لیلی کینگ: از «غرور و تعصب» متنفر بودم
«لیلی کینگ» رماننویس آمریکایی که به فهرست نامزدهای نهایی جایزه ادبیات زنان راه پیدا کرده است در گفتوگویی جدید از علاقهاش به آثار «جودی بلوم» و نفرتی که نسبت به «غرور و تعصب» اثر «جین آستن» داشت میگوید.
«لیلی کینگ» که در این دوره از جایزه ادبیات داستانی زنان برای نگارش «دل، عاشق» یکی از شانسهای دریافت جایزه محسوب میشود در مصاحبهای با «گاردین» از علایق ادبی و کتابی که باعث شد به نویسندگی فکر کند، صحبت کرد. در ادامه بخشی از این مصاحبه را میخوانید.
نخستین خاطره کتاب خواندن
«لوکوموتیو کوچکی که توانست». مادرم شبها آن را برایم میخواند و سپس یک روز خودم توانستم آن را بخوانم. بارها و بارها آن را در رختخواب میخواندم، داستان قطار کوچک شجاعی که از فراز کوه عبور کرد و این درحالی بود که همه قطارهای بزرگتر نپذیرفته بودند. هیجان آن هیچ وقت قدیمی نشد. احتمالا چهارساله بودم.
کتاب محبوب دوران رشد
در واقع به «جودی بلوم» علاقهمند بودم. شیفتهاش بودم. محبوبترین کتابم، کتابی که اولین بار مرا به فکر نویسنده شدن انداخت، «این پایان جهان نیست» بود. این کتاب با اولشخص و توسط یک دختر ۱۲ ساله روایت میشود که والدینش در حال طلاق گرفتن هستند. دیالوگها بامزه و نیشدار هستند.
کتابی که مرا در نوجوانی تغییر داد
من مجموعه داستانهای کوتاه نوشته «شروود اندرسون» به نام «Winesburg, Ohio» را در ۱۴ یا ۱۵ سالگی در کلاس دبیرستان خواندم. من هم مثل «جورج ویلارد» در یک شهر کوچک زندگی میکردم و همه چیز را تماشا میکردم. مثل او، رفتارهای عجیب و غریب زیادی دیدم و میخواستم فرار کنم. فکر میکنم این کتابی بود که واقعا در سن کم خواستهام برای نویسنده شدن را تثبیت کرد و در من این حس را به وجود آورد که خواستن آن چیز عجیبی نیست.
نویسندگانی که نظرم را تغییر دادند
برای تحصیلات تکمیلی در رشته نویسندگی خلاق تحصیل کردم و داستانهای کوتاه بسیاری مملو از نکتههای موجز، دارای صدای منحصربهفرد و مینیمالیستی نوشته بودم. به محض ورود، دو اتفاق افتاد. با دوست عزیزم «لورا مکنیل» آشنا شدم و دیگر اینکه برای اولین بار «ویرجینیا وولف» خواندم. نوشتههای هر دو این زنان، نوشتن من را تغییر داد.
کتابی که باعث شد بخواهم نویسنده شوم
باید به کتاب «بلوم» یعنی «اینجا پایان جهان نیست» رجوع کنم. خیلی واضح یادم میآید که در تخت نشسته بودم و آن کتاب را میخواندم و تصمیم گرفتم نویسنده شوم. فکر میکردم برای بچهها کتابهایی دقیقا مثل کتابهای او خواهم نوشت. هنوز برایم تعجبآور است که آن طور که فکر میکردم نشد. هنوز حتی یک کتاب هم برای بچهها ننوشتهام.
نویسندهای که به او بازگشتم
مطالعه کتاب «غرور و تعصب» را در تابستان ۱۶ سالگی برایم مقرر کردند و از آن متنفر شدم. نتوانستم بیشتر از ۲۰ صفحه اول را بخوانم. زمانی که دلشکسته بودم دوباره به سراغش برگشتم، شاید میخواستم حتی حس بدتری داشته باشم، اما آن لحظه آشکارسازی بود. حالا همه کتابهای «جین آستن» را بارها و بارها خواندهام. همیشه به آنها بازمیگردم، «ترغیب» و «غرور و تعصب» را کمی بیشتر از بقیه میخوانم.
کتابی که دوباره میخوانم
«خشم و هیاهو» نوشته «ویلیام فاکنر» دیگر کتابی است که در دبیرستان قدرش را ندانستم اما چندین بار در طول زندگیام به آن بازگشتهام و هر بار چیزهای بیشتری در آن پیدا کردهام.
کتابی که هرگز نمیتوانم دوباره بخوانم
آه، مجبورم نکنید بگویمش. «پرندگان خارزار» نوشته «کالین مککالو».
کتابی که دیر در کشفش کردم
«کتاب تابستان» نوشته «تووه یانسون» سالها بود که به من پیشنهاد میشد و سرانجام تابستان گذشته آن را خواندم. حالا من هم یکی از مبلغهای آن شدهام. صد و شصت و شش صفحه نفیس. هیچگاه کتابی نخواندهام که احساس زنده بودن، احساس کاملا پذیرا بودن نسبت به زندگی را کاملتر از این به تصویر بکشد.
کتاب آرامشبخش
«قلعه را تسخیر میکنم» از «دودی اسمیت».