EN
به روز شده در
کد خبر: ۷۱۱۱۲

سکوتی بلندتر از هزار یادداشت

افسوس بر آن قلم که می‌تواند چراغ راه باشد و اکنون خاموش است. عباس عبدی که چند دهه با تیزبینی کم‌نظیر و صداقت خالصانه‌اش در میان هیاهوی سیاست و انبوه اخبار، حقیقت را شکار می‌کرد، امروز به سکوت رسیده

سکوتی بلندتر از هزار یادداشت
اعتماد

قادر باستانی تبریزی در یادداشتی در روزنامه اعتماد نوشت:

افسوس بر آن قلم که می‌تواند چراغ راه باشد و اکنون خاموش است. عباس عبدی که چند دهه با تیزبینی کم‌نظیر و صداقت خالصانه‌اش در میان هیاهوی سیاست و انبوه اخبار، حقیقت را شکار می‌کرد، امروز به سکوت رسیده؛ سکوتی که نتیجه‌ فرسایش امید به امکان اصلاح است. آنان که عبدی را به کنار گذاشتن قلم رساندند، در واقع مخاطب را به سوی تحلیل‌هایی سوق دادند که امروز از رسانه‌هایی چون ایران اینترنشنال و بی‌بی‌سی فارسی شنیده می‌شود. جای تحلیلگر قهاری چون عبدی، مقابل دوربین رسانه ملی بود که می‌توانست مخاطب را مقابل تلویزیون میخکوب کند، نه آنکه از نوشتن کناره بگیرد. 

کسانی که آگاهانه یا ناآگاهانه، تحت تاثیر منطق جریان نفوذ، با خالص‌سازی جامعه را شقه‌شقه کردند و حاکمیت را به ‌تدریج در دایره‌ای بسته و منزوی فرو بردند، همان‌هایی هستند که تحمل مخالفان داخلی را از میان بردند. نتیجه‌اش روشن بود. وقتی صدای منتقدانی چون موسوی، کروبی و تاج‌زاده شنیده نشود و مخالفت سیاسی در درون نظام امکان بروز نداشته باشد، این مخالفت ناگزیر به بیرون از مرزها منتقل می‌شود. آنگاه، به‌ جای مواجهه با منتقدان ریشه‌دار و دلسوز داخلی، باید با رضا پهلوی روبه‌رو شوند. این دقیقا همان مسیری است که پیش‌تر در حوزه رسانه طی شد و با بی‌اعتبار کردن رسانه ملی نزد افکار عمومی، مرجعیت خبری به رسانه‌های بیرون از کشور واگذار شد.  به دیدن عباس عبدی رفته بودم. آرام و اندیشناک بود. می‌گفت: هر سیستمی، حتی برای بقای خودش هم که شده، بالاخره کاری می‌کند. از نگاهش می‌شد فهمید به نتیجه‌ای رسیده که گفتنش هم سخت است: «من احساس می‌کنم حتی فکر بقا هم دیگر وجود ندارد.» در همان چند جمله، تمام منطق سکوتش عیان شد. عبدی توضیح داد که نوشتن، وقتی فایده‌ای برای اصلاح بر آن مترتب نباشد، دیگر معنا ندارد. نوشتن، اگر قرار نباشد چیزی را جابه‌جا کند، اگر قرار نباشد گوش شنوایی پیدا کند، اگر قرار نباشد حتی حداقلی از واکنش عقلانی در ساختار قدرت ایجاد کند، تبدیل می‌شود به تکرار، به فرسایش، به اتلاف جان و وجدان. «وقتی نوشتن هیچ تغییری نمی‌آورد، چه فایده‌ای دارد که من بنویسم؟» او از حوادث خونبار دی‌ماه شوک شده بود و در تحلیل نقش دشمن در آن وقایع، با همان دقت همیشگی‌اش از ساده‌سازی پرهیز می‌کرد. می‌گفت: «کسی که ماشینش را در یک سرازیری تند پارک می‌کند، باید بداند با یک تلنگر، سرازیر خواهد شد.» تمثیلی روشن برای وضعیتی که سال‌ها درباره‌اش هشدار داده شده بود. از نگاه او، وقتی توصیه‌های مکرر دلسوزان نادیده گرفته می‌شود، وقتی بسترهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به شکلی مزمن مستعد فرو غلتیدن جامعه به قهقرا می‌شود، دیگر نباید نقش عامل بیرونی را بهانه اصلی دانست. در چنین شرایطی، دشمن کار خارق‌العاده‌ای نمی‌کند؛ فقط در زمینی بازی می‌کند که پیش‌تر آماده شده است. مساله اصلی، شیبی است که سال‌ها بی‌توجه به هشدارها ساخته شده است. دریافتم که غلاف‌ کردن قلم عباس عبدی، نه از سر خستگی بود و نه از ترس، بلکه حاصل عقلانیتی است که به بن‌بست رسیده است. عقلانیت کسی که سال‌ها نوشت، هشدار داد، تحلیل کرد و با وجود همه هزینه‌های پیدا و پنهان، امید به اصلاح را زنده نگه داشت، اما اکنون به این جمع‌بندی تلخ رسیده که دیگر حتی غریزه بقا نیز موتور تصمیم‌گیری نیست. در چنین وضعیتی، سکوت نه عقب‌نشینی که موضع است. سکوت عبدی خود یک تحلیل است، تحلیلی صریح و هولناک‌تر از هزار یادداشت و مقاله.  قلم عباس عبدی یکی از جدی‌ترین و صادق‌ترین قلم‌های این سرزمین بود. نوشته‌هایش فقط مخاطب عام نداشت، بسیاری از مقامات عالی سیاسی، تحلیلگران، منتقدان، استادان دانشگاه و کنشگران فکری، خوانندگان یادداشت‌های او بودند. در سال‌های پس از جنگ، زمانی که نقادی در مطبوعات هنوز رسم رایجی نبود و نقد قدرت هزینه‌ای سنگین داشت، او در کسوت سردبیر روزنامه سلام نقدهایی صریح و گاه زهرآگین می‌نوشت که مستدل و مسوولانه، سیاست‌های رسمی را به چالش می‌کشید. نکته معنادار اینجاست که حتی آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی، در همان سال‌هایی که سلام هر روز سیاست‌های دولت سازندگی را به نقد می‌کشید، خواننده ثابت سرمقاله‌های عباس عبدی بود.  عباس عبدی، یک ناظر دقیق، یک جامعه‌شناس حاذق، یک روشنفکر صادق و انسانی حساس است که قلبش برای جامعه می‌تپد. عبدی همیشه می‌دانست کجا قلمش را کُند کند و کجا با شجاعت بنویسد، اما امروز، فهمیده است که نوشتن دیگر معنایی ندارد. او اعتقاد داشت که گفت‌وگو و نقد می‌تواند مسیر تغییر را هموار کند که حقیقت می‌تواند از میان لایه‌های سیاست و قدرت عبور کند و به گوش جامعه برسد. اما وقایع دی‌ماه، نشان داد که پل ارتباطی میان مصلحان و ساختارهای قدرت تخریب شده و لابد در این مسیر، حتی تیزترین قلم‌ها نیز توان تغییر را از دست داده‌اند.

 عباس عبدی هنرمندانه و ظریف و در چارچوب می‌نوشت. تحصیلاتش مهندسی بود، اما ذهن ریاضی و منظم او، در فهم جامعه و سیاست، گاه از بسیاری جامعه‌شناسان حرفه‌ای پیش‌تر می‌رفت. آمار و نمودارهای اجتماعی برای او نشانه بودند، هشدار بودند، روایت پنهان واقعیتی که کمتر دیده می‌شد. عبدی می‌توانست از دل داده‌ها، لایه‌های پنهان واقعیت را بیرون بکشد، تضادهای میان قدرت و جامعه را عریان کند و همه اینها را با زبانی روشن، انسانی و دلنشین به مخاطب منتقل کند؛ زبانی که فهم و گفت‌وگو می‌آفرید. عباس عبدی بی‌مهری‌های بسیار دید، اما هرگز به تندروی پناه نبرد. نوشته‌هایش همواره تحقیقی، مستند و به ‌دور از هیجان‌زدگی بود. یکی از غریب‌ترین و غم‌انگیزترین صحنه‌ها در سال ۱۳۸۱، روزی بود که عبدی، درکنار دو جامعه‌شناس دیگر، با لباس زندانی، پای میز محاکمه قاضی مرتضوی نشست تا به اتهام جاسوسی برای بیگانگان پاسخ بدهد. آنها یک موسسه نظرسنجی داشتند و از مردم پرسیده بودند آیا با برقراری رابطه با امریکا موافقند یا نه؟ پاسخ اکثریت، مثبت بود و همین واقعیت اجتماعی، به‌ جای آنکه شنیده شود، جرم تلقی شد. عبدی سرانجام از این اتهامات تبرئه شد، اما چند ماه زندان انفرادی و تبعات سنگین آن در زندگی شخصی، بهای سنگینی بود که پرداخت. با این همه، این فشارها اراده آهنین او را نشکست. او پژوهشگر ماند و به عقلانیت وفادار. این نخستین‌بار هم نبود. پیش‌تر نیز به ‌خاطر سرمقاله‌های روشنگرانه‌اش در روزنامه سلام طعم انفرادی را چشیده بود. با وجود همه اینها، نه کینه‌ورز شد و نه رادیکال، بلکه همچنان نوشت، تحلیل کرد و کوشید فاصله میان قدرت و جامعه را با زبان علم و گفت‌وگو توضیح بدهد. به عنوان کسی که سال‌ها با نوشته‌های او همدل بوده‌ام، ناگزیر از خود می‌پرسم چگونه ممکن است نخبه‌ای با چنین ذکاوت، دقت و توان نوشتن که در هر کشوری بود بر سر می‌گرفتند و سرمایه ملی می‌دانستندش،  در اینجا به نقطه‌ای برسد که  ناچار قلم را کنار بگذارد؟  افسوس بر جامعه‌ای که از نخبگان خود بهره نمی‌برد، گوش شنوایی برای عقلانیت ندارد و بهترین‌هایش را به سکوت می‌کشاند؛   سکوتی که  هزینه‌اش   را  نه  فقط نخبگان که  همه  جامعه خواهد پرداخت.

 

برچسب ها

ارسال نظر

آخرین اخبار