صدای پای جنگ از خزر می آید؟
دور از ذهن نیست که آمریکا پس از تجربه جنگ مستقیم با ایران، به این جمعبندی رسیده باشد که هزینه تقابل نظامی بسیار بالاست و از این پس راهبرد محاصره ژئوپلیتیکی سراسری را دنبال کند. در این سناریو، اوکراین، برخی بازیگران قفقاز، اسرائیل، فشارهای دریایی در خلیج فارس و تحریمهای اقتصادی اجزای یک راهبرد واحد خواهند بود، هرچند موفقیت آن قطعی نیست.
حمله اوکراین به یک شناور تجاری ایرانی در دریای خزر، را باید اتفاقی بسیار مهم در صحنه تحولات راهبردی منطقه به شمار آورد. اهمیت این اتفاق فقط در آن نیست که برای نخستین بار از آغاز جنگ روسیه و اوکراین، کییف مسئولیت حمله به یک شناور ایرانی را پذیرفته است؛ بلکه اهمیت اصلی در آن است که یکی از باثباتترین حوزههای امنیتی اوراسیا اکنون در معرض سرریز مستقیم جنگ قرار گرفته است.
دریای خزر طی سه دهه گذشته، برخلاف دریای سیاه، دریای مدیترانه یا خلیج فارس، از معدود مناطق پیرامونی ایران بوده که توانسته از رقابتهای سخت قدرتهای جهانی فاصله بگیرد. توافقات کشورهای ساحلی، محدود بودن حضور بازیگران فرامنطقهای و اشتراک منافع اقتصادی، خزر را به منطقهای نسبتاً امن تبدیل کرده بود. اکنون اما این وضعیت در حال تغییر است.
اگر مسئولیت حمله همانگونه که اوکراین اعلام کرده، قطعی باشد، باید آن را فراتر از یک عملیات نظامی محدود تحلیل کرد. این اقدام، در واقع انتقال جغرافیای جنگ از جبهههای سنتی اوکراین به یکی از حساسترین مناطق پیرامونی روسیه و ایران است؛ تغییری که میتواند پیامدهایی بسیار فراتر از خسارت یک شناور داشته باشد.
نخستین پیام این حمله، تغییر قواعد بازدارندگی است. تا پیش از این، دریای خزر عملاً خارج از میدان درگیری مستقیم جنگ روسیه و اوکراین قرار داشت. اکنون این مرز شکسته شده است. شکستن چنین مرزی معمولاً آسانتر از بازگرداندن آن به وضعیت پیشین است. تجربه جنگها نشان میدهد هنگامی که یک بازیگر موفق میشود دامنه جغرافیایی درگیری را گسترش دهد، بازگشت به محدودیتهای سابق بسیار دشوار خواهد بود.
دومین نکته، تغییر تدریجی ماهیت جنگ اوکراین است. این جنگ دیگر صرفاً نبردی میان مسکو و کییف نیست. طی ماههای اخیر، دامنه عملیاتها از دریای سیاه تا عمق خاک روسیه، از زیرساختهای انرژی تا مسیرهای لجستیکی گسترش یافته است. اکنون نیز حمله به شناوری که اوکراین مدعی است در زنجیره پشتیبانی روسیه نقش داشته، نشان میدهد کییف در تلاش است هر حلقهای را که به توان راهبردی مسکو متصل میشود، حتی خارج از میدان اصلی نبرد، به هدف مشروع تبدیل کند؛ ادعایی که ایران آن را رد کرده و تأکید دارد شناور هدف، یک کشتی تجاری بوده است.
اما شاید مهمترین لایه این تحول، همزمانی آن با درگیری های ایران و آمریکا باشد. این حادثه دقیقاً در شرایطی رخ میدهد که غرب آسیا نیز در یکی از پرتنشترین دورههای خود قرار دارد. در چنین فضایی، طرح همزمان ادعاهای زلنسکی درباره همکاری اطلاعاتی ایران و روسیه، این تصور را تقویت میکند که برخی بازیگران در تلاشاند دو پرونده امنیتی مستقل را به یکدیگر گره بزنند؛ جنگ اوکراین از یک سو و بحران ایران و آمریکا از سوی دیگر.
چنین پیوندی، اگر تثبیت شود، معادلات امنیتی را وارد مرحلهای کاملاً جدید خواهد کرد. در این صورت، هر تحول در خلیج فارس میتواند بر جنگ اوکراین اثر بگذارد و هر تحول در جبهه اوکراین نیز پیامدهایی مستقیم برای امنیت ایران و حتی بازار انرژی داشته باشد. این همان چیزی است که در ادبیات راهبردی از آن با عنوان «همپوشانی جبهههای بحران» یاد میشود؛ وضعیتی که مدیریت بحران را به مراتب دشوارتر میکند.
در این میان، نباید از نقش کریدورهای ترانزیتی غافل شد. دریای خزر حلقهای کلیدی در کریدور بینالمللی شمال–جنوب است؛ مسیری که برای ایران، روسیه و حتی هند اهمیت اقتصادی و ژئوپلیتیکی فزایندهای یافته است. ناامن شدن این پهنه آبی، فقط امنیت یک شناور یا یک کشور را تهدید نمیکند؛ بلکه میتواند بر آینده یکی از مهمترین مسیرهای جایگزین تجارت جهانی نیز اثر بگذارد.
از سوی دیگر، این رخداد آزمونی مهم برای کشورهای ساحلی خزر نیز محسوب میشود. اگر اصل «امنیت مشترک دریای خزر» تضعیف شود، زمینه برای ورود تدریجی رقابتهای نظامی و امنیتی به این منطقه فراهم خواهد شد؛ اتفاقی که هیچیک از کشورهای ساحلی از آن سود نخواهند برد.
از منظر دیپلماتیک نیز، واکنش تهران نشان داد که جمهوری اسلامی تلاش دارد این پرونده را صرفاً در چارچوب روابط دوجانبه با اوکراین نگه ندارد، بلکه آن را به سطح نهادهای بینالمللی و اتحادیه اروپا منتقل کند. این رویکرد بیانگر آن است که ایران، این حادثه را نه یک رخداد تاکتیکی، بلکه نشانه تغییری در محیط امنیتی پیرامون خود ارزیابی میکند.
شاید هنوز برای نتیجهگیری قطعی درباره اهداف نهایی این اقدام زود باشد؛ اما یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: دریای خزر دیگر آن منطقه دور از جنگ نیست که تا دیروز تصور میشد.
اگر روند کنونی ادامه یابد، خزر ممکن است از یک پهنه همکاری اقتصادی و امنیتی، به حلقه جدیدی از رقابتهای ژئوپلیتیکی تبدیل شود؛ تغییری که نه تنها ایران و روسیه، بلکه کل معادلات امنیتی اوراسیا را وارد مرحلهای تازه خواهد کرد و چه بسا اعلام آغاز یک جغرافیای جدید برای جنگ است باشد.
در تحلیل این حادثه، البته نباید تنها به رابطه مستقیم ایران، روسیه و اوکراین اکتفا کرد. از منظر تحلیل راهبردی، نمیتوان این پرسش را نادیده گرفت که بیشترین منفعت از گسترش جغرافیای فشار علیه ایران نصیب چه بازیگرانی میشود؟
این سؤال زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که حادثه دریای خزر را در کنار تحولات چند ماه اخیر قرار دهیم. ایران همزمان در جنوب، در خلیج فارس و تنگه هرمز، با شدیدترین سطح تقابل خود با آمریکا و اسرائیل روبهرو بوده است. در چنین شرایطی، باز شدن یک کانون تنش جدید در شمال ایران، حتی اگر توسط بازیگری دیگر انجام شده باشد، عملاً همان نتیجهای را تولید میکند که در ادبیات نظامی از آن با عنوان «چندجبههای کردن محیط تهدید» یاد میشود.
در سالهای اخیر، یکی از اصول ثابت راهبردهای نظامی غرب و بهویژه اسرائیل، جلوگیری از تمرکز توان عملیاتی رقیب بوده است. هرچه یک کشور ناچار شود منابع اطلاعاتی، نظامی و دیپلماتیک خود را میان چند جبهه تقسیم کند، هزینه مدیریت بحران برای آن افزایش مییابد. از این منظر، کشیده شدن ناامنی به دریای خزر ــ صرفنظر از اینکه مجری مستقیم آن چه کشوری باشد ــ میتواند در راستای همین منطق قابل تحلیل باشد.
نکته مهمتر آنکه حمله به یک شناور ایرانی تنها یک اقدام تاکتیکی نیست؛ بلکه پیام سیاسی روشنی نیز دارد. این پیام آن است که هیچ حوزه پیرامونی ایران نباید از دامنه فشارهای ژئوپلیتیکی مصون بماند. اگر خلیج فارس در جنوب و مرزهای غربی در سالهای گذشته کانون فشار بودهاند، اکنون این احتمال وجود دارد که دریای خزر نیز به تدریج وارد همین معادله شود.
از سوی دیگر، رژیم صهیونیستی طی سالهای اخیر بارها تلاش کرده است جغرافیای رویارویی با ایران را از مرزهای سنتی فراتر ببرد؛ از عملیاتهای دریایی گرفته تا اقدامات اطلاعاتی و سایبری. به همین دلیل، هرچند نسبت دادن مستقیم حادثه خزر به تلآویو یا واشنگتن بدون شواهد معتبر، تحلیلی شتابزده خواهد بود، اما نادیده گرفتن همپوشانی این رخداد با راهبرد کلان فشار چندلایه علیه ایران نیز سادهانگاری است.
اگر این فرضیه درست باشد، هدف صرفاً آسیب زدن به یک شناور یا حتی مختل کردن یک مسیر تجاری نیست؛ هدف، تغییر نقشه ذهنی امنیت ایران است. یعنی تهران احساس کند دیگر تنها در جنوب با تهدید روبهرو نیست، بلکه از شمال نیز باید خود را برای یک محیط امنیتی جدید آماده کند.
به همین دلیل، شاید مهمترین پیام این حادثه، نه خسارت واردشده به یک کشتی، بلکه تلاش برای شکستن تصور امنیت نسبی دریای خزر باشد؛ منطقهای که تاکنون یکی از معدود حوزههای کمتنش پیرامون ایران محسوب میشد.
دور از ذهن نیست که آمریکا پس از تجربه جنگ مستقیم با ایران، به این جمعبندی رسیده باشد که هزینه تقابل مستقیم بسیار بالاست و از این پس به جای رویارویی مستقیم، به سمت محاصره ژئوپلیتیکی ایران حرکت کند. در این صورت، اوکراین در شمال، اسرائیل در غرب، برخی بازیگران در قفقاز، فشارهای دریایی در جنوب و تحریمهای اقتصادی، اجزای یک راهبرد واحد خواهند بود؛ راهبردی که هدف آن نه فتح سرزمین، بلکه فرسایش مداوم قدرت ایران از طریق گشودن جبهههای متعدد و پراکنده است.
نورنیوز