چالشهای آمریکا در هرمز
آمریکا چهار دهه پیش و در جریان جنگ ایران و عراق، با اسکورت نفتکشها توانست مسیر خلیج فارس را باز نگه دارد، اما تکرار آن نسخه در هرمز امروز بسیار پرهزینهتر است
روزنامه شرق در گزارشی نوشت:
آمریکا چهار دهه پیش و در جریان جنگ ایران و عراق، با اسکورت نفتکشها توانست مسیر خلیج فارس را باز نگه دارد، اما تکرار آن نسخه در هرمز امروز بسیار پرهزینهتر است؛ شش تفاوت، از موقعیت ایران در این آبراهه تا چالشهای ناوگان آمریکا، معادله را کاملا تغییر دادهاند. چرا آمریکا برای باز نگهداشتن تنگه هرمز دوباره سراغ همان روشی نمیرود که حدود ۴۰ سال پیش در «جنگ نفتکشها» آزموده بود؟ جیمز هولمز در تحلیلی برای نشنالاینترست، پاسخ را نه در یک عامل، بلکه در شش تغییر بزرگ میبیند؛ تغییرهایی که از سیاست و راهبرد شروع میشوند و به تعداد کشتیها، مینروبی، محدودیتهای صنعت کشتیسازی و حتی فرهنگ سازمانی نیروی دریایی آمریکا میرسند.
در دهه ۱۹۸۰، جنگ ایران و عراق به خلیج فارس کشیده شد. دو طرف زیرساختهای نفتی و نفتکشها را هدف میگرفتند و کشتیهای کویتی نیز در معرض حملات ایران قرار گرفتند. دولت رونالد ریگان رئیسجمهور وقت ایالات متحده، برای حفاظت از آنها، نفتکشهای کویتی را تحت پرچم آمریکا ثبت کرد تا نیروی دریایی بتواند از نظر حقوقی اسکورتشان کند. مأموریتی که «ارنست ویل» نام گرفت، این ابتکار در نهایت جواب داد؛ هرچند نه سریع و نه بدون هزینه. هولمز یادآوری میکند که قدرت دریایی ذاتا کند عمل میکند. جولیان کوربت، نظریهپرداز کلاسیک جنگ دریایی، معتقد بود حتی محاصره نیز بیش از آنکه ضربهای فوری باشد، با فرسایش تدریجی و در بلندمدت نتیجه میدهد. دریا معمولا امکان پیروزی را فراهم میکند، اما بهتنهایی تضمینکننده آن نیست. امروز آمریکا راه متفاوتی انتخاب کرده است. کشتیهای جنگی این کشور عمدتا بیرون خلیج فارس، در خلیج عمان و دریای عرب مستقر شدهاند و از فاصله دور بنادر ایران را زیر فشار قرار میدهند؛ همزمان هواپیماهای نیروی دریایی و نیروی هوایی اهداف ایران را مورد حمله قرار میدهند تا تهدید علیه کشتیرانی در هرمز کاهش یابد. جیمز هولمز که صاحب کرسی «جی.سی. وایلی» در راهبرد دریایی در کالج جنگ نیروی دریایی آمریکا و پژوهشگر ممتاز مرکز کرولاک در دانشگاه تفنگداران دریایی است، معتقد است مقایسه وضعیت و شرایط امروز با دهه ۱۹۸۰ بیش از آنکه نسخهای برای اقدام بدهد، نقاط ضعف فعلی نیروی دریایی آمریکا را آشکار میکند.
دلیل اول: این بار آمریکا با ایران در جنگ است
در عملیات ارنست ویل، آمریکا یکی از طرفهای اصلی جنگ ایران و عراق نبود. نقش نیروی دریایی آمریکا در برابر حملات ایران به کشتیهای تجاری، عمدتا دفاعی بود. تهران هم دلیل چندانی نداشت تا با حمله به شناورهای آمریکایی، دشمن قدرتمند تازهای را وارد جنگی کند که خود درگیر آن بود. امروز وضعیت کاملا متفاوت است. آمریکا مستقیما در جنگ حضور دارد و همراه اسرائیل علیه ایران عملیات تهاجمی انجام میدهد. هولمز برای توضیح رفتار تهران از مفهوم «زمین مرگ» سان تزو استفاده میکند؛ موقعیتی که یک طرف احساس میکند شکست میتواند به معنای نابودی کاملش باشد و بنابراین همه منابع خود را برای بقا به میدان میآورد. از این منظر، نفتکش اسکورتشده توسط ناو آمریکایی دیگر یک کشتی تجاری بیطرف نیست. در نگاه ایران اما میتواند بخشی از ماشین جنگی طرف مقابل باشد. همین تفاوت، خطر حمله به اینگونه کاروانها را نسبت به دهه ۱۹۸۰ به شکل اساسی بالا میبرد.
دلیل دوم: ایران برای هرمز آمادهتر است
ایران امروز از نظر نظامی همان کشور پایان جنگ ایران و عراق نیست. نیروهای مسلح ایران طی دهههای گذشته آمریکا را بهعنوان مهمترین دشمن احتمالی مطالعه کردهاند؛ کشوری که از جنگ خلیج فارس تا عراق و افغانستان، سالها در دو سوی مرزهای ایران حضور نظامی گسترده داشت.
ایران نیز بر همین اساس توان خود را تغییر داد. ایران زرادخانه بزرگی از موشکها ایجاد کرد، با گسترش فناوری پهپادی این سلاح را به بخش مهمی از راهبرد خود تبدیل کرد، تأسیسات نظامی و شهرهای موشکی را در مناطق کوهستانی مستحکم و تقریبا غیرقابل نفوذ ساخت و مهمات را به پناهگاههای زیرزمینی منتقل کرد. ساختار فرماندهی نیز تا حدی غیرمتمرکز شده و اختیار شلیک به فرماندهان محلی واگذار شده است؛ تغییری که اثر حملات برای قطع رأس فرماندهی را کاهش میدهد. مهمتر اینکه ایران برای ایجاد اختلال در هرمز مجبور نیست تعداد زیادی نفتکش را غرق کند. چند حمله موفق یا حتی چند تهدید معتبر کافی است تا مالکان کشتی و شرکتهای بیمه درباره عبور از تنگه هرمز تجدیدنظر کنند. هولمز بر همین نقطه دست میگذارد: بازدارندگی در ذهن شکل میگیرد. اگر ریسک از نظر تجاری غیرقابل قبول شود، کشتیها خودشان کنار میکشند.
دلیل سوم: خاطره استارک هنوز زنده است
فرماندهان ارشد فعلی آمریکا جنگ نفتکشهای دهه ۱۹۸۰ را فقط در کتابهای تاریخی ندیدهاند. بسیاری از آنها آن روزها افسران جوان بودند و خاطره حوادثی را دارند که نشان داد آبهای خلیج فارس تا چه اندازه میتواند برای یک ناو جنگی خطرناک باشد. سال ۱۹۸۷ یک جنگنده عراقی به اشتباه ناوچه «یواساس استارک» را هدف قرار داد و ۳۷ ملوان آمریکایی کشته شدند. یک سال بعد ناوچه «ساموئل بی. رابرتس» با مین دریایی برخورد کرد و تا آستانه غرقشدن رفت. در همان سال، رزمناو «وینسنس» نیز در جریان درگیری با نیروهای ایرانی، یک هواپیمای مسافربری ایرباس را که احتمالا در موقعیت پوششی قرار داشت، به اشتباه سرنگون کرد و ۲۹۰ نفر کشته شدند. حادثهای که پیامدهای سیاسی و انسانی آن دههها باقی ماند. هولمز معتقد است عملیات اسکورت امروز میتواند حتی از ارنست ویل خطرناکتر باشد. ورود ناوشکنهای آرلی برک به آبراهی باریک، در نزدیکی ساحل ایران و در معرض مین، موشک و پهپاد، تصمیمی نیست که فرماندهان بدون محاسبه بسیار سخت ریسک آن، بگیرند.
دلیل چهارم: آمریکا کشتی زیادی برای ازدستدادن ندارد
شاید ملموسترین تفاوت، تعداد کشتیها باشد. نیروی دریایی آمریکا امروز حدود ۲۹۳ شناور رزمی دارد؛ در حالی که ناوگان آمریکا در سالهای پایانی جنگ سرد به حدود ۶۰۰ کشتی نزدیک شده بود. در جنگ، تعداد فقط یک عدد نیست. وقتی ناوگان بزرگ باشد، ازدستدادن یک کشتی درصد کوچکتری از کل قدرت رزمی را حذف میکند. فرمانده نیز آزادی بیشتری برای خطرکردن دارد. اما هر شناور ازدسترفته در ناوگان کوچکتر، سهم بیشتری از توان عملیاتی را از بین میبرد. اکنون بیش از ۲۰ کشتی آمریکایی در عملیات محاصره سواحل ایران نقش دارند. همین تعداد در ناوگان ۶۰۰ فروندی دوران ریگان سهمی بسیار کوچکتر محسوب میشد. مشکل دیگر، ترکیب ناوگان است.
نیروی دریایی امروز آمریکا به کشتیهای بزرگ، پیچیده و بسیار گران مانند ناوهای هواپیمابر اتمی و ناوشکنهای آرلی برک متکی است. ناوگان دهه ۱۹۸۰ تعداد قابل توجهی شناور کوچکتر، بهویژه ناوچههای موشکانداز داشت که حضورشان در آبراه محدود خلیج فارس آسانتر و ریسک از دست دادنشان از نظر راهبردی کمتر بود. تلاش آمریکا برای جایگزینی این شناورها هم چندان موفق نبوده است. برنامه کشتی رزمی ساحلی ناامیدکننده از آب درآمد و پروژه ناوچه جدید نیز با مشکلاتی روبهرو شد که نیروی دریایی را وادار به بازنگری دوباره کرد. نتیجه ساده است: برای اسکورت نفتکشها، آمریکا امروز ممکن است ناچار شود داراییهای گرانتر و مهمتری را وارد محیطی کند که آزادی مانور در آن کم و امکان ضربهخوردن بالاست.
دلیل پنجم: مینها؛ نقطه کور ناوگان
هولمز پنجمین ضعف را در حوزهای میبیند که کمتر از ناو هواپیمابر و موشک توجه میگیرد: مین. نیروی دریایی آمریکا طی دهههای گذشته در برخی تواناییهای تخصصی، از جمله کشف و پاکسازی مینهای دریایی، بیش از پیش به متحدان ناتو و ژاپن متکی شده است. در عملیات طوفان صحرا نیز مینروبهای متحدان نقش مهمی در بازکردن مسیر ناوگان داشتند. اما در شرایط فعلی، متحدان ناتو تمایل چندانی برای حضور رزمی مستقیم در هرمز نشان ندادهاند. آمریکا ممکن است مجبور شود تقریبا بهتنهایی با مینگذاری ایران مقابله کند؛ درست زمانی که واحدهای تخصصی مینروبی خود را بازنشسته کرده و فناوریهای جایگزین نیز هنوز به بلوغ کامل عملیاتی نرسیدهاند. پشت این مشکل، ضعف بزرگتری قرار دارد: صنعت کشتیسازی. یک ناوگان قدرتمند فقط به کشتی نیاز ندارد؛ باید بتواند کشتی آسیبدیده را سریع تعمیر کند و برای کشتی ازدسترفته جایگزین در نظر بگیرد.هولمز مینویسد صنعت کشتیسازی آمریکا نسبت به دهه ۱۹۸۰ فرسودهتر شده و کارخانههای کشتیسازی حتی در زمان صلح برای تعمیر، نگهداری و بازسازی شناورها با تأخیر روبهرو هستند. در یک جنگ واقعی، کشتیای که بهشدت آسیب ببیند، ممکن است عملا برای باقی مدت جنگ از میدان خارج شود.
دلیل ششم: تقریبا هیچکس کاروان دریایی را دوست ندارد
آخرین مانع، نه موشک است و نه مین؛ فرهنگ سازمانی است. عملیات اسکورت کاروان از دیرباز میان تقریبا همه بازیگران محبوبیت کمی داشته است. نیروهای دریایی بزرگ ترجیح میدهند برای نبردهای بزرگ دریایی آموزش ببینند؛ مأموریتی که آن را کار اصلی خود میدانند. شرکتهای کشتیرانی نیز کاروان را عامل کندشدن سفر و افزایش هزینه میبینند. شرکتهای بیمه هم طبیعتا از محیطی که احتمال خسارت در آن بالاست استقبال نمیکنند. هولمز اسکورت کاروان را از این نظر به عملیات ضدشورش تشبیه میکند: ضروری است، اما جذاب نیست. ارتشها معمولا آن را انحراف از مأموریت اصلی تلقی میکنند و در نتیجه، در هر جنگ بزرگ مجبور میشوند اهمیت آن را دوباره کشف کنند. وقتی این بیمیلی با مینگذاری، پهپاد، موشکهای ساحلی، کمبود شناورهای کوچک و ضعف تعمیر و کشتیسازی جمع شود، احتیاط واشینگتن در فرستادن ناوگان به آبهای محدود تنگه هرمز دیگر چندان عجیب به نظر نمیرسد. هولمز معتقد است که «جنگ نفتکشها» سابقهای نیست که آمریکا بتواند نسخه آن را مستقیما در سال ۲۰۲۶ اجرا کند. ارزش آن تجربه درست در تفاوتهایی است که آشکار میکند. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا آمریکا از نظر فنی میتواند نفتکشها را اسکورت کند. قطعا میتواند، اما پرسش این است که با چه هزینه، با چه میزان خطر و برای چه مدت. از نگاه هولمز، هرمز امروز آزمونی فراتر از تقابل آمریکا و ایران است؛ آزمونی برای اندازه ناوگان، ترکیب نیرو، توان مینروبی، پدافند در برابر پهپادها، صنعت کشتیسازی و میزان تحمل ریسک در واشینگتن. جنگ نفتکشهای دهه ۱۹۸۰ راهحل آماده نیست؛ آینهای است که نشان میدهد نیروی دریایی آمریکا به عنوان ابرقدرت نظامی جهان تا چه حد سهلانگاری و کوتاهی کرده و طی چهار دهه چه چیزهایی را از دست داده و امروز برای بازکردن همان آبراه باید چه بهایی بپردازد.