EN
به روز شده در
کد خبر: ۱۸۱۳۱

کلید طلایی دروازه ایرانشهر این جاست

«خرمشهر»، حالا فقط یک نام جغرافیایی و تاریخی محض نیست، بلکه حالا یک واحد آدمیّت‌سنجی و یک واحد تجزیه‌ناپذیر برای سنجش و اندازه‌گیری هم هست.

کلید طلایی دروازه ایرانشهر این جاست
اطلاعات

جلال رفیع در یادداشتی در روزنامه اطلاعات نوشت:

«خرمشهر»، کلید طلایی دروازة تاریخی «ایرانشهر» است. اگر روح فردوسی را با روح مولانا در یک کالبد بتوان جمع کرد و اگر این بار برخلاف ضرب‌المثل «یک روح در دو بدن»، بتوان گفت که دو روح در یک بدن جای گرفته است؛ چنین پیوندی می‌تواند پس از سال‌های بسیار، نشانی  حال و احوال جوانانی را در اختیار ما بگذارد که در خرداد ۱۳۶۱ شمسی، دژ تسخیرناپذیر خرمشهر را تسخیر کردند، دروازه ایرانشهر را گشودند و آنگاه پرچم سلحشوری و عشق‌ورزی را بر گنبد مقاوم مسجد خرمشهر برافراشتند.

معمولاً رزم و بزم را مغایر یکدیگر معرفی کرده‌ایم و گفته‌ایم کسی که اهل بزم است، علی‌القاعده نمی‌تواند مرد میدان رزم باشد. شاید. امّا، تا بزمش چگونه بزمی باشد و نیز رزمش چگونه رزمی.

 بچه‌های ایران، نوباوگان این سرزمین و تازه به میدان آمدگانی که با نوشیدن قطره قطره شیر شرافت و شهامت از پستان مام میهن پرورده شده بودند، رزم و بزم را درهم آمیختند. احوال بسیاری از آنان، یادآور آن سخن معروف تاریخی بود که در وصف جوان کیشان صدر تاریخ اسلام گفته شده است:

 

 

- رُهبانُ اللیل و اُسدُ النهار. شب‌زنده‌دارانِ شیر شکار. عشق پیشگان شب و شیراوژنان روز. عبادت‌کنندگانِ عاشقانه در دل شب و شکارکنندگان دشمن‌شکنانه در نیمروز. آنان‌که در سحرگاه نیایش، راهب بودند  و در بامداد رزمندگی، مجاهد.

همة کسانی که حقیقتاً مِهر میهن را در دل پرورانده‌اند و در این داعیة دلسپردگی از صمیم دل صداقت دارند، باید صرف‌نظر از مذهب و مسلک و قومیّت و ملیّت ویژة خویش، فاتحان سرافراز خرمشهر را ادامه‌دهندگان راه همان دلیرمردان و شیرزنانی بدانند که حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، رزم‌آوری‌ها و جانفشانی‌ها و عشق‌ورزی‌های شان را در شاهنامة روزگار اسطوره‌ها و افسانه‌های حقیقی‌تر از واقعیت، شکوهمندانه شرح داده  است.

 «محمّد جهان‌آرا»، رستم‌زادة سهراب شده‌ای بود که کتاب تاریخ خرمشهر بلکه ایرانشهر را با نام و نشان قهرمانی‌اش و با مرکّب سرخ سینة پهلوانی‌اش مُهر و امضا کرد. تردید نمی‌توان کرد که اگر فردوسی در این روزگار می‌زیست، فصلی از شاهنامه را تمام، با نام پهلوانان جهان‌آرای خرمشهرگشای آغاز می‌کرد و به پایان می‌برد و بیت بیت آن را مانند دانه دانة مروارید، به خاک پای زنان و مردانی می‌ریخت که بهشت را در زیر پای خویش دارند.

 

 

آنان‌که به ‌حق و به ‌راستی، چشم به واقعة شکوهمندانه و شهادت‌پرورانة عاشورای حسینی دوخته‌اند، آنان دیگر به طریق اولی می‌باید و می‌توانند جهان‌آرایانِ کربلای خرّمشهر را درس‌خوانده‌های کلاس شرافت‌آموزیِ عاشورایی و کربلایی بدانند.

«خرمشهر»، حالا فقط یک نام جغرافیایی و تاریخی محض نیست، بلکه حالا یک واحد آدمیّت‌سنجی و یک واحد تجزیه‌ناپذیر برای سنجش و اندازه‌گیری هم هست. مردان و زنانی که در آن خرداد خونین فراموش‌ناشدنی، «یک خرّمشهر» شاهنامۀ حماسه سرودند و «یک خرّمشهر» مثنوی عشق آفریدند؛ دیری بود که فردوسی و مولوی را بر دروازة ایرانشهر برپای ایستاده و چشم انتظار و آمادة استقبال می‌دیدند و شاید در آینة صیقل‌یافتة قلب تپندة خویش نیز بارها و بارها سایه‌روشنِ سیمای امیددهنده و عشق‌آفریننده (عشق افریننده )ی  اصحاب عاشورای حسین بن علی را تماشا کرده بودند.

 

 

حرف‌های ساده و صمیمی و آهنگین از این قبیل: «ممّد نبودی ببینی شهر آزاد گشته، خون یارانت پرثمر گشته، آه و واویلا، کو جهان‌آرا، نور چشمان تر ما...» سرود ملی ماست. چرا؟ چون در عین سادگی، از اعماق جان جهان‌آرای عاشق‌پیشگانی آواز می‌دهد که پیکر به خون آغشته‌شان را همچون قالی پرنقش و نگار آفرینش، بر سر راه ورود فرزندان میهن، بر دروازه خرمشهر، «پاانداز» کردند.

 جای سعدی و غزل‌های سعدی خالی بود که اگر روزی گفته است:

 عاشقان، کشتگان معشوق‌اند 

 برنیـایـد ز کشتـگـــان آواز

آن روز با چشم و گوش خود، آواز کشتگان را بر دروازة خرّمشهر بشنود و ببیند! و نیز جای مولانا و غزل‌های شمس خالی بود که آواز از دل شجر در نخلستان وادی طور - خرّمشهر - برآوَرد و جهان‌آرایانه با شجریان همنوایی کند:

جان جهان دوش کجا بوده‌ای؟

نـی غلطـم در دل مـا بـوده‌ای

رنـگ رخ خوب تو آخر گواست

در حــرم لطـف خـدا بـوده‌ای

آینة رنگ تو عکس کسی است

تو ز همـه رنـگ جـدا بـوده‌ای

ممکن است بگویند سرود ساده و مردمی خرّمشهر، از حیث قافیه دارای اشکال است! زیرا وقتی می‌گوید: «شهر آزاد گشته»، در پی آن نیز باید بگوید: «از خونِ یارانت آباد گشته»!... آری، قافیه‌بندی را قانون همین است. امّا وقتی زبان، زبان عشق است، حتی مولانای شعرشناس هم می‌نالد:

 

 

قافیـه‌اندیشـم و دلـدار مـن

گویدم مندیش جز دیدار من

و این همان است که در زمان پیامبر رخ داد. بلال، هنگام اذان گفتن، «اشهد» را «اسهد» می‌خواند. قانون‌دانان و ظاهردوستان اعتراض کردند. و پیامبر پاسخ داد: «سینُ بلال عندالله شین». خدا، سین بلال را شین می‌شنود!

 

برچسب ها

ارسال نظر

آخرین اخبار