کالبدشکافی استراتژیهای «شبکهی منوتو» در مهندسی حافظه جمعی
بهاره بیات
رسانه در مقامِ جراحِ الهیات سیاسیدر تلاطمِ دهههای اخیر، ایران شاهدِ ظهورِ پدیدهای رسانهای بود که هدفِ نهاییاش نه جابجاییِ خبر، بلکه جابجاییِ مرزهایِ «حقیقت» و «خاطره» بود. شبکه «منوتو» در مقامِ یک «تکنولوژیِ استیلایِ تصویری»، فراتر از یک ایستگاهِ تلویزیونی، به مثابه یک آزمایشگاهِ بزرگِ سوژهسازی عمل کرد. این شبکه در زمانی پا به عرصه گذاشت که جامعه، خسته از تروماهایِ پیدرپی و در میانهی انسدادِ تخیلِسیاسی، در جستجویِ روزنهای برای «تنفسِ نرمال» بود. منوتو با درکی هوشمندانه از این عطشِ جمعی، پروژهای را کلید زد که میتوان آن را «جراحیِ روحِ جمعی» نامید؛ فرآیندی که در آن، تاریخ نه به مثابه یک امرِ دیالکتیکی و پر از تضاد، بلکه به مثابه یک «کالایِ نوستالژیکِ منقضیناشدنی» بازتولید شد. پرسشِ بنیادینِ استراتژیستهای این شبکه این بود: چگونه میتوان برای نسلی که هیچ تجربهی زیستهای از عصرِ پهلوی ندارد، یک«خاطرهی برساخته» ایجاد کرد که قدرتِ بسیجکنندگیِ سیاسیداشته باشد؟ پاسخ در دکترینِ بازگشت نهفته بود؛ دکترینِپیچیدهای که با استفاده از هفت استراتژیِ کلان، مخاطب را از دالانِ حسرت به پرتگاهِ نیهیلیسم و تمنایِ ویرانی هدایت کرد. این مقاله، تلاشی است برای کالبدشکافیِ این مکانیسمها و تبیینِ این که چگونه «تصویر» توانست بر «اندیشه» غلبه کند و امرِ سیاسی را به نفعِ درامِ رسانهای مصادره نماید.
استراتژی کلان اول: نوستالژیِ آرشیوی و تولیدِ «هایپر رئالیتی»نخستین فاز از دکترینِ بازگشت بر پایه قدرتِ جادوییِ «آرشیو» بنا شد. منوتو دریافت که نوستالژی نه یک حسِ رمانتیک، بلکه یک «اسلحهی استراتژیک» است. مکانیسمِ اصلیدر این فاز، تولیدِ یک «نوستالژیِ استریلیزه» بود؛ نوعی بازنماییِ تاریخ که در آن، تمامِ زبریها، تضادهایِ طبقاتی، حلبیآبادها و زخمهایِ سیاسیِ عصرِ پهلوی با تیغِ سانسورِ زیباییشناسانه بریده میشدند. برنامه «تونل زمان» در واقع کارخانهی تولیدِ این«فوقواقعیت» بود. در قابِ این برنامه، گذشته نه به مثابه یک فرآیندِ تاریخیِ پر از خطا و صواب، بلکه به شکلِ یک «بهشتِ غصبشده» بازنمایی میشد. تکرارِ مداومِ تصاویری از مدرنیتهیبصری — از جادههایِ چالوسِ خلوت تا مدِ لباسهایِ خیابانی وپاسپورتی که در جهان اعتبار داشت — به مخاطب القا میکرد که«زندگیِ نرمال» تنها در آن گذشتهی براق ممکن بوده است. ایناستراتژی، حافظه را از ساحتِ نقدِ تاریخی خارج و به ساحتِ«فتیشیزمِ بصری» منتقل کرد. مخاطبِ جوانی که هیچ درکی ازخفقانِ سیاسی یا زندانهایِ آن دوران نداشت، با تماشایِ اینآرشیوهایِ صیقلخورده، دچار نوعی «یادزدودگیِ القایی» میشد. در این فاز، «منوتو» موفق شد تاریخ را به یک «کالایِ مصرفی» تبدیل کند که وظیفهاش ایجادِ حسِ عمیقِ حسرت برایِ چیزی بود که مخاطب هرگز نداشته است.
استراتژی کلان دوم: ملودرامِ عاطفی و استحالهی «دیکتاتور» به«پدر»در فازِ دوم، شبکه دریافت که برای تثبیتِ وفاداریِ سیاسی، باید از منطقِ استدلالی عبور کرد و به ساحتِ «الهیاتِ عاطفی» رسید. مکانیسمِ این استراتژی، «انسانیسازیِ اقتدار» از طریقِ فرمِ ملودرام بود. منوتو سیاست را به یک درامِ خانوادگی تقلیل داد تا نقدِ ساختاری ناممکن شود. در مستندهایی نظیر «رضاشاه»، فیگورِ تاریخیِ حاکمِ مقتدر از جایگاهِ سیاسیِاش خارج و در قامتِ یک «مدیرِ ارشدِ اجرایی» و «پدرِ معمار» بازآفرینی شد. استفاده از موسیقیِ حماسی، تدوینِ پرشتاب و روایتِ اولشخص، چنان پیوندی میانِ پیشرفتهایِ صنعتی و شخصیتِ پادشاه ایجاد میکرد که مخاطب مجالی برای پرسش از هزینههایِ انسانیِ این توسعهی پادگانی نمییافت. مستند «از تهران تا قاهره» بامرکزیتِ فرح پهلوی، اوجِ این ملودرام بود؛ جایی که شکستِ یکسیستمِ سیاسی به یک «تراژدیِ خانوادگی در تبعید» تبدیل شد. در اینجا، «شفقتِ رسانهای» جانشینِ «تحلیلِ تاریخی» گردید. وقتی مخاطب برای تنهاییِ پادشاه در بیمارستانِ قاهره یا اشکهایِ ملکه در برابرِ دوربین سوگواری میکند، دیگر قادر نیست به انسدادِ فضایِ مدنی یا اقتصادِ الیگارشیکِ آن دوران بیندیشد. این استراتژی، عاطفه را به سدی در برابرِ اندیشه تبدیل کرد.
استراتژی کلان سوم: معماریِ صمیمیت و انهدامِ نهادهایِ واسط
فازِ سوم بر پایه نوعی «پوپولیسمِ رسانهای» بنا شد که هدفش تخریبِ فاصلهی انتقادی میانِ رسانه و مخاطب بود. منوتو باطراحیِ فضاهایی شبیه به «اتاقِ نشیمن» و خطاب کردنِ مجریانبا نامِ کوچک، مرزِ میانِ «خبرنگار» و «رفیق» را از بین برد. مکانیسمِ این استراتژی، «تخصصزدایی از امرِ عمومی» بود. در برنامهای مثل «پاتوق»، تحلیلِ سیاسی دیگر نه بر پایه دانشِ تخصصی، بلکه بر پایه «حسِ رفاقت» با مجری شکل میگرفت. این معماریِ صمیمیت دو کارکردِ مخرب داشت: نخست، حذفِ نهادهایِ مستقلِ تولیدِ دانش (دانشگاه، روزنامهنگاریِ حرفهای و احزاب) و دوم، القایِ این حس که «حقیقت» امری ساده و دمدستی است که تنها رفقایِ لندنی به آن دسترسی دارند. با تخریبِ نهادهایِ واسط، مخاطب در برابرِ هژمونیِ رسانه بیدفاع ماند. این همان منطقِ «ارادهی مستقیم» است که شهروندِ آگاه را به «تماشاگرِ وفادار» تنزل میدهد؛ سوژهای که دیگر به تخصص اعتماد ندارد و تنها به «صمیمیتِ نمایشی» پاسخ میدهد. نقد جایِ خود را به وفاداری داد و رسانه موفق شد خود را به عنوانِ تنها منبعِ وثیقِ حقیقت معرفی کند.
استراتژی کلان چهارم: سیاستِ غلبهیِ تکنوکراسی و سیاستزدایی از بحران
در فازِ چهارم، استراتژیِ شبکه بر انتقالِ ریشه بحران از «ساختارِقدرت» به «ضعفِ مدیریت» متمرکز شد. منوتو با بازنماییِگزینشیِ تکنوکراتهایِ عصرِ پهلوی (نظیر هویدا ، نهاوندی،مجیدی، آموزگار و ...)، این ایده را نهادینه کرد که حکمرانی نه یک امرِ مدنی و سیاسی، بلکه تنها یک «فرآیندِ علمی و مدیریتی» است. در این روایت، رژیمِ گذشته نه یک استبداد، بلکه یک «سازمانِ علمی و پیشرو» تصویر میشد که متخصصانش قربانیِ جهل و سیاستزدگیِ تودهها شدند. مکانیسمِ این استراتژی، بزرگنماییِ اخلاقیاتِ فردیِ تکنوکراتها بود تا ریشههایِ ساختاریِ بحران پنهان بماند. این استراتژی با گفتمانِ «حکمرانیِ خوب» که در داخلِ ایران توسطِ جریانهایِ نئولیبرال تبلیغ میشد، گره خورد تا به مخاطب القا کند که سعادت در گروِ ظهورِ یک «مدیرِ مقتدر» است، نه مشارکتِ مدنی. با حذفِ «امرِ سیاسی»، مطالبهی آزادی و عدالت به مطالبهی «خدماتِ بهتر»تقلیل یافت. شهروند در این فاز به یک «مشتریِ ناراضی» تبدیلشد که تنها خواهانِ بازگشتِ فروشندهی قدیمی بود.
استراتژی کلان پنجم: صنعتِ فرهنگ و کارخانهی سوژهسازی(آکادمیِ گوگوش)
فازِ پنجم، تجلیِ تمامعیارِ «صنعتِ فرهنگ» در خدمتِ اهدافِ سیاسی بود. برنامه «آکادمیِ گوگوش» فراتر از یک مسابقهیموسیقی، یک سازهی فرهنگی برای بازتعریفِ هویتِ سوژه بود. مکانیسمِ اول در این فاز، تولیدِ «دموکراسیِ صوری» از طریقِرأیگیریهایِ میلیونی بود؛ فعالیتی که به مخاطب توهمِ اثرگذاری میداد و انرژیِ اعتراضیِ او را در مسیری بیخطر تخلیه میکرد. مکانیسمِ دوم، ساختِ یک «ایرانِ مجازی» در استودیویِ لندن بود؛ مکانی که به عنوانِ «ایرانِ واقعی» معرفی میشد تا جغرافیایِ داخلِ کشور به مثابه یک «ویرانهی اشغالشده» تصویر شود. اینگسستِ مکانی، بذرِ بیزاری از خویشتن و تمنایِ ویرانیِ وضعِ موجود را در دلِ مخاطب کاشت. همچنین با کالاییسازیِ رنجِ شرکتکنندگان و ترویجِ اخلاقِ نئولیبرالیِ رقابت، این پیام صادر شد که موفقیت تنها یک امرِ فردی است. در این فاز، آزادی به مثابه «امکانِ مصرف و سرگرمی» بازتعریف شد، نه مشارکت در سرنوشتِ سیاسی.
استراتژی کلان ششم: نیهیلیسمِ ویرانگر؛ از «معمار» تا «منتقم»
وقتی استراتژیهایِ قبلی در برخورد با صخرههایِ واقعیتِ سیاسی به بنبست رسیدند، شبکه واردِ فازِ خطرناکِ «نیهیلیسم» شد. در این مرحله، اسطورهی «رضاشاهِ معمار» جایِ خود را به «رضاشاهِ منتقم» داد. پیامِ رسانه از «امید به بازگشت» به «تمنایِ انهدام» تغییر یافت. مکانیسمِ این استراتژی، عادیسازیِ خشونت از طریقِ استعارههایِ پزشکی بود؛ تحریم و بمباران به عنوانِ «شیمیدرمانیِ ضروری» برای بدنِ بیمارِ جامعه بازنمایی شدند. گزارهی «اگر این مغازه به من خدمات نمیدهد، پس بگذاربه آتش کشیده شود» به جوهرِ فکریِ مخاطبی تبدیل شد که رسانهاو را به بنبستِ کارآمدی رسانده بود. در این نقطه، بمب نه بهعنوانِ ابزارِ کشتار، بلکه به عنوانِ تنها فرمِ ممکنِ «رهایی»بازنمایی شد. این اوجِ سقوطِ اخلاقیِ رسانه بود؛ جایی که شکستِ مطلقِ تخیلِ سیاسی، به تمنایِ ویرانیِ سرزمین منجر شد. استراتژی کلان هفتم: قربانینماییِ وارونه و تولیدِ «شرمِ تاریخی»در فازِ نهایی، تمامِ لایههایِ قبلی با گرهِ «شرم» محکم شدند. مکانیسمِ این استراتژی، جابجاییِ جایگاهِ جلاد و قربانی در روایتِ تاریخی بود. رژیمِ پهلوی نه به عنوانِ مسئولِ انسدادِ سیاسیِ منجر به انقلاب، بلکه به مثابه «قربانیِ خیانتِ بزرگِ تودهها» تصویر شد. منوتو با تولیدِ «شرمِ جابهجا»، مخاطب را در موقعیتِ یک «بدهکارِ تاریخی» قرار داد. پیامی که به طورِ مداوم پمپاژ میشد این بود: «شما بهشت را داشتید و قدرش را ندانستید.» این حسِ گناه، هرگونه تفکرِ انتقادی نسبت به گذشته را در نطفه خفه میکرد و سوژه را به یک توبهکننده تبدیل میکرد کهراهِ رهاییاش تنها در وفاداریِ مطلق به خاندانِ سلطنت و گفتمانِرسانهایِ لندن است. این شرم، قدرتِ فکر کردن به گزینههایِ سیاسیِ دیگر را از جامعه سلب کرد و سوژه را در زندانی از حسرت و بدهکاری محبوس ساخت. مخاطب به جایِ طلبکاری از ساختار، از «ناسپاسیِ اجدادش» شرمگین است و این شرم، زیباترین هدیهی رسانه به گفتمانِ سلطنت بود.
جمعبندی
«منوتو» نه یک رسانه، بلکه کارخانهای برای زوال امر سیاسی بود. این شبکه با هفت استراتژی خود، مخاطب را از ایستگاه «حسرت» به «شرم جابهجا» و در نهایت به «تمنای ویرانی» رساند. میانجی این فرآیند، تخریب نهادهای واسط و جایگزینی عقلانیت با عاطفه رسانهای بود. میراث منوتو، اتمیزه کردن خشم و انسداد تخیل نسبت به آینده است. شکستن این طلسم، مستلزم بازپسگیری «صدای سومی» است که نه در گذشته غرق شود و نه ویرانی سرزمین را رهایی بداند؛ صدایی که کنش جمعی آگاهانه و تخیل سیاسی مستقل را برای ساختن آیندهای ممکن بازیابی کند.