EN
به روز شده در
کد خبر: ۷۷۶۱۱

داغ جنگ

آوار به‌جا مانده از ساختمان کهنه ژاندارمری هم زیباست اگرچه که در این 80 و چند ساله بعد از ساختش، این ساختمان چند بار بازسازی و نوسازی شد و باز هم کاربری نظامی و انتظامی داشت ولی معماری زیبایش و مثلا آن ستون‌های رومی سر در قدیمی را حفظ کردند

داغ جنگ
اعتماد

روزنامه اعتماد در گزارشی نوشت:

ایستگاه متروی تئاترشهر، یک نمایشگر دیجیتالی اعلام ورود قطار از مسیر شرق به غرب نصب کرده است. ظهر سه‌شنبه، در چهارمین روز جنگ، به نمایشگر خیره شده‌ام. تصویر کارتونی یک قطار را در ایستگاه دروازه دولت نشان می‌دهد و اعلام می‌کند که قطار تا 6 دقیقه بعد به ایستگاه تئاترشهر می‌رسد. قطار کارتونی، از جایش تکان نمی‌خورد. 6 دقیقه هم می‌گذرد ولی قطار کارتونی همان‌طور در ایستگاه دروازه دولت ثابت مانده است. ناگهان تصویر قطار از روی صفحه نمایشگر محو می‌شود. جنگ هم همین کار را می‌کند. عصر سه‌شنبه، موشکی که به ساختمان ستاد ژاندارمری شلیک شد، با این بنای زیبا و معماری خیره‌کننده‌اش همین کار را کرد. تا ساعت 3 و نیم بعدازظهر سه‌شنبه، ساختمان سیمانی ژاندارمری سر جا بود و بعد از ساعت 3 و نیم، آواری بر جا بود و بس. حدود ساعت 9 شب می‌روم میدان انقلاب. از ابتدای خیابان کارگر جنوبی، می‌شود نور پروژکتورهای خیره به آوار و دهان گشاده لودر برای جمع کردن آن همه خرده‌سنگ و آجر و شیشه و آهن را دید. ده‌ها مامور مسلح و امنیتی، ابتدای خیابان کارگر جنوبی ایستاده‌اند و اجازه ورود به سمت آوار را نمی‌دهند. یکی از ماموران می‌گوید 6 جسد از داخل ساختمان بیرون آورده ولی از تعداد کشته‌های خیابانی خبری ندارد. یکی دیگر از ماموران که خیلی اصرار دارد هر چه زودتر از شر من خلاص شود، می‌گوید که هنوز یک بمب عمل نکرده داخل ساختمان هست که هر لحظه امکان دارد منفجر شود و بنابراین، من باید هر چه سریع‌تر این محوطه را ترک کنم. از جمالزاده جنوبی، کوچه‌هایی هست که تا کارگر جنوبی می‌رود و یکی از کوچه‌ها، چشم در چشم آوار ساختمان ژاندارمری در می‌آید. از نیمه‌های کوچه و هر چه نزدیک‌تر به خیابان کارگر جنوبی، وقتی راه می‌روم، خرده گچ و شیشه‌هایی که سطح آسفالت را پوشانده زیر کفش‌هایم خردتر می‌شود. 6 ساعت از موشک‌باران ساختمان ژاندارمری گذشته ولی هوای کوچه، پر است از بوی دود و تلخی سوختگی. اوایل کوچه، چراغ یکی، دو خانه پشت شیشه‌های ترک خورده روشن است ولی از سه یا چهار ساختمان قبل از انتهای کوچه، تمام شیشه‌ها شکسته و پشت پنجره‌های بی‌شیشه، فقط تاریکی است و تاریکی. این محدوده و تمام کوچه و خیابان‌های دور و اطراف میدان، ادامه چهره فرهنگی خیابان انقلاب است و پر از دفاتر نشر و ترجمه و صحافی و تایپ و جلد‌سازی و چاپ و امورات مرتبط با کتاب و مجله. روبه‌روی آوار، ساختمانی 8 یا 10 طبقه و تجاری است به درازای فاصله بین دو کوچه رشتچی و مهدیزاده؛ چیزی در حدود 200 قدم. یک ساختمان قدیمی با نمای معمول دهه‌های 50 و 60، از همان‌ها که در هر طبقه، یکی در میان، پنجره است و پوشش کاذب و تزیینی آبی رنگ و همه هم در قاب‌های آلومینیومی. تمام شیشه‌های ساختمان خرد شده و پوشش‌های کاذب هم ترکیده. خیابان کارگر جنوبی تا جایی که به چشم می‌آید، در تاریکی فرو رفته جز همین تکه و همین آواری که زیر نور پروژکتورها می‌درخشد. آوار به‌جا مانده از ساختمان کهنه ژاندارمری هم زیباست اگرچه که در این 80 و چند ساله بعد از ساختش، این ساختمان چند بار بازسازی و نوسازی شد و باز هم کاربری نظامی و انتظامی داشت ولی معماری زیبایش و مثلا آن ستون‌های رومی سر در قدیمی را حفظ کردند و حالا، همه‌ چیز فرو ریخته جز همان ستون‌ها و آوار هم، پشت همان ستون‌ها کپه شده است. آوار ساختمان ژاندارمری، با پس‌زمینه سیاه پشت سرش و نور زرد رنگی که چشم پروژکتورها بر پیکر منهدم شده‌اش می‌تابد، تعبیر زیبای جمله‌ای است که چند وقت قبل خوانده بودم: «شر به شکوه می‌رسد.»

ماموری که دورتر از آوار و روی خرده شیشه‌ها ایستاده، می‌گوید که معلوم نیست در زمان حمله موشکی چند نفر داخل ساختمان بوده‌اند ولی از زیر این آوار (دستش را رو به توده درهم فشرده سنگ و آجر و آهن می‌گیرد) آدم زنده بیرون نمی‌آید. پسر جوانی که عضو بسیج است و دقایقی قبل از حمله، برای تحویل پست حفاظت به میدان انقلاب آمده بود و حالا هم صورتش را با ماسک سیاه‌رنگ پوشانده، می‌گوید که قبل از انفجار، در ضلع جنوب غربی میدان انقلاب و رو به خیابان آزادی ایستاده بود و شدت موج انفجار در حدی بود که برای یک لحظه تعادلش را از دست داد و وقتی به پشت سر و ساختمان ژاندارمری نگاه کرد، توده‌ای در حال سوختن در شعله‌ها دید و همان لحظه کوبید توی سرش، چون می‌دانست که با این آوار و آتش، هیچ کسی در این ساختمان زنده نمانده است. امدادگران هلال‌احمر، لابه‌لای آوار راه می‌روند و ماموران برق و گاز، در حال حرکت به سمت میدان انقلاب و ماشین‌هایشان هستند. 

از صبح شنبه و بعد از اولین حملات موشکی امریکا و اسراییل به خیابان‌های جمهوری و پاستور تهران، راسته کتابفروشی‌ها و مغازه‌های تئاترشهر تا میدان انقلاب، همگی تعطیل کردند و حتی بساط دستفروش‌ها هم جمع شد. ماموری که سه‌شنبه شب در ضلع جنوب شرقی میدان انقلاب نگهبانی می‌داد و حوصله جواب و حرف هم نداشت، فقط به این اکتفا کرد که اصلا در زمان انفجار نترسیده و زمان حمله موشکی هم هیچ کسی جز ماموران در میدان انقلاب نبوده است. صاحب دکه سیگار و بیسکویت‌فروشی نبش خیابان جمالزاده می‌گوید وقتی صدای انفجار آمد، طوری ترسید که از دکه بیرون پرید و به سمت میدان آزادی دوید ولی بعد از چند دقیقه که احساس کرد اوضاع امن است، به سمت دکه‌اش برگشت و همین زمان بود که تکه‌های شیشه و آوار پرتاب شده به داخل پیاده‌رو را دید. در خیابان انقلاب به سمت میدان آزادی، دو تا ساندویچ‌فروشی هست. یکی‌شان، با غذاهای مدرن‌تری که در آشپزخانه پنهان از چشم مشتری می‌پزند و یکی با فلافل و بندری و از این جور چیزهایی که روی صفحه چدنی داغ و جلوی چشم مشتری زیر و رو می‌شود. کارگران این دومی، ترس بیشتری دارند و فقط این جمله را دو بار پشت سر هم تکرار می‌کنند که «ما نرفتیم توی میدون. ما اونجا نبودیم.» 

کارگران مغازه اولی، جسورترند ولی آنها هم چیز زیادی برای گفتن ندارند و فقط می‌گویند که بعد از انفجار از مغازه بیرون نرفته‌اند ولی شدت موج انفجار خیلی زیاد و در حدی بود که تا 10 دقیقه بعد از انفجار، گوش‌هایشان گرفته بود و چیزی به درستی و وضوح نمی‌شنیدند ....

حرف‌های این روزهای مردم، همگی از همین جنس است، به کجا حمله شده، کجا را زده، چه کسی مجروح شده، فردا کجا را می‌زند، آیا دیشب هم صدای پرواز هواپیما و انفجار بوده، چقدر دورتر، چقدر نزدیک‌تر ...... 

عصر سه‌شنبه، ساختمان «ایز ایران» را زدند. این ساختمان حدود 500 قدم تا خانه من فاصله دارد. ظهر چهارشنبه -‌پنجمین روز جنگ‌- می‌فهمم که هدف حمله عصر سه‌شنبه که موجش، درهای خانه همسایه را از لولا درآورده، ساختمان ایز ایران بوده. این را هم، نگهبان مجتمع مسکونی «رونیکا» می‌گوید؛ مجتمعی که دیوار به دیوار ساختمان ایز ایران است و حالا می‌شود بقایای پژوی له شده و پنجره‌های از جا درآمده بعضی واحدهای جلویی مجتمع را دید. می‌خواهم بروم نزدیک‌تر و آثار سوختگی «ایز ایران» را ببینم که آسمان بالای سرم سنگین می‌شود و مردی که در بلوار رونیکا می‌دود، داد می‌زند که «بدو. بدو خانم، اومد. الان می‌زنه.» 

سرباز دژبانی نیروی زمینی ارتش، با مترو می‌رود سمت میدان آزادی. جرات نمی‌کند درباره واحد خدمتش چیزی بگوید، ولی برایم تعریف می‌کند که از بعدازظهر تا غروب سه‌شنبه، 16بار آژیر خطر در پادگانشان به صدا درآمده و 15بار به پناهگاه دویده‌اند و بار شانزدهم، زمان شام خوردن سربازان و کادر پادگان بوده. 

 «من دیگه از غذاخوری بیرون نرفتم. فقط صندلیم رو عوض کردم که جلوی شیشه نباشم. رفیقم گفت: بیا بریم پناهگاه. گفتم: نمیام، می‌خوام سیر از دنیا برم.» 

این سرباز ولی وقتی از سالن غذاخوری بیرون آمده، با صحنه عجیبی مواجه شده؛ در حالی که هنوز وضعیت بی‌خطر اعلام نشده بوده و هنوز صدای انفجار از فاصله‌ای نزدیک به گوش می‌رسیده، یکی از افسران کادر را می‌بیند که به دلیل فاصله زیاد تا پناهگاه و ریسک دویدن در محوطه پادگان، پشت درختی پنهان شده و این سرباز، می‌رود سمت افسر و به مافوقش می‌گوید که هر چه زودتر به پناهگاه برود، چون این وضع باعث آبرو‌ریزی است و تمام سربازان این وضعیت را می‌بینند. 

ترس در برابر خطر، واکنش طبیعی تمام موجودات زنده است. نیمه شب سه‌شنبه، آماده می‌شوم برای خواب که صدای موتور هواپیما را بالای سرم می‌شنوم. انگار که همسایه طبقه بالا، جاروبرقی می‌کشد. کوله‌پشتی‌ام را برمی‌دارم که به سمت دیوار بروم که «می‌زند» و به زمین می‌افتم و دوباره می‌زند و سومی و چهارمی و سکوت. صدای قلبم را می‌شنوم که خودش را به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبد تا از روزنه‌ای بیرون بزند. انگشتان دستم بی‌حس شده و حتی نمی‌توانم کبریت بکشم. دیروز، مردی در واگن مترو برای مسافر کنار دستش می‌گفت که ظهر دوشنبه، وقتی میدان فردوسی را زد، همانجا بوده و از شوک صدای انفجار، زمین خورده و خراش‌های روی انگشتانش را نشان می‌داد. به گوشی تلفن مسافران سرک می‌کشم؛ آنهایی که اینترنت پرقدرت دارند، سرشان توی صفحه شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور است و آنهایی که اینترنت ملی دارند، صفحات خبر فوری را ورق می‌زنند؛ همه هم دنبال اخبار جنگ ایران و امریکا و اسراییل. نگهبان مترو می‌گوید: «خانوم، قوی باش. همه آقایون از شما خانوما می‌ترسن. شماها نباید از جنگ بترسین. جنگ که ترس نداره.»

 

ارسال نظر

آخرین اخبار