EN
به روز شده در
کد خبر: ۸۸۷۷۲

در شهر بدنام یک زن به عشق انتقام زنده است

با تمام آنچه که در قسمت پنجم سریال بدنام دیدیم، مشخص شد که داستان زین‌پس حول انتقام خواهد گذشت.

در شهر بدنام یک زن به عشق انتقام زنده است

با تمام آنچه که در قسمت پنجم سریال بدنام دیدیم، مشخص شد که داستان زین‌پس حول انتقام خواهد گذشت، انتقام یلدا از هر چه هست و نیست. حالا مساله داستان فقط یک دل‌شکستگی نیست، یلدا تحقیر شده و می‌خواهد افسار کار را دست بگیرد و بسوزاند هر چه که او را سوزانده است.

از زنی که قلیانش را در قهوه‌خانه‌ها می‌کشد، بترس!

یلدا و خودش؛ آن سکانس پرسه در جنوب شهر و قهوه‌خانه نشان داد که یلدا تا چه حد تنهایی و استقلال را تجربه کرده و زنی که تا این اندازه مستقل و قدرتمند است برای تمام نیش‌های روزگار پادزهر پیدا می‌کند. یلدا از آن دسته زن‌هاست که اگر زخمی شود تا زخمی نکند آرام نمی‌گیرد. او حالا وارد ماجرایی شده که آدم‌های آن به شدت خطرناک و منفعت‌طلب هستند، حتی عشق را هم معامله می‌کنند، مگر عماد، همین یلدا را معامله نکرد؟ اما آیا چیزی خطرناک‌تر از خشم یک زن مستقل و تنها هم هست؟ 

سرنوشت اسماعیل در چنبره چشم‌های یلدا

یلدا و اسماعیل؛ هنوز دقیقا نمی‌دانیم یلدا درباره اسماعیل چقدر مهندسی‌شده وارد رابطه شده است. این یک عشق و ابتلا است و یا این که یلدا مطابق آن‌چه که در گفتگو با هدیه مشاهده کردیم، هدفمند و برنامه‌ریزی شده اسماعیل را وسیله کرده است؟ در هر دو حالت او مثل یک قمارباز تا ته دارایی‌هایش را برای انتقام از عماد و حاج‌ابراهیم پای این پوکر خرج خواهد کرد. برق نگاهش در همان سکانس گفتگو با هدیه این را می‌گفت که با هر دلیل و توجیهی رابطه با اسماعیل برایش قرار است منجر به انتقام باشد، حتی اگر عشقی هم این وسط باشد. یعنی اینجا انتقام بالاتر از هر حس دیگری قرار می‌گیرد.

یلدا، هدیه نیست چون فرزند زمانه خویش است

یلدا و هدیه؛ آن‌طور که جسته و گریخته متوجه شدیم، هدیه هم یک زندگی حداقلی داشته و با مکافات خودش را بالا کشیده است. اصلا تمام نصایح و فرامینی که خطاب به یلدا خرج می‌کند با رویکردی آمیخته به محافظه‌کاری و مراقبت است. او می‌خواهد که بین عماد و یلدا وسط را بگیرد که هم از جانب قدرت بی‌حد و حصر عماد آسیب نبینند و هم یلدا دست خالی نماند. روش و رویکرد او اما با روحیه امروزی و مستقل یلدا نزدیک نیست. در واقع زن‌هایی از جنس یلدا در طبقات مختلف اجتماع حالا به وفور پیدا می‌شوند. چند سال پیش با نشستن پشت فرمان عاملیت پیدا کردند و بعدتر پرچمدار جنبش‌های اجتماعی شدند. یلدا، هدیه نیست، چون فرزند زمانه خویش است.

یلدا دوست داشت بیتا باشد اما...

یلدا و بیتا؛ آنجا که در کافه مقابل هم نشسته بودند، آن آغوشی که یلدا برای بیتا باز کرد، یکی از تفسیربرانگیزترین صحنه‌های قسمت پنجم است. یکی فکر می‌کند که گذشته سیاهش دائما در تعقیبش است و تمام چیزهایی که از دست داده را در وجود بیتا می‌بیند. "کاش بدونی چقدر دوس داشتم مثل تو باشم؛ خوب و پاک و زیبا" این چکیده تمام حسرت‌های یلداست که انگار در وجود بیتا یکجا جمع شده و آن آغوش در واقع بغل کردن وضعیتی است که یلدا دوست داشت داشته باشد و ندارد. حالا چه می‌ماند برای بازپس‌گیری یک عمر رفته؟ احتمالا فقط انتقام.

برچسب ها

ارسال نظر

آخرین اخبار