EN
به روز شده در
کد خبر: ۸۴۳۸۱

ترمیم زخم جنگ

فرماندهی اجتماعی واجب‌تر از فرماندهی میدان است عقب نشینی عقلانیت،باعث شکست درجنگ می شود چون درجنگ فریب هاخیلی زیاداست

ترمیم زخم جنگ
اعتماد

روزنامه اعتماد گفتگوئی را بااصغر مهاجری جامعه‌شناس منتشر کرده است:

جنگ، چهره جامعه را تغییر می‌دهد. در تمام جنگ‌های قبیله‌ای، داخلی، فرامرزی، هیچ جامعه و قوم و ملتی از تغییرات جنگ در امان نبوده و بعد از جنگ، چهره هیچ جامعه و قوم و ملتی، همانی نیست که قبل از جنگ بود. ویرانی‌ها، فقر، آسیب‌های اجتماعی، فروپاشی روانی، رکود و تورم، مهاجرت، عقب‌افتادگی اجتماعی و اقتصادی، آغاز قدرت‌طلبی‌ها ازسوی گروه‌های کوچکی که در طول جنگ، نقش پرچمدار میدان پیروزی را ایفا می‌کردند و حالا پاداش حماسه‌سازی خود را می‌خواهند، اینها، آثار ملموس جنگ در قالب کلمات است اما پشت پرده این واژه‌ها و آنچه جامعه با پوست و گوشت خود لمس می‌کند، اتفاقی است که تاثیراتش تا دهه‌ها بعد از پایان جنگ‌ها باقی می‌ماند. به دلیل همین تاثیرات که خساراتی جبران‌ناپذیر و خرد‌کننده به‌جا می‌گذارد، تمام دولت‌ها و کشورها در این سده‌ها در تلاش بوده‌اند که از آتش جنگ دور بمانند چون بهایی که دولت‌ها برای جنگ می‌پردازند، بدون تردید تا چند نسل بعد گریبانگیر است. زخم جنگ 8 ساله ایران و عراق، برای بسیاری از هموطنانمان و به خصوص، آنها که تا پیش از ظهر 31 شهریور 1359، ساکن در شهرهای نوار مرز جنوب غرب و غرب و شمال غرب بودند، یک زخم باز و دردناک است که هیچ مرهمی در این همه سال، چاره مداوای این زخم نشد. خاطرات این مردم، هنوز بوی سوگ و نیستی دارد. سعید صادقی؛ یکی از معروف‌ترین عکاسان جنگ که به مدت 8 سال در جبهه‌ها زندگی کرد و مجموعه‌ای کم‌نظیر از ثبت لحظه‌های جنگ در نوار مرزی ایران و عراق دارد، از اوایل دهه 1390، رفت به سراغ چهره‌های عکس‌هایش؛ رزمنده‌هایی که در آن سال‌های جنگ جوان یا نوجوان بودند. سعید رفت و آنهایی که زنده مانده بودند را در خرمشهر و آبادان و تهران و ده‌ها شهر ایران پیدا کرد و یک عکس از نوجوانی یا جوانی‌هایشان وقتی در خط مقدم اسلحه به دست یا در سنگر بودند به دست‌شان داد و ازشان خواست یک بار دیگر به لنز دوربین نگاه کنند. مردان میانسال؛ این کهنه سربازانی که خیلی‌هایشان برای همسایه‌هایشان هم غریبه شده بودند، به دوربین نگاه کردند و این نگاه، دیگر خالی شده بود از شوق زندگی و این همان بلایی بود که جنگ به سر آدم‌ها می‌آورد. 

اصغر مهاجری؛ جامعه‌شناس و استاد دانشگاه، در گفت‌وگو با «اعتماد» می‌گوید که جنگ، توسعه‌کش و پیشرفت‌کش است و ضد توسعه‌یافتگی است. این، همان واقعیت پشت‌پرده واژه‌هاست. امروز که بعد از جنگ 40 روزه، ثانیه‌های باقی مانده تا پایان آتش‌بس دو هفته‌ای را می‌شماریم، 38 سال از پایان جنگ ایران و عراق می‌گذرد. امروز، وقتی در آبادان که شهر اولین‌های توسعه بود راه می‌روی، اهالی آبادان، دیوارهای گلوله خورده یادگار جنگ 8ساله در ویرانه توسعه‌یافتگی‌های شهر را نشانت می‌دهند و وقتی در مسجد سلیمانی که شهر اولین‌های توسعه بود راه می‌روی، اهالی مسجدسلیمان، از صدها خانه و خانواده نشانی دارند که جنگ، چطور تار و پود زندگی‌شان را شکافت و این شکاف، هیچ‌وقت، تا همین امروز هم جوش نخورد. دلیل این شکاف عمیق در زندگی هزاران هزار خانواده‌ای که اسم جنگ‌زده برایشان انتخاب شد، این است که بعد از جنگ، در آن فرونشست هیجانات جوانمردی‌ها، اینها که در متن آتش و گلوله‌باران بودند، رانده شدند تا لب مرز دیده نشدن. مهاجری، همین را می‌گوید؛ اینکه جنگ، تابلوی نمود مهربانی‌هاست و اگر همبستگی متولد شده در جنگ را نادیده بگیریم و اگر مهربانی‌ها را مصادره کنیم و اگر رنج جنگ را، رنج یک ملت نبینیم، به ورطه سقوطی می‌افتیم که خواست محتوم آنهایی است که حکم آغاز جنگ را امضا کردند. 

    سال گذشته، دو بار با جنگ مواجه شدیم؛ جنگی که بامداد 23 خرداد آغاز شد و 12 روز طول کشید و در این نوبت، شدت حملات در شهرها و مناطق مسکونی و تعداد مجروحان و کشته شده‌های غیرنظامی خیلی کمتر بود. اما در جنگ دوم که از صبح 9 اسفند شروع شد و 40 روز ادامه داشت، شدت حملات در مناطق مسکونی و به خصوص در شهر تهران، خیلی زیاد بود و تعداد خیلی بیشتری از مردم غیرنظامی کشته و مجروح شدند. جنگ، علاوه بر تاثیر تلخی که در ذهن مردم می‌گذارد، تغییری برای جامعه و شهروندان به دنبال دارد. این تغییرات از منظر جامعه‌شناسی چیست؟

جنگ‌ها انواعی دارند و متناسب با نوع جنگ‌ها، پیامدهای جنگ‌ها هم متفاوت است و بنابراین، نسخه ثابتی برای ارزیابی پیامدهای جنگ نداریم. در ادبیات عمومی ما، ارزیابی معادل ارزشیابی است درحالی که ارزیابی، برخلاف ارزشیابی و براساس نقطه امید ریاضی، متوجه آینده و برآوردی کوتاه‌مدت، میان‌مدت یا بلندمدت است که هنوز اتفاق نیفتاده اما در ارزشیابی، نتایج ملموس و پیامدهای به دست آمده را مطرح می‌کنیم. در ارزشیابی پیامدهای جنگ و آنچه که اکنون اتفاق افتاده، می‌بینیم که اولین پیامد، حرکت جمعیتی و مهاجرت معکوس به صورت موقت است اما می‌تواند بلندمدت هم باشد. با آغاز جنگ، تهران از جمعیت خالی شد و این جمعیت، به شهرهای کوچک‌تر و روستاها رفت که این مهاجرت، بر زندگی روزمره منطقه مهاجرفرست شامل تهران و کلانشهرها و منطقه مهاجرپذیر تاثیر گذاشت و حتی فرهنگ و قیمت مسکن و رقم اجاره در منطقه مهاجرپذیر هم دستخوش تغییر شد چنان‌که در بسیاری از روستاها، از مردمی که از تهران و شهرهای بزرگ آمده بودند، اجاره می‌گرفتند که پیش از این، این رفتار اصلا در روستاها مرسوم نبود ولی جنگ، باعث تزریق فرم‌ها و فرهنگ‌های جدید در سکونتگاه‌ها هم می‌شود. جنگ، علاوه بر تغییر در تعاملات فرهنگی، باعث ناترازی در توزیع منابع زندگی شامل انرژی مصرفی و معیشت هم شد اما نوعی امید به ایجاد برخی شغل‌ها در شهرستان‌های کوچک و روستاها هم ایجاد کرد. اینها، پیامدهای امروز جنگ است ولی در ارزیابی پیامدهایی که هنوز ایجاد نشده می‌توان گفت که تاثیرات جنگ، حداقل تا دو دهه قابل بررسی است. این تاثیرات، از نظر جامعه‌شناسان و به خصوص، جامعه‌شناسی اقتصادی، بسیار قابل تأمل است چون بیشترین تاثیرات جنگ را در مناسبات اجتماعی مرتبط با حوزه اقتصاد شاهد خواهیم بود. از دیگر پیامدهای کوتاه‌مدت جنگ، افزایش نسبی انسجام اجتماعی است که به حضور مومنانه و ثابت‌قدم نیروهای وفادار در میدان و البته، خلق واژگان جدید در فرهنگ ایدئولوژی ما منجر شد. از جنگ 12 روزه، شاهد آغاز گذر پرشتابی از گرایشات مذهبی به ملی‌گرایی بودیم که در جنگ رمضان، این گذر به صورت کامل نمایان شد. در این گذر ایدئولوژیک، بسیاری از دیرینگی‌های فرهنگی و متعلق به سرزمین ایرانی از نوع ملی‌گرایی، بیشتر نمایان شد هر چند که این گذر شتابزده، چون چندان تابع برنامه‌ریزی نبود، می‌تواند پیامدهای منفی هم داشته باشد و بخشی از جامعه را به دورویی و استفاده ابزاری از ارزش‌های ایدئولوژی ملی متهم کند ولی به هر حال، شاهد یک گذر سراسیمه به ملی‌گرایی هستیم. این جنگ، درجه مهربانی‌ها را بالا برد و هم موافقان و هم مخالفان، با مخرج مشترک مهربانی در تلاش برای هم‌افزایی هستند و البته، هم این مهربانی خوب است و هم توصیه می‌شود چون راهبرد اساسی در جنگ، افزایش مهربانی‌هاست. اما از یاد نبریم که این جنگ، هم با جنگ 12 روزه و هم با جنگ 8 ساله، تفاوت‌های بسیار بنیادین دارد که همین تفاوت‌ها، می‌تواند به ایجاد بسترهای موجد تغییرات سیاسی بعد از جنگ منجر شود. 

    مردم ایران، حداقل، نسل قبل از دهه 1370، به دلیل تجربه زیستی جنگ 8 ساله ایران و عراق، با مساله جنگ بیگانه نیستند. حتی مردمی که در جنگ 8 ساله در شهرهای امن‌تر و در استان‌های شمالی یا شرقی و دور از جبهه جنگ زندگی می‌کردند، جنگ را خیلی خوب می‌شناسند. در جنگ 40 روزه ولی تمام ایران با جنگ درگیر شد. حتی استان‌هایی مثل اردبیل و مازندران که فکر می‌کردیم از حملات هوایی در امان خواهند بود، هدف قرار گرفتند. به نظر می‌رسد که سراسری شدن جنگ 40 روزه، یک تفاوت مهم با جنگ 8 ساله ایران و عراق است که صرفا، نوار مرزی جنوب و شمال غرب را هدف قرار داد ولی شما از نظر جامعه‌شناسی چه تفاوتی بین این دو جنگ می‌بینید؟ 

 من از تفاوت‌ها و تمایزهای این جنگ نمی‌گویم بلکه از پیامدها و به ‌طور مشخص، از پیامدهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی می‌گویم. مخرج مشترک تمام جنگ‌های سنتی و نیمه کلاسیک و کلاسیک و ترکیبی این است که جنگ‌ها در ستیز جدی با بخش‌های توسعه یافتگی هستند. در جنگ 8 ساله هم، صدام اگر دستش می‌رسید، حتما مناطق توسعه‌یافته و مولد رفاه و تولید و منابع ارزشمند ما را هدف قرار می‌داد. امروز، دست جنگ‌افزارهای امروزی به همه‌جا می‌رسد و بنابراین، بخش‌های توسعه‌یافته اردبیل و پل توسعه‌یافته کرج و بندر توسعه‌یافته چابهار هم هدف حملات هوایی قرار می‌گیرد. هدف‌گیری توسعه و پیشرفت و توسعه‌یافتگی، همان مخرج مشترک تمام جنگ‌هاست و باید این مخرج مشترک را خیلی جدی بگیریم. مفهوم این مخرج مشترک، به نظریه افرادی که جنگ را، شر مطلق می‌دانند، خیلی نزدیک است. حتی در آن زمان که مارش‌های هیجانی می‌شنویم، باید بدانیم که جنگ، توسعه‌کش و پیشرفت‌کش و رفاه‌کش و یأس‌آور است. اما جنگ 40 روزه، به دلیل پیامدهای متمایز، به هیچ‌وجه با جنگ 12 روزه و جنگ 8 ساله قابل مقایسه نیست. در جنگ 8 ساله، وحدت مردم خیلی زیاد بود. در زمان جنگ 8 ساله، دانشجویان رشته جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، مطالعه‌ای درباره جنگ به سرپرستی زنده‌یاد دکتر رحمت‌الله صدیق انجام دادند. نتایج این مطالعه نشان داد که تقریبا تمام شهروندان، گوش به فرمان مارش‌های نظامی و فرماندهان و مسوولان جامعه هستند و میزان همدلی، خیلی بالا بود و در زمان بمباران شهرها، همه به پناهگاه‌ها پناه می‌بردند. نتایج مطالعه‌ای که اخیرا یکی از دانشجویان دکترای من مبتنی بر برداشت‌های میدانی انجام داده، نشان می‌دهد که در این جنگ 40روزه، افراد به محض حملات هوایی و اصابت بمب و موشک، به پشت بام رفته‌اند و مشغول تماشا شده‌اند. این تغییر، نشانه بسیار روشنی برای مسوولان کشور ما و شاخصی تأمل‌برانگیز از تفسیر متفاوت مردم از جنگ است؛ تفسیری که نشان می‌دهد جمعی از مردم، حملات هدفمند دشمن را تماشا می‌کنند و البته این تفسیر هم، به خرد جمعی راه پیدا کرده است. لازم است این هشدار را به عنوان یک جامعه‌شناس و برای پرهیز از برداشت و محاسبات اشتباه بگویم که دشمن معمولا برای کل یک کشور و با تمام جمعیت یک کشور دشمن است و به همین دلیل هم، در جنگ، ‌تر و خشک با هم می‌سوزند. تاریخ نشان می‌دهد که جنگ‌های امریکا، پیچیدگی‌های خاص خودش را دارد و امریکا، همیشه براساس منافع خودش و در جایی می‌جنگد که منافعش را به دست بیاورد. بنابراین، به بهانه حمایت از مردم ایران و تغییر رژیم، به ایران حمله می‌کند درحالی که قصد اصلی از این حملات، کسب منافع در کشورهایی ازجمله ژاپن و چین و مالزی و فروش تسلیحات به اعراب است ولی در این میان اگر تغییری هم در ایران اتفاق افتاد، حق را به جانب خودش می‌داند در حالی که نیت اولیه‌اش، کمک به مردم ایران نبوده ولی حالا شاهد این نگاه گمراه‌کننده در بخشی از بدنه جامعه هستیم و البته این نگاه گمراه‌کننده هم بسیار نگران‌کننده است. به موازات این نگرش، مسوولان باید به خوبی متوجه بشوند که در جنگ 12روزه شاهد بازگشت خوبی به وحدت و انسجام بودیم ولی متاسفانه بخشی از جامعه که سکانداری فرهنگی و مدیریت اجتماعی اجرایی و رسانه‌ای را دراختیار داشت، قدر این فرصت، وحدت و انسجام را ندانست و دوباره به وضع سابق برگشت و چندان به سوی مردم نیامد و این فرصت‌سوزی، بدهکاری بخش‌های جامعه به تاریخ ایران است که فکر نمی‌کنم در آینده به نیکی از آن یاد شود. 

به نظر می‌رسد تاثیر بر سبک زندگی، یکی دیگر از پیامدهای این جنگ خواهد بود که از همین حالا هم شاهد این تاثیر هستیم. اگر فرداییان این جنگ که من و شما و دیگرانیم، از این فرصت استفاده کنیم، مصرف‌گرایی که یکی از فرهنگ‌های بسیاربسیار مخرب و ضدتوسعه‌ای در ایران است، کنترل خواهد شد چنان‌که جنگ باعث شد بفهمیم منابع انرژی چه ارزشی دارد.

   در روزهای آخر اسفند در متروی تهران شاهد بودم که برخلاف سال‌های قبل، مردم خرید عید نداشتند و به تبع شرایط جنگی، آذوقه با ماندگاری بالا خریده بودند. کاملا معلوم بود که ترس از آینده نامعلوم و بی‌پولی در بحران، مردم را به سمت صرفه‌جویی و پول خرج نکردن و حذف خریدهای غیرضروری کشانده است. جنگ انگار با خودش فرهنگ صرفه‌جویی می‌آورد.

دقیقا. جنگ، به خصوص برای نسل‌های بعد از دهه‌های 70 و 80 و 90 که به ولخرجی و مصرف بیش از اندازه هم رو آورده بودند، می‌تواند تلنگر باشد. اگر این وضع را مدیریت و تدبیر کنیم، می‌تواند یکی از پیامدهای مثبت جنگ باشد آن‌هم برای جامعه ایرانی که در بعضی موارد، حتی از میانگین جهانی مصرف‌گراتر بوده و در این زمینه رفتار قابل دفاعی ندارد. امیدوارم تدبیری برای حفظ این تغییر داشته باشیم چون ما معمولا بعد از عبور از روزهای تلخ، به همان شرایط سابق برمی‌گردیم و این یافته‌ها را فراموش می‌کنیم و این بازگشت، بسیار خطرناک است. یکی از تاثیرات و پیامدهای مستقیم و فوری جنگ با آن رجزخوانی‌های طرفین جنگ و هوادارانشان، غلبه هیجان و احساس و شور بر عقلانیت است. به همین دلیل، جنگ مجالی برای بیدار شدن قریحه شعر و به خصوص، شعرهای حماسی است که البته فرهنگ خاصی هم در این میان تولید می‌شود. اما در جنگ ۴۰ روزه، هیجان و احساسی که تولید شد، از میانگین سایر جنگ‌ها بالاتر بود و این حجم از هیجان و احساس، تلنگری شدید به بخش عقلانیت است. در جنگ دو راهبرد خیلی مهم است؛ راهبرد اول، مهربانی‌هاست که از دست همه بر می‌آید و باید هم انجام بدهند. در جنگ، مهربانی، سن و سال و مذهب نمی‌شناسد و همه باید مهربان باشند. راهبرد دوم که باعث پیروزی در جنگ می‌شود، حفظ عقلانیت است. عقب‌نشینی عقلانیت، باعث شکست در جنگ می‌شود چون در جنگ فریب‌ها خیلی زیاد است و ممکن است هیجان و احساسات شعاری، ما را در توهم فریب ببرد درحالی که عقلانیت، از فریب خوردن جلوگیری خواهد کرد. 

   منظورتان این است که در فضای جامعه ممکن است که عقلانیت کمی کمرنگ شود و بنابراین شهروند ما باید مراقب این باشد که عقلانیتش را از دست ندهد؟ آیا ضرورت عقلانیت را به حوزه دیپلماسی هم تعمیم می‌دهید؟ 

من ضرورت عقلانیت را برای تمام شهروندان ایران تعمیم می‌دهم. در جنگ، هر فردی باید وظیفه خودش را انجام دهد. یک مداح باید هیجان و شور بیاورد ولی وقتی با مداحی‌های هیجانی و احساسی، به عقلانیت دیپلماسی تنه می‌زند، این خطرناک است و در این جنگ در مقایسه با جنگ ۱۲ روزه، می‌بینیم که عقلانیت، چه به دلیل ترس و چه به دلیل هجمه‌های هیجانی یا احساسی، عقب‌نشینی بیشتری دارد و این وضع می‌تواند به ضرر کشور تمام شود چنان‌که در این ۴۰ روز هم، شاهد تصمیمات هیجانی و مضر بودیم؛ قطع شدن ارتباطات اینترنتی، کاملا به ضرر ماست، یکه‌تازی رسانه با یک تفکر بسته، به ضرر ماست چون همین یکه‌تازی، به دشمن کمک می‌کند. میانگین هیجان و احساس و شور میدان‌داری در این جنگ، نسبت به جنگ ۱۲روزه و حتی جنگ ۸ ساله، بالاست و البته همین شور و هیجان هم بخشی از جامعه را  به خیابان‌ها کشاند که این حضور هم برای نظام سیاسی لازم بود ولی اگر این شور و هیجان به افراط برسد که رسیده و به سیاست و عقلانیت هم تنه بزند، ضرر این افراط بسیار بیشتر از جنگ ۱۲روزه و جنگ ۸ ساله است. در مقابل پیامدهای انباشتی و تلخ این جنگ، اما یکی از آوردهای آن، بازتولید و بازخوانی دوباره هویت ایرانی است که کمک زیادی به تشخص ایرانی کرده. چه بین تندروهای رادیکال که خطاب به سربازان وطن می‌گفتند بزن که خوب می‌زنی و چه بین آنهایی که محافظه‌کار بودند و چه حتی بین صاحبان رای خاکستری، شاهد بازتعریف جدیدی از هویت ایرانی در عرصه داخلی و بین‌المللی بودیم که باید از این سرمایه هم با تدبیر استفاده کنیم چون بسیار به نفع ایران است ولی متاسفانه به نظر می‌رسد که جای این تدبیر خالی است. 

    از هفته اول فروردین، در مقابل نیروگاه‌های چند استان و در محوطه چند بنای تاریخی، زنجیره انسانی با پیام حمایت از زیرساخت‌های انرژی و میراث فرهنگی تشکیل شد. دو روز قبل از آتش‌بس و بعد از تهدید امریکا درباره حمله به زیرساخت‌های برق، علی قمصری که از هنرمندان موسیقی کشور است، در محوطه نیروگاه دماوند نشست و اعلام کرد که ساز می‌نوازد تا چراغ هیچ خانه‌ای خاموش نشود و روز قبل از آتش‌بس، تعداد جمعیت در این زنجیره انسانی بسیار زیادتر از روزهای قبل بود. در صحبت‌هایتان، چند بار به ایجاد همبستگی در جنگ 40 روزه اشاره کردید. اگر جنگ مزیتی دارد، همبستگی شاید یکی از مزایای جنگ است. 

 جنگ، هم مشارکت اجتماعی را بالا می‌برد و هم باعث ایجاد احساس مالکیت می‌شود و این مشارکت و احساس مالکیت، تعلق سرزمینی را افزایش می‌دهد. همین تعلق سرزمینی و هویت ملی و اجتماعی، جواب شکل‌گیری حس مالکیت وطنی در یک خواننده ایرانی لس‌آنجلس‌نشین آن‌هم بدون توجه به منافع و مذاق مخالفان و موافقان است. این حس تعلق سرزمینی و اجتماعی، یکی از آوردهای طلایی جنگ است. وقتی افراد نسبت به کشور و خاک و میهن، حس مالکیت پیدا می‌کنند، جمله‌هایی از این دست زیاد خواهیم شنید که مثلا سازم و خودم و هنرم و جانم فدای این مالکیت سرزمینی و فدای این ملک که از هر ملکی ارزشمندتر است. چنین احساسی به معنای اولویت‌بخشی به وطن به جای اولویت‌بخشی به منافع گروهی است. مشارکت شکل گرفته در زمان جنگ را هم در تمام حوزه‌های اقتصادی و پشتیبانی و لجستیکی، حتی به صورت نمادین می‌توان شاهد بود که بارزترین مصداق و زیباترین جلوه‌اش، صف بستن هموطنان برای اهدای خون به مجروحان جنگ است. جامعه‌ای که مشارکت دارد، یک جامعه پیروز است به این شرط که جامعه، تک صدایی نشود که البته حالا و با این محدودیت ارتباطات جمعی، صدایی که توسط رسانه‌ها پخش می‌شود، صدای گروه کوچکی است درحالی که اگر امکان پخش صدای تمام گروه‌ها فراهم شود، این مشارکت آن‌قدر بال و پر می‌گیرد که به افزایش میزان تحمل به عنوان سومین اصل راهبردی پیروزآور در جنگ منجر خواهد شد. توجه کنیم که میزان تاب‌آوری ایرانی‌ها زیاد نیست چون شرایط تاب‌آوری برایشان ایجاد نشده ولی ظرفیت تحمل‌شان بسیار زیاد است. 

    رییس‌جمهور امریکا چند روز قبل از آتش‌بس، در وصف نیروهای نظامی و دولت و تیم مذاکره‌کنندگان ایران گفت که ایرانی‌ها تحمل رنج‌شان زیاد است. انگار در مقایسه با مردم کشور خودش، یک تفاوت عجیب در مردم ایران کشف کرده بود. 

گراهام فولر، کتابی با عنوان «قبله عالم؛ ژئوپلیتیک ایران» نوشته است (گراهام فولر، تحلیلگر ارشد در حوزه خاورمیانه و نویسنده امریکایی، نایب‌رییس سابق شورای اطلاعات ملی NIC و افسر سابق آژانس اطلاعات مرکزی CIA). فولر در این کتاب می‌خواهد به امریکایی‌ها ثابت کند که ایرانی‌ها را کم می‌شناسند و به دلیل همین شناخت ناکافی، ممکن است تصمیمات درستی نداشته باشند. این وضع می‌تواند در مورد رییس‌جمهور فعلی ایالات‌متحده هم صادق باشد. دلیل افزایش میزان تحمل ایرانی‌ها در طول هزاران سال تجربه زیسته، حس درد مشترک است. ایرانی‌ها در این هزاران سال، ظلم‌های بسیار پذیرفته‌اند و فراز و فرودهای بسیار دیده‌اند. تحمل با تاب‌آوری متفاوت است و تاب‌آوری، عمدتا مانع از بروز جنگ و صدمه و خسارت، اما تحمل‌پذیری، عامل پیروزی در جنگ است. سطح تحمل، شانس پیروزی را افزایش می‌دهد. مسوولان ما باید سعی کنند که درد، اجتماعی‌تر شده و به تمام گروه‌ها تعمیم یابد چون وقتی درک این درد، به گروهی محدود می‌شود، گروه خاصی احساس درد مشترک خواهند داشت و در این شرایط، بخش اعظم جامعه از این حس همدردی کنار می‌ماند درحالی که با وسعت دادن به این محدوده، این حس درد جامع‌تر و تعمیم یافته‌تر و عمومی‌تر می‌شود و از انحصار یک گروه و یک جناح و یک ایدئولوژی خارج می‌شود و در این صورت، میزان تحمل و میزان مشارکت افزایش می‌یابد و شانس پیروزی بیشتر می‌شود. در جنگ، فرماندهان اجتماعی و فرهنگی بسیار مهم‌تر از فرماندهان جنگنده جسور و شجاع و استراتژی‌های خوب است ولی برآورد من این است که هم‌اکنون در فرماندهی اجتماعی و فرهنگی جنگ، ضعیف  هستیم. 

    چند بار به افزایش میزان مشارکت در جنگ اشاره کردید. چند وقت قبل یک پادکست می‌شنیدم که اشاره‌ای به حملات آلمان و انگلیس در جنگ جهانی دوم و تلاش دولت‌های دو کشور برای فروپاشی اجتماعی دشمن داشت و می‌گفت که رفتار مردم هر دو کشور، ثابت کرد که انسان، گرگ انسان نیست چون نه در آلمان و نه در انگلیس، مردم به مغازه‌ها هجوم نبردند یا نسبت به یکدیگر، خشونت مضاعف نداشتند. در ایران، هم در جنگ 12 روزه و هم در این نوبت از جنگ، غیر از تقاضای بنزین، در هیچ شهری و حتی شهرهایی مثل تهران و اصفهان که بارها هدف حملات هوایی بود، هیچ نشانی از خریدهای هیجانی و هجوم به فروشگاه‌های زنجیره‌ای ندیدیم. البته قدرت خرید مردم هم در این یک سال، پایین بود ولی با این حال، خبری هم از افزایش سرقت‌های معیشتی نشنیدیم. البته در هر دو نوبت هم، مدت جنگ کوتاه بود و هیچ قابل پیش‌بینی نیست که اگر جنگ، بیشتر از 12روز یا بیشتر از 40 روز ادامه می‌یافت، وضع تامین کالا و گذران معیشت مردم به کجا می‌رسید ولی حتی با وجود نامعلوم بودن نتیجه این پیش‌بینی، همچنان که شما هم اشاره کردید، انسان واقعا گرگ انسان نیست و جنگ، صحنه‌ای است که تئوری هابز را زیر سوال می‌برد. 

درست است ولی به همین دلیل می‌گویم که سکانداری و فرماندهی حوزه فرهنگی، رسانه‌ای و اجتماعی، واجب‌تر از فرماندهی میدان است. قبل از جنگ رمضان، مردم تفسیر و برداشت متفاوتی از جنگ داشتند و ما جامعه‌شناسان، معتقدیم که با شروع جنگ، تغییری در این تفسیر و برداشت ایجاد شد. اگر در اولین روزهای جنگ 40 روزه، شاهد هجوم مردم برای خرید نبودید به این دلیل است که مردم، این خریدها را قبل از آغاز جنگ انجام داده بودند، ولی وقتی با استراتژی و تاکتیک‌های اشتباه ایالات‌متحده، پشت‌پرده تصمیم رییس‌جمهور امریکا برای مردم روشن و معلوم شد که دونالد ترامپ، خیلی هم کنار مردم ایران نایستاده، همدلی‌ها و مهربانی‌ها در جامعه ایران بیشتر شد و برخلاف تئوری آقای هابز، انسان گرگ انسان نشد، ولی در همین شرایط هم باید درد را جمعی‌تر کنیم، چون با تعمیم ندادن درد، این نگرانی را داریم که هیجان‌زدگی‌های احساسی به قدرت تعقل و عقلانیت آسیب بزند.

 

برچسب ها

ارسال نظر

آخرین اخبار