«عاشقانه ای ۷۰۰ ساله از ایران تا چین»
فصلنامه خبری و اطلاعرسانی منطقه ویژه اقتصادی ارگ جدید بم در آخرین شماره خود در تابستان ۱۴۰۵ به معرفی عاشقانه ای از ایران تا چین تحت عنوان «افسانه همای و همایون» اثر خواجوی کرمانی پرداخت.
محمد محمودی، مشاور فرهنگی رئیس گروه صنایع خودرو سازی کرمان و سردبیر این فصلنامه ضمن اعلام این خبر به آوش گفت: گروه صنایع خودرو سازی کرمان و منطقه ویژه اقتصادی ارگ جدید بم در راستای توافق راهبردی دو کشور بزرگ و تاریخی شرقی، به تعمیق روابط اقتصادی فرهنگی با جمهوری خلق چین توجه ویژه ای دارد.
وی در خاتمه از افسانه همای و هُمایون به عنوان عاشقانه ای از ایران تا چین به عنوان نمادی از اشتراکات فرهنگی دو کشور یاد کرد و افزود: در تلاش هستیم که با تولید اثری نمایشی از اثر جاودان خواجوی کرمانی بر سرعت و کیفیت تعاملات جمهوری اسلامی ایران و جمهوری خلق بیفزاییم.
محمودی در پاسخ به این سوال که افزایش تعاملات فرهنگی چه تاثیری بر پیشبرد اهداف اقتصادی گروه صنایع خودرو سازی کرمان و منطقه ویژه اقتصادی ارگ جدید بم دارد، تاکید کرد: در جهان امروز ارتقای یک شراکت اقتصادی به یک شراکت راهبردی یک امر اثبات شده و قطعی است. لذا با توجه به جایگاه بلند اهداف فرهنگی جمهوری خلق چین در افق ۲۰۳۰، تشریک ایران در تحقق هژمونی فرهنگی شرق در آینده نه چندان دور، می تواند صنایع ما را از یک شریک اقتصادی صِرف برای چینی ها تبدیل به یک شریک راهبردی جدی نماید که در دل خود به ارتقای بسیار بیشتر اهداف اقتصادی ما منجر خواهد شد.
مشاور فرهنگی رئیس گروه صنایع خودرو سازی کرمان در خاتمه بخش هایی از عاشقانه ۷۰۰ ساله ایران و چین را برای انتشار در اختیار آوش قرار داد که در پی می آید:
پرده اول: همای، گور زیبا و کاخ عشق
در زمان های دور. پادشاهی پارسی که فرزندی نداشت. بعد از سالها انتظار. بالاخره صاحب پسری شد. پسری که هُمای نام گرفت. همای از کودکی مشغول یادگیری دانش و فنون جنگی شد. او آنقدر ماهر شد که در ۱۵ سالگی هیچ جنگاوری، حریفش نمی شد. اما اینها همای را راضی نمی کرد. او همیشه به دنبال اتفاق جدیدی بود. روزهای زیاد اینگونه بر همای گذشت. تا روزی از روزها با اجازه پدر به شکارگاه دورتری از قصر پادشاهی پدر رفت. همای رفت و رفت و رفت. تا به گله ی گور رسید. او چرخی پیرامون گله زد. تا در میان گله، گوری بسیار زیبا دید. همای قصد شکار آن گور زیبا را کرد. او کمندهای زیادی برای شکار گور زیبا انداخت. ولی گور زیبا هر بار فرار می کرد. همای آنقدر به دنبال آن گرو زیبا رفت که از شکارگاه کاملا دور شد. تعقیب و گریز همای و گور زیبا یک شب ادامه داشت. تا اینکه همای در سحرگاه روز به یک کشتزار بسیار زیبا رسید. از گور زیبا اثری نبود. همای ولی در میان کشتزار، کاخی زیبا دید. از دیدنش خیلی تعجب کرد. همای آرام و با کنجکاوی به داخل کاخ پا گذاشت. بی خبر از آنکه ورودش به کاخ عشق، آغاز عاشقانه ای عجیب و پر مخاطره برای او خواهد بود.
پرده دوم: پری زیبارو، عکس همایون، عشق همای
شاهزاده همای وقتی وارد کاخ عشق شد. چند قدمی جلو نرفته بود. که یک پری زیبارو به استقبالش آمد. تعظیم کرد و او را به درون کاخ دعوت کرد. همای، دعوت پری زیبارو را قبول کرد و به درون کاخ رفت. او و پری به اتفاق وارد سرایی مجلل و با شکوه شدند. یک سرای بزرگ با تخت زرین ی که همچون نگین ی درخشان در بالای آن می درخشید. همای آرام آرام به نزدیک تخت زرین رسید. ولی چشمانش خیره شد. خیره به عکسی که بر روی تخت زرین قرار داشت. عکسی دختری رویا گونه که همای هرگز در خواب هم ندیده بود. عکس دختری در اوج زیبایی با یک نوشته بر بالای آن؛ «همایون دختر پادشاه چین». همای زمان زیادی محو عکس ماند. او نمی توانست چشم از آن همه زیبایی بردارد. به هرحال که نگاه می کرد انگار همان تصویر را می دید. «شاهزاده همای پارسی»، عاشق «شاهزاده همایون چینی» شده بود.
پرده سوم: آغاز سفر عشق، حمله زنگیان، غرق کشتی، نجات همای
همای بعد از دیدن عکس همایون، همای دیگری شده بود. او دیگر تاب تحمل نرفتن نداشت. او به تنها چیزی که فکر می کرد شاهزاده چینی بود و رسیدن به او. پس شاهزاده ایرانی تصمیم گرفت و حرکت کرد. حرکت بسوی سرزمین چین. همای راه زیادی را طی کرد تا به یک دریا رسید. او در آستانه سفر دریایی بود. ولی در آخرین شب قبل از سفر، گرفتار حمله گروهی از زنگیان وحشی شد. زنگیان، «همای» را دستگیر و سوار کشتی دیگری کردند و به سمت جزیرهای ناشناخته راه افتادند. اما کشتی زنگیان در نیمه های شب گرفتار طوفان شد. تمام زنگیان به دریا افتادند و غرق شدند. ولی همای غرق نشد. تخته پارهای به کمک همای آمد. تا او خودش را به یک جزیره رساند. جزیره ای ناشناخته.
پرده چهارم: جزیره ناشناخته، مرگ شاه خاور، تاج پادشاهی بر سر همای!
پیکر نیمه جان همای را امواج دریا به جزیره ناشناخته ای انداختند. او وقتی بهوش آمد، هیچکسی را در اطرافش ندید. همای خودش را به زیر سایه درختی رساند. تا استراحت بیشتری کند. او در خواب بود که صدای پای اسبان را شنید. بلند شد. نگاهی به اطراف آن انداخت. متوجه چند سوار شد. همای با آنکه رمقی نداشت. تلاش کرد تا بسویی فرار کند. تمام فکرش این بود که آنها هم راهزن هستندو باید بگریزد. ولی سواران به او رسیدند و اطرافش را گرفتند. همای که نتوانسته بود فرار کند. ایستاد و دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد، اما در کمال تعجب، سوارکاران وقتی به همای نزدیکتر شدند، از اسبهای خود پیاده شده و به او تعظیم کردند. سواران در کمال احترام به همای، خود را بندگان شاه خاوَر معرفی کردند. در همین حال رئیس سواران قدمی جلو آمد. رو به همای کرد و گفت: «شاه خاور از دنیا رفته است». همان جا هم از همای خواست تا شاه آنان باشد. چون بندگان شاه خاور رسم دارند بعد از مرگ شاه به بیابان بروند. اولین کسی را که دیدند، باید قبول کند شاه آنان شود. و اگر شاهی را نپذیرد به قتلش می رسانند و سراغ نفر بعدی می روند. همای که راه چاره ای نداشت به ناچار این پیشنهاد را قبول کرد. بندگان شاه خاور جشنی بزرگ برپا کردند و همای تاج پادشاهی آنان را بر سر گذاشت. یک پادشاهی ناخواسته اما باشکوه. با این حال همای همچنان بی تاب سفر چین بود و رسیدن به عشق همایون.
پرده پنجم: خواب دیدن همایون، گذشتن از پادشاهی خاور، دیدار مرد کهنسال، رسیدن به زرین دژ، شکست جادوگر توسط همای، آزادی پری زاد خواهر شاهزاده چینی
همای که شاه خاور شده بود. شبی در خواب، دوباره شاهزاده چینی را دید. خوابی که در آن همایون زیباروی با لبخندی تلخ رو به همای گفت: «اگر هنوز مرا میخواهی باید ترک پادشاهی کنی و به چین بیایی».
همای به به محض بیدار شدن از خواب، از غفلت محافظانش استفاده کرد و دوباره راهی چین شد. او ابتدا از جزیره ناشناخته خارج شد. سپس با قایقی خود را به ساحلی دورتر رساند. ساحلی امن و آباد. همای آنجا اسبی گرفت و نقشه ای تهیه کرد برای رسیدن به چین. شاهزاده ایرانی چند روزی به تاخت رفت تا به کنار آبگیری رسید. همای در کنار آبگیر، مرد کهنسالی را دید و بسوی او رفت. او خود را به مرد کهنسال، بازرگان دزد زده ای معرفی کرد. بازرگانی که برای جبران خسارتش، قصد تجارت با چین دارد. مرد کهنسال بعد از آنکه حرفهای همای را شنید. به او گفت راه سختی در پیش دارد. همای علت سختی راه را پرسید. مرد کهنسال در پاسخش از مانعی به نام زرین دژ گفت و زن جادوگری که در آنجا زندگی میکند. جادوگری که راه بر هر کاروان و مسافری می بندد و اجازه نمیدهد کسی به چین برود!. مرد کهنسال اینها را گفت و به همای گفت: فقط اگر اسم اعظم را بدانی می توانی زن جادوگری را شکست داده و به چین برسی. همای از مرد کهنسال بخاطر راه نمایی بزرگش، تشکر کرد و راه زرین دژ را در پیش گرفت. شاهزاده ایرانی همانطور که در مسیر زرین دژ می تاخت. نام اسم اعظم را بر زبان میآورد و از آتش عبور میکند و زنجادوگر را میکُشد. شاهزاده ایرانی بعد از کشتن زن جادوگر، کاروانیان زندانی شده را آزاد کرد. در همان زمان چشم همای در میان زندانیان به دختر بسیار زیبایی افتاد. او را به سمت خود خواند. دختر زیبا روی خود را پَریزاد معرفی کرد و به همای گفت که خواهر همایون شاهزاده چینی است. همای هم به پری زاد داستان عشق خود را به همایون گفت. او از خواهر همایون درخواست کرد تا برای رسیدن به شاهزاده چینی او را یاری کند. پریزاد هم قول داد که همای را در راه رسیدن به همایون یاری کند
پرده آخر: رسیدن به چین، استقبال پادشاه، مخالفت با ازدواج همای و همایون، زندانی شدن همای، آزادی همای و همایون، درگذشت شاه چین، ازدواج همای و همایون، بازگشت به ایران، پادشاهی همای، تولد جهانگیر. پایان.
همای بعد از آزاد کردن پریزاد از چنگ جادوگر زرین دژ، همراه او به چین رفت، پادشاه چین که خبر آزادی دخترش را شنیده بود، به استقبال آنها رفت. پادشاه چین از شاهزاده ایرانی و عامل نجات دخترش به گرمی پذیرایی کرد. پریزاد که به همای قول داده بود در مسیر رسیدن به همایون کمک ش کند، از عشق همای به خواهرش همایون گفت. همایون هم با شنیدن سخنان پریزاد شیفته همای شد. در همین زمان پادشاه چین جشنی به مناسبت آزادی پری زاد برپا کرد. در حین برگزاری جشن، همایون به باغ رفت و همای هم پس از مدتی به دیدار معشوق شتافت. پادشاه چین متوجه این موضوع شد و دستور زندانی کردن همای را داد. همای مدت زیادی در سیاه چال زندانی شد. همایون هم غصه دار و منزوی شد. پادشاه چین که از این موضوع بسیار ناراحت بود. پری زاد را برای آزادی همای به سیاه چال فرستاد.
پادشاه چین به همای مقامی بزرگ داد و به او اجازه ازدواج با همایون را بخشید. همای و همایون مشغول زندگی عاشقانه با خود در دربار پادشاهی چین بودند که خبر مرگ پدر شاهزاده ایرانیج به آنها رسید. همای و همایون بلافاصله به ایران بازگشتند. همای تاج شاهی بر سر گذاشت و همایون ملکه پادشاه ایران شد. شاه جدید و ملکه مدتی بعد صاحب پسری شدند که جهانگیر نام گرفت. سالهای زیاد گذشت. همای و همایون درگذشتند و در کنارهم به خاک سپرده شدند. جهانگیر هم به عنوان ثمره ی عشق دو شاهزاده ایرانی و چینی به تخت پادشاهی نشست و سالها با عشق و عدالت بعد از همای حکومت کرد.


