EN
به روز شده در
کد خبر: ۸۲۳۹۰

ایران و عصر حجر

ترامپ تهدید کرده ایران را به «عصر حجر» برمی گرداند! نوشتار زیر به جایگاه ایران در گذردادن جهان از عصر حجر به مرحله بعد می پردازد. از همین جا می توان تفاوت دو نگرش سازنده و ویرانگر را مشاهده و داوری کرد.

 ایران و عصر حجر
اطلاعات

حمید یزدان پرست در مقاله ای در روزنامه اطلاعات نوشت:

 

ترامپ تهدید کرده ایران را به «عصر حجر»  برمی گرداند! نوشتار زیر به جایگاه ایران در گذردادن جهان از عصر حجر به مرحله بعد می پردازد. از همین جا می توان تفاوت دو نگرش سازنده و ویرانگر را مشاهده و داوری کرد.

گذری به عصر زرتشت

چندهزار سال پیش، ایرانیان در قلمرو بسیار پهناور خود (فلات ایران و پیرامونش)، از مراتع فراوان و گلّه‌های بی‌شماری برخوردار بودند، به طوری که تنها در یک پیشکش، می‌توانستند هزاران اسب و گاو و گوسفند تقدیم کنند (برای نمونه، بنگرید: اوستا، آبان‌یَشت و گوش‌یَشت). اگر بر پایه مهمترین برآوردهای مبتنی بر قرائن تاریخی و زبانی، تاریخ زندگی زرتشت را میان ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰پ.م در شمال شرقی ایران بزرگ و به‌ویژه منطقه خوارزم در نظر بگیریم،۱ برابر می‌شود با دورة شبانیِ اقوام ایرانی که ویژگی‌های خاص خود را دارد و در اوستا با اصطلاحات و فرهنگ چوپانی جلوه‌گر می‌شود. در این هنگام هنوز همة مردم کاملاً یکجانشین نشده‌اند و به صورتگسترده به کشاورزی روی نیاورده‌اند؛ برای مثال واژه‌هایی که زرتشت برای «خانه» به کار می‌برد، کلماتی است که هم به «چادر» (خیمه) اطلاق می‌شود، هم به خانة تابستانی و هم به آبادی و روستای ثابت؛ چنان‌که او در اواخر «گاهان» آرزو می‌کند در سایة فرمانروای نیکوکار، «آرامش به زنان و مردان در خانمان‌ها و روستاها بازگردد» (یسنة ۵۳، ۸). و از آنجا که بسامد گاو و ذکر اهمیتش در گاهان چشمگیر است و می‌دانیم که این جانور توانایی چندانی در طی طریق و به‌سر بردن در موقعیت‌های دشوار را ندارد و از سوی دیگر قوم زرتشت بیشتر اسب‌رانی می‌کردند تا سوارکاری، می‌توان نتیجه گرفت آنها به‌تدریج روستائیان یکجانشینی شده بودند که در سرزمینی پر آب و علف بر کرانة رودی عظیم می‌زیستند؛ برخی آن را با مراتع شمال رود سیحون مطابقت می‌دهند. شواهد باستان‌شناختی به دست آمده از مناطق زیرمجموعة فرهنگ «آندروانوا» (از اسکلت مردگان و گورستان‌ها گرفته تا بازماندة بناها، ظروف گلی و سفالین) نیز حاکی از آن است که این مردم به یکجانشینی روی آورده بودند و درآمد اصلی‌شان دامداری بود. بقایای فراوان استخوان گاو و گوسفند و اسب و شتر، نشانه و مؤید همین موضوع است.۲

قاعدتاً در آن دوره، دین عموم مردم منشعب از عقاید و آیین‌های کهن‌تر هندوایرانی بود که در آن، عوامل طبیعی و روان مردگان اهمیت فراوانی داشت. در طی تکامل این عقاید، هر یک از اجزای طبیعت به صورت خدایی درآمده بود و بدین‌گونه ایزدان فراوانی پرستش می‌شدند که هر کدام قلمرو (و درنتیجه وظیفه و کارکردی) خاص داشت و از این جهت بسیار به دین ودایی می‌مانست. خدایان هندوایرانی را می‌توان به دو دستة کلی تقسیم کرد: «اهوره» (در هند: اسوره) و «دیو». در برابر این نیروهای نیک، نیروهای پلید نیز وجود داشتند؛ همچنان‌که به باور آنها دو اصل در جهان وجود داشت: «اَشَه» (راستی و نظم و تقوا) و «دروغ» (ناراستی و بی‌نظمی و آشوب).۳

اهمیت اوستا فارغ از جنبه مذهبی آن، یکی هم بدین روست که کهن‌ترین متن مکتوب اقوام ایرانی است و از این جهت، اهمیت تاریخی منحصر به فردی دارد که تا اندازه‌های بسیار، وجوه گوناگونی از حیات مادی و معنوی نیاکان دور ما را نشان می‌دهد. بر این پایه هرچند زرتشت به مبارزه با کیش رایج در روزگارش برخاست، ما برای یافتن روایت کهن ایرانی از آن آیین، چاره‌ای جز مراجعه به اوستا نداریم؛ زیرا در ایران و انیران، متنی از آنان وجود ندارد؛ اما می‌توان حدس زد بخش «یَشت»های اوستا، بازمانده از محیط دینی پیشین باشد که سالها پس از درگذشت زرتشت، به کتاب مقدس زرتشتیان راه یافته است و گرچه بخشهایی از باورها و عقاید قبلی را با خود آورده، اما آن اندازه تعدیل شده و با مَزدیَسنا سازگاری یافته که روحانیان سنت‌گرا و محافظه‌کار زرتشتی در مقام همدلی و همراهی با خیل عظیم ایشان، ناگزیر آن را پذیرفته‌اند و در مجموعة متون خویش جا داده‌اند؛ کاری که معمولاً در هر جایی میان دین قدیم و دین جدید روی می‌دهد و همچنان‌که دین جدید به‌تدریج بر سرزمینی غلبه می‌یابد، دین کهن (در مجموع آداب و سنتها و باورداشت) راه خود را در میان دین تازه باز می‌کند؛ زیرا نه دین قبلی با ورود دین جدید کاملاً کنار می‌کشد و عرصه را برای آن خالی می‌کند و نه دین جدید در خلأ ره می‌سپارد و با مردمانی خالی‌الذهن روبرو می‌شود. کشاکشی که ممکن است حتی سده‌ها در میان دو کیش دوام بیاورد، نهایتاً به بده‌بستان‌هایی می‌انجامد و همین‌جاست که حتی اگر متون دین پیشین از میان رفته باشد، رگه‌های باقی‌مانده‌اش تا حدودی می‌تواند راهنمای محققان برای بازیابی و بازشناسی آن باشد. 

کیانیان

اگر زمان حیات زرتشت را در میان سالهای ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰پ.م بدانیم، در این هنگام در شمال و شرق ایران بزرگ، حکومت‌های محلی بر سر کار بودند که یکی از آنها و شاید مهمترینش، در تاریخ سنتی ما «کیانیان» است. این دودمانْ همة فرمانروایان آن عصر را در بر نمی‌گیرد و باید به حکومت‌های متعدد در نواحی میان دو رود سیحون و جیحون (سیردریا و آمودریا) و نیز مناطق پایین‌دست، همچون بلخ، جلگة مرو و جنوب خراسان بزرگ تا نواحی نیمروز (سیستان) ‌و پایین‌تر پرداخت. تقریباً در همین سالها، در بخشهای میانی ایران، گسترده‌ترین قلمرو از آنِ «عیلامیان» بود که حدود سیزده سده (۱۸۰۰ ـ ۵۰۰پ.م) فرمانروا بودند و زمان مورد نظر، به «عیلام میانه» (۱۴۵۰ـ ۱۱۰۰پ.م) شهرت دارد. در این هنگام در غرب و شمال غرب ایران کنونی، با حکومت‌های اقوام هندواروپاییِ «میتانی» و «هیتی» (حِتّی) مواجهیم که در همسایگی قوم آشور و کاسیانِ بابل قرار داشتند.۴

کیانیان (از کیقباد تا داراب) که نامشان در اوستا آمده، شاهانی بودند با لقب «کِی» که همان «کَوی» (kavi) است و به نوعی «شاه‌ـ‌کاهن» بودند؛ چه، هم قدرت سیاسی داشتند و هم قدرت مذهبی. این کلمه در اوستایی، عنوان شاهان مخالف زرتشت است و در فارسی میانه، عنوان روحانیان دشمن او؛ زیرا در آن عصر، به جز کی‌گشتاسب، سایر کوی‌ها هواخواه کیش کهن (دیویَسنا: دیوپرستی در برابر مَزدیسنا یا آیین زرتشت) بودند. به همین جهت نام «کَوی» که در واقع به معنی «دانا و بزرگ» است، در اوستا به معنی دشمنان کیش زرتشت درآمد. در زمان یکی از آخرین شاهان کیانی است که زرتشت ظهور می‌کند؛ یعنی در عصر گشتاسب که به دین تازه می‌گرود۵ و پسرش اسفندیار قهرمان مذهبی این کیش می‌شود و چون کشته می‌شود، پسرش بهمن جانشین گشتاسب می‌شود که برخی او را همان اردشیر اول هخامنشی (حکومت: ۴۶۶ ـ ۴۲۴پ.‌م) می‌دانند. در زمان نبیرة بهمن (یعنی دارا پسر داراب) است که اسکندر به ایران می‌تازد و دارا (داریوش سوم هخامنشی، حکومت: ۳۳۶ ـ ۳۳۰پ.‌م)‌ کشته می‌شود و دودمان هخامنشی برمی‌افتد. 

بدین ترتیب برخی با درآمیختن دو موضوع (یا به نظر برخی‌ها اسطوره و تاریخ)، بر آن شده‌اند که زرتشت در اوایل عصر هخامنشی ظهور کرده است و حتی کوشیده‌اند گشتاسب را با ویشتاسپ ـ پدر داریوش اول ـ مطابقت دهند؛ بی‌آنکه توجه کنند وقتی داریوش اول (حکومت: ۵۲۲ ـ ۴۸۶پ.م) بر تخت نشست، نه‌تنها پدرش، بلکه پدربزرگش ارشامه هم زنده بود. ضمن آنکه دیرینگی و مناسبات جامعة روستایی منعکس شده در گاهان را به‌راحتی می‌توان از مقایسة مطالبش با وضعیت عصر هخامنشی دریافت که بیانگر دولتی شهری با آرمان‌های جهانی است و در پی تشکیل امپراتوری و هیچ مشابهت ساختاری با هم ندارند.

فارغ از اینکه ویشتاسب و ارشامه اصلاً حکومت داشتند یا نه (بنا بر متن کتیبه بیستون، ویشتاسب در سال ۵۲۲پ.م فرمانده عالی نظامی در پارت یا همان خراسان بزرگ بود)،‌ به لحاظ زمانی حدود پانصد تا هفتصد سال (و بنا به روایاتی بسیار بیشتر) با زرتشت فاصله داشتند. به این ترتیب عصر ظهور زرتشت بسی پیشتر از بنیانگذاری سلسله هخامنشی به دست چیش‌پش (حدود سالهای ۶۳۵ ـ ۶۱۰پ.م) و حتی تشکیل حکومت ماد به دست دیاکو (۷۰۸ ـ ۶۵۵پ.م) است؛ یعنی حدود سیصد تا پانصد سال پیش از برپایی دولت «ماد» و بلکه دورتر و دورتر؛ چنان‌که چند تن از مورخان و دانشمندان یونان باستان و روم (همچون خانتوس، پلینی، ارسطو، ائودوخوس، هرمودورس و پلوتارک)، برای زمان زرتشت، تاریخی از ۶۵۰۰ تا ۶۲۰۰پ.م را مطرح کرده‌اند، گرچه نه سنت زرتشتی به این تاریخ قائل است و نه پژوهشگران۶ برایش ارزش تاریخی در نظر می‌گیرند؛ اما اخیراً برخی محققان با توجه به تحولات بنیادینی که در عصر حجر صورت گرفته و به «انقلاب نوسنگی» نامور شده، بار دیگر به این تاریخ‌های بسیار کهن توجه نشان داده‌اند و کوشیده‌اند آن را با دستاوردهای باستان‌شناختی مستند کنند.

زرتشت و انقلاب نوسنگی 

به طور فشرده این نظریه می‌گوید انقلاب نوسنگی آن تحول بنیادینی است که در جریانش، «جوامع شکارچی‌ـ‌گردآورنده» به کشاورزی و دامداری روی آوردند و از کوچ‌نشینی، به یکجانشینی گراییدند. در این میان به عوامل گوناگونی می‌توان اشاره کرد که از تغییرات جوّی و آب‌وهوایی تا افزایش و فشارِ جمعیت، و تغییر در ابزار کار و شیوة غذایی را در بر می‌گیرد؛ اما نکته اینجاست که حوالی ۶۵۰۰پ.م که زمان تقریبی آغاز «نوسنگی شدنِ» اروپا و گسترش کشاورزی به درون یونان است، هیچ شاهدی نمی‌یابیم که نشان دهد انبوه منابع غذایی طبیعیِ مورد استفادة بومیان به سبب آب‌وهوا دچار خلل شده باشد. آنان تعمداً (و در واقع نسبت به روند اهلی‌سازی در خاور نزدیک، باید گفت یک‌شبه) سنتهای فراهم‌آوری خوراک و شکارگری خود را به طور کامل به زندگی کشاورزی تبدیل کردند. 

پرسش مهمی که مطرح می‌شود، این است که: چرا آنها شیوه زندگی‌شان را به یکباره دستخوش چنین تغییر بنیادینی ساختند، با آنکه کشاورزی زحمت بیشتری داشت و خطر پایان یافتن منابعِ دم دست، تهدیدشان نمی‌کرد؟ آیا نمی‌بایست در کنار این تحول معیشتی، در پی یک تغییر عقیدتی چشمگیر نیز باشیم؟ از قضا محققان انگشت بر همین نکته نهاده‌اند و چندین کتاب مهم باستان‌شناختی، بر محور «نقش عقاید و باورها در تغییر جریان تاریخ بشری» تألیف کرده‌اند.

به نظر می‌رسد کانون مطالعات نوسنگی، از موضوع امرار معاش (اینکه چه می‌خوردند)، به ماهیت عقاید ایشان (که به چه چیزی اعتقاد داشتند) در تغییر است؛ برای مثال به باور ت. داگلاس پرایس، متخصص پیش از تاریخ، انقلاب نوسنگی تحولی در خصوص «سازمان اجتماعی و ایدئولوژی» بود. ژاک ‌کوین (مؤلف «پیدایش خدایان و خاستگاه‌های کشاورزی») معتقد است چه‌بسا این گسترش کشاورزی را، دینی نو همراهی می‌کرده؛ موضوعی که در نقوش سفال‌ها نیز منعکس شده است. در طول هزارة هشتم‌ پیش از میلاد، سکونتگاه‌های کشاورزیِ اهلی‌کنندگان افزایش یافته بود. در حالی که گیاهان و جانوران مشابهی هستة جوامع سفال‌های منقوش اواخر هزاره هفتم ‌پیش از میلاد را تشکیل می‌داد، بناهای آیینی و نمادهای جنگاورانة اهلی‌کنندگان اصلی، از این دهکده‌های جدید تقریباً ناپدید و محو شده بود. همچنین تغییر ناگهانی در نمادهای فرهنگی، ملازم احیای کشاورزی در دوره پس از ۶۵۰۰پ.م بود که نشان‌دهندة حضور یک جهان‌بینی تازه است که شاید «تکیه بر نجات‌بخشی» (منجی) را قوّت بخشیده باشد و این به نظر کوین، مشخصة سرآغاز بزرگترین جنبش‌های توسعه‌طلبانة تاریخ است.

شاید هرگز با قطعیت درنیابیم که چه چیز یا چه کسی مسئول این واپسین مرحله مهم انقلاب نوسنگی است؛ ولی عبارت‌هایی از نوشته‌های عصر باستان می‌تواند حوزة جدید امیدوارکننده‌ای از تحقیق را بگشاید؛ یعنی همان مورخان یونانی و رومی که پیشتر یادشان کردیم. آنها برای زمان زرتشت، تاریخی قائل شده‌اند که بیانگر تغییر عقیدتی همراه با گسترش کشاورزی در دورة پس از ۶۵۰۰پ.‌م است. مقایسه باستان‌شناسی نیمة دوم هزارة هفتم با متونی از سنت شفاهی ایران باستان نیز تأیید می‌کند که رهبر این جنبش نوین باید زرتشت باشد که دقیقاً در زمان پیشنهادی مورخان یونان و روم باستان می‌زیسته است.۷ 

مری بویس که با رد این تاریخ، زمانی میان ۱۴۰۰ و ۱۲۰۰پ.م را برای عصر زرتشت پیشنهاد می‌کند.۸ و بدین ترتیب او را متعلق به «عصر مفرغ» می‌داند، اذعان می‌کند: قبیلة زرتشت محافظه‌کارانه به فرهنگ «عصر سنگ» (عصر حجر) پایبند بوده‌اند؛ زیرا در سروده‌های زرتشت مشخصات عصر مفرغ (یعنی جامعة سه ‌طبقة شبانان، روحانیان و جنگجویان) دیده نمی‌شود، بلکه جامعة او مشتمل بر دو طبقة «جنگجویان ـ شبانان» (یعنی عصر سنگ) بود و این به پیش از مهاجرت‌های بزرگ قبایل آریایی به جنوب و استقرار در فلات ایران به رهبری گروه‌های جنگاور برمی‌گردد.۹

ارّابه‌های جنگی

مقصود از جنگجو و رزم‌آور در اینجا، رانندگان ارّابه‌های جنگی است که به آنها «رَتَشتار» می‌گفتند؛ پهلوانانی که در پی کسب نام و مقام، عمرشان را صرف جنگیدن، سواری، شکار، و چشم و همچشمی در باده‌گساری با همقطاران خود می‌کردند.۱۰ واژة «ارتشتار» و «ارتش» از همین کلمه گرفته شده است. ارتشتار در فارسی میانه به معنی «جنگاور، مبارز، سپاهی» است و لفظاً یعنی «ایستاده در گردونه»، کنایه از «آمادة نبرد، جنگجو». در سنسکریت نیز به معنی مشابهی به کار رفته: «آن که بر گردونه ایستاده است، گردونه‌سوار».۱۱ برخی محققان از ارتشتار، به «مرد جنگیِ آزاد» تعبیر می‌کنند؛ یعنی کسی که معاشش با جنگ تأمین می‌شود و تنها منبع گذرانش غارت است.۱۲ 

اینها همه از مشخصات فرهنگ هندوایرانی است که یکی از ویژگی‌های بارزش را وجود دسته‌هایی از جوانان رزمنده می‌دانند که «خدای جنگ» را می‌پرستیدند و روان‌ نیاکان جنگاور را گرامی می‌داشتند، به ایجاد رعب و وحشت شهره بودند و کار اصلی‌شان در واقع گله‌ربایی بود.۱۳ ‌ زرتشت برای اینان که شبانی را رها کرده و در پی ثروت و شهرت، به خدمت سرداران جنگجو درآمده بودند و گلّه‌دزدی می‌کردند، اصطلاح «ناشُبان» (اَفشویانتو) را به کار می‌برَد: ‌«فشویَسو افشویانتو: ناشبانان در میان شبانان»‌ (یسنای ۴۹، بند ۴)؛ مقصود اینکه آنان چوپانان و دامداران را از کار خود بازمی‌دارند و درنتیجه، «خشم می‌افزایند و رشک برمی‌انگیزند»۱۴ و نظم جامعه را بر هم می‌زنند. در حالی که شبانی و دامپروری چنان اهمیتی دارد که اهوره‌مزدا خود را «رمه‌پرور» می‌خواند و حتی خود را ورد مقدس (یا منترة) «پرورش‌دهندة چارپایان» معرفی می‌کند (هرمزدیشت، ب۱۳).۱۵

ادامه دارد

‌پی نوشت ها:

۱ . ژاله آموزگار و احمد تفضلی، اسطوره زندگی زرتشت، ص۲۲. مری بویس با تطبیق و مقایسة گاهان و ریگ‌ودا، حیات زرتشت را میان سالهای ۱۴۰۰ تا ۱۰۰۰پ.م برآورد کرده است. موبد دکتر اردشیر خورشیدیان می‌نویسد: در بین پیروان زرتشت اختلافی نیست که سالروز زرتشت ۶ فروردین ۱۷۶۸پ.م است. پاسخ به پرسش‌های زرتشتیان، ص۱۷. بنا به برآورد دکتر جهانشاه درخشانی، تولد زرتشت در سال ۱۸۰۰پ.م است. دانشنامه کاشان، ج۳، ص۷۰۱. تاریخ‌های بسیار دورتر از اینها نیز مطرح شده است.// ۲. مری بویس، چکیده تاریخ کیش زرتشت، ترجمه همایون صنعتی‌زاده، ص۴۸ ـ ۵۲.// ۳. رک: ژاله آموزگار، زبان، فرهنگ و اسطوره، ص۳۴۱. // ۴. رک: اطلس تاریخی جهان از آغاز تا امروز، ص۵۹ ـ ۶۶. // ۵. به نظر دکتر احمد تفضلی کیانیان سیستانی بودند و آخرین شاهشان گشتاسب بود. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، ص۳۶.// ۶. مری ست تگاست، آنگاه که زردشت سخن گفت، ترجمه عسکر بهرامی، ص۲۱؛ ژاله آموزگار و احمد تفضلی، اسطوره زندگی زردشت، ص۱۸.// ۷. آنگاه که زردشت سخن گفت، ص۱۸ ـ ۲۲.// ۸. او که چند دهه از عمرش را به پژوهش در کیش زرتشتی و تاریخ آن گذاشت، چندین‌بار تاریخ بعثتی برای زرتشت پیشنهاد کرد که هر بار کهن‌تر از مرتبة پیش بود. رک: اسطوره زندگی زردشت، ص۲۲.// ۹. اسطوره زندگی زردشت، ص۲۱ ـ ۲۲؛ تاریخ کیش زرتشت، ج۲، ص۱۳.// ۱۰. تاریخ کیش زرتشت، ج۲، ص۱۳. // ۱۱. فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی، ج۱، ص۱۶۲.// ۱۲. ماریان موله ایران باستان، ترجمه ژاله آموزگار، ص۴۸. // ۱۳. آنگاه که زردشت سخن گفت، ص۷۹.// ۱۴. هفده پژواک گاتاها، ترجمه فیروز آذرگشسب، ص۷۸۶.// ۱۵. رک: منیژه مشیری، هرمزدیشت، ص۳۳ و ۴۰.  

 

برچسب ها

ارسال نظر

آخرین اخبار