بطلان بنیادین پروژه «نبرد تمدنی ایران و غرب»
زهرا بیرشک - پژوهشگر فلسفه تطبیقی
مارکو روبیو در برابر آکروپولیس، از یونان باستان سخن گفت تا به سیاست امروز آمریکا تباری باشکوه ببخشد. در سخنرانی پانزدهم مهر او، مقاومت آتنیان در برابر خشایارشاه، فضیلت قهرمانی، اراده غلبه و ضرورت احیای قدرت غرب، در امتداد یکدیگر قرار گرفتند. این خطابه، صرفاً ادای احترام به میراث یونان نبود؛ گذشته را به صحنه سیاست امروز آورد تا قدرت، خود را وارث تمدن معرفی کند و رقیب، در سیمای دشمنی دیرینه ظاهر شود.
نقدهای تاریخی و فلسفی این سخنرانی، از اعتراض تورج دریایی به تبدیل جنگ یک امپراتوری و دولتشهرها به رویارویی شرق و غرب، تا نقد حمید ابوطالبی به جدا کردن توموس از عقل و عدالت، از دو راه به یک مسئله میرسند: مصادره میراث برای مشروعیتبخشی به جنگافروزی. حال آن که شور و شجاعت، بدون داوری درباره هدف و عمل، فضیلت نیست؛ همانگونه که قدمت یک دشمنی، دلیل حقانیت ادامه آن نیست. روبیو از سقراط نیز نام برد، اما پرسش سقراطی را نمیتوان با نام بردن صوری از سقراط پاسخ داد: قدرت برای چه و در خدمت کدام عدالت؟
با این همه، پیش از نقد استفاده سیاسی از تاریخ، باید به تصوری اعتراض کرد که چنین استفادهای را ممکن میسازد: این تصور که چیزی به نام «تمدن ایران» و چیزی به نام «تمدن غرب»، به مثابه دو جوهر مستقل و بیگانه، هزاران سال در دو سوی تاریخ ایستادهاند و اکنون میتوان بار دیگر آنها را به نبرد فراخواند. خطر این روایت فقط آن نیست که جنگ امروز را توجیه میکند؛ آن است که دشمنی را از تصمیم دولتها به سرشت فرهنگها منتقل میکند. سیاستها تغییر میکنند؛ اما اگر دشمنی تمدنی و ذاتی معرفی شود، دیگر برای پایان یافتن به تغییر سیاست، رضایت نمیدهد.
این تصویر، پیش از آنکه خطرناک باشد، از نظر تاریخی مخدوش است. طرفین این نبرد فرضی، هرگز دو جهان جدا از یکدیگر نبودهاند. ایران و یونان در مقطعی با یکدیگر جنگیدهاند، اما از یکدیگر نیز آموختهاند؛ در برابر هم ایستادهاند، اما در زبان، اندیشه و تخیل یکدیگر حضور یافتهاند. حذف این حضور، شرط ساختن افسانه دشمنی ازلی و ماهوی است.
آنچه تمدن مینامیم، در کنار نهادها و دستاوردهای مادی، از زبان و شعر، علم و فلسفه، دین و اسطوره، هنر و معماری و آداب زیستن ساخته میشود؛ از تصور انسان درباره خیر و شر، آزادی و عدالت، خدا و طبیعت و جایگاه خویش در جهان. اگر تاریخ را در این سطح بخوانیم، به دشواری میتوان مرزی کشید و گفت ایران اینجا پایان مییابد و غرب آنجا آغاز میشود. تاریخِ فرهنگ، تاریخ عبور انسانها، واژهها، افسانهها و دانشها از مرزهاست. مرزهایی که سپاهیان بر سر آنها جنگیدهاند، بارها گذرگاه اندیشه بودهاند.
تمدنی که امروز «غربی» نامیده میشود، بدون دادوستد با مصر، میانرودان، ایران، آسیای صغیر و سپس جهان اسلامی، همان تمدنی نمیشد که امروز هست. این سخن، ادعای مالکیت بر غرب نیست؛ یادآوری بخشی از تبار آن است.
تمدن ایرانی برای تمدن امروز جهانی مادری کردهاست. مادری یعنی بخشیدن، آموختن، پذیرفتن و پروراندن، و سپس آزاد گذاشتنِ آنچه زاده شده تا صورتی دیگر بیابد. مقصود از این مادربودگی سهم زایندهای است که از مرزهای خود فراتر رفته و در زندگی دیگران ادامه یافته است. در این معنا، جنگ با ایران به نام پاکی یا اصالت تمدن غرب، چیزی از جنس “مادرکشی فرهنگی” است: بریدن بخشی از ریشههای خود. ایران هم بخشیده و هم چشیده است. توان یک فرهنگ در آن نیست که هرچه از بیرون میآید پس بزند؛ در آن است که بتواند آن را بفهمد، دگرگون کند و از آن تازگی بیافریند. تمدن در والاترین صورت خود، توان ایجاد عهد با دیگری است.
فریدریش هولدرلین، از برجستهترین شاعران زبان آلمانی و از چهرههای مهم پیوند شعر و فلسفه در اروپا، متفکری است که میراث یونان باستان در شعر و اندیشهاش جایگاهی محوری دارد. یونانی که او دربارهاش میاندیشد، بسیار پیچیدهتر از تصویر غربی یکپارچه و بیگانه با دیگرانی است که خطابه روبیو پیش میکشد. هولدرلین در نامه چهارم دسامبر ۱۸۰۱ به بوهلندورف، نسبت یونان و جهانِ خود را از راه رابطه میان امر خودی و امر بیگانه میکاود و مینویسد: «اما امرِ خودی باید بهاندازه امرِ بیگانه آموخته شود.» او توان هومر در دریافت و از آنِ خود کردن عنصر بیگانه را در توضیح برتری هنر بیان یونانی مهم میشمارد. در این خوانش، فرهنگ حتی برای دستیابی به تواناییهای خویش، از آموختن از دیگری بینیاز نیست. عظمت یونان در حصاری از خلوص پدیدار نمیشود؛ در توان تبدیل آنچه بیگانه است به نیروی آفرینش آشکار میشود. دیگری، در چنین افقی، فقط کسی نیست که باید در برابرش ایستاد؛ کسی است که در مواجهه با او میتوان خود را بازشناخت و از حدود خویش فراتر رفت.
خودِ روایتهای یونانی از حکمت باستانی نیز سرشار از حضور شرقاند. از آریستوکسنوس، شاگرد ارسطو، که کهنترین گزارش را درباره شاگردی فیثاغورس نزد «زاراتاس» کلدانی (زرتشت) ثبت کرده، تا پلوتارک که صریحاً زرتشت را «استاد فیثاغورس» مینامد، و پورفیری و یامبلیخوس که آموزش فیثاغورس از مغان را بدیهی میشمارند، و دیوگنس لائرتیوس که مغان را در زنجیره فیلسوفان جای میدهد، و کلمنت اسکندرانی که زرتشت را «ایرانیتبار» و استاد فیثاغورس میخواند، و والریوس ماکسیموس و پلینی که سفر فیلسوفان یونانی به نزد مغان را ثبت کردهاند، تا افلاطون و سنت آکادمی که آموزش شاهزادگان پارسی به دست مغان را توصیف میکنند؛ همه این روایتها، حتی اگر همگی گزارش قطعی سفر و سلوک نباشند، خود واقعیتی معنادار در تاریخ اندیشهاند: تخیل فلسفی یونان، مغان و زرتشت را حاملان حکمتی کهن میشناخت، نه دشمن ضروری آن؛ و این سنت، که در کهنترین لایههایش حکمت را از شرق میجوید و «دیگری» را سرچشمه حکمت میبیند، دقیقاً همان چیزی است که پروژه «نبرد تمدنی» روبیو را از بنیاد باطل میکند، زیرا آتنی که او به آن توسل میجوید، اگر آتنِ سقراط و افلاطون باشد، نه تنها با ایران نمیجنگید، بلکه حکمت خود را وامدار مغان میدانست.
زرتشت نیز بارها به اروپا بازگشت: در سنتهای باطنی و بازخوانیهای دینی، و سپس با صورتی تازه در فلسفه نیچه. زرتشتِ نیچه، بازنویسی تعالیم پیامبر ایرانی نبود؛ اما انتخاب همین نام برای یکی از مهمترین آثار فلسفی اروپا، بخشی از حضور ایران در تخیل و اندیشه غرب است. شلینگ نیز در تأملات خود درباره اسطوره و دین، به سنتهای ایرانی بازمیگردد. این نامها زینت فهرست مفاخر نیستند؛ نشانههاییهستند از اینکه ایران، برای اندیشه اروپایی، نهتنها همواره بیرونِ مطلق و بیگانه محض نبوده است، بلکه جایگاه خویش را بهعنوان سرچشمه زاینده حکمتی کهن و هماره نوشونده حفظ کرده است.
این حضور فقط در کتابها نیست. میترای رومی، با همه تفاوتهایش با پرستش مهر در ایران، نام و عناصر ایرانی را در تاریخ دینی روم زنده نگه داشت. در سده ششم میلادی نیز، بنا بر روایت آگاثیاس، گروهی از فیلسوفان نوافلاطونی در پی ناآرامیهای اندیشهستیز آتن به دربار خسرو انوشیروان رفتند. اهمیت پناهآوردن وارثان و حاملان فلسفه یونانی به ایران ساسانی، علاوه بر تأیید واقعیت پیوند و ارتباط میان این دو سپهر فکری و فرهنگی، در این است که نشان میدهد تاریخ واقعی همواره از دوگانهسازیهای تصنعی و اردوگاهکشیهای تقلیلگرایانه پیچیدهتر است: پناهگاه اندیشه، لزوماً در همان سوی مرزی قرار ندارد که تبارنامه سیاسی برای آن تعیین کرده است.
با ظهور تمدن اسلامی، این درهمتنیدگی گستردهتر شد. میراث یونانی، ایرانی و هندی، در شبکهای از ترجمه، شرح، نقد و پژوهش کنار یکدیگر قرار گرفت و دانش تازهای آفرید. مسلمانان، مسیحیان و دیگران در این کارگاه بزرگ تمدنی سهم داشتند. سهم دانشمندان ایرانی نیز برجسته بود: از رازی و ابنسینا در پزشکی و فلسفه تا خوارزمی در ریاضیات، و از بیرونی تا خیام و خواجه نصیرالدین طوسی در تاریخ علوم. آنچه از این جهان به اروپا رسید، فقط میراث حفظشده یونان نبود؛ حاصل تحلیل و توسیع و تعمیق نیز بود. چنان که بسیاری از واژگان تخصصی حوزه علم و فرهنگ در زبانهای لاتینی هنوز طنین ریشههای فارسی و عربی خود را حفظ کردهاند، مانند واژه «الگوریتم» که نام خوارزمی را در زبان جهان جدید با خود جاودان کرده است.
اما شاید زیباترین شاهد این پیوند، در همسخنی شاعران باشد: گوته در حافظ، دشمنی شرقی نیافت؛ همسخنی یافت که میتوانست در آینه او خود را از نو بشناسد. «دیوان غربیـشرقی» گوته پاسخی شاعرانه به تصور دو جهان محکوم به دشمنی است. شرق و غرب در آن، دو سوی گفتوگوییاند که تفاوتشان امکان آفرینش میشود. حافظ برای حضور در شعر گوته، از ایرانی بودن خود دست نمیکشد؛ گوته نیز با این همسخنی از اروپایی بودن بیرون نمیرود. حقیقت آن است که هیچ «ما» و «آنها»ی خالصی در تاریخ فرهنگ وجود ندارد. ما در یکدیگر زندگی کردهایم. آنچه امروز از آنِ خود میدانیم، گاه از راهی دور آمده و در اینجا خانه کرده است؛ آنچه به دیگری دادهایم نیز در خانه او صورتی یافته که دیگر تماماً در اختیار ما نیست.
آرمانهای انسانی را نیز نمیتوان به دو جبهه تقسیم کرد. عدالت، حقیقتجویی، آزادی، خویشتنداری، مسئولیت در برابر دیگری و وفای به عهد، ملک انحصاری هیچ تمدنی نیستند. از داد و مهر در اندیشه ایرانی تا عدالت و فضیلت در فلسفه یونانی، از سیر و سلوک عرفان ایرانی و اسلامی تا خودآیینی در فلسفه جدید اروپا، بارها با پرسشهایی مشترک روبهرو میشویم: انسان چگونه باید زندگی کند؟ چه چیز قدرت را مشروع میکند؟ عدالت چیست؟ و آزادی من با آزادی دیگری چه نسبتی دارد؟ پاسخها البته که علیرغم شباهت بسیار یکسان نیستند؛ اما اختلاف در پاسخ، حکمِ دشمنی میان پرسشگران نیست.
البته ایران و یونان جنگیدهاند؛ همانگونه که یونانیان با یکدیگر، ایرانیان با یکدیگر و اروپاییان با اروپاییان جنگیدهاند. دولتها میجنگند، امپراتوریها برمیخیزند و فرومیریزند، مرزها جابهجا میشوند. اما تبدیل جنگ دولتها به جنگ تمدنها، عملی سیاسی و ایدئولوژیک است. تمدن بسیار بزرگتر از دولتها و بسیار دیرپاتر از دشمنیهای آنهاست. هیچ دولتی حق ندارد همه معنای یک فرهنگ را به خدمت جنگ خود بگیرد؛ هیچ ملتی نیز نباید به سبب سیاست حکومتش، از میراث مشترک بشر اخراج شود.
هفته گذشته، در مراسم بزرگداشت دکتر جلال خالقی مطلق، در پایان شاهنامهخوانی صحنهای دیدم که شاید بهتر از بسیاری استدلالها معنای این فرهنگ را بیان کند. بیش از صد نفر از حاضران در همخوانی پایانی خواندند:
«همه یک به یک مهربانی کنید، به کل جهان پاسبانی کنید» و در پایان با هم خواندند: «چو ایران نباشد تن من مباد»
آنچه در آن لحظه تکاندهنده بود، قرار گرفتن این دو خواست در کنار یکدیگر بود: پاسبانی از کل جهان و عشق به ایران. ایراندوستی با دشمنی با جهان تعریف نمیشد؛ دوست داشتن ایران با مسئولیت در برابر جهان پیوند میخورد. شاید مادربودگی تمدنی ایران، اگر این تعبیر معنایی داشته باشد، همینجاست: در مَهدی که محبت و مراقبت را با عهد همراه میکند؛ در پذیرفتن دیگری، در طلب داد و در آرزوی خیر، نه فقط برای خویش، که برای جهان.
میتوان با یک دولت مخالفت کرد. میتوان در برابر تجاوز ایستاد و از کشور دفاع کرد. اما نمیتوان هزاران سال آمیزش زبانها، اندیشهها، دانشها، اسطورهها و آرمانها را به دو سپاه تقسیم کرد و یکی را «ایران» و دیگری را «غرب» نامید . نبرد تمدنی ایران و غرب از بنیاد پروژهای باطل است، زیرا برای توجیه خود باید نخست تاریخ را فراموش کند و اگر روزی این افسانه به واقعیت سیاسی بدل شود، جنگ غرب با ایران یا ایران با غرب نخواهد بود؛ جنگ هر دو با بخشی از خویشتن خویش خواهد بود.
*دیدگاهها و نظرات مطرح شده در مقالات این بخش، بیانگر دیدگاههای نویسندگان آنهاست و لزوماً منعکس کننده مواضع موسسه پایاب نیست.