگوهای روزانه آن محسوب میشد.چهارساله بود که پا به مکتبخانه گذاشت و با قرآن آشنا شد. اندکی بعد وارد مدرسه اسلامی «دارالتعلیم دیانتی» شد؛ مدرسهای که آموزش رسمی را با آموزش دینی پیوند میزد. همزمان با درسهای دبستان، آموزش مقدمات علوم حوزوی را نیز آغاز کرد؛ مسیری که خیلی زود بر تحصیلات کلاسیک غلبه یافت و آینده او را رقم زد.از همان سالهای نوجوانی، دو علاقه در کنار هم رشد میکرد؛ یکی فقه و علوم دینی و دیگری ادبیات. او ساعتهای طولانی را صرف مطالعه کتاب میکرد؛ نه فقط متون دینی، بلکه تاریخ، داستان و شعر نیز در فهرست مطالعات او بود. بعدها این علاقه به رمانهای بزرگ جهان، آثار نویسندگان روس، فرانسوی و فارسی گسترش یافت؛ ویژگیای که کمتر در میان روحانیان نسل او دیده میشد.
سالهای بعد، هنگامی که در انجمنهای ادبی مشهد حاضر میشد و شعر شاعران را نقد میکرد، کمتر کسی تصور میکرد همین طلبه جوان، روزی به یکی از مهمترین چهرههای سیاسی ایران تبدیل شود.اما هنوز سیاست وارد متن زندگی او نشده بود. فعلاً همه چیز در همان خانه کوچک، میان حجرههای مدرسه نواب، کلاسهای حوزه، کتابهای تاریخ و دیوان حافظ جریان داشت.او هنوز «مبارز» نبودو هنوز زندان را ندیده بود؛ هنوز تبعید در انتظارش نبود و هنوز فاصله زیادی تا تهران، انقلاب، جنگ و رهبری باقی مانده بود.اما همه آن سالهای بعد، از همین نقطه آغاز شد؛ از خانهای کوچک در مشهد که شاید هیچکس تصور نمیکرد روزی یکی از اثرگذارترین چهرههای سیاست معاصر ایران از دل آن برخیزد.
طلبهای که سیاست را کشف کرد ؛ از مکتبخانه تا مدرسه نواب
تحصیل او از چهار سالگی با آموزش قرآن در مکتبخانه آغاز شد. سپس وارد مدرسه اسلامی «دارالتعلیم دیانتی» شد و همزمان با سالهای پایانی دبستان، آموزش علوم حوزوی را نیز آغاز کرد. این تصمیم، مسیر آینده او را تغییر داد.او نخست در مدرسه سلیمانخان و سپس در مدرسه نواب مشهد به فراگیری ادبیات عرب، منطق، فقه و اصول پرداخت؛ بخشی از درسها را نزد پدر آموخت و بخشی دیگر را نزد استادان برجسته حوزه مشهد؛ و در همان سالها، تحصیلات دبیرستان را نیز تا سال دوم ادامه داد، اما سرانجام مسیر حوزه را به آموزش رسمی ترجیح داد؛ انتخابی که بعدها سراسر زندگی سیاسی و اجتماعی او را تحت تأثیر قرار داد.
مشهد، نجف، قم؛ سه ایستگاه یک طلبه جوان
دهه ۱۳۳۰ برای او، دهه سفرهای علمی بود. در مشهد از درس خارج فقه آیتالله سیدمحمدهادی میلانی بهره برد؛ استادی که در آن سالها از مهمترین مراجع خراسان به شمار میرفت. سفر کوتاه خانوادگی به نجف، نخستین آشنایی مستقیم او با بزرگترین حوزه شیعه بود. هرچند اقامتش کوتاه ماند، اما حضور در درس استادانی چون سیدمحسن حکیم، سیدابوالقاسم خویی، سیدمحمود شاهرودی و دیگر مدرسان برجسته نجف، افق تازهای پیش روی او گشود.بازگشت به مشهد، پایان این مسیر نبود. او در سال ۱۳۳۷ راهی قم شد؛ شهری که در آن زمان به مهمترین مرکز تحولات فکری و سیاسی حوزه تبدیل شده بود.
قم؛ جایی که درس و سیاست به هم رسیدند
حضور در قم، صرفاً ادامه تحصیل نبود. او در درس استادانی همچون آیتالله سیدحسین بروجردی، امام خمینی، علامه طباطبایی، سیدمحمد محقق داماد و مرتضی حائری یزدی شرکت کرد.هر یک از این استادان، نماینده یکی از جریانهای مهم حوزه بودند؛ فقه سنتی، فلسفه اسلامی، تفسیر قرآن و اندیشه سیاسی.اما شاید مهمترین تأثیر این سالها، آشنایی نزدیکتر با امام خمینی بود؛ شخصیتی که هنوز نه رهبر انقلاب، بلکه یکی از استادان برجسته حوزه محسوب میشد.
بازگشت به مشهد؛ آغاز نقش معلم
در سال ۱۳۴۳، بیماری پدر سبب شد قم را ترک کند و به مشهد بازگردد. این بازگشت، برخلاف ظاهرش، یک عقبگرد نبود. او تدریس سطوح عالی حوزه را آغاز کرد؛ رسائل، مکاسب و کفایه را برای طلاب جوان تدریس میکرد و همزمان جلسات عمومی تفسیر قرآن را برپا ساخت. به تدریج، این جلسات تنها کلاس درس نبودند.
دانشجویان، دبیران، معلمان و نسل جوان نیز در آنها حضور پیدا میکردند و همین موضوع، مخاطبان او را از محدوده سنتی حوزه فراتر برد.
مسجد کرامت؛ پایگاهی برای نسل جوان
در سالهای پایانی دهه ۱۳۴۰ و آغاز دهه ۱۳۵۰، مسجد کرامت مشهد به یکی از شناختهشدهترین مراکز سخنرانی و جلسات تفسیر او تبدیل شد. فضای آن جلسات با بسیاری از منبرهای سنتی تفاوت داشت. در کنار مباحث تفسیری، درباره مسائل اجتماعی، مسئولیت مسلمانان، تاریخ اسلام و وضعیت جامعه نیز سخن گفته میشد؛ موضوعاتی که برای نسل جوان آن روز جذابیت داشت و موجب استقبال گسترده دانشجویان و طلاب میشد.همین ارتباط مستمر با نسل دانشگاهی، بعدها یکی از ویژگیهای فعالیت سیاسی او در سالهای پیش از انقلاب شد.
روحانیای که با شعر زندگی میکرد
در کنار فقه و سیاست، علاقهای قدیمی نیز همواره همراه او بود؛ ادبیات! او از سالهای جوانی با شعر فارسی، تاریخ و رمان مأنوس بود. در انجمنهای ادبی مشهد شرکت میکرد، شعر شاعران را نقد میکرد و خود نیز شعر میسرود. مطالعه آثار نویسندگان ایرانی و خارجی، بخشی ثابت از برنامه روزانهاش بود؛ علاقهای که بعدها نیز ادامه یافت و در دیدارهای سالانه با شاعران و اهل قلم بازتاب پیدا کرد. این وجه فرهنگی، تصویری متفاوت از او در سالهای طلبگی ارائه میداد؛ طلبهای که در کنار درس خارج فقه، رمان میخواند، شعر نقد میکرد و تاریخ مطالعه میکرد.
نخستین جرقههای سیاست
در همین سالها بود که فضای سیاسی ایران نیز دستخوش تغییر شد. خود او بعدها گفته بود دیدارش با سید مجتبی نواب صفوی در مشهد، از نخستین تجربههایی بود که نگاهش را به سیاست معطوف کرد اما نقطه عطف اصلی، آغاز نهضت امام خمینی در اوایل دهه ۱۳۴۰ بود. از این مقطع، فعالیت علمی او آرامآرام با فعالیت سیاسی گره خورد؛ پیوندی که در سالهای بعد، مسیر زندگیاش را به کلی تغییر داد.
از منبر تا زندان؛ سالهایی که یک طلبه به چهرهای سیاسی تبدیل شد
اگر مشهد، قم و نجف شخصیت علمی سیدعلی خامنهای را شکل دادند، دهه ۱۳۴۰ و نیمه نخست دهه ۱۳۵۰، سالهایی بودند که او را از یک مدرس حوزه به یکی از روحانیون فعال در نهضت اسلامی تبدیل کردند. در این دوره، مبارزه برای او تنها به سخنرانی محدود نبود؛ از سازماندهی نیروها و ارتباط با روحانیون و دانشجویان تا بازداشت، زندان و تبعید، همه بخشی از زندگی روزمرهاش شد.
دیداری که مسیر را تغییر داد
سالها بعد، خود او از دیدار با سید مجتبی نواب صفوی به عنوان یکی از نخستین تجربههایی یاد کرد که ذهنش را به مبارزه سیاسی معطوف ساخت.اما آن چه این گرایش را به یک مسیر دائمی تبدیل کرد، آغاز نهضت روحالله خمینی در سال ۱۳۴۱ بود. با مطرح شدن اعتراضها به لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و سپس وقایع منتهی به قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، او نیز در شمار روحانیونی قرار گرفت که فعالیت تبلیغی و سیاسی خود را در حمایت از نهضت آغاز کردند.
نخستین بازداشت؛ آغاز پروندهای طولانی
در آستانه محرم ۱۳۴۲، مأموریت یافت پیامهای امام خمینی را برای علمای خراسان و هیاتهای مذهبی منتقل کند.سپس برای سخنرانی راهی بیرجند شد؛ سخنرانیهایی که در آن ها از حادثه مدرسه فیضیه و سیاستهای حکومت پهلوی انتقاد میکرد.چندی بعد، نخستین بازداشت رقم خورد. بازداشتی که آغاز مجموعهای از دستگیریهایی بود که طی پانزده سال آینده بارها تکرار شد. پس از آزادی، فعالیت او متوقف نشد؛ جلسات مشورتی روحانیون ادامه یافت و ارتباطش با بدنه نهضت گستردهتر شد.
زاهدان، قزلقلعه و بازداشت دوم
چند ماه بعد، برای تبلیغ به زاهدان رفت. استقبال مردم و محتوای سخنرانیها باعث شد بار دیگر بازداشت شود. این بار مقصد، زندان قزلقلعه تهران بود؛ یکی از مهمترین مراکز نگهداری زندانیان سیاسی آن دوره.هرچند مدت بازداشت طولانی نبود، اما از آن پس نام او در گزارشهای ساواک به عنوان یکی از روحانیون فعال ثبت شد و فعالیتهایش زیر نظر قرار گرفت.
«گروه یازده نفره»؛ مبارزه در قالب تشکیلات
در میانه دهه ۱۳۴۰، او به همراه جمعی از روحانیون جوان، از جمله چهرههایی که بعدها در جمهوری اسلامی مسئولیتهای مهمی بر عهده گرفتند، در شکلگیری تشکلی مخفی در حوزه قم مشارکت داشت؛ تشکلی که بعدها به «گروه یازده نفره» شهرت یافت.هدف این جمع، تنها اعتراض به حکومت نبود. اعضا به این نتیجه رسیده بودند که بدون سازماندهی، برنامهریزی و شبکه ارتباطی، استمرار مبارزه دشوار خواهد بود. ساواک سرانجام به وجود این تشکیلات پی برد و شماری از اعضا را بازداشت یا تحت تعقیب قرار داد.
نخستین هستههای جامعه مدرسین
همزمان، در نشستهایی که بعدها به شکلگیری جامعه مدرسین حوزه علمیه قم انجامید نیز حضور داشت.این جلسات، علاوه بر جنبه علمی، به محلی برای هماهنگی میان روحانیون مبارز تبدیل شده بود. فضای حوزه قم در آن سالها به تدریج از حالت سنتی فاصله میگرفت و نسل جوان روحانیان، بیش از گذشته وارد عرصه مسائل اجتماعی و سیاسی میشد.
مسجد کرامت؛ دانشگاهی برای نسل انقلاب
بازگشت به مشهد، پایان فعالیت سیاسی نبود. مسجد کرامت، مسجد امام حسن(ع)، منزل شخصی و جلسات تفسیر قرآن، به مراکزی برای گفتوگو با نسل جوان تبدیل شدند. دانشجویان، دبیران، معلمان و طلاب، مخاطبان ثابت این نشستها بودند. ساواک نیز همین جلسات را یکی از مهمترین عوامل گسترش نفوذ او در میان جوانان میدانست.
حسینیه ارشاد و مسجدالجواد
نفوذ او دیگر به مشهد محدود نمانده بود. در تهران، به دعوت شخصیتهایی چون مرتضی مطهری و فعالان مذهبی، در مراکزی همچون حسینیه ارشاد و مسجدالجواد سخنرانی کرد. این مراکز، از مهمترین کانونهای گفتوگوی مذهبی و فکری نسل جوان در سالهای پیش از انقلاب به شمار میرفتند. در سخنرانیهای او، مباحث اعتقادی، تفسیر قرآن، عدالت اجتماعی و مسئولیت سیاسی مسلمانان در کنار هم مطرح میشد.
مبارزه فقط خیابان نبود
یکی از ویژگیهای فعالیت او در این دوره، تأکید بر کار فکری بود. او معتقد بود بدون تربیت فکری جامعه، مبارزه سیاسی دوام نخواهد آورد. به همین دلیل، جلسات تفسیر قرآن، کلاسهای عقیدتی و گفتوگو با دانشجویان را به اندازه فعالیتهای سیاسی مهم میدانست. در همین سالها، ترجمه کتاب، نگارش آثار و مطالعه گسترده نیز ادامه داشت.
شش بازداشت و سختترین زندان
فاصله سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۶ با بازداشتهای پیاپی همراه بود. در مجموع، چندین بار توسط ساواک دستگیر شد؛ برخی بازداشتها کوتاهمدت و برخی دیگر طولانیتر بودند. سختترین آن ها در زمستان ۱۳۵۳ رخ داد؛ زمانی که به زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری منتقل شد. او بعدها از این دوره به عنوان دشوارترین تجربه زندان خود یاد کرد؛ دورهای که با بازجویی، محدودیت شدید ارتباط با خانواده و فشارهای امنیتی همراه بود.
ممنوعالخروج اما نه منزوی
در همین سالها، امکان سفر به خارج از کشور نیز از او سلب شد. ساواک اجازه خروج از ایران را نمیداد، اما این محدودیت موجب توقف ارتباطات او با دیگر روحانیون و فعالان سیاسی نشد. ارتباط مستمر با روحانیون مبارز در تهران، قم، مشهد و دیگر شهرها ادامه یافت و شبکهای از همکاری میان آنان شکل گرفت.
امدادرسانی؛ چهرهای دیگر از فعالیت اجتماعی
فعالیتهای او تنها به مبارزه سیاسی محدود نبود. پس از زلزله ویرانگر فردوس در سال ۱۳۴۷، در رأس گروهی از روحانیون برای امدادرسانی راهی منطقه شد و نزدیک به دو ماه در میان زلزلهزدگان حضور داشت. این تجربه، بعدها در دوران تبعید نیز تکرار شد؛ جایی که فعالیتهای اجتماعی، در کنار فعالیتهای سیاسی، جایگاه مهمی در زندگی او پیدا کرد.
تبعید؛ فصل تازهای در مبارزه
در نیمه دوم دهه ۱۳۵۰، فشارهای امنیتی افزایش یافت. پس از ادامه سخنرانیها و فعالیتهای سیاسی، حکومت پهلوی تصمیم گرفت او را از مشهد دور کند.تبعید به ایرانشهر و سپس انتقال به جیرفت، آغاز فصل تازهای بود؛ فصلی که نه تنها ارتباط او با نهضت را قطع نکرد، بلکه دامنه فعالیتهایش را به مناطق دوردست کشور نیز کشاند.این تبعیدها، آخرین تلاش حکومت برای دور کردن او از صحنه سیاسی بود.اما کمتر از دو سال بعد، موج انقلاب سراسر کشور را فرا گرفت و شرایط، به کلی تغییر کرد.
پایان مشهد، آغاز تهران؛ از تبعید تا آستانه پیروزی انقلاب
سالهای تبعید، قرار بود پایان فعالیت سیاسی سیدعلی خامنهای باشد؛ دستکم این هدفی بود که حکومت پهلوی دنبال میکرد. دور کردن یک روحانی فعال از مشهد، جدا کردن او از شبکه روحانیون مبارز و دانشجویان و انتقالش به شهری دورافتاده، بخشی از سیاست مهار مخالفان بود. اما آنچه رخ داد، نتیجهای متفاوت داشت. تبعید نه تنها ارتباط او با جریان انقلاب را قطع نکرد، بلکه میدان تازهای برای فعالیت اجتماعی و سیاسی در اختیارش قرار داد.
ایرانشهر؛ تبعیدی که به فرصت تبدیل شد
در آذر ۱۳۵۶، او به سه سال تبعید در ایرانشهر محکوم شد؛ شهری دور از مراکز اصلی تحولات سیاسی کشور. اما ایرانشهر برای او تنها محل اقامت اجباری نبود. او خیلی زود با روحانیون، بزرگان محلی و مردم منطقه ارتباط برقرار کرد. ارتباط نزدیک با جامعه اهل سنت، حضور در مسجد آلرسول، سخنرانیهای مذهبی و رسیدگی به مسائل اجتماعی، جایگاه ویژهای برای او در میان مردم منطقه ایجاد کرد. همین محبوبیت، حساسیت نهادهای امنیتی را نیز افزایش داد.
سیل؛ آزمونی برای مدیریت اجتماعی
تابستان ۱۳۵۷، سیل گستردهای ایرانشهر را دربر گرفت. او که پیشتر تجربه حضور در زلزله فردوس را داشت، این بار نیز در سازماندهی کمکهای مردمی نقش فعالی ایفا کرد. با هماهنگی روحانیون شهرهای مختلف، کمکهای مردمی به منطقه رسید و میان سیلزدگان توزیع شد. این تجربه، تصویری متفاوت از او ارائه داد؛ روحانیای که تنها سخنران یا مدرس حوزه نبود، بلکه در مدیریت بحرانهای اجتماعی نیز حضور مییافت.
انتقال به جیرفت؛ آخرین تبعید
نفوذ روزافزون او در ایرانشهر، باعث شد محل تبعید تغییر کند. در مرداد ۱۳۵۷، به جیرفت منتقل شد؛ شهری که تصور میشد محدودیت بیشتری برای فعالیتهای سیاسی ایجاد کنداما در جیرفت نیز سخنرانیهای او ادامه یافت.در مسجد جامع شهر، علیه سیاستهای حکومت پهلوی سخن گفت و با وجود کنترلهای امنیتی، ارتباط خود را با نیروهای انقلابی حفظ کرد. در همان ماهها، موج اعتراضهای مردمی در سراسر ایران شتاب میگرفت و فضای سیاسی کشور دیگر با سالهای قبل قابل مقایسه نبود.
مهر ۱۳۵۷؛ بازگشت به مشهد
با گسترش اعتراضهای سراسری و تضعیف اقتدار حکومت، دوران تبعید پایان یافت.او در مهر ۱۳۵۷ به مشهد بازگشت؛ شهری که اکنون به یکی از مهمترین مراکز اعتراض علیه حکومت پهلوی تبدیل شده بود. از همان روزهای نخست، بار دیگر جلسات هماهنگی روحانیون، سخنرانیها و سازماندهی راهپیماییها آغاز شد. دیگر مبارزه، فعالیت گروههای کوچک نبود؛ خیابانها به میدان اصلی سیاست تبدیل شده بودند.
عاشورای ۱۳۵۷؛ شکستن یک سنت
یکی از مهمترین رخدادهای آن ماهها، مراسم تاسوعا و عاشورای ۱۳۵۷ در مشهد بود. او در اجتماع بزرگ راهپیمایان سخنرانی کرد و در شب عاشورا، خطبه حرم امام رضا(ع) را به نام امام خمینی خواند؛ اقدامی که در فضای سیاسی آن روز، نمادین و معنادار تلقی شد. در روز عاشورا نیز در سازماندهی راهپیمایی گسترده مردم مشهد نقش داشت؛ راهپیماییای که در ادامه موج اعتراضهای سراسری آن روزها قرار میگرفت.
دیماه خونین مشهد
زمستان ۱۳۵۷، اعتراضها وارد مرحله تازهای شد. در نهم دی، جمعیت بزرگی از مردم مشهد به سمت استانداری حرکت کردند تا خواستههای خود را مطرح کنند. درگیری میان نیروهای حکومتی و معترضان، به حوادث خونین روزهای نهم و دهم دی انجامید؛ رخدادهایی که در حافظه تاریخی مشهد با عنوان «یکشنبه خونین» شناخته میشود. پس از این حوادث، او به همراه دیگر روحانیون مشهد با انتشار بیانیههایی، خواستار ادامه اعتراضها و پیگیری مطالبات مردم شد.
آخرین روزهای مشهد
در هفتههای پایانی حکومت پهلوی، مشهد برای او دیگر تنها زادگاه و محل تدریس نبود؛ به یکی از مهمترین مراکز هماهنگی نیروهای انقلابی در شرق کشور تبدیل شده بود.اما سرنوشت، مقصد دیگری برای او در نظر داشت.
پنجم بهمن ۱۳۵۷؛ روزی که ورق برگشت
اگر بخواهیم تنها یک تاریخ را به عنوان مهمترین نقطه عطف زندگی سیاسی آیت الله سیدعلی خامنهای تا پیش از پیروزی انقلاب انتخاب کنیم، شاید پنجم بهمن ۱۳۵۷ باشد.در این روز، او برای همیشه مشهد را ترک کرد و راهی تهران شد. این سفر، تنها جابهجایی میان دو شهر نبود. پایان یک دوره از زندگی بود؛ پایان سالهای حوزه، منبر، زندان، بازداشت و تبعید؛ و آغاز دورهای تازه؛ دوره حضور در مرکز تصمیمگیری انقلا و. از این پس، تهران صحنه اصلی زندگی سیاسی او شد.
شورای انقلاب؛ ورود به متن قدرت
در روزهای پایانی حکومت پهلوی، به عضویت شورای انقلاب درآمد؛ شورایی که به ابتکار امام خمینی برای برنامهریزی دوران گذار تشکیل شده بود. او در مدرسه رفاه مستقر شد؛ همان مکانی که در روزهای منتهی به ۲۲ بهمن، به یکی از مراکز اصلی فعالیت رهبران انقلاب تبدیل شده بود.در همین دوره، مسئولیت کمیته تبلیغات شورای انقلاب و سپس کمیته تبلیغات استقبال از امام خمینی را برعهده گرفت.
تحصن دانشگاه تهران
وقتی دولت وقت فرودگاهها را بست و بازگشت امام خمینی به ایران به تعویق افتاد، گروهی از روحانیون و فعالان سیاسی در مسجد دانشگاه تهران متحصن شدند. او نیز از چهرههای فعال این تحصن بود. در طول این روزها، انتشار اطلاعیهها، تنظیم بیانیهها و سازماندهی فعالیتهای رسانهای تحصن، بخشی از مسئولیتهای او را تشکیل میداد.تحصن تا دوازدهم بهمن ادامه یافت؛ روزی که امام خمینی پس از سالها تبعید به ایران بازگشت.
دوازدهم بهمن؛ آغاز فصل تازه
او در فرودگاه مهرآباد، در کنار دیگر اعضای شورای انقلاب و کمیته استقبال، حضور داشت. با پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، مرحله تازهای از زندگی او آغاز شد. تا پیش از آن، روایت زندگی سیدعلی خامنهای، روایت یک روحانی مبارز بود. از این پس، روایت او با ساخت نهادهای جمهوری اسلامی، مدیریت بحرانهای نخستین سالهای انقلاب، حضور در شورای انقلاب، تأسیس حزب جمهوری اسلامی، مسئولیتهای دفاعی، ترور، جنگ و ریاستجمهوری گره میخورد. آنچه در پانزده سال مبارزه، زندان و تبعید اندوخته بود، اکنون قرار بود در ساختار سیاسی جدید به کار گرفته شود؛ مسیری که در نهایت، در خرداد ۱۳۶۸ به انتخاب او به عنوان رهبر جمهوری اسلامی انجامید.
از انقلاب تا نهادسازی؛ ورود به متن قدرت
انقلاب که پیروز شد، مبارزه پایان نیافت؛ فقط شکل آن تغییر کرد. تا پیش از بهمن ۱۳۵۷، مساله اصلی سرنگونی حکومت پهلوی بود، اما پس از آن، پرسش بزرگتری پیش روی رهبران انقلاب قرار گرفت؛ چگونه باید نظامی تازه را از دل انقلابی پرالتهاب ساخت؟
برای سیدعلی خامنهای، این تغییر، تغییری بنیادین بود. روحانی جوانی که سالها میان منبر، زندان، تبعید و جلسات مخفی مبارزه کرده بود، اکنون باید در ساختار قدرت رسمی ایفای نقش میکرد. از همین نقطه، زندگی سیاسی او وارد مرحلهای شد که بیش از هر چیز با «نهادسازی» شناخته میشود.
شورای انقلاب؛ نخستین تجربه اداره کشور
ورود به شورای انقلاب، نخستین گام او در ساختار رسمی جمهوری اسلامی بود. شورایی که پیش از پیروزی انقلاب به فرمان امام خمینی تشکیل شده بود، پس از سقوط حکومت پهلوی عملاً مهمترین مرکز تصمیمگیری کشور به شمار میرفت؛ نهادی که هم نقش قانونگذار را برعهده داشت، هم بخشی از وظایف دولت را انجام میداد و هم برای عبوکشور از دوران انتقال تصمیم میگرفت.
او از اعضای ثابت شورا بود و تا پایان فعالیت آن در تیر ۱۳۵۹ در جلساتش حضور داشت.در همین شورا، بسیاری از نخستین تصمیمهای جمهوری اسلامی درباره اداره کشور، امنیت، سیاست خارجی، ارتش، سپاه و بحرانهای داخلی اتخاذ شد.
کمیته استقبال؛ روزهایی که تاریخ ورق خورد
پیش از پیروزی انقلاب، مسئولیت کمیته تبلیغات استقبال از امام خمینی به او سپرده شد. این کمیته وظیفه داشت اخبار، اطلاعیهها و برنامههای مربوط به بازگشت رهبر انقلاب را سامان دهد؛ مسئولیتی که در روزهای حساس بهمن ۱۳۵۷ اهمیت فراوانی داشت.
در مدرسه رفاه، که به یکی از مهمترین مراکز انقلاب تبدیل شده بود، او در کنار چهرههایی چون شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید مفتح و دیگر اعضای شورای انقلاب، روزهای سرنوشتساز منتهی به پیروزی را سپری کرد.
سپاه، وزارت دفاع و بحرانهای نخستین انقلاب
اما ایران پس از انقلاب، کشوری آرام نبود. درگیریهای قومی، بحران کردستان، ناامنی در برخی استانها، اختلافات سیاسی، شکلگیری گروههای مسلح و نگرانی از فروپاشی ساختارهای امنیتی، جمهوری اسلامی را با چالشهای بزرگی روبهرو کرده بود. در چنین فضایی، او ابتدا به معاونت امور انقلاب وزارت دفاع منصوب شد؛ سمتی که در کنار شهید مصطفی چمران، وزیر دفاع وقت، تجربه تازهای برای او رقم زد.
اندکی بعد نیز به سرپرستی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رسید. در آن مقطع، سپاه هنوز نهادی جوان و پراختلاف بود و مأموریت اصلی او، سامان دادن به ساختار این نیروی تازهتأسیس و کاهش اختلافهای داخلی عنوان میشد. هرچند حضورش در رأس سپاه چند ماه بیشتر طول نکشید، اما همان دوره کوتاه، بخشی از تجربه مدیریتی او در حوزه امنیتی و نظامی را شکل داد.
حزب جمهوری اسلامی؛ سیاست در قالب تشکیلات
اگر سالهای پیش از انقلاب، دوران مبارزه تشکیلاتی او بود، پس از انقلاب این نگاه در قالب حزب جمهوری اسلامی ادامه یافت. در کنار آیتالله بهشتی، اکبر هاشمی رفسنجانی، محمدجواد باهنر و سیدعبدالکریم موسوی اردبیلی، از بنیانگذاران حزب جمهوری اسلامی شد؛ حزبی که قرار بود نیروهای وفادار به انقلاب را سازماندهی کند و خلأ تشکیلاتی سالهای نخست جمهوری اسلامی را پر کند. او مسئولیت تبلیغات حزب را برعهده گرفت و در تدوین مرامنامه و تبیین مواضع سیاسی آن نقش فعالی ایفا کرد. سالها بعد، پس از شهادت بهشتی و باهنر، دبیرکلی حزب نیز به او سپرده شد.
نخستین امام جمعه تهران
در دیماه ۱۳۵۸، امام خمینی او را به امامت جمعه تهران منصوب کرد. نماز جمعه تهران، تنها یک مراسم عبادی نبود؛ به مهمترین تریبون سیاسی جمهوری اسلامی تبدیل شده بود. از همان نخستین خطبهها، او کوشید این جایگاه را به محلی برای تبیین سیاستهای کلان نظام، تحلیل رویدادهای کشور و ارتباط مستقیم با افکار عمومی بدل کند. پیشنهاد برگزاری سمینارهای سراسری ائمه جمعه نیز از ابتکارهای او در همین دوران بود؛ اقدامی که بعدها به شکلگیری شبکه منسجم ائمه جمعه در سراسر کشور انجامید.
مجلس شورای اسلامی؛ سیاست در قامت قانون
در نخستین انتخابات مجلس شورای اسلامی در اسفند ۱۳۵۸، از حوزه انتخابیه تهران راهی مجلس شد. ریاست کمیسیون امور دفاعی مجلس را برعهده گرفت؛ کمیسیونی که در آن روزها، به دلیل شرایط امنیتی کشور، یکی از مهمترین کمیسیونهای پارلمان بود.
بررسی وضعیت سپاه، ارتش، بسیج، مرزها، بحران کردستان و مسائل دفاعی کشور، بخش مهمی از فعالیتهای او در مجلس را تشکیل میداد.همزمان، اختلافات سیاسی درون حاکمیت نیز روزبهروز افزایش مییافت و مجلس به صحنه اصلی این رقابتها تبدیل شده بود.
جنگ؛ مسئولیتی فراتر از یک نماینده
تنها چند ماه از آغاز به کار مجلس گذشته بود که عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به ایران حمله کرد. جنگ، همه معادلات سیاسی کشور را تغییر داد. او که پیشتر از سوی امام خمینی به عضویت شورای عالی دفاع منصوب شده بود، از نخستین مسئولانی بود که راهی جبهههای جنوب شد. در کنار شهید مصطفی چمران، در ستاد جنگهای نامنظم حضور یافت؛ از سازماندهی نیروهای مردمی تا هماهنگی میان سپاه و ارتش.در عملیاتهای مختلف، از جمله روزهای حساس دفاع از سوسنگرد و آبادان، حضور داشت و در جلسات شورای عالی دفاع نیز به عنوان نماینده امام، در تصمیمگیریهای کلان جنگ مشارکت میکرد.
از مبارزه تا مدیریت بحران
اگر سالهای پیش از انقلاب، زندگی او با واژههایی چون «بازداشت»، «تبعید» و «منبر» تعریف میشد، سالهای نخست جمهوری اسلامی واژههای تازهای به این روایت افزود؛ «شورا»، «سپاه»، «حزب»، «مجلس»، «دفاع» و «مدیریت».او دیگر صرفاً یکی از روحانیون مبارز نبود؛ به یکی از مدیران اصلی نظام تازهتأسیس تبدیل شده بود اما هنوز دشوارترین آزمون در پیش بود.تابستان ۱۳۶۰، جمهوری اسلامی در بحرانیترین روزهای خود قرار داشت؛ انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی، عزل بنیصدر، ترورهای پیاپی و جنگی که هر روز گستردهتر میشد.در همین روزها، حادثهای رخ داد که میتوانست همه این مسیر را ناتمام بگذارد؛ انفجار مسجد ابوذر در ششم تیر ۱۳۶۰.
از مسجد ابوذر تا مجلس خبرگان؛ ریاستجمهوری در روزگار بحران
اگر سالهای پیش از انقلاب، روایت سیدعلی خامنهای با زندان، تبعید و مبارزه گره خورده بود و سالهای نخست پس از انقلاب با نهادسازی، تابستان ۱۳۶۰ فصل تازهای را آغاز کرد؛ فصلی که در آن، بحران دیگر استثنا نبود، بلکه به وضعیت دائمی کشور تبدیل شده بود. جمهوری اسلامی تنها دو سال از عمر خود را پشت سر گذاشته بود؛ اما در همین مدت با جنگی تمامعیار، اختلافات سیاسی داخلی، عزل نخستین رئیسجمهور، فعالیت گروههای مسلح و موجی از ترورهای سازمانیافته روبهرو شده بود. در چنین فضایی، زندگی سیاسی آیت الله سیدعلی خامنهای نیز وارد پرتنشترین مرحله خود شد.
ششم تیر؛ روزی که قرار بود همه چیز پایان یابد
ظهر ششم تیر ۱۳۶۰، مسجد ابوذر تهران اما شاید یکی از متفاوت ترین لحظات زندگی سیدعلی خامنه ای را رقم زد. مانند بسیاری از دوشنبهها، پس از اقامه نماز، برای پاسخ به پرسشهای سیاسی و اعتقادی حاضران سخن میگفت. جلساتی که از سالهای نخست انقلاب به محلی برای گفتوگوی مستقیم او با جوانان، دانشجویان و نیروهای انقلابی تبدیل شده بود. پس از اقامۀ نماز ظهر و عصر، ایشان پشت تریبون قرار گرفتند تا به شبهات و پرسشهای مردم صمیمی جنوب تهران پاسخ دهند. روی تریبون، طبق معمول، دو ضبط صوت برای ضبط گفتوگوها گذاشته شده بود.
دقایقی بعد از آغاز پرسش و پاسخ، جوانی حدوداً ۲۵ ساله، قدبلند با کت خاکستری، از میان جمعیت عبور کرد و ضبط صوتی را که در دست داشت روی تریبون گذاشت و رفت. دقایقی نگذشته بود که صدای مهیبی مسجد را لرزاند. ترکشهای بمب به سمت راست بدن آیتالله خامنهای اصابت کرد و ایشان بر زمین افتادند. بر روی قطعای از بدنه ضبط صوت که در محل انفجار باقی مانده بود، عبارت «هدیه گروه فرقان» با ماژیک نوشته شده بود.
بمبی که درون یک ضبطصوت جاسازی شده بود، در فاصلهای بسیار نزدیک منفجر شد. شدت انفجار، سینه، ریه، کتف و دست راست او را بهشدت مجروح کرد و آسیبهای ماندگاری بر جای گذاشت. پزشکان ساعتهای دشواری را برای نجات جان او پشت سر گذاشتند و هفتهها درمان و دوران نقاهت ادامه یافت. در همان روز، امام خمینی در پیامی این سوءقصد را محکوم کرد و از او به عنوان «سربازی فداکار» در میدان انقلاب و جنگ یاد کرد.
این حادثه تنها یک ترور نافرجام نبود؛ نقطهای بود که روایت سیاسی او را نیز تغییر داد. از این پس، نامش در کنار دیگر شخصیتهایی قرار گرفت که در سالهای نخست جمهوری اسلامی هدف عملیاتهای مسلحانه قرار گرفته بودند.یک روز پس از حادثه مسجد ابوذر، انفجار تروریستی دفتر حزب جمهوری اسلامی رخ داد و آیتالله سیدمحمد حسینی بهشتی به همراه دهها تن از مدیران ارشد کشور جان باختند. اندکی بعد نیز محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر، رئیسجمهور و نخستوزیر، در انفجار دفتر نخستوزیری کشته شدند. کشور در فاصلهای کوتاه، بسیاری از مدیران ارشد خود را از دست داده بود.در چنین شرایطی، اداره کشور دیگر صرفاً یک مسئولیت اجرایی نبود؛ مدیریت بحران ملی بود.
رئیسجمهور در میانه جنگ
در همین حال پس از شهادت رجایی، شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، سیدعلی خامنهای را به عنوان نامزد ریاستجمهوری معرفی کردند. انتخابات دهم مهر ۱۳۶۰ برگزار شد و او با کسب بیش از ۹۵ درصد آرای مأخوذه، به عنوان سومین رئیسجمهور جمهوری اسلامی ایران انتخاب شد. زمان آغاز ریاستجمهوری او، شاید یکی از دشوارترین مقاطع تاریخ معاصر ایران بود. در داخل کشور، ترورهای گسترده ادامه داشت و در جبهههای غرب و جنوب، جنگ با عراق وارد مرحلهای فرسایشی شده بود.به همین دلیل، ریاستجمهوری او بیش از آنکه با برنامههای توسعه اقتصادی یا اصلاحات اداری شناخته شود، با مدیریت بحران، اداره جنگ و حفظ انسجام ساختار سیاسی تعریف میشود.
رئیسجمهوری که جبهه را ترک نکرد
اگرچه مسئولیت ریاستجمهوری فرصت حضور مستمر در خطوط مقدم را از او گرفت، اما ارتباطش با جبههها قطع نشد.
به عنوان رئیس شورای عالی پشتیبانی جنگ و از اعضای اصلی شورای عالی دفاع، در تصمیمهای کلان نظامی، تأمین امکانات جبههها، هماهنگی میان ارتش و سپاه و پشتیبانی از عملیاتها نقش داشت.در سالهای جنگ، بخش قابل توجهی از دیدارهای خارجی او نیز به گفتوگو با هیئتهای میانجی، نمایندگان سازمانهای بینالمللی و مقامهای کشورهای مختلف درباره جنگ ایران و عراق اختصاص یافت.
سیاست خارجی در روزگار جنگ
هشت سال ریاستجمهوری او، همزمان با یکی از دشوارترین دورههای سیاست خارجی ایران بود. در این سالها به کشورهای مختلف آسیایی، آفریقایی و خاورمیانه سفر کرد و تلاش داشت مواضع جمهوری اسلامی را درباره جنگ، سیاست خارجی و روابط بینالملل تشریح کند.در سال ۱۳۶۶ نیز به عنوان نخستین رئیسجمهور جمهوری اسلامی ایران در مجمع عمومی سازمان ملل متحد سخنرانی کرد؛ حضوری که نقطه عطفی در دیپلماسی جمهوری اسلامی در دوران جنگ به شمار میرفت.
پایان جنگ؛ تصمیمی دشوار
در تابستان ۱۳۶۷، پس از نزدیک به هشت سال نبرد، ایران قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل را پذیرفت. این تصمیم در مجموعهای از جلسات با حضور مسئولان ارشد کشور، از جمله رئیسجمهور، بررسی و نهایی شد و سپس از سوی امام خمینی تأیید گردید.
برای نسلی که جنگ را با شعار آزادسازی سرزمینهای اشغالی آغاز کرده بود، پذیرش آتشبس تصمیمی آسان نبود؛ اما کشور وارد مرحلهای تازه از حیات سیاسی خود شد؛ مرحله بازسازی.
خرداد ۱۳۶۸؛ پایان یک مسئولیت، آغاز مسئولیتی دیگر
هنوز یک سال از پایان جنگ نگذشته بود که جمهوری اسلامی با مهمترین آزمون سیاسی خود پس از انقلاب روبهرو شد.چهاردهم خرداد ۱۳۶۸، امام خمینی درگذشت.در همان روز، مجلس خبرگان رهبری تشکیل جلسه داد تا درباره آینده رهبری نظام تصمیم بگیرد. سیدعلی خامنهای که در آن زمان دومین دوره ریاستجمهوری خود را میگذراند، در مراسم رسمی، وصیتنامه سیاسی ـ الهی آیت الله خمینی (ره) را قرائت کرد و سپس در جلسه مجلس خبرگان حضور یافت.
پس از بحث و بررسی درباره شیوه رهبری و گزینههای موجود، اکثریت اعضای مجلس خبرگان او را به عنوان رهبر جمهوری اسلامی ایران برگزیدند. با بازنگری قانون اساسی و برگزاری همهپرسی، مجلس خبرگان بار دیگر بر این انتخاب تأکید کرد.
پایان یک روایت؛ آغاز فصلی دیگر
با این انتخاب، یکی از طولانیترین و پرحادثهترین فصلهای زندگی سیاسی سیدعلی خامنهای به پایان رسید. مسیر مردی که از خانهای کوچک در محلهای قدیمی در مشهد آغاز شده بود، از مکتبخانه، حوزههای علمیه مشهد، نجف و قم، سالهای مبارزه، شش بازداشت، تبعید به ایرانشهر و جیرفت، روزهای پرالتهاب انقلاب، نهادسازی، ترور نافرجام، جنگ و هشت سال ریاستجمهوری گذشته بود و اکنون به مسئولیتی رسیده بود که فصل تازهای در زندگی سیاسی او و در تاریخ جمهوری اسلامی ایران میگشود.
این نقطه، پایان روایت حاضر است؛ روایتی که از تولد در فروردین ۱۳۱۸ آغاز شد و در خرداد ۱۳۶۸، با انتخاب او به رهبری جمهوری اسلامی، به ایستگاه پایانی خود رسید.