در جست و جوی مولانا پیش از اینستاگرام
تحریریه آوش/ دیدار شمس و مولانا در قونیه، فقط ملاقات دو عارف نبود؛ اتفاقی بود که زندگی مولانا را به قبل و بعد تقسیم کرد. آن مدرس آرام و صاحبمنزلت، در مواجهه با شمس به انسانی دیگر تبدیل شد؛ و پس از ناپدیدشدن شمس، این دگرگونی در شعرهایش فوران کرد
اگر مولانا را از اینستاگرام بشناسیم، احتمالاً با مردی روبهرو میشویم که تمام عمر درباره عشق گفته؛ شاعری آرام و رمانتیک که انگار هفتصد سال پیش نشسته تا برای عکس غروب، جدایی از معشوق و استوریهای عاشقانه ما جمله بنویسد.اما مولانای واقعی، این نبود.
جلالالدین محمد بلخی در سال ۱۲۰۷ میلادی، در جهانی متولد شد که چند سال بعد یکی از سهمگینترین دورههای تاریخ خود را تجربه کرد.کودکی او با روزگاری همزمان شد که سپاه مغول به فرمان چنگیزخان به سرزمینهای آسیای میانه و خراسان هجوم آورد؛ شهرها سقوط کردند، جمعیتهای بزرگی آواره شدند و جهانی که خانواده مولانا میشناخت، در حال دگرگونشدن بود. خانواده او نیز در همین سالها بلخ و سرزمینهای شرقی جهان ایرانی را ترک کردند و پس از سفری طولانی، سرانجام در قونیه ساکن شدند. درباره علت دقیق مهاجرت خانواده مولانا میان پژوهشگران اختلافنظر وجود دارد و نمیتوان آن را فقط به حمله مغول نسبت داد؛ اما آنچه روشن است، این است که مولانا کودکی و نوجوانی خود را در عصر جنگ، مهاجرت و فروپاشی یکی از مهمترین مراکز تمدنی زمانهاش گذراند.
شاید همین نکته برای شناخت او مهم باشد: شاعری که قرنها بعد نامش مترادف عشق شد، در یکی از ناآرامترین دورههای تاریخ این منطقه رشد کرده بود.جلالالدین محمد بلخی، پیش از آن که شاعر شوریدهای باشد که امروز میشناسیم، یک عالم دینی، فقیه و مدرس بود؛ مردی صاحباعتبار که درس میداد، شاگرد داشت
تا اینکه شمس تبریزی وارد زندگیاش شد. دیدار شمس و مولانا در قونیه، فقط ملاقات دو عارف نبود؛ اتفاقی بود که زندگی مولانا را به قبل و بعد تقسیم کرد. آن مدرس آرام و صاحبمنزلت، در مواجهه با شمس به انسانی دیگر تبدیل شد؛ و پس از ناپدیدشدن شمس، این دگرگونی در شعرهایش فوران کرد.
بخش بزرگی از غزلهای «دیوان شمس» محصول همین جهان است؛ جهانی پر از عشق، فقدان، حیرت، خشم، سرمستی و جستوجوی حقیقت.اما حتی «عشق» مولانا هم الزاماً همان چیزی نیست که امروز از آن میفهمیم.
عشق برای او فقط دوستداشتن یک انسان یا رسیدن به معشوق نیست. نیرویی است که قرار است «من» را ویران کند؛ انسان را از خودخواهی و خودپرستی بیرون بکشد و به حقیقتی بزرگتر برساند.
حتی مثنوی هم کتابی از جملات آرامشبخش نیست.
مولانا برای حرفزدن از انسان، سراغ همهچیز میرود؛ از پیامبران و آیات قرآن تا بازار و کوچه، از پادشاه و درویش تا حیوانات، بدن، شهوت، حماقت، فریب و ابتذال زندگی روزمره. بعضی حکایتهای مثنوی آنقدر صریحاند که اگر امروز بدون نام مولانا منتشر شوند، شاید بسیاری باور نکنند نویسنده همان شاعری است که جملات عاشقانهاش دستبهدست میشود.
و تازه بخشی از آنچه در شبکههای اجتماعی با نام مولانا میبینیم، اصلاً از مولانا نیست؛ جملههایی مدرن که گاهی ترجمه آزاد شدهاند، گاهی تغییر کردهاند و گاهی هیچ رد قابلاعتمادی از آنها در آثار او وجود ندارد.
اینستاگرام از مولانا شاعری ساخته که قرار است حال ما را خوب کند اما مولانای واقعی همیشه قرار نیست آراممان کند.
گاهی سؤال میپرسد، گاهی تحقیرمان میکند، گاهی میخنداند، گاهی با چیزی در درونمان درگیر میشود و گاهی همان «منی» را هدف میگیرد که دوست داریم دستنخورده باقی بماند.
شاید برای شناختن مولانا باید برای لحظهای تمام جملههای زیبایی را که با نامش دیدهایم کنار بگذاریم؛ مثنوی را باز کنیم، دیوان شمس را بخوانیم و با مردی روبهرو شویم که بسیار عجیبتر، زمینیتر و پیچیدهتر از تصویر آرام و عاشقانهای است که از او ساختهایم.
مولانای اینستاگرام از عشق میگوید تا دوستش داشته باشیم.
مولانای واقعی از عشق میگوید تا دیگر همان آدم قبلی نباشیم.