EN
به روز شده در
کد خبر: ۱۰۶۱۲۹
درگذشت مجابی؛ بازمانده نسلی که فرهنگ را زندگی می‌کرد

از آن نسل باز یکی کمتر/ مرگ جواد مجابی بهانه‌ای برای بازخوانی دوره‌ای از ادبیات و روشنفکری ایران

با مرگ آقای نویسنده از کدام نسل و دوره فرهنگ ایران خداحافظی می‌کنیم؟

تحریریه آوش/ مرگ جواد مجابی در ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ را بنابراین می‌توان پایان یک زندگی ۸۶ساله دانست، اما در تاریخ فرهنگ ایران معنای دیگری نیز دارد و آن کوچک‌تر شدن هرچه بیشتر حلقه شاهدان یکی از مهم‌ترین دوره‌های شکل‌گیری فرهنگ مدرن ایرانی است.نسلی که با نیما و میراث او بزرگ شد، شعر نو را تثبیت کرد، داستان مدرن را گسترش داد، نقاشی نوگرا را جدی گرفت، مطبوعات فرهنگی را ساخت، کانون‌ها و محافل ادبی را شکل داد، سانسور را تجربه کرد، انقلاب دید، جنگ دید، مهاجرت دوستانش را دید و با همه این ها همچنان نوشت

از آن نسل باز یکی کمتر/ مرگ جواد مجابی بهانه‌ای برای بازخوانی دوره‌ای از ادبیات و روشنفکری ایران

مرگ جواد مجابی فقط خاموش شدن یک شاعر نیست. اگر قرار باشد برای او عنوانی انتخاب کنیم، کار دشوار می‌شود؛ شاعر بود، اما فقط شاعر نبود. داستان‌نویس بود، اما نمی‌توان او را تنها در تاریخ داستان معاصر ایران جای داد. طنزپرداز، روزنامه‌نگار، منتقد هنرهای تجسمی، پژوهشگر، نقاش و شاهد و راوی بخش بزرگی از تاریخ روشنفکری ایران بود. شاید همین دشواری در انتخاب یک عنوان، بهترین راه برای شناخت او باشد. 
مجابی متعلق به نسلی بود که مرزهای میان ادبیات، روزنامه‌نگاری، هنر و روشنفکری برایش به سختی امروز نبود. شاعر می‌توانست در تحریریه روزنامه بنشیند، شب به نمایشگاه نقاشی برود، درباره یک نقاش بنویسد، با داستان‌نویسان و نمایشنامه‌نویسان معاشرت کند و فردا دوباره شعر بگوید. فرهنگ برای آن نسل مجموعه‌ای از حرفه‌های جداگانه نبود؛ نوعی زیستن بود.
حالا یکی دیگر از آدم‌های آن جهان رفته است. خبر کوتاه است که جواد مجابی روز شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ پس از یک دوره بیماری درگذشت. او ۲۲ مهر ۱۳۱۸ در قزوین متولد شده بود؛ بنابراین هنگام مرگ ۸۶ سال داشت و تنها چند هفته با هشتادوهفتمین سالروز تولدش فاصله داشت. 
اما فاصله میان قزوین سال ۱۳۱۸ و تهران سال ۱۴۰۵ فقط فاصله زندگی یک انسان نیست. در این ۸۶ سال، ایران چند جهان متفاوت را تجربه کرد و مجابی تقریباً در تمام تحولاتی که فرهنگ مدرن ایران را شکل داد، یا حاضر بود یا درباره آن‌ها نوشت. 
 

پسری از قزوین که قرار نبود شاعر شود

مجابی در خانواده‌ای رشد کرد که مسیر زندگی او الزاماً به ادبیات ختم نمی‌شد. وقتی برای تحصیل به تهران آمد، حقوق خواند و بعد تحصیلات خود را در حوزه اقتصاد ادامه داد. خودش سال‌ها بعد توضیح داد که برای ادامه تحصیل در حقوق نیازمند دانستن زبان فرانسه بوده، اما چون انگلیسی می‌دانسته، حقوق اقتصادی را انتخاب کرده است. 
او مدتی نیز در دادگستری کار کرد. هنوز ۲۵ سالش نشده بود و برای قاضی شدن باید به سن قانونی می‌رسید. همان فاصله کوتاه کافی بود تا بفهمد دستگاه قضایی جهان او نیست. بعدها با طنزی که تقریباً هیچ‌وقت از روایت زندگی‌اش جدا نمی‌شد، می‌گفت بسیاری از هم‌دوره‌ای‌هایش نیز به نتیجه مشابهی رسیدند؛ از جمله سیمین بهبهانی و محمدعلی سپانلو.
پس از آن مدتی کارشناس فرهنگی وزارت فرهنگ و هنر شد. اما زندگی واقعی مجابی جای دیگری جریان داشت؛ جایی میان شعر، کتاب، کافه، نمایشگاه، مجله و تحریریه!
او بعدها درباره چندوجهی بودن فعالیتش نکته‌ای گفت که شاید بهترین تعریف از تمام زندگی حرفه‌ای او باشد: مجابی خود را در اصل شاعر می‌دانست؛ شاعری که انرژی شعرش را در داستان، مقاله، نقد، نقاشی و نمایشنامه پخش کرده است. به این معنا، شعر برای او نه یکی از حرفه‌ها، بلکه مرکز منظومه‌ای بود که بقیه فعالیت‌هایش گرد آن می‌چرخید. 

photo_2026-09-05_16-47-11

دهه چهل؛ وقتی یک نسل وارد صحنه شد

برای فهم مجابی باید به دهه ۴۰ برگشت؛ یکی از تعیین‌کننده‌ترین دوره‌های تاریخ فرهنگی ایران. 
نسلی که در آن سال‌ها به بلوغ رسید، وارث انقلاب ادبی نیما بود اما دیگر نمی‌خواست فقط درباره تغییر وزن شعر بحث کند. احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری و شاعران دیگر هرکدام مسیر متفاوتی گشوده بودند. در داستان، صادق چوبک، جلال آل‌احمد، غلامحسین ساعدی و بعدتر هوشنگ گلشیری جهان‌های تازه‌ای ساخته بودند. نقاشی مدرن ایران نیز با نسل تازه‌ای از هنرمندان در حال تثبیت بود و سینما و تئاتر آرام‌آرام از قالب‌های قدیمی فاصله می‌گرفتند.
مجابی وارد همین جهان شد. سال ۱۳۴۶ کار جدی مطبوعاتی‌اش را با «جهان نو» و سپس «خوشه» آغاز کرد و یک سال بعد، در ۱۳۴۷، به روزنامه اطلاعات رفت. این اتفاق در زندگی او بسیار مهم بود. 
او بعدها روایت کرد که وقتی وارد اطلاعات شد، صفحه هنری به معنای جدی آن وجود نداشت. پیشنهاد کرد هر روز صفحه‌ای به هنر اختصاص داده شود و با پذیرش این پیشنهاد، کار او در یکی از مهم‌ترین روزنامه‌های ایران شکل گرفت.
مجابی تا حوالی سال ۱۳۵۸ در اطلاعات ماند و مسئولیت بخش ادبی و فرهنگی روزنامه را بر عهده داشت. آن صفحات قرار نبود فقط خبر انتشار کتاب یا اجرای نمایش بدهند؛ مجابی تلاش می‌کرد شاعران نوپرداز، نقاشان، نویسندگان و جریان‌های تازه فرهنگی را به مخاطب عمومی معرفی کند. 
در دورانی که تیراژ بسیاری از کتاب‌های ادبی محدود بود، روزنامه و مجله یکی از مهم‌ترین پل‌های میان روشنفکران و جامعه محسوب می‌شد. خود مجابی بعدها به همین نکته اشاره می‌کرد که بسیاری از نویسندگان و هنرمندان برای معرفی آثارشان ناچار بودند از مطبوعات استفاده کنند. این یعنی روزنامه‌نگار فرهنگی آن دوران صرفاً گزارشگر فرهنگ نبود؛ بخشی از سازوکار شکل‌گیری فرهنگ عمومی بود. 

photo_2026-09-05_17-41-33

از اطلاعات تا فردوسی و خوشه؛ زمانی که مطبوعات پاتوق روشنفکران بودند

جواد مجابی با شماری از مهم‌ترین نشریات ادبی و فرهنگی زمان خود همکاری کرد؛ «فردوسی»، «جهان نو»، «خوشه» و در سال‌های بعد «آدینه» و «دنیای سخن». مدتی نیز سردبیری دنیای سخن را بر عهده گرفت. 
نام این نشریات امروز بخشی از تاریخ مطبوعات ایران است، اما در زمان انتشارشان فقط مجله نبودند. بخشی از گفت‌وگوی روشنفکری ایران در صفحات آن‌ها اتفاق می‌افتاد. نسلی از شاعران و نویسندگان در همان صفحات یکدیگر را نقد می‌کردند، داستان و شعر منتشر می‌کردند و درباره سیاست، هنر، ادبیات و جامعه بحث می‌کردند و مجابی یکی از آدم‌های همان جهان بود.
برای همین خاطرات او فقط خاطرات شخصی نبود. وقتی از شاملو یا ساعدی سخن می‌گفت، درباره کسانی حرف نمی‌زد که بعدها از کتاب‌ها شناخته باشد. آن‌ها دوستان و هم‌نسلانش بودند. 
سال‌ها بعد وقتی دید درباره دو چهره‌ای که از نزدیک می‌شناخته – احمد شاملو و غلامحسین ساعدی – آن‌گونه که باید کار مستندی انجام نشده است، «شناخت‌نامه احمد شاملو» و «شناخت‌نامه غلامحسین ساعدی» را تدوین کرد. خودش گفته بود این کار را نوعی ادای دین به دوستانش می‌دانسته و همین جاست که مجابی آرام‌آرام از «نویسنده» به «حافظه یک نسل» تبدیل می‌شود. 

photo_2026-09-05_17-41-22

 

شاعری که خودش را میان هنرها تقسیم کرد

با وجود همه این فعالیت‌ها، مجابی پیش از هر چیز خودش را شاعر می‌دانست. شعر برای او از جوانی آغاز شد و تا سال‌های پایانی زندگی ادامه یافت. مجموعه‌هایی مانند «فصلی برای تو»، «زوبینی بر قلب پاییز»، «پرواز در مه»، «بر بام بم» و آثار متعدد دیگر بخشی از کارنامه شعری او را تشکیل می‌دهند اما شعر مجابی را نمی‌توان از تجربه‌های دیگرش جدا کرد. 
سال‌ها روزنامه‌نگاری، مشاهده جامعه، آشنایی با نقاشی، معاشرت با هنرمندان، تجربه داستان و طنز و شناخت ادبیات کلاسیک فارسی وارد زبان او شده بود.  او خودش در سال‌های بعد توضیح داده بود که اگر تجربه روزنامه‌نگاری، داستان‌نویسی، نقاشی، دیدن نمایشگاه‌ها، فیلم، موسیقی، اپرا و باله را نداشت، شعر دوران پیری‌اش نیز به شکل دیگری درمی‌آمد. این جمله کلیدی برای فهم جهان مجابی است: او میان هنرها دیوار نمی‌کشید. 
 

طنز؛ خندیدن در برابر تناقض‌های جهان

وجه مهم دیگر مجابی طنز بود. طنز در آثار او الزاماً برای خنداندن نبود. ادامه سنتی در ادبیات فارسی بود که از عبید زاکانی تا دوران معاصر، خنده را به ابزاری برای افشای تناقض تبدیل کرده و حتی نام یکی از آثار مشهورش، «عبید بازمی‌گردد»، اشاره‌ای آشکار به همین پیوند دارد. 
مجابی سال‌ها درباره تاریخ طنز ایران تحقیق کرد و خودش نیز طنز را در قالب‌های مختلف آزمود. طنز او گاه سیاسی، گاه اجتماعی و گاه فلسفی بود؛ طنزی که پشت شوخی آن معمولاً چیزی تلخ‌تر پنهان شده بود.
شاید تجربه زندگی در جامعه‌ای که در طول عمر او بارها دگرگون شد، به همین نگاه کمک کرده باشد. مجابی سقوط دولت‌ها، انقلاب، جنگ، سانسور، مهاجرت دوستان، مرگ هم‌نسلان و تغییر بنیادین فضای فرهنگی ایران را دید. طنز برای چنین نویسنده‌ای فقط یک ژانر نبود؛ بلکه شیوه‌ای برای تحمل و فهم تناقض بود. 
 

مردی که تاریخ نقاشی مدرن ایران را هم ثبت کرد

اما شاید عجیب‌ترین وجه کارنامه مجابی برای مخاطبی که او را فقط شاعر می‌شناسد، نقشی باشد که در ثبت تاریخ هنرهای تجسمی ایران داشت.  او از جوانی به نقاشی علاقه‌مند بود و خودش نیز نقاشی و کاریکاتور می‌کشید، اما اهمیت اصلی کارش در این حوزه، نقد و پژوهش بود. 
مجابی گفته بود در دوران روزنامه اطلاعات آگاهانه کمتر سراغ نقد ادبی می‌رفت، چون خودش در ادبیات حضور داشت و نگران دخالت سلیقه و روابط شخصی بود. به همین دلیل هنرهای تجسمی را به عنوان حوزه اصلی نقد انتخاب کرد. 

نتیجه، چند دهه مشاهده و ثبت تحولات نقاشی و هنر مدرن ایران شد. یکی از مهم‌ترین حاصل‌های این مسیر کتاب دو جلدی «نود سال نوآوری در هنر تجسمی ایران» بود؛ پژوهشی نزدیک به ۸۰۰ صفحه درباره تحولات هنرهای تجسمی ایران از ۱۳۰۰ تا ۱۳۹۰ که تقریبا پژوهشی یگانه است.
در کنار آن، درباره هنرمندان نوگرای ایران نوشت و زندگی و آثار بسیاری از آنان را ثبت کرد. اهمیت این کار امروز شاید حتی بیشتر از زمان نوشته شدن آن باشد. بخش مهمی از تاریخ هنر مدرن ایران نه در نهادهای رسمی، بلکه در نوشته‌ها، خاطرات، گفت‌وگوها و نقدهای کسانی مانند مجابی ثبت شده است. 
 

انقلاب؛ شکستن یک جهان فرهنگی

سال ۱۳۵۷ فقط نظام سیاسی ایران را تغییر نداد؛ زیست فرهنگی نسلی را که مجابی به آن تعلق داشت نیز زیرورو کرد. 
بخشی از دوستان و هم‌نسلان او مهاجرت کردند. برخی زندانی شدند، برخی ممنوع‌القلم شدند، بعضی در انزوا ماندند و تعدادی نیز در سال‌های بعد یکی پس از دیگری از دنیا رفتند. مطبوعاتی که زمانی محل اصلی فعالیت روشنفکران بودند تغییر کردند و فضای نشر و ادبیات وارد دوره‌ای کاملاً متفاوت شد؛ مجابی اما ماند.
در دهه‌های بعد بیشتر وقتش را صرف شعر، رمان، پژوهش و نوشتن کرد و همکاری خود را با نشریات فرهنگی ادامه داد و این ماندن نیز بخشی از معنای زندگی اوست. او از معدود کسانی بود که هم فضای فرهنگی پیش از انقلاب را از درون تجربه کرده بود و هم بیش از چهار دهه فرهنگ پس از انقلاب را زیست. به همین دلیل وقتی مجابی از شاملو، ساعدی، مطبوعات دهه ۴۰، نقاشان مدرن یا سانسور سخن می‌گفت، صدای یک پژوهشگر صرف نبود؛ صدای شاهد بود. 

اما شاید یکی از مهم‌ترین و تلخ‌ترین خاطرات زندگی مجابی به تابستان ۱۳۷۵ و سفر گروهی از نویسندگان و شاعران ایرانی به ارمنستان بازمی‌گردد؛ سفری که بعدها با عنوان «ماجرای اتوبوس ارمنستان» در تاریخ روشنفکری معاصر ایران ثبت شد. 
مجابی همراه با چهره‌هایی چون محمدعلی سپانلو، علی باباچاهی، بیژن نجدی، امیرحسن چهلتن، شهریار مندنی‌پور، فرج سرکوهی و محمد محمدعلی در اتوبوسی عازم ایروان بود که در بخشی از مسیر کوهستانی، در شرایطی غیرعادی به سوی پرتگاه رفت و با واکنش مسافران، حادثه‌ای مرگبار رخ نداد.
این واقعه در سال‌های بعد به یکی از پرابهام‌ترین و بحث‌برانگیزترین رخدادهای مرتبط با جامعه نویسندگان ایران در دهه ۷۰ تبدیل شد؛ تجربه‌ای که مجابی و دیگر سرنشینان آن اتوبوس را برای همیشه به یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ معاصر اهل قلم پیوند زد. 

photo_2026-09-05_17-41-07

 

یکی‌یکی رفتند

اما حال شاید بتوان به پرسش ابتدای این روایت برگشت که با مرگ جواد مجابی از چه کسی خداحافظی می‌کنیم؟ 
از نویسنده بیش از ۷۰ کتاب؟ از شاعری که نزدیک به هفت دهه شعر گفت؟ از روزنامه‌نگاری که زمانی صفحه فرهنگ اطلاعات را اداره می‌کرد؟ از طنزپرداز؟ از منتقد نقاشی؟ از پژوهشگر هنر مدرن؟ از کسی که تجربه اتوبوس ارمنستان را در خاطره داشت؟
از همه این ها؛ اما شاید از چیزی بزرگ‌تر که مجابی از آخرین بازماندگان نسلی بود که بخش بزرگی از فرهنگ مدرن ایران را نه از پشت میز دانشگاه، بلکه در متن زندگی ساخت. 

نسلی که شاملو و ساعدی برایش نام‌هایی در تاریخ ادبیات نبودند؛ آدم‌هایی بودند که می‌شد با آن‌ها نشست، بحث کرد و اختلاف داشت. نسلی که شعر در مجله منتشر می‌شد، نویسنده در تحریریه روزنامه کار می‌کرد، نقاش با شاعر معاشرت داشت و کافه، مجله، گالری و انتشارات اجزای یک جهان مشترک بودند. 
بسیاری از آدم‌های آن جهان پیش‌تر رفته‌اند. فروغ در ۱۳۴۵ رفت. ساعدی در ۱۳۶۴ و اخوان ثالث در ۱۳۶۹ و شاملو در ۱۳۷۹ و سپانلو در ۱۳۹۴ و طی سال‌ها بسیاری دیگر رفتند و مجابی مانده بود و روایت می‌کرد.

photo_2026-09-05_17-42-08


و شاید اهمیت آدم‌هایی مانند او در سال‌های آخر زندگی‌شان بیش از تعداد کتاب‌هایی بود که هنوز می‌توانستند بنویسند. آن‌ها حاملان حافظه بودند؛ کسانی که هنوز می‌شد از آن‌ها پرسید «آن روزها چگونه بود؟» و پاسخ را از کسی شنید که آنجا بوده و حالا یکی دیگر از آن شاهدان رفته است. 
مرگ جواد مجابی در ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ را بنابراین می‌توان پایان یک زندگی ۸۶ساله دانست، اما در تاریخ فرهنگ ایران معنای دیگری نیز دارد و آن کوچک‌تر شدن هرچه بیشتر حلقه شاهدان یکی از مهم‌ترین دوره‌های شکل‌گیری فرهنگ مدرن ایرانی است.
نسلی که با نیما و میراث او بزرگ شد، شعر نو را تثبیت کرد، داستان مدرن را گسترش داد، نقاشی نوگرا را جدی گرفت، مطبوعات فرهنگی را ساخت، کانون‌ها و محافل ادبی را شکل داد، سانسور را تجربه کرد، انقلاب دید، جنگ دید، مهاجرت دوستانش را دید و با همه اینها همچنان نوشت. 
جواد مجابی تقریباً تمام این مسیر را پیمود و شاید خودش بهترین تعریف را از این زندگی داده باشد: شاعری که انرژی شعرش را میان داستان، مقاله، نقد، نقاشی و نمایشنامه تقسیم کرده بود.
اما امروز می‌توان یک جمله دیگر نیز به آن افزود که او فقط انرژی شعرش را میان هنرهای مختلف تقسیم نکرد؛ بخشی از حافظه فرهنگ معاصر ایران را نیز با خودش حمل می‌کرد و حالا با رفتن او، فقط یک صندلی در میان شاعران خالی نشده بلکه یک شاهد مهم کمتر شده است.

ارسال نظر

آخرین اخبار